کارل مارکس؛ انقلابی‌ِ ناکام یا عدالت‌جوی کامیاب؟

کارل مارکس؛ انقلابی‌ِ ناکام یا عدالت‌جوی کامیاب؟

مارکس با اینکه دشمن سرمایه‌داری بود و معتقد بود این نظام را باید از طریق انقلاب خشونت‌بار برانداخت، در 1849 به قلب سرمایه‌داری جهان، یعنی به لندن پناهنده شد و تا آخر عمر در لندن باقی ماند.

عصر ایران؛ احمد فرتاش - کارل مارکس در 5 مه 1818 در تری‌یر آلمان به دنیا آمد و در سال 1883 در لندن از دنیا رفت. مارکس قطعا موثرترین متفکر جهان مدرن بوده است؛ فارغ از اینکه تاثیرش بیشتر مثبت بوده یا منفی.

اگرچه جهان مدرن عمدتا سیرت و صورتی لیبرال پیدا کرده، ولی هیچ اندیشمند لیبرالی به تنهایی به اندازۀ مارکس تاثیرگذار نبوده است.
کارل مارکس؛ انقلابی‌ِ ناکام یا عدالت‌جوی کامیاب؟تقریبا هفتاد سال پس از مرگ مارکس، زمانی که کشورهای اروپای شرقی و چین هم در کنار شوروی حکومت‌هایی کمونیستی پیدا کردند، حداقل یک‌سوم کرۀ زمین تحت نفوذ چشمگیر آرای کارل مارکس بود.

از حیث تاثیرگذاری بر جهان انسانی و کسب پیروان پرشمار، کارل مارکس را فقط می‌توان با پیامبران بزرگی که صدها میلیون نفر پیرو دارند، مقایسه کرد.

تفاوت مارکس با این پیامبران شاید این باشد که مارکس به سرعت پیروان فروانی پیدا کرد ولی به همان سرعت نیز از شمار پیروانش کاسته شد. هر چند که افکار او هنوز در سراسر جهان برد و نفوذ قابل توجهی دارد؛ نفوذی که آن را "مارکسیسم فرهنگی" نامیده‌اند.

بزرگانی چون آلبرت اینشتین و چارلی چاپلین و برتراند راسل و مهاتما گاندی و جواهر لعل نهرو و نلسون ماندلا و ... کم و بیش از افکار مارکس متاثر بودند و هنوز نیز بسیاری در آمریکای شمالی و آمریکای جنوبی و اروپای غربی و آسیا متاثر از آن چیزی هستند که مارکسیسم فرهنگی نامیده می‌شود.

باری، کارل مارکس در شهر تری‌یر به دنیا آمد که کهن‌ترین شهر آلمان محسوب می‌شود و از قدیم به دلیل تاکستان‌های پربار و سرشارش مشهور بوده است.

مارکس معمولا وقتی که مشغول نوشتن بود، مست بود. علاقۀ وافر و پایان‌ناپذیر او به شراب، احتمالا میراث زیستن‌اش در تری‌یر است. شراب و کتاب محبوب‌های همیشگی مارکس بودند و او در دوران دانشجویی، اوقاتش را در کتابخانه و میخانه به طور مساوی تقسیم می‌کرد و حتی در دانشگاه بن عضو "باشگاه میخانۀ تری‌یر" شد و مدتی نیز نایب رئیس این باشگاه بود!

پدر کارل مارکس وکیلی یهودی بود که برای پیشرفت اجتماعی به مسیحیت گروید. مادرش نیز یهودیِ هلندی بود. مارکس اگرچه خاستگاه یهودی داشت، اما به یهودیت اعتقادی نداشت. شاید چون تا دوازده سالگی تحت تعلیم پدرش بود و پدرش یک لیبرال کلاسیک بود متاثر از آرای کانت و ولتر.

مارکس در هفده سالگی به خواست پدرش راهی دانشگاه بن شد برای تحصیل در رشتۀ حقوق؛ ولی در آن‌جا چندان دل به تحصیل نداد و پدرش تصمیم گرفت او را راهی دانشگاه برلین سازد.

کارل جوان در اکتبر 1836 راهی برلین شد ولی پیش از آن با جنی فون وستفالن، دختری از لایه‌های پایین طبقۀ اشراف شهر تری‌یر، نامزد کرد. جنی پنج سال از مارکس بزرگتر بود و این دو هفت سال بعد ازدواج کردند.

مارکس و همسرس جنی فون وستفالن
کارل مارکس؛ انقلابی‌ِ ناکام یا عدالت‌جوی کامیاب؟

مارکس برای ادامۀ تحصیل در رشتۀ حقوق راهی برلین شده بود ولی آنجا جذب فلسفه شد و رسالۀ دکتری‌اش را در 1841 دربارۀ موضوعی فلسفی نوشت و در آن استدلال کرد که الهیات باید تسلیم فلسفه شود.

استادان محافظه‌کار دانشگاه برلین در پذیرش این رساله تردید داشتند و مارکس ترجیح داد آن را به دانشگاه "ینا" ارائه دهد که فضایی لیبرال‌تر داشت.

کارل مارکس در دوران دبیرستان معلمانی داشت که لیبرال و اومانیست بودند. احتمالا در همان‌جا و البته تحت تاثیر پدرش، از محافظه‌کاری و خداباوری فاصله گرفت. در دوران دانشگاه نیز مجذوب فلسفۀ هگل شد و به کسانی پیوست که "هگلی‌های جوان" نام داشتند و مثل مارکس متاثر از روش دیالکتیکی هگل بودند ولی ایدئالیسم فلسفۀ هگل را نمی‌پسندیدند.

زمانی که مارکس با مدرک دکتری فارغ‌التحصیل شد، 23 ساله بود و سه سال از مرگ پدرش می‌گذشت. با مرگ پدر در 1838، درآمد خانواده کاهش یافت و تقریبا می‌توان گفت که زندگی فقیرانۀ کارل مارکس از آن زمان، یعنی از بیست سالگی وی، شروع شد و تا پایان عمرش ادامه یافت.

مارکس اگرچه غمخوار کارگران بود اما اهل کار یدی نبود. با این حال طعم فقر را به خوبی چشیده بود. اگرچه فقرش تا حد زیادی محصول بی‌نظمی و ولخرجی‌اش بود.

مارکس از راه نوشتن پول درمی‌آورد ولی پولش کفاف زندگی‌اش را نمی‌داد. او که در خانواده‌ای 9 نفره می‌زیست (پدر و مادر و هفت خواهر و برادر)، خودش هم هفت فرزند داشت که البته فقط سه فرزندش تا سنین بزرگسالی زنده ماندند.

شاید علت اصلی فقر مارکس، بدشانسی سیاسی وی بود. او پس از کسب مدرک دکتری، کوشید تا در دانشگاه استخدام شود اما دولت محافظه‌کار پروس از هگلی‌های جوان خوشش نمی‌آمد و دکتر مارکس را در هیچ دانشگاهی نپذیرفت.

چنین شد که کارل مارکس به روزنامه‌نگاری روی آورد. او در سن 24 سالگی با کار در روزنامۀ "اخبار راینلند" ژورنالیسم سیاسی را آغاز کرد. بخشی از نوشته‌های مارکس در این دوران، امروزه در زبان فارسی در کتابی با عنوان "سانسور و آزادی مطبوعات" منتشر شده است؛ نوشته‌هایی که حاکی از عمق تفکر و قدرت تحلیلی فراتر از ذهن یک جوان 25 ساله است.

با این حال "اخبار راینلند" چندان دوام نیاورد. تیغ سانسور دولت پروس بالای سر این روزنامه بود و مارکس در توصیف آن نوشت: «روزنامۀ ما باید به پلیس ارائه شود تا آن را بو کنند و اگر دماغ پلیس بوی غیرمسیحی یا بوی غیرپروسی استشمام کند، روزنامه اجازه چاپ نخواهد داشت.»

انتقاد شدید یکی از مقالات این روزنامه از حکومت روسیه، موجب شد تزار نیکلای اول خواستار توقیف آن شود و دولت پروس هم روزنامه را توقیف کرد. در واقع روس‌ها در زمان مارکس نیز برای مطبوعات سایر کشورها خط و نشان می‌کشیدند و خط مشی تعیین می‌کردند.

نیکلای اول - تزار روسیه
کارل مارکس؛ انقلابی‌ِ ناکام یا عدالت‌جوی کامیاب؟

تجربۀ کار توام با سانسور شدید در "اخبار راینلند" تاثیر قابل توجهی در پیدایش رادیکالیسم سیاسی مارکس ایفا کرد.

مارکس چه در این روزنامه چه در سایر نشریات، به شدت مدافع آزادی بیان بود و از سانسور عمیقا و به طرزی اصولی انتقاد می‌کرد. هم از این رو کارل پوپر که در کتاب "جامعۀ باز و دشمنان آن" عمیقا از افکار مارکس انتقاد کرده، مارکس را نهایتا متفکری می‌داند که به جامعۀ باز ایمان دارد.

پس از توقیف "اخبار راینلند"، مارکس دست جنی را گرفت و به پاریس رفت. آن‌ها در ژوئن 1843 ازدواج کردند و در اکتبر همان سال در پاریس بودند. مارکس در پاریس به اتفاق یکی از دوستانش مشترکا سردبیر نشریۀ چپگرا و تندروی "سالنامۀ آلمانی‌فرانسوی" شد. اما این نشریه فقط یک شماره منتشر شد. اگرچه در تحقق هدفش، یعنی جذب نویسندگان جوان فرانسوی و آلمانی، موفق بود.

سالنامۀ آلمانی‌فرانسوی، مهم‌ترین فایده‌اش برای مارکس آشنایی با فردریش انگلس بود؛ مرد جوانی که دو سال از مارکس کوچکتر بود و در چهل سال پایانی عمر مارکس بهترین دوست و حامی مالی پایدار او بود.

مارکس و انگلس
کارل مارکس؛ انقلابی‌ِ ناکام یا عدالت‌جوی کامیاب؟

پدر انگلس در منچستر و راینلند کارخانه‌های نخ‌ریسی داشت و فردریش جوان، به قول مارکس، بچه‌مایه‌دار بود. انگلس در اختلافات پدرش و کارگران کارخانه، با کارگران همدل بود و با دختر جوانی که به دستور پدرش از کارخانه اخراج شد، رابطه‌ای عاشقانه پیدا کرد.

معشوقۀ انگلس، که چندی بعد همسرش شد، ایرلندی موقرمزی به نام مری بود که انگلس را به زاغه‌های ایرلندی‌ها برد؛ جایی که هیچ بچه‌مایه‌داری به تنهایی نمی‌توانست برود. انگلس پیش از آشنایی با مارکس، با مری ایرلندی به محله‌های کارگری گوناگون رفته بود و حاصل تحقیقاتش دربارۀ زندگی کارگران، کتابی مهم از آب درآمده بود با عنوان "زندگی طبقۀ کارگر در انگلستان".

مارکس این کتاب را خوانده بود و آن را در اولین دیدار با انگلس تحسین کرد. انگلس هم که پیشاپیش با خواندن آثار مارکس شیفتۀ وی شده بود. این همفکری و همدلی دوجانبه، سرآغاز رفاقتی عمیق شد. اگر انگلس نبود، معلوم نبود فقر چه بلایی بر سر مارکس می‌آورد. همچنین اگر انگلس نبود، شاید بخشی از مهم‌ترین آثار مارکس از دست می‌رفت. جلد دوم و سوم مهمترین اثر مارکس، "سرمایه"، پس از مرگ وی و با همت انگلس منتشر شد.
کارل مارکس؛ انقلابی‌ِ ناکام یا عدالت‌جوی کامیاب؟
رفاقت مارکس و انگلس که از 1844 شروع شده بود، در کافه‌های پاریس عمق یافت و در 1848 به نگارش "مانیفست کمونیست" منتهی شد. مانیفست کمونیست در واقع قرار بود مبین افکار و خط مشی اتحادیه‌ای کمونیستی باشد که مارکس و انگلس عضو آن بودند. نوعی مرامنامۀ حزبی. اما این کتاب فراتر از این حرف‌ها رفت و در 174 سال گذشته مهم‌ترین کتاب برای شناخت کمونیسم بوده است.

مانیفست کمونیست در کنار انجیل و آثار شکسپیر، سال‌های سال پرفروش‌ترین کتاب در جهان غرب بود. هیچ کتابی به اندازۀ مانیفست، به شکلی موجز و دقیق نشان نمی‌دهد که کمونیست‌ها چه می‌خواهند.

مانیفست کمونیست با این جمله آغاز می‌شود: «شبحی بر فراز اروپا سایه گسترده است: شبح کمونیسم.» سال 1848 سال انقلاب‌های متعدد در اروپا بود. در پایان این سال فرانسه، آلمان، ایتالیا، اتریش، مجارستان، دانمارک لهستان و چند جای دیگر اروپا سرشار از اعتراض و درگیری شده بود. در آغاز سال هم مردم به ناکارآمدی حکومت‌ها معترض بودند و خواسته‌های دموکراتیک داشتند. کارگران نیز از وضعشان به شدت ناراضی بودند.
کارل مارکس؛ انقلابی‌ِ ناکام یا عدالت‌جوی کامیاب؟

در چنین حال و هوایی، مارکس و انگلس مانیفست کمونیست را منتشر کردند و جان کلامشان در این کتاب این بود که نظام سرمایه‌داری اصلاح‌ناپذیر است و باید با انقلاب خشونت‌بار سرنگون شود. اما چرا خشونت‌بار؟ چون این دو کمونیست جوان معتقد بودند "بورژوازی پست و خسیس" قدرت را بدون خشونت واگذار نمی‌کند.

مارکس در مانیفست این ایده را مطرح کرد که «تاریخ همۀ جوامع تا به حال تاریخ مبارزۀ طبقاتی بوده است.» او همچنین گفت مادامی که ابزار تولید (ماشین‌آلات و کارخانه‌ها) در دست سرمایه‌داران باشد، پرولتاریا باید تحت ستم و استثمار زندگی کند.

اما پرولتاریا دقیقا یعنی چه کسانی؟ مارکس در مانیفست نوشته است: «مقصود از پرولتاریا طبقهٔ کارگران مزدور جدیدی است که مالک هیچ وسیلهٔ تولیدی نیست و نیروی کار خود را برای تأمین زندگی می‌فروشد.» در واقع پرولتاریا برای امرار معاش به دستمزدش وابسته است و اندوخته یا سرمایه‌ای ندارد.

مانیفست کمونیست انجیل مارکسیست‌هاست ولی سوسیالیست‌ها و کمونیست‌هایی هم که انتقاداتی به مارکس داشته‌اند، به شدت تحت تاثیر این کتاب بوده‌اند. بی‌تردید "مانیفست کمونیست" و "خاستگاه گونه‌ها" (اثر داروین) تاثیرگذارترین کتاب‌های قرن نوزدهم بودند.

مارکس پیش از انتشار مانیفست، در "سالنامۀ آلمانی‌فرانسوی" یکی از آثار مهم دوران جوانی‌اش را نیز منتشر کرده بود. مهمش را منتشر کرد: نقد فلسفۀ حق هگل.

هگل یکی از بزرگترین دیالکتیسین‌های تاریخ بود. برخی مولانا را هگل شرق نامیده‌اند اما واقعیت این است که هگل را، از آن حیث که دیالکتیسین بود، باید مولانای غرب محسوب کرد؛ چراکه مولانا قرن‌ها قبل از هگل می‌زیست و آثار هگل نشان می‌دهد که او با افکار مولانا آشنا بود.

هگل
کارل مارکس؛ انقلابی‌ِ ناکام یا عدالت‌جوی کامیاب؟

دیالکتیسین‌ها به کارکرد تکامل‌بخش "تضاد" اعتقاد دارند. یعنی هر مفهوم یا پدیده‌ای، مفهوم یا پدیدۀ متضاد خودش را در بر دارد و بوجود می‌آورد. مثلا "بودن" یا هستی، "نبودن" یا نیستی را در بر دارد. این دو امر متضاد – که تز و آنتی‌تز – محسوب می‌شوند، با هم سنتز خود را می‌سازند که "شدن" باشد.

آنچه "هست"، وقتی که "نیست" شود، تحولی صورت می‌گیرد که مصداق "شدن" است. آنچه هم که "نیست"، وقتی "هست" شود، تحولی حاصل می‌شود که مصداق "شدن" است. اینکه هر تزی آنتی‌تز خودش را در بطن خودش دارد، همان است که مولانا در وصف آن گفته است: پس به ضدِ نور دانستی تو نور / ضد، ضد را می‌نماید در صدور.

تفکر دیالکتیکی هگل تاثیر عمیقی بر اندیشۀ مارکس نهاد. مارکس متاثر از این نگرش اساسی به جهان، تاریخ را حاوی مراحل گوناگونی می‌دانست که هر مرحلۀ آن به مثابه یک "تز"، "آنتی‌تز" خودش را در بر دارد و از تضاد نیروهای گوناگون یا تز و آنتی‌تز در هر مرحلۀ تاریخ، سنتزی حاصل می‌شود که مرحلۀ جدیدی در تاریخ بشر است؛ اما این سنتز در حکم تز مرحلۀ تازه است که کم‌کم باید به مصاف آنتی‌تز خودش برود و سنتز جدیدی ایجاد کنند.

مارکس می‌گفت در عصر فئودالیسم، اشرافیت فئودال تزی بود که بورژوازی به عنوان آنتی‌تز در برابرش ظهور کرد و از دل این تضاد، عصر فئودالیته به سر آمد و تاریخ وارد عصر سرمایه‌داری شد.

او پیش‌بینی می‌کرد که از تضاد بورژوازی و طبقۀ کارگر، عصر سرمایه‌داری نیز فرو می‌ریزد و سوسیالیسم به عنوان سنتز این تضاد زاده می‌شود و بدین سان "پیشرفت تاریخی" رقم می‌خورد.

مارکس مثل هگل قائل به تکامل تاریخ و پیشرفت بود. تکامل و پیشرفت، مفاهیمی برآمده از عصر روشنگری‌اند و مارکس دقیقا به همین دلیل، متفکری مدرن بود. اگرچه برای اینکه مارکس را متفکری مدرن بدانیم، دلایل متعدد دیگری هم در کارند. مثلا او همانند هر اندیمشند مدرن دیگری "اومانیست" بود.

به هر حال مارکس متاثر از دیالکتیک هگلی، تاریخ را مبتنی بر روندی تکاملی می‌دانست و این روند را نیز قابل فهم قلمداد می‌کرد.

متفکر دیگری که بر مارکس تاثیر قابل توجهی گذاشت، لودویگ فوئرباخ بود. مهم‌ترین ایدۀ فوئرباخ این بود که انسان صفات خودش را به اشتباه به "خدا" نسبت داده است و خداشناسی در واقع چیزی جز انسان‌شناسی نیست؛ چراکه اساسا خدایی وجود ندارد.

فوئر باخ
کارل مارکس؛ انقلابی‌ِ ناکام یا عدالت‌جوی کامیاب؟

فوئرباخ یک ماتریالیست شش‌آتشه بود و "الهیات" را نفی می‌کرد و برخلاف هگل که به "روح مطلق" باور داشت و مراحل گوناگون تاریخ را عرصۀ تجلی هر چه بیشتر روح مطلق می‌پنداشت، معتقد بود روحی در کار نیست. فوئرباخ در واقع ایدئالیسم هگل را به اومانیسم و ماتریالیسم بدل می‌کرد و این آموزۀ بنیادین او مقبول مارکس بود.

مارکس با درآمیختن دیالکتیک هگلی و ماتریالیسم فوئرباخ، شالوده‌های تفکر فلسفی خودش را بنا کرد. او همچنین ایدئالیسم هگل و فقدان اندیشۀ دیالکتیکی در تفکر فوئرباخ را رد می‌کرد.

در واقع مارکس ماتریالیسم را از فوئرباخ گرفت و دیالکتیک را از هگل. "ماتریالیسم تاریخی" یعنی تبیین مادی تاریخ، بر مبنای تضاد دیالکتیکی.

مارکس ساختار اقتصادی جامعه را، که از نیروها و روابط تولیدی تشکیل می‌شود، زیربنا و بنیاد واقعی جامعه می‌داند و دین و فرهنگ و ایدئولوژی و سیاست را روبناهای این زیربنا محسوب می‌کند. این یعنی تفسیر ماتریالیستی تاریخ.

اما این تفسیر ماتریالیستی مبتنی بر همان ایدۀ اساسی است که هر مرحله از تاریخ زندگی اجتماعی انسان یک "تز" است که آنتی‌تزش را در بطن خود دارد و از این ستیزه، سنتزی پدید می‌آید که مرحلۀ بعدی تاریخ حیات اجتماعی انسان است. و این روندی است که نهایتا با "پایان تاریخ" (فرا رسیدن عصر کمونیسم) متوقف می‌شود.

باید افزود که ماتریالیسم تاریخی در حکم عبور مارکس از ماتریالیسم فوئرباخ نیز بود؛ چراکه ماتریالیسم تاریخی سرشتی دیالکتیکی داشت ولی ماتریالیسم فوئرباخ غیردیالکتیکی بود.

+ نوشته شده توسط سیاوش در جمعه ۱۴۰۲/۰۲/۱۵ و ساعت 0:16 |