چه کتابی را به چه کسی هدیه بدهیم؟

چه کتابی را به چه کسی هدیه بدهیم؟

صرف‌نظر از تمام شیوه‌های درست و نادرست ترویج کتابخوانی آیا تا به حال با خودمان فکر کرده‌ایم که چه کتابی را باید به چه کسی بدهیم؟ آیا ما برای همۀ عزیزان‌مان یک نوع هدیه تهیه می‌کنیم؟

«آیا تا به حال با خودمان فکر کرده‌ایم که چه کتابی را باید به چه کسی بدهیم؟»

به گزارش ایسنا، زهره مسکنی، نویسنده و روزنامه‌نگار در یادداشتی به مناسبت هفته کتاب نوشته است: «هفته کتاب به پایان می‌رسد و همۀ کتاب‌بازی‌های نمایشی تا سال دیگر همین موقع‌ها تعطیل می‌شود. اما روز و هفتۀ کتاب برای آنهایی که به قول معروف کتاب‌بازند، مفهوم ندارد. آنها پول سیگار و پیتزا و چیپس و لباس را کتاب می‌خرند و لذتش را می‌برند. اما در این مطلب می‌خواهیم به این بپردازیم که اگر بخواهیم به نهضت ترویج کتاب و کتابخوانی بپیوندیم و از این پس بابت هر مناسبتی کتاب را جایگزین شیرینی و شکلات و... کنیم به چه کسی چه کتابی هدیه بدهیم.

صرف‌نظر از تمام شیوه‌های درست و نادرست ترویج کتابخوانی آیا تا به حال با خودمان فکر کرده‌ایم که چه کتابی را باید به چه کسی بدهیم؟ آیا ما برای همۀ عزیزان‌مان یک نوع هدیه تهیه می‌کنیم؟ آیا همۀ اطرافیان ما یک نوع خوراکی دوست دارند یا یک جور لباس می‌پوشند یا همگی با هم ژانر خاصی از فیلم‌ها را می‌بینند؟ نکتۀ دیگر اینکه آیا ما هر چه خودمان دوست داریم برای دیگران تهیه می‌کنیم یا موقع تدارک و خرید به علایق آن افراد هم می‌اندیشیم؟ حالا که هفتۀ کتاب است و حتماً مناسبت‌های زیاد پاییزی و زمستانی و بهاری در پیش روست که بخواهیم بابت آنها به کسانی هدیه بدهیم، بد نیست گروه‌های مختلف علاقه‌مندان رمان ایرانی را برای انتخاب کتاب مناسب آنها بررسی کنیم.

اگر برای کسی کتاب می‌خرید که روحیۀ کنجکاوی دارد و به ماجراهای معمایی علاقه‌مند است، آثار اسماعیل فصیح را به شما پیشنهاد می‌کنم. فصیح در آثاری چون «ثریا در اغما»، «زمستان ۶۲ »، « خاک آشنا» و ... علاوه بر توجه به موضوعات بومی از عناصر داستان‌نویسی معمایی یا کارآگاهی در بستر جامعه ایرانی استفاده کرده است. سبک ساده و طنزآلود اسماعیل فصیح موجب خلق آثار گیرا و پرکشش او شده است. همچنین فصیح از نخستین نویسندگانی است که طبقه متوسط شهری و مناسبات شهری را وارد رمان فارسی کرد.

اگر به فکر خرید کتاب برای افرادی هستید که نگاهی متفاوت به خواسته و زندگی زنان ایرانی دارند، به سراغ رمان‌های زویا پیرزاد بروید. این نویسنده در آثاری چون «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم» و «عادت می‌کنیم» روال طبیعی و روزمرۀ زندگی زنان ایرانی را دستمایه قرار می‌دهد و با زبانی ساده و نثری گویا به انتقال دقیق حس زنانگی می‌رسد. شخصیت‌های داستان‌های زویا پیرزاد واقعی و از جنس زنانی هستند که هرروز در اطراف خود می‌بینیم و مدام در تلاش‌اند تا زندگی‌شان را آن‌گونه که می‌خواهند بسازند.

حتماً کسانی را می‌شناسید که روحیۀ حقیقت‌جویی، عدالت‌خواهی و ظلم‌ستیزی آنان در مقایسه با دیگران بیشتر است. برای این گروه از افراد آثار محمود دولت‌آبادی را تهیه کنید. رمان «کلیدر» توصیف و ستایش کار و زندگی و طبیعت ایران در خطۀ خراسان و حماسه‌ای از شجاعت و مردانگی است. دولت‌آبادی در کتاب «روزگار سپری‌شدۀ مردم سالخورده» نیز به روایت آنچه در طول تاریخ بر سه نسل از مردمان سخت‌کوش و ستمدیدۀ روستایی ایران رفت می‌پردازد. دولت‌آبادی با افزودن چاشنی عشق به موضوع اصلی داستان‌هایش، آنها را متفاوت و خواندنی‌تر کرده است.

اگر کسانی را می‌شناسید که به خواندن داستان‌هایی از مناطق جنوبی ایران علاقه‌مند هستند، به سراغ آثار احمد محمود بروید؛ نویسنده‌ای که داستان‌های بومی و محلی او بیشتر در یکی از شهرهای جنوبی ایران اتفاق می‌افتد. او در کتاب‌هایش از لهجۀ محلی استفاده می‌کند و ریتم کلی و تند داستان‌هایش، موجب خستگی مخاطب نمی‌شود. او در آثاری چون «همسایه‌ها»، «داستان یک شهر» و «مدار صفر درجه» به مسائل اجتماعی توجه ویژه‌ای دارد. داستان این کتاب‌ها، روایت زندگی مردم عادی است و همین مسئله باعث می‌شود تا مخاطب بتواند با شخصیت‌های کتاب‌هایش همراه شود.

شاید در اطراف خود کسانی و به ویژه زنانی را بشناسید که تسلیم محض شرایط موجود نیستند و برای تغییر موقعیت و زندگی خود فعالیت‌هایی انجام می‌دهند. به این افراد آثاری از سیمین دانشور را هدیه کنید. زنان داستان‌های دانشور از هر طبقه‌ای که باشند، در جامعه فعالیت می‌کنند. او نخستین نویسندۀ زن ایرانی است که در تمام آثار خود نظیر «سووشون»، «شهری چون بهشت»، «جزیرۀ سرگردانی» و ... به شیوه‌های گوناگون، در پی بیان حقوق از دست‌رفته زنان است. دانشور در آثار خود به مشکل هویت و جایگاه زن ایرانی در مرحله‌ای از تغییر و تحول اجتماعی توجه دارد و به تلاش زنان برای خودیابی می‌پردازد.

و در پایان برای افرادی که به خواندن داستان‎هایی در بستر تاریخ ایران تمایل دارند، آثار علی‌محمد افغانی پیشنهاد می‌شود. شخصیت‌های داستان‌های او غالباً زنانی هستند که با مشکلات اجتماعی و خانوادگی روبه‌رو شده‌اند. این نویسنده به‌خوبی توانسته در آثاری چون «شوهر آهو خانم»، «شادکامان دره قره‌سو»، «سیندخت» و... موضوعات اجتماعی و سیاسی ایران را مورد بررسی قرار داده و تصویری از زندگی واقعی مردم ایران، به‌ویژه زنان ارائه دهد. افغانی در به‌کارگیری اصطلاحات و ضرب‌المثل‌های عامیانه نیز مهارت داشته است.»

+ نوشته شده توسط سیاوش در پنجشنبه ۱۴۰۴/۰۸/۲۹ و ساعت 21:40 |

بحران آب تقصیر بی حجاب‌ها نیست؛ گناهکاران واقعی سدسازان و حفاران چاه غیرمجاز و غیرعلمی هستند

بحران آب تقصیر بی حجاب‌ها نیست؛ گناهکاران واقعی سدسازان و حفاران چاه غیرمجاز و غیرعلمی هستند

اگر صرفا بدحجابی بانوان را علت خشک‌سالی و نابودی منابع آب زیرزمینی و روزمینی ایران بدانیم، به بیراهه رفته‌ایم و نقش عاملان اصلی بحران آب ایران را نادیده گرفته‌ایم. زیرا علوم آب، هواشناسی، اقلیم‌شناسی و مدیریت منابع آب به‌صراحت گناه واقعی را جای دیگری می‌داند و ده‌ها سال مدیریت غلط و سیاست‌گذاری نادرست را علت بحران می‌داند.

روزنامه شرق نوشت: گویا بحران کم‌آبی امروز ایران قطعا نتیجه قصور، بی‌تقوایی، فساد، ظلم و گناه مردم این سرزمین است. اما دقیقا چه گناهانی باعث این بحران هستند؟ و چه کسانی باید جوابگو باشند؟ یا لااقل چه اقداماتی نباید ادامه یابد؟

برخی ادعا می‌کنند خشک‌سالی ایران نتیجه گناهانی همچون بدحجابی بانوان است. یک عضو مجلس خبرگان می‌گوید: «خشک‌سالی، بحران آب و کم‌بارشی نشانه تذکر الهی است، خیابان‌های ما جولانگاه تجاهر به فسق و بی‌حجابی است و این تبعات دارد». یک نماینده مجلس هم می‌گوید: «بی‌حجابی در نیامدنِ باران تأثیر گذاشته و قطعا گناه‌کردن انسان در کاهش نعمات الهی تأثیر قطعی و یقینی دارد...». یک امام جمعه محترم نیز مدعی است عکس‌گرفتن زنان با پوشش نامناسب کنار زاینده‌رود باعث «قطع برکت رودخانه» شده است.

اگر صرفا بدحجابی بانوان را علت خشک‌سالی و نابودی منابع آب زیرزمینی و روزمینی ایران بدانیم، به بیراهه رفته‌ایم و نقش عاملان اصلی بحران آب ایران را نادیده گرفته‌ایم. زیرا علوم آب، هواشناسی، اقلیم‌شناسی و مدیریت منابع آب به‌صراحت گناه واقعی را جای دیگری می‌داند و ده‌ها سال مدیریت غلط و سیاست‌گذاری نادرست را علت بحران می‌داند. در سطحی بالاتر، قطعا قرارگرفتن افراد غیرمتخصص با معیارهای غیرعلمی در رأس امور مربوط به آب، عامل بحران امروز هستند، ولی این نوشتار به دنبال گناهان است نه گناهکارانی که همچنان طلبکارانه در تریبون‌ها مشغول امر به معروف و نهی از منکر هستند.

گناه اول: سدسازی بی‌محابا بدون ارزیابی محیط‌زیستی

در چهار دهه گذشته صدها سد بدون مطالعه کافی ساخته شد، رودخانه‌ها را قطع کرد، تالاب‌ها را خشکاند و توازن طبیعی را بر هم زد. بسیاری از این سدها نه‌تنها اقتصادی نبودند، بلکه باعث تشدید تبخیر، خشک‌شدن دشت‌ها و افزایش برداشت از سفره‌های آب زیرزمینی شدند. گناه اصلی کم‌آبی را باید از مهندسانی پرسید که علم را کنار گذاشتند و با «افتخارِ سازندگی» طبیعت را زخمی کردند. نتیجه چه بود؟ قطع جریان طبیعی رودخانه‌ها، خشک‌شدن دریاچه ارومیه و تالاب‌هایی چون گاوخونی و پریشان، افزایش تبخیر به دلیل مخازن کم‌عمق، کاهش آب ورودی به سفره‌های زیرزمینی و تشدید فرونشست زمین در دشت‌ها.

گناه دوم: حفر میلیون‌ها چاه غیرمجاز

هیچ عامل مخربی مانند چاه‌های غیرمجاز- که تعدادشان از مرز یک میلیون گذشته- سفره‌های آب زیرزمینی را نابود نکرده است. این چاه‌ها اغلب متعلق به افراد و نهادهای قدرتمند هستند و سال‌هاست که بدون حساب و کتاب و در سکوت مسئولان آبخوان‌ها را تهی می‌کنند. سفره‌های آب زیرزمینی که هزاران سال طول کشیده‌اند تا شکل بگیرند، امروز در کمتر از چند دهه فرو می‌ریزند. در بسیاری از دشت‌های کشور، افت سطح آب زیرزمینی سالانه بیش از یک متر بوده است؛ یعنی طی ۵۰ سال گذشته سطح آب، ۵۰ متر یا معادل یک ساختمان ۱۷طبقه کاهش یافته. فرونشست زمین در برخی مناطق به مرز بحران‌های غیرقابل بازگشت رسیده است؛ بحرانی که برخی کارشناسان آن را «زلزله خاموش» می‌نامند.

گناه سوم: کشاورزی ناکارآمد و الگوی کشت نامتناسب با اقلیم

ایران کشوری خشک و نیمه‌خشک است؛ اما بخش عمده‌ای از مصرف آب کشور توسط کشاورزی سنتی تأمین می‌شود. تحقیق‌ها نشان می‌دهند که نزدیک به ۹۰ درصد از مصرف آبی ایران به بخش کشاورزی اختصاص دارد، کشاورزی‌ای غالبا سنتی و با راندمان پایین. کشت محصولات آب‌بر مانند هندوانه، برنج، پیاز، یونجه و صیفی‌جات در مناطقی که بارش کافی ندارند، مؤید اسراف منابع عمومی است. همچنین، شیوه‌های آبیاری سنتی مثل سامانه‌های باز و کانال‌های بدون پوشش، راندمان بسیار پایینی دارند، به طوری که مقدار زیادی از آبی که منتقل می‌شود، هرگز به ریشه گیاه نمی‌رسد و به هدر می‌رود. این وضعیت وقتی بحرانی‌تر می‌شود که بدانیم کشاورزی سنتی غالبا با حمایت‌های دولتی همراه بوده، بدون همراهی گسترده با فناوری‌های مدرن آبیاری مانند قطره‌ای یا تحت فشار. نتیجه آن، مصرف نجومی آب، فشار بر سفره‌های زیرزمینی و تخلیه منابع آبی است، چیزی که هیچ امر به معروف و نهی از منکری نمی‌تواند آن را جبران کند.

گناه چهارم: توسعه بی‌برنامه شهرها و صنایع در مناطق خشک

انتقال صنایع بزرگ آب‌بر مانند فولاد، پتروشیمی و صنایع معدنی به شهرها و استان‌هایی که خود با تنش آبی شدید مواجه‌اند (همچون اصفهان، یزد، کرمان و خراسان جنوبی) یکی از بزرگ‌ترین بی‌تدبیری‌های توسعه‌ای کشور است. مصرف آب این صنایع بسیار بالاست؛ در بسیاری از تصمیم‌گیری‌های توسعه‌ای، معیار «توسعه پایدار» قربانی رشد اقتصادی سریع شده است، آن هم رشد اقتصادی‌ای که هزینه‌اش را محیط زیست، آبخوان‌ها و امنیت آبی ایران می‌پردازد.

گناه پنجم: رهاسازی محیط‌ زیست و نادیده‌گرفتن علم (بحران امنیتی)

وقتی دانشمندان کشور ده‌ها بار هشدار دادند که آبخوان‌ها در مرز فروپاشی‌اند و کسی گوش نکرد، این یعنی گناهی بزرگ‌تر از آنچه منبرها می‌گویند. بی‌توجهی سیستماتیک به علم آب، سیاست‌گذاری غلط و انتخاب مدیرانی که آمار و اقلیم را نمی‌شناسند، ایران را به اینجا رسانده است. سال‌هاست که محیط زیست و منابع طبیعی از اولویت کشور خارج شده‌اند. در حالی که منابع اقتصادی، بودجه مالی و استعدادهای انسانی مصروف جدال‌های ایدئولوژیک بود، توجه به محیط‌ زیست و منابع آبی کنار رفت. در چنین بستری، بی‌آبی تبدیل به بزرگ‌ترین تهدید امنیتی ایران شد، تهدیدی که امروز زنگ خطری ملی را به صدا درآورده است.

آب با نصیحت بانوان بازنمی‌گردد. امر به معروف و نهی از منکر باید شامل مسئولان قدرتمند و سیاست‌گذارانی شود که با تصمیمات اشتباه خویش، گناهان واقعی را مرتکب شده‌اند. با اصلاح الگوی کشت، کاهش چاه‌های غیرمجاز، توقف سدسازی‌های مخرب، احیای تالاب‌ها، شفافیت در حکمرانی و پذیرش سیاست‌های مبتنی بر علم و تجربه جهانی، شاید بتوان قطعه‌ای از مسیر نجات را آغاز کرد. اگر به‌جای مقصرسازی زنان، به گناهان و گناهکاران واقعی توجه می‌شد، امروز نه سفره‌های آب زیرزمینی خالی شده بود و نه کویر تا دل شهرها پیش آمده بود. باشد که بپذیریم بزرگ‌ترین بی‌تقوایی، اتلاف نعمت الهی آب است.

+ نوشته شده توسط سیاوش در پنجشنبه ۱۴۰۴/۰۸/۲۹ و ساعت 21:39 |

نشانه‌ های نگران‌کننده از وقوع یک بحران آموزشی؛ چرا این همه دانش‌آموز ترک تحصیل می‌کنند؟

نشانه‌ های نگران‌کننده از وقوع یک بحران آموزشی؛ چرا این همه دانش‌آموز ترک تحصیل می‌کنند؟

فراهم‌نبودن سخت‌افزارهای آموزشی و دشواری‌های حضور در مدرسه، اعمّ از سقف بالای سر و حداقل‌های امکانات رفاهی که در مقایسه‌های میان مدارسِ برخوردار و غیربرخوردار، دانش‌آموزان ضعیف را وامی‌دارد تا عطای مدرسه را به لقایش ببخشند.

روزنامه اطلاعات نوشت: طبق گزارش مرکز آمار، در سال ۱۴۰۱، در مقطع ابتدایی بیش از ۱۷۵هزار دانش‌آموز، در مقطع متوسطه‌ی اول حدود ۱۹۸هزار دانش‌آموز و در مقطع متوسطه‌ی دوم نیز حدود ۵۵۷هزار دانش‌آموز ترکِ‌تحصیل کرده‌اند.

این رقم امروز به ترک‌تحصیل بیش از یک‌میلیون دانش‌آموز و کمبود ۳۳۵ هزار معلم بالغ شده است، که نشانه‌ای نگران‌کننده از وقوع یک بحران آموزشی است.

ترکِ‌تحصیل در این مقاطع سنی، بیانگر چه واقعیاتی «علی‌الارض» است؟

آیا می‌توان فرضیات ذیل را به عنوان علل این واقعه برشمرد؟

۱- بی‌انگیزگی در تحصیل و روشن‌نبودن آینده‌ی پس از آن؛ به‌گونه‌ای که تحصیل را از امری «معنی‌دار» به کنشی بی‌سرانجام جلوه داده‌است؛

۲️ -فقر در محیط خانواده؛ به‌گونه‌ای که ادامه‌ی تحصیل مدرسه‌ای از توان سبد خانوار بیرون افتاده‌است؛

۳-سخت‌گیری‌های درون مدرسه؛ به‌گونه‌ای که شوق حضور در این فضا را از دانش‌آموزانِ طالبِ شادی در سنین کودکی و نوجوانی ستانده‌است؛

۴- زرق‌وبرق‌های مادّیِ افرادِ نه‌چندان تحصیل‌کرده که رهزن فکری دانش‌آموز شده و وی را از آینده‌نگریِ تحصیلی به حال‌بینیِ موقتی دچار کرده است؛

۵- فراهم‌نبودن سخت‌افزارهای آموزشی و دشواری‌های حضور در مدرسه، اعمّ از سقف بالای سر و حداقل‌های امکانات رفاهی که در مقایسه‌های میان مدارسِ برخوردار و غیربرخوردار، دانش‌آموزان ضعیف را وامی‌دارد تا عطای مدرسه را به لقایش ببخشند.

تا زمانی که اراده‌ای برای حلّ و فصل یک‌باره و دور از فرافکنی‌ها به میدان نیاید و ترجیع‌بندِ «یک‌شبه نمی‌توان مشکلات را حل کرد»، از تکرار نیفتد، باید سال‌به‌سال شاهد افزایش آمار نگران‌کننده‌ی فوق باشیم.

روزی نیست که در خیابان و کوی و برزنی، از کنار مسجد و حسینیّه و مرکز فرهنگیِ دربسته و بی‌تحرّک و البته مجلل و مجهزی عبور نکنم و غصه‌ی آن را نخورم که چرا این مکان‌های «نیمه‌بهره‌بردار»، مدرسه نیستند؟ ...یا چرا این بودجه‌ها در اولویت تجهیز مدارس به کار گرفته نمی‌شوند؟ کاش غصه‌ها کارساز می‌شدند!

+ نوشته شده توسط سیاوش در پنجشنبه ۱۴۰۴/۰۸/۲۹ و ساعت 21:38 |

چگونه یک حصار کشی ساده برای خرگوش ها، باعث کاهش بارندگی شد؟

چگونه یک حصار کشی ساده برای خرگوش ها، باعث کاهش بارندگی شد؟ (+عکس)

عصر ایران، دکتر نسترن کشاورز محمدی*- بیش از 150 سال پیش، در دوران استعمار قاره استرالیا توسط انگلیس، انگلیسی ها با کشتی تعدادی خرگوش وحشی برای تفریح شکار خود وارد استرالیا کردند. این خرگوش های غیر بومی در غیاب حیوانات شکاری، شروع به زاد و ولد کردند و جمعیت آن ها، به قدری زیاد شد که تبدیل به بلای جان کشاورزان استرالیا به خصوص در جنوب غرب این کشور شدند: خرگوش ها محصولات کشاورزی را می خوردند!

در سال ۱۹۰۱ استرالیا تصمیم گرفت برای جلوگیری از تخریب محصولات کشاورزی توسط خرگوش‌های مهاجم اقدام کند. بنابراین دولت ساخت یک حصار ضد خرگوش را آغاز کرد؛ حصاری که تا سال ۱۹۰۷ تکمیل شد و حدود 3250 کیلومتر طول داشت. هدف این بود که بخش جنوب‌غربیِ کشاورزی از زمین‌های غیرکشت‌شده‌ی شرق جدا شود و جلوی نفوذ خرگوش‌ها گرفته شود. این حصار در عمل نتوانست خرگوش‌ها را کاملاً متوقف کند، اما پیامد بسیار جالبی داشت: زمین و اقلیم دو طرف حصار متفاوت شد.

چند دهه بعد، یک خلبان هنگام پرواز بر فراز این منطقه متوجه پدیده‌ای شگفت‌انگیز شد: ابرها دقیقاً در امتداد خط حصار تجمع یافته‌اند. در سمت «رهاشده» که پوشش گیاهی طبیعی حفظ شده بود، ابر وجود داشت؛ اما در سمت کشاورزی‌شده، آسمان تقریباً صاف بود.

این پدیده بعدها با نام پدیدهٔ حصار خرگوش شناخته شد و به موضوع پژوهش‌های فراوانی دربارهٔ اثرات استفاده از زمین بر آب‌وهوا تبدیل شد. عکس زیر نیز توسط یکی از پژوهشگران برای نشان دادن همین تفاوت‌ها گرفته شده است.

عکس هوایی از پدیده حصار خرگوش

عکس هوایی از پدیده حصار خرگوش ثبت شده توسط Udaysankar S. Nair

تصاویر ماهواره ای نیز این پدیده را نشان دادند. همانطور که در تصویر زیر مشاهده می شود زمین ها در سمت شرق این نوار حصاری تیره ترند. علت این است که در این بخش پوشش گیاهی بیشتر است، در حالی که در سمت کشاورزی قاعدتا فقط چند نوع محدود گیاه می کاشتند، بقیه گیاهان و بوته ها را از زمین کنده بودند و به خصوص بعد از برداشت محصول گیاه چندانی در زمین باقی نمی ماند.

تصاویر ماهواره ای، هم چین پدیده ای را نشان دادند. همانطور که در تصویر زیر مشاهده می شود زمین ها در سمت شرق این نوار حصاری تیره ترند. علت این است که در این بخش پوشش گیاهی بیشتر است، در حالی که در سمت کشاورزی قاعدتا فقط چند نوع محدود گیاه می کاشتند، بقیه گیاهان و بوته ها را از زمین کنده بودند و به خصوص بعد از برداشت محصول گیاه چندانی در زمین باقی نمی ماند.

در سال های متمادی عکس های هوایی تکرار چنین پدیده ای را نشان داد. مثلا عکس های زیر مربوط به سالهای 1999، 2005 و 2007 است.

تصاویر ماهواره ای، هم چین پدیده ای را نشان دادند. همانطور که در تصویر مشاهده می شود زمین ها در سمت شرق این نوار حصاری تیره ترند. علت این است که در این بخش پوشش گیاهی بیشتر است، در حالی که در سمت کشاورزی قاعدتا فقط چند نوع محدود گیاه می کاشتند، بقیه گیاهان و بوته ها را از زمین کنده بودند و به خصوص بعد از برداشت محصول گیاه چندانی در زمین باقی نمی ماند.  در سالهای متمادی عکس های هوایی تکرار چنین پدیده ای را نشان داد. مثلا عکس های زیر مربوط به سالهای 1999، 2005 و 2007 است.

امروزه مطالعات نشان می دهد یکی از پیش نیازهای تشکیل ابر، تبخیر آب از گیاهان مختلف، برگ بوته ها و درختان است. ضمنا سطح برگ بیشتر باعث بازتاب امواج تابش خورشیدی بیشتری می شوند که آن ها هم برای تشکیل ابر های باران زا لازم هستند.

و بالاخره باکتری هایی در خاک هایی با پوشش گیاهی متنوع و بومی زندگی می کنند که وارد هوا شده و به تشکیل قطرات باران کمک می کنند. بنابر این از بین بردن جنگل ها و پاکسازی زمین از پوشش گیاهان بومی متنوع چه به وسیله چرای بی رویه دام، چه برای احداث خانه و جاده ها، و چه کشاورزی، بر کیفیت آب و هوا تاثیر می گذارد و باعث کاهش بارش می شود.

پس ما انسان ها قدرت آن را داریم که در زمین مقدرات آسمان را تغییر بدهیم. بنابراین باید تا م یتوانیم پوشش گیاهی متنوع و بومی زمین را تقویت کنیم. به قول ماسانوبو فوکوآکا فیلسوف، فعال کشاورزی و طبیعت گرای ژاپنی: "باران از بهشت نمی بارد، بلکه از زمین می بارد".

جهت مطالعه بیشتر می توانید به منابع زیر مراجعه فرمایید:

Nair, U. S., Wu, Y., Kala, J., Lyons, T. J., Pielke Sr, R. A., & Hacker, J. M. (2011). The role of land use change on the development and evolution of the west coast trough, convective clouds, and precipitation in southwest Australia. Journal of Geophysical Research: Atmospheres, 116(D7).

https://www.uah.edu/science/departments/atmospheric-earth-science/research

+ نوشته شده توسط سیاوش در پنجشنبه ۱۴۰۴/۰۸/۲۹ و ساعت 21:7 |

شوگر ددی و شوگر مامی ها: تحولات الگوهای صمیمیت، بدن‌مندی و روابط قدرت

شوگر ددی و شوگر مامی ها: تحولات الگوهای صمیمیت، بدن‌مندی و روابط قدرت

پریسا نقدی
دانشجوی دکترای جامعه‌شناسی، عضو انجمن جامعه‌شناسی ایران

روزنامه اعتماد

پدیده‌ای که در سال‌های اخیر در بخشی از جامعه ایران با عناوینی چون «شوگر ددی» و «شوگر مامی» مطرح شده، گونه‌ای از رابطه عاطفی–اقتصادی است که در آن فرد دارای توان اقتصادی در ازای دریافت توجه عاطفی، همراهی یا جذابیت ظاهری فردی جوان‌تر، به او حمایت مالی یا هدایایی ارایه می‌کند.

هرچند اشکال مشابهی از این مناسبات در تاریخ روابط انسانی مسبوق به سابقه است، ظهور آن در بستر رسانه‌های اجتماعی، اقتصاد توجه و مصرف‌گرایی نمایشی، این پدیده را به موضوعی قابل بررسی در حوزه جامعه‌شناسی بدن، اقتصاد جنسی و مطالعات صمیمیت تبدیل کرده است.

فشارهای اقتصادی، بیکاری و نااطمینانی شغلی، افزایش هزینه‌های مسکن و تحصیل و دشواری‌های ورود به بازار کار، برخی جوانان را به سوی بهره‌گیری از این الگو به‌مثابه نوعی استراتژی بقا سوق می‌دهد.

در سوی دیگر، شبکه‌های اجتماعی با بازنمایی گسترده سبک‌های زندگی تجمل‌گرایانه، سفرهای لوکس و هدیه‌محوری روابط، نوعی مقایسه دایمی میان کاربران ایجاد کرده و میل تجربه مصرف‌گرایی ارتقایی را تشدید می‌کنند؛ میلی که در بسیاری موارد با امکانات واقعی زندگی جوانان همخوان نیست و همین شکاف، جذابیت روابط مبتنی بر حمایت مالی را افزایش می‌دهد.

از منظر نظری می‌توان این پدیده را با بهره‌گیری از مفهوم سرمایه در اندیشه بوردیو بازخوانی کرد. بدن و جذابیت ظاهری در زمینه رسانه‌ای جدید، ظرفیت تبدیل شدن به سرمایه نمادین را می‌یابد و سپس می‌تواند در مبادله اجتماعی به سرمایه اقتصادی تبدیل شود؛ بنابراین روابط شوگری نمود صریح تبدیل سرمایه جنسی- بدنی به سرمایه اقتصادی است.

این فرآیند با مفهوم «اقتصاد جنسی» که برنشتاین برای توصیف روابطی به‌کار می‌گیرد که در آن مرز میان فعالیت اقتصادی و رابطه عاطفی کمرنگ می‌شود، قرابت تحلیلی دارد.

در چنین وضعیتی، صمیمیت نه به‌مثابه رابطه‌ای مبتنی بر برابری، اعتماد و پیوند عاطفی، بلکه به‌مثابه فرآیندی معاملاتی و قابل قیمت‌گذاری تجربه می‌شود.

کالایی‌ شدن بدن یکی از پیامدهای قابل تأمل این نوع روابط است. هنگامی که دسترسی به امنیت اقتصادی و ارتقای منزلت اجتماعی با ارزش‌گذاری بر بدن و جذابیت ظاهری گره می‌خورد، بدن بدل به شیئی قابل مبادله می‌شود؛ چیزی که توان خرید، جلب‌توجه و کسب امتیاز اقتصادی دارد.

این امر علاوه بر نگرانی‌های اخلاقی، زمینه‌هایی برای نابرابری قدرت و سلطه فراهم می‌آورد. اختلاف سن، جنسیت و سرمایه اقتصادی، روابط شوگری را مستعد ایجاد وابستگی عاطفی، کنترل، فشار روانی و حتی سوءاستفاده می‌کند و برخی از روابطی که آغاز آنها مبتنی بر توافق داوطلبانه معرفی می‌شود، در عمل ممکن است به ناامنی روانی و باج‌گیری عاطفی بینجامد.

در همین باره:

چرا روابط «شوگرددی» و «شوگرمامی» در ایران رایج شد؟

بازبینی شاخص‌های عدالت جنسیتی متناسب با تحولات اجتماعی

تاثیر این پدیده بر تصور جامعه از رابطه زوجیت نیز شایان توجه است. چنانچه منطق رابطه عاطفی بر پایه مبادله اقتصادی و ارزش‌گذاری کالایی شکل گیرد، امکان آن وجود دارد که تصور ازدواج و زوجیت نیز از رابطه‌ای مبتنی بر مشارکت، تعهد و رشد مشترک، به الگویی معامله‌محور و نابرابر تقلیل یابد.

در چنین شرایطی، اعتماد زناشویی و درک عمومی از روابط پایدار ممکن است با فرسایش مواجه شود و ازدواج در تخیل اجتماعی به قراردادی اقتصادی فروکاسته شود که در آن امنیت مالی در برابر جذابیت ظاهری یا توجه عاطفی قرار می‌گیرد.

بررسی این پدیده نیازمند رویکردی ساختاری به جای صرفا اخلاق‌گرایانه است. تحلیل شکل‌گیری و گسترش چنین مناسباتی بدون توجه به نابرابری اقتصادی و فقر پنهان جوانان، نبود آموزش سواد رابطه و سلامت جنسی، ضعف ارتباط والد-فرزند و فقدان الگوهای واقع‌گرایانه از روابط سالم در رسانه‌ها ناکافی خواهد بود.

مواجهه مسوولانه با این دگرگونی مستلزم تقویت آموزش عمومی درباره روابط، بهبود فرصت‌های شغلی و اقتصادی برای جوانان و کاستن از انگ اجتماعی گفت‌وگوی صادقانه درباره نیازهای عاطفی و جنسی است.

در مجموع، روابط شوگر ددی و شوگر مامی نه یک اختلال فردی و نه صرفا انحراف اخلاقی، بلکه بخشی از تحولات گسترده‌تر در الگوهای صمیمیت، بدن‌مندی و روابط قدرت در جامعه معاصر است.

فهم این پدیده می‌تواند امکان بازاندیشی در این پرسش را فراهم آورد که جامعه چگونه به جوانان می‌آموزد دوست بدارند، چگونه انتخاب کنند و چگونه کرامت عاطفی و انسانی خود را حفظ نمایند.

+ نوشته شده توسط سیاوش در پنجشنبه ۱۴۰۴/۰۸/۲۹ و ساعت 18:30 |

مطالعه‌ای جدید از تاریخ ۲۱ میلیون ساله‌ بوسه پرده برداشت

تصویر دو میمون را نشان می‌دهد که با چشمان بسته در حال بوسیدن یکدیگر هستند.

منبع تصویر،GETTY

توضیح تصویر،دانشمندان بوسه را تماس دهان با دهان تعریف می‌کنند که همراه با حرکت لب‌ها و بخش‌هایی از دهان بدون انتقال غذاست

انسان‌ها، میمون‌ها و حتی خرس‌های قطبی یکدیگر را می‌بوسند. اکنون پژوهشگران منشاء تکاملی بوسه را رمزگشایی کرده‌اند.

پژوهش آنها نشان می‌دهد که بوسه دهان‌به‌دهان بیش از ۲۱ میلیون سال قدمت دارد و کاری بوده است که نیاکان انسان و میمون‌های بزرگ انجام می‌دادند.

پژوهش مشابهی نتیجه گرفته است که نئاندرتال‌ها هم یکدیگر را می‌بوسیدند.

دانشمندان به پژوهش درباره بوسیدن می‌پردازند چون برای آنها نوعی معمای تکاملی است. بوسه هیچ فایده حیاتی یا تولید‌مثلی مشخصی ندارد و عملی است که نه فقط در میان جوامع انسانی بلکه در دنیای حیوانات هم مشاهده می‌شود.

پژوهشگران شواهدی از بوسیدن در چندین گونه جانوری دیگر یافته‌اند

منبع تصویر،GETTY

توضیح تصویر،پژوهشگران شواهدی از بوسیدن در چندین گونه جانوری دیگر یافته‌اند

با یافتن شواهدی از بوسیدن در جانوران دیگر دانشمندان توانسته‌اند «درخت تکاملی خانوادگی» بسازند تا دریابند بوسیدن از چه زمانی به وجود آمده است.

برای اطمینان از مقایسه رفتار مشابه در میان گونه‌های جانوری گوناگون پژوهشگران باید تعریف بسیار دقیق و غیر‌عاشقانه‌ای از «بوسه» ارائه دهند.

در این پژوهش که در مجله رفتار انسان و تکامل منتشر شده است آنها بوسیدن را تماس دهانی غیر‌تهاجمی «با حرکت لب‌ها و بخش‌هایی از دهان بدون انتقال غذا» تعریف کرده‌اند.

دکتر ماتیلدا بریندل، سرپرست پژوهش و زیست‌شناس تکاملی دانشگاه آکسفورد توضیح می‌دهد: «انسان‌، شامپانزه‌ و بونوبو‌ها ( شامپانزه کوتوله) یکدیگر را می‌بوسند» و نتیجه می‌گیرد: «بسیار احتمال دارد که نیای مشترک همه آنها هم یکدیگر را می‌بوسیده‌اند».

«ما فکر می‌کنیم بوسیدن شاید حدود ۲۱/۵ میلیون سال پیش در میمون‌های بزرگ به وجود آمده است».

در این پژوهش دانشمندان رفتاری را مشاهده کردند که با تعریف علمی آنها از بوسیدن در گرگ‌ها، سنجاب‌ها یا سگ‌ها دشتی، خرس‌های قطبی (با تمام لب‌و‌لوچه و زبان) و حتی پرنده آلباتروس یا قادوس مطابقت دارد.

آنها به طور متمرکز نخستی‌ها و به‌ویژه میمون‌ها را بررسی کردند تا بتوانند تصویر تکاملی از منشاء بوسه در انسان به دست بیاورند.

پژوهش مشابهی همچنین نتیجه می‌گیرد که نئاندرتال‌ها، نزدیک‌ترین خویشاوندان انسان که حدود ۴۰ هزار سال پیش از بین رفتند هم یکدیگر را می‌بوسیدند.

یک پژوهش دیگر در مورد دی‌ان‌ای نئاندرتال‌ها نشان می‌دهد که انسان‌های امروزی و نئاندرتال‌ها میکروب‌های دهانی مشترکی دارند. نوعی باکتری که در بزاق دهان آنها وجود دارد.

دکتر بریندل توضیح می‌دهد: «یعنی آنها صد‌ها و شاید هزاران سال پیش از جدا شدن دو گونه از یکدیگر عمل انتقال بزاق دهان را انجام می‌داده‌اند».

دو میمون در حال بوسیدن

منبع تصویر،GETTY

توضیح تصویر،دانشمندان می‌گویند بوسیدن «رفتار مشترک بین انسان و خویشاوندان جانوری انسان» است

هرچند در این پژوهش مشخص شده است که بوسیدن از چه زمانی به وجود آمده است اما پاسخی در مورد دلیل این عمل پیدا نشده است.

نظریه‌هایی در این زمینه وجود دارد که بوسیدن ریشه در رفتار‌های تیمار و نظافت در میمون‌های نیاکان ما داشته و شاید روشی صمیمانه و شخصی برای ارزیابی میزان تندرستی و همسازی جفت بوده است.

دکتر بریندل امیدوار است که این پژوهش راهی برای پاسخ به این پرسش بگشاید.

او می‌گوید:«برای ما مهم است که دریافته‌ایم این امر مشترکی با خویشاوندان جانوری ماست».

«ما باید این رفتار را بررسی کنیم نه اینکه آن را به عنوان کاری احمقانه رد کنیم چون این رفتار معنا و مفهوم عاشقانه‌ای در میان انسان‌ها دارد»

+ نوشته شده توسط سیاوش در چهارشنبه ۱۴۰۴/۰۸/۲۸ و ساعت 22:0 |

قبح اختلاس ریخته چون وجدان جمعی ضعیف شده/ معیدفر، جامعه‌شناس

قبح اختلاس ریخته چون وجدان جمعی ضعیف شده/ معیدفر، جامعه‌شناس

عصر ایران- سعید معیدفر، جامعه ‌شناس در گفت و گو با «عصرایران» درباره اینکه چرا خبر اختلاس مردم را مثل قبل متعجب نمی کند، اظهار داشت: وقتی امری به دلیل رواج بیش از حد قبح خود را از دست می دهد، کم‌کم افکار عمومی آن موضوع را عادی می دانند. در واقع از وجدان جمعی برخوردار است، بنابراین وقتی که وجدان قوی باشد، برابر کوچک ترین امر خطایی واکنش نشان می دهد. اما وقتی ناهنجاری به طور متعددی اتفاق می‌افتد، وجدان جمعی به طور کاملا طبیعی تاثیر خود را کمکم از دست داده و عملا با امر ناهنجار کنار می‌آید. در این باره جامعه شناسان توضیح داده اند بین وجدان جمعی و جرم رابطه‌ای وجود دارد.

عضو سابق هیأت علمی دانشگاه تهران در ادامه گفت: وقتی در جوامع حساسیت‌ها نسبت به فساد کم‌رنگ می‌شود و افکار عمومی نسبت به جرم یا مشکل واکنش جدی‌یی نشان نمی دهد، به خودیِ خود زمینه جرم یا فساد برای سوءاستفاده گران فراهم می شود.

به این معنی که اگر مجرمین به خاطر وجدان جمعی که در جامعه وجود داشت، با سختی و مشقت سراغ جرم می رفتند، به این تشخیص می رسند که راحت تر می‌توانند هر کاری که برای منفعت شخصی می خواهند انجام بدهند، انجام بدهند.

بنابراین تعداد افرادی که در مسیر سوءاستفاده قدم بر می دارند، بیشتر خواهد شد. به هرحال وقتی جامعه به یک امری حساسیت زیادی داشته باشد، وقوع جرم کم و بالعکس زیاد می شود. بنابراین تکثیر فساد در جامعه ما به بی تفاوتی افکار عمومی به پدیده نامأنوس جرم ربط پیدا می کند.

او افزود: فساد طبعا ناشی از ساختار ناکارآمد اقتصادی است. دشواری زمینه های کسب درآمد و زیست اقتصادی برای آحاد مردم مسیرهای ناسالم فعالیت های اقتصادی را افزایش داده و دست مفسدین را باز می گذارد.

در واقع ویژگی رانتی نظام تصمیم گیری و اجرایی، فضا را برای سوءاستفادهِ سوءاستفاده گران فراهم می کند و دست کسانی که تلاش می کنند و برای اقتصاد کشور قدم های مثبتی بر می‌دارند، از مناسبات اقتصادی کوتاه می شود.

این صاحب نظر تصریح کرد: درباره اینکه فساد امری فردی یا ساختاری است، باید اینطور توضیح داد که وقتی فساد بیش از حد اتفاق بیفتد، ریشه در ساختار ناسالم اقتصادی و سیاسی دارد. همچنین از یک طرف قدرت و مولفه های فاسد آن و از طرفی دیگر، قواعد ناسالم اقتصادی فساد را بیش از حد سهل و راحت می کند. آنهم در شرایطی که وجدان جمعی جامعه هم از کار افتاده یا مختل شده است.

وی توضیح داد: در پاسخ به این پرسش که توجه به چه الزام‌هایی برای کنترل فساد باید در دستور کار قرار بگیرد، لازم به توضیح است، طبعا یک جامعه ناسالم زمینه‌ساز فساد است که این جامعه در زمینه های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی هم مشکلات زیادی دارد. به عبارت دیگر، چنین جامعه ای تعادل های طبیعی خودش را از دست داده است.

وقتی جوامع در چنین موقعیتی قرار می گیرند، با میزان زیادی از جرائم مختلف مواجه می شوند. طبعا برای کاهش جرم و در نتیجه بهبود، تصمیم گیران و دست اندرکاران باید شرایط را برای زیست اجتماعی سالم فراهم کنند. در واقع اگر جامعه به طور دستکاری نشده بتواند بقا و حیات داشته باشد، تا حد زیادی می تواند مساله هایش را حل و مشکلاتش را رفع کند. اما اگر یکسری عناصر مزاحم که عمدتا از طریق اعمال قدرت ناسالم فعالیت می کنند و روندهای عادی را به هم می ریزند و زیست اجتماعی را از کار می اندازد، بتوانند خودنمایی کنند، به قول قدیمی ما می شود از آب گل آلود ماهی گرفت.

این چهره خاطرنشان کرد: همچنین باید به سهم و نقش تحریم ها در افزایشی شدن میزان فساد اشاره کرد. در واقع از آنجا که تحریم عملا رابطه اقتصادی کشور با کشورهای دیگر را به هم می ریزد و نمی گذارد، کشور تجارت لازم را داشته باشد، طبعا یک حیات غیرطبیعی آزمایشگاهی شکل می گیرد تا زمینه برای بروز و ظهور انواع و اقسام فساد فراهم شود. خب! بارها شنیده ایم، افرادی به شکل محرمانه ای برای دور زدن تحریم ها به کار گرفته می شوند که نباید شناخته شوند.

چنین موقعیتی به طور طبیعی و غیرقابل اجتنابی «شفافیت» را از جامعه می گیرد. چرا که در جامعه ای که با محیط خودش ارتباط به دور از محرومیت ها و محدودیت ها داشته باشد، قاعدتا در نظام اقتصادی و نظام بین الملل شفافیت وجود دارد که کشوری که تحریم است، نمی تواند از این موهبت بهره ببرد. بنابراین ناچار است برای بقا، از شیوه هایی غیرشفاف استفاده کند که خودِ همین شیوه های غیرشفاف افرادی را به وجود می آورد که در جامعه ما سلطانِ سکه و . . . شناخته می شوند. البته کسانی که دستگیر می شوند، اکثرشان خرده پا هستند. یعنی جریان های اصلی فساد در جوامعی که به خاطر تحریم رویکردی غیرشفاف دارند، به دام نمی افتند.

+ نوشته شده توسط سیاوش در چهارشنبه ۱۴۰۴/۰۸/۲۸ و ساعت 19:23 |

ادبیات و کتاب

انتشار نسخه کامل اثر تابوشکن صادق هدایت پس از ۷۵ سال

اسد سیف

۱۴۰۲/۸/۳۱۴۰۲ آبان ۳, چهارشنبه

سرانجام پس از گذشت ۷۵ سال نسخه کامل توپ مرواری، آخرین اثر صادق هدایت، منتشر شد. اکثر آثار هدایت بخصوص پس از انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ طعمه سانسور شده‌اند. اسد سیف، منتقد ادبی، نگاهی دارد به انتشار نسخه کامل توپ مرواری.

عکس سیلوئت صادق هدایتعکس سیلوئت صادق هدایت

با انتشار نسخه کامل "توپ مرواری" سرانجام اثر بی‌سانسور دیگری از صادق هدایت در اختیار ادبیات ایران گذاشته شدعکس: isna

این هم از ویژگی‌های تاریخ اجتماعی ما و نقش برجسته سانسور در آن است که بسیاری از شاخص‌ترین آثار ادبی‌مان هنوز به شکل کامل خود منتشر نشده و یا اجازه نشر نمی‌یابند.

شماری از آثار صادق هدایت، شاخص‌ترین نویسنده تاریخ معاصر ادبیات ما، به چنین سرگذشتی گرفتار آمده‌‌اند. چند سال پیش سرانجام نسخه کامل و دستنویس "بوف کور" به همت م. ف. فرزانه، توسط نشر باران در سوئد منتشر شد. پس از آن ناصر پاکدامن "وغ‌وغ ساهاب" را در پاریس منتشر کرد و حال آخرین دستنویس توپ مرواری به شکل کامل خویش در آلمان منتشر شده است.

این اثر در رژیم پیشین اجازه نشر نداشت، زیرا نقد فرهنگ خفقان حاکم بود. در جمهوری اسلامی انتشار آن ممنوع شد، زیرا رژیم نوبنیاد چنین نقدی را بر فرهنگ اسلامی برنمی‌تافت. انتشار نسخه ناکامل توپ مرواری در روزهای انقلاب در هزاران نسخه نشان استقبال از آن بود. ممنوع شدن آن اما باعث شد تا همین نسخه در داخل و خارج آشکار و پنهان بازچاپ گردد. انتشار بدون سانسور و کامل آثار هدایت در خارج از کشور نه تنها آشنایی ادبیات ایران با این آثار، بل‌که حفظ آن‌ها نیز هست؛ در واقع پایانی بر "ممنوعه‌ها".

صادق هدایت نسخه نهایی "قضیه توپ مرواری" را در سال ۱۳۲۷ برای انتشار در خارج از کشور برای دوستش حسن شهیدنورایی در فرانسه می‌فرستد تا با نام مستعار "هادی صداقت" در پاریس منتشر شود. مرگ نابهنگام شهیدنورایی و در پی آن خودکشی هدایت، انتشار آن را به تعویق انداخت.

توپ مرواری اثری‌ست طنز که هم‌چون دیگر آثار طنز هدایت، سیاست و فرهنگ دستمایه آن است. پیش از کودتا و پس از مرگ هدایت نسخه‌ای ناکامل از آن در چند شماره از هفته‌نامه "آتشبار" به مدیریت ابولقاسم انجوی شیرازی منتشر شد که در پی توقیف نشریه و بازداشت مدیر آن، انتشار آن نیز متوقف ماند. همین نسخه منبعی شد برای بازچاپ‌های این اثر.

در سال ۱۳۶۹ نشر آرش در سوئد نسخه‌ای از توپ مرواری را با "مقدمه و توضیحاتی" از محمدجعفر محجوب با استفاده از نسخه‌ای دستنویس که او در دست داشت، منتشر کرد. پس از مرگ محجوب همین نسخه را ناصر زراعتی با اتکا بر نسخه‌ای که تازه به دست آورده بود، با اندک ویرایش بازچاپ کرد.

قضیه توپ مرواری

توپ مرواری زبانی تند و خشن دارد. پنداری واپسین فریادهای هدایت است. اعتراض اوست به جامعه‌ای که توان هستی را از او ربوده است. فریاد اوست بر سر فرهنگی که انسان‌ها را "امت" و "رعیت" می‌خواهد.

Buchcover | Tup-e Morvari | von Sadegh HedayatBuchcover | Tup-e Morvari | von Sadegh Hedayat

عکس: Edition Pajam

توپ مرواری گاه هزل است، گاه فکاهی، گاه شعر است و گاه داستان، گاه دردی‌ست که فریاد می‌شود و گاه فریادی‌ست که به دشنام می‌نشیند. پنداری استفراغ تاریخ و فرهنگی‌ست که زندگی را بر مردم تلخ گردانیده است. توپ مرواری ضد همه‌چیز است. چیزی در آن ستایش نمی‌شود. امیدی در آن به چشم نمی‌خورد. جهان پوسیده‌ای به زیر ذره‌بین کشانده شده است. نمایش ذهن عقب‌مانده و اخلاق سنتی ماست که راه به پیش ندارد. نمایش فرهنگ عوام است در برابر فرهنگ نو.

هدایت از تمامی شگردهای زبانی استفاده می‌کند تا همین فرهنگ خرافه و فریب را بازشناساند. از پندارهای عوام بهره می‌گیرد و در این راستا گنجینه‌ای گرانقدر از باورها، اصطلاحات، فولکلور و گویش‌های مردم عادی فراهم می‌آورد. او حتی زبان‌های داخل کشور را نیز در این اثر دستمایه کار خویش قرار می‌دهد. توپ مرواری گاه از سبک قصه‌نویسی و گاه نیز نقالی و قصه‌پردازی بهره می‌برد. "اکوان دیو" و کریستف کلمب را استادانه همراه "وروره جادو" و "مادر فولادزده" کرده، در کنار شاهان می‌نشاند تا "طلسم زمان" بشکند و به شیوه‌ای نو داستانی را بازگوید.

توپ مرواری داستان "فالوس"گرایی‌ست در فرهنگ ما در پیوند با "قدرت" و "قانون"؛ چیزی که تاکنون هیچ نویسنده‌ای شهامت بیان آن را نداشته است. توپ مرواری داستان توپی‌ست که سال‌های سال در میدان ارگ تهران قرار داشت و زنان و دختران جوان برای رسیدن به خانه شوهر و آبستن شدن، سر و صورت به آن می‌ساییدند و سوارش می‌شدند. هدایت می‌کوشد گذشته‌ای برای این توپ که ارزش تاریخی دارد، در ذهن داستانی خویش بجوید و قدرت آن را در قوانین کشور، در حرمسراها و ذهن عوام، بازیابد.

داستان به زمانی بازمی‌گردد که پادشاه اندلس در اوایل سده شانزدهم میلادی کریستف کلمب را به مأموریت کشف عربستان می‌فرستد و او ناخواسته آمریکا را کشف می‌کند. در آن‌جا توپی را می‌یابد که با خود به پرتغال می‌آورد. این توپ را پرتغالی‌ها در کشورگشایی‌های استعماری خویش به زمان حکومت شاه اسماعیل صفوی به جزیره هرمز می‌آورند. پس از بازپس‌گرفتن جزیره از سوی ارتش شاه عباس، توپ به هند منتقل می‌شود و در نهایت نادرشاه در فتح هند آن را به غنیمت گرفته، به ایران بازمی‌گرداند. و سرانجام به عنوان نمادی نظامی و جنسی به تهران منتقل می‌شود.

توپ مرواری؛ داستانی که تکرار می‌شود

توپ مرواری داستان کولونیالیسم است، تاریخ استعمار است که غارت ذهن را نیز با خود به همراه دارد. هدایت می‌کوشد بر این تاریخ سراسر فاجعه لباس طنز بپوشاند و عظمت‌های پوشالی آن را به سخره گیرد. بر این اساس سلیقه داستانی خویش را به کار می‌گیرد تا از جهانی بنویسد که همیشه کسانی چون او را پس می‌زند و آینده را قربانی گذشته می‌کند. از این جهان سراسر تناقض که در آن ناآگاهی پرچمدار است، هیچ امیدی راه به بهبودی نمی‌برد.

توپ مرواری یادآور داستان "غزیه فرویدیسم" در "وغ‌وغ ساهاب" است که هدایت به نقل از فروید "یک جهنم شهوتی" در "روح آدم‌ها" پیدا می‌کند و به این نتیجه می‌رسد که «اساساً بشر روی شهوت زندگی می‌کند.» و همین شهوت است که باعث می‌شود توپ مرواری از آمریکا به پرتغال کشانده شود، از آنجا به ایران و سپس هند برده شود و در نهایت به تهران منتقل گردد. رضاشاه نیز به همین علت آن را در "باشگاه افسران" به "قنداقی سمنتی" محبوس می‌گرداند تا هیچ زنی نتواند به آن نزدیک شود.

و چنین بود تجربه حضور توپ مرواری در ایران؛ از دودمان افشاریان، صفویان، قاجار تا پهلوی. «اگر باورتان نمی‌شود، بروید از آن‌هایی که دو سه خشتک از من و شما بیشتر جر داده‌اند بپرسید. گیرم که دوره برو بروی توپ مرواری را ندیده باشند، حتماً از پیر و پاتال‌های خود شنیده‌اند... توپ مرواری توی میدان ارگ شق و رق روی قنداق‌هایش سوار بود... تا چشم کار می‌کرد مخدرات یائسه، بیوه‌های نروک ورچروکیده، دخترهای تازه شاش‌کف‌کرده، ترشیده‌های حشری یا نابالغ‌های دم بخت از دور و نزدیک هجوم می‌آوردند... آن‌هایی که بختشان یاری می‌کرد سوار لوله توپ می‌شدند، از زیرش درمی‌رفتند... یک‌جای تنشان را به آن می‌مالیدند... تا دنیا دنیاست آن را وسیله بخت‌گشایی خودشان قرار بدهند.»

در دوران "لاف‌زدن‌‌های" شاهانه و "نابغه عظیم‌الشأن"‌سازی، و "غرغره افتخارات"، توپ مرواری ابتذال انسانیت را به سوگ می‌نشیند. مهم نیست که تاریخ در آن پس و پیش می‌شود و یا در جای خویش نمی‌نشیند. مهم اما این است که پوشالی بودن "تفاخر و تخرخر" در "لاف‌زنی"های بی‌پایان آشکار گردد.

در چنین زمانه و موقعیتی‌ست که توپ مرواری پناهگاهی می‌شود مشکل‌گشا برای تولید مثل. جادوگری، فالگیری، دعا‌نویسی و جن‌گیری نیز می‌شود علم.

صادق هدایت در این اثر پنداری کوشیده است انتقام خود را از این آدم‌ها، از این فرهنگ و از این زمانه بگیرد: «خیال دارم یک‌چیز وقیح مسخره درست بکنم که اخ و تف باشد به روی همه. شاید نتوانم چاپ بکنم، اهمیتی ندارد، ولیکن این آخرین حربه‌ی من است تا اقلاً توی دلشان نگویند فلانی خوب خر بود.» (از نامه به شهیدنورایی)

نسخه جدید "قضیه توپ مرواری" که با "پردازش و پیشگفتار" طاهباز توسط نشر پیام (زیرمجموعه انتشارات گوته و حافظ) در بن آلمان منتشر شده، نسخه‌ای‌ست دست‌نویس از صادق هدایت که ناصر پاکدامن در اختیار طاهباز می‌گذارد تا آن را "لکه‌گیری" کرده، برای انتشار آماده کند. پاکدامن خود در نامه‌ای به تفاوت‌های متن‌های موجود نیز می‌پردازد. چنان که برمی‌آید، نسخه حاضر باید کامل‌ترین متن "توپ مرواری" باشد.

با مرگ ناصر پاکدامن، پیشگفتاری را که می‌خواست بر این اثر بنویسد، در کتاب دیده نمی‌شود، اما متن حاضر همانی‌ست که او آرزوی انتشارش را در سر داشت. طاهباز در پیشگفتار مفصل خویش از چگونگی فراهم آمدن این اثر، از تفاوت نسخه‌های موجود می‌نویسد.

با انتشار این نسخه می‌توان گفت که سرانجام اثری دیگر از صادق هدایت به شکل کامل خویش، بدون هیچ سانسوری، در اختیار تاریخ ادبیات ایران گذاشته شد.

+ نوشته شده توسط سیاوش در سه شنبه ۱۴۰۴/۰۸/۲۷ و ساعت 13:23 |

شواهد زنگ‌زدگی سنگ‌های ماه در نمونه ماموریت چین

شواهد زنگ‌زدگی سنگ‌های ماه در نمونه ماموریت چین

یک تجزیه و تحلیل جدید از خاک ماه که توسط ماموریت «چانگ‌ای-۶» چین به زمین آورده شده، چیزی را آشکار کرده است که دانشمندان انتظار نداشتند در ماه پیدا کنند. محققان چینی دانه‌های ریز زنگ آهن را در خاک ماه شناسایی کرده‌اند.

محققان چینی با مطالعه نمونه‌های آورده شده از سطح ماه به زمین توسط ماموریت «چانگ‌ای 6»( Chang’e-6) شواهدی از زنگ‌زدگی روی ماه را مشاهده کردند. آنها کریستال‌های «هماتیت» و «مگمیت» را در مقیاس میکرومتری که هر دو از اشکال اکسید آهن هستند، در این نمونه‌ها شناسایی کردند.

به گزارش ایسنا، یک تجزیه و تحلیل جدید از خاک ماه که توسط ماموریت «چانگ‌ای-۶» چین به زمین آورده شده، چیزی را آشکار کرده است که دانشمندان انتظار نداشتند در ماه پیدا کنند. محققان چینی دانه‌های ریز زنگ آهن را در خاک ماه شناسایی کرده‌اند.

تا به حال، اعتقاد بر این بود که ماه فاقد شرایط اکسیژن مورد نیاز برای اکسیداسیون آهن است، بنابراین این کشف، دیدگاه‌های دیرینه در مورد شیمی سطح ماه را به چالش می‌کشد و ممکن است به توضیح ناهنجاری‌های مغناطیسی مرموز شناسایی شده در چندین منطقه کمک کند.

این یافته‌ها توسط یک تیم تحقیقاتی به رهبری محققان دانشگاه شاندونگ(Shandong) با حمایت موسسه ژئوشیمی آکادمی علوم چین و دانشگاه چینی یونان(Yunnan) ارائه شده است.

این تیم، کریستال‌ها یا بلورهای هماتیت(hematite) و مگمیت(maghemite) را در مقیاس میکرومتر که هر دو از اشکال اکسید آهن هستند، در نمونه‌های ماموریت «چانگ‌ای-۶» شناسایی کردند؛ کشفی که نشان می‌دهد فرآیندهای سطحی ناشناخته قبلی میلیاردها سال است که ماه را شکل می‌دهند.

این کشف، فرضیه‌ای چند دهه‌ای را به چالش می‌کشد

دانشمندان برای دهه‌ها معتقد بودند که ماه فاقد شرایط لازم برای اکسیداسیون آهن است و اکسیدهای آهن عملاً در سطح آن وجود ندارند. اگرچه ماموریت‌های «آپولو» برخی از مواد حاوی فِریک آهن‌مانند مگنتیت(magnetite) و هیدروکسیدهای آهن را شناسایی کردند، اما این موضوع به سرعت رد شد.

یک مطالعه برجسته در سال ۱۹۷۱ استدلال کرد که این ترکیبات نمی‌توانند در سطح ماه پایدار بمانند و به احتمال زیاد نتیجه آلودگی پس از بازگشت نمونه‌ها به زمین هستند.

رسانه‌های چینی می‌گویند که این دیدگاه بیش از نیم قرن تفکر علمی را شکل داد و این ایده را تقویت کرد که ماه یک محیط خشک و بسیار ساکن بدون هیچ مسیر طبیعی برای زنگ زدن آهن دارد.

این فرضیه در سال‌های اخیر شروع به فروپاشی کرد، زیرا داده‌های سنجش از دور و نمونه‌های قمری نشان داد که اکسیداسیون آهن ممکن است در ماه بیشتر از آنچه قبلاً تصور می‌شد، رایج باشد.

مشاهدات نقشه‌بردار کانی‌شناسی ماه از سال ۲۰۲۰، هماتیت (یک ماده معدنی بسیار اکسید شده) را به صورت گسترده در عرض‌های جغرافیایی بالای ماه نشان داده است. سپس در سال ۲۰۲۲، تجزیه و تحلیل میکروسکوپی پیشرفته نمونه‌های ماموریت «چانگ‌ای-۵»، ردپایی از مگنتیت نانوفاز را نشان داد و شواهد بیشتری مبنی بر امکان وقوع اکسیداسیون در سطح ماه ارائه داد.

زنگ‌زدگی جزئی جدایی‌ناپذیر از سطح‌شناسی ماه

دانشمندان چینی با مطالعه نمونه‌های ماموریت «چانگ‌ای-۶» که در ژوئن سال گذشته به زمین آورده شدند، برای اولین بار دانه‌های «هماتیت» در مقیاس میکرون را شناسایی کردند و نشان دادند که این اکسیدهای آهن بخشی طبیعی از سطح‌شناسی ماه هستند.

محققان برای درک چگونگی تشکیل آهن فِریک در ماه، چندین مکانیسم احتمالی را بررسی و برخی از جایگزین‌ها را رد کردند. آنها دریافتند که مواد معدنی آهن اکسید شده عمدتاً در خاک ماه (سنگ‌هایی ساخته شده از قطعاتی که در اثر گرما و فشار شدید ناشی از برخورد شهاب‌سنگ‌ها ذوب شده‌اند) ظاهر می‌شوند، در حالی که چنین مواد معدنی در قطعات دست نخورده سنگ‌های آتشفشانی باستانی وجود ندارند.

محققان می‌گویند دانه‌های «هماتیت» در اثر رویدادهای برخورد عظیم، مانند رویدادهایی که حوضه قطب جنوب-آیتکن(South Pole–Aitken) و دهانه آپولو(Apollo) را در سمت پنهان ماه ایجاد کرده‌اند، تولید شده‌اند.

گفتنی است که «حوضه قطب جنوب-آیتکن»، محل فرود ماموریت «چانگ‌ای-۶»، یکی از قدیمی‌ترین و بزرگترین حوضه‌های برخوردی در منظومه شمسی است. این حوضه چندین برخورد بزرگ را تجربه کرده و از جریان‌های گدازه‌های آتشفشانی بعدی مصون مانده است که آن را به مکانی ایده‌آل برای حفظ مواد معدنی ایجاد شده توسط برخوردهای باستانی تبدیل می‌کند.

یافته‌های این مطالعه در مجله معتبر Science Advances منتشر شده است.

+ نوشته شده توسط سیاوش در دوشنبه ۱۴۰۴/۰۸/۲۶ و ساعت 14:6 |

چرا قله دماوند دیگر برف ندارد؟

چرا قله دماوند دیگر برف ندارد؟

از ابتدای سده بیست و یکم دهانه قله دماوند و مناطق اطراف آن به انتشار مداوم و قوی گازهای گوگردی ادامه داده است. شبکه لرزه‌نگاری محلی، زمین‌لرزه‌های سطح پایین و با بزرگی کم، معمولاً با بزرگی کمتر از ۳ را ثبت کرده که در مناطق خاصی در اطراف آتشفشان، به ویژه در شمال و غرب، متمرکز بودند.

یک استاد دانشگاه می‌گوید: خشکسالی‌های اخیر و طولانی‌مدت در سراسر ایران، به ویژه در منطقه البرز، عامل اصلی تسریع ذوب و عقب‌نشینی یخچال‌های طبیعی دماوند هستند. خشکسالی‌ها اساساً ناشی از تغییرات در الگوهای جریانهای جوی هستند که میزان رطوبت بارش برف و باران رسیده به کوه‌های البرز را کاهش می‌دهند.

به گزارش خبرآنلاین، دماوند سال‌هاست بی‌آنکه فورانی داشته باشد، آرام و استوار دیده می‌شود؛ اما زیر این آرامش، نشانه‌های یک آتشفشان زنده جریان دارد. خروج مداوم گازهای گوگردی، لرزه‌های ریز و ناهنجاری‌های حرارتی ثابت می‌کند که دماوند خاموش نیست؛ فقط فوران نمی‌کند. هم‌زمان، گرمایش اقلیمی و خشکسالی‌های پی‌درپی یخچال‌های کوچک این قله نمادین را به عقب‌نشینی واداشته و چهره آن را دگرگون کرده است. در گفت‌وگوی پیش‌رو، دکتر مهدی زارع از آنچه در دل دماوند می‌گذرد، از گذشته دور تا تغییرات امروز، پرده برمی‌دارد؛ روایتی علمی که نشان می‌دهد چرا این کوه بیش از هر زمان نیازمند مراقبت و پایش مداوم است.

مشروح این گفت‌وگو را در ادامه بخوانید:

دماوند از نظر وضعیت آتشفشانی چه ویژگی‌هایی دارد و آخرین فعالیت‌های شناخته‌شده آن مربوط به چه زمانی است؟

دماوند، به عنوان یک آتشفشان بالقوه فعال و بلندترین قله خاورمیانه با خروج مداوم گاز و فعالیت لرزه‌ای طی حدود ۷۳۰۰ سال فوران ماگمایی نداشته است. فعالیت آن در قرنهای اخیر غیر فورانی بوده و عمدتاً شامل فعالیت فومرولی -انتشار مداوم گازها و بخار -از قله و دامنه‌های آن است و زلزله‌های کوچک ناشی از حرکت مایعات آب گرم، گاز و مایعات مشتق شده از ماگما و تغییرات پوسته زیر آتشفشان و ناهنجاری‌های حرارتی با نشانه‌هایی از افزایش دمای سطحی است. تا کنون هیچ افزایش قابل توجهی در فعالیت وجود نداشته است که نشان دهد فوران قریب‌الوقوع باشد. با این حال، خروج مداوم گاز و لرزه‌خیزی تأیید می‌کند که سیستم آتشفشانی زنده است و نیاز به نظارت مداوم دارد.

جدیدترین فوران تأیید شده، که با جریان‌های گدازه در دامنه غربی مشخص می‌شود، حدود ۵۳۵۰ سال پیش از میلاد (تقریباً ۷۳۰۰ سال پیش) رخ داده است که آن را به طور قطعی در دوران هولوسن قرار می‌دهد. سه ذخیره پوکه معدنی جوان اصلی در ملار، کرم پشته و رینه را با سن احتمالاً بین ۷۳۰۰. تا ۲۵ هزار سال قبل شناسایی کرده‌اند که نشان دهنده فعالیت انفجاری در اواخر پلیستوسن و اوایل هولوسن است.

وضعیت یخچال‌ها و شرایط اقلیمی گذشته دماوند چگونه بوده است؟

یخچال‌های طبیعی کوچک «یخ برفی» یا neve نوه ها عبارتند از قطعه‌های برف سخت شده دائمی هستند که منجمد و فشرده شدن در نهایت به یخ یخچالی تبدیل می‌شود- امروزه در دامنه‌های بالای دماوند نوه ها وجود دارند. با این حال، به دلیل آب و هوای خشک، دماوند از یخچال طبیعی دائمی و بزرگی پوشیده نیست. در آخرین عصر یخ ۲۵ هزار تا حدود ۱۲ هزار سال قبل منطقه پوشیده از یخ بسیار گسترده‌تر بود و خط برف اقلیمی به طور قابل توجهی در ارتفاع های پایین‌تری نسبت به امروز بوده است. عقب‌نشینی یخچال‌های طبیعی شامل یخچال‌های کوچک مدرن طی سده اخیر با روند تغییرات اقلیمی جهانی و منطقه‌ای همسو است.

داده‌های دیرینه‌اقلیم درباره خشکسالی ۴.۲ هزار سال قبل چه اطلاعاتی ارائه می‌کنند و این رویداد چه پیامدهایی داشته است؟

داده‌های دیرینه اقلیم یک دوره خشکسالی ناگهانی و طولانی در ۴۲۶۰ سال قبل نشان می دهد که خشکسالی طولانی‌مدتی بوده که تا سده دوم قبل از میلاد ادامه داشته است. فرضیه‌ای وجود دارد که همین خشکی باعث فروپاشی پادشاهی کهن در مصر، امپراتوری اکدی در بین‌النهرین و فرهنگ لیانگژو در منطقه سفلای رودخانه یانگ تسه شده است. شواهد نشان می‌دهد که افزایش تغییرات ال نینو-نوسان جنوبی (ENSO) نیز در ایجاد شرایط آب و هوایی مرتبط با این رویداد نقش داشته است. آتشفشان‌های انفجاری در ایسلند نیز به عنوان یکی از علل مطرح شده‌اند . شواهد دیرینه‌اقلیمی روشن و مطالعه‌شده‌ای در ایران دارد.»

این شواهد در ایران دقیقاً چه مواردی را نشان می‌دهند؟

چندین نمونه ایرانی - رسوبات دریاچه‌ای، غارسنگ‌ها، توالی‌های لس-دیرینه خاک و گرده های حفظ شده و لایه‌های باستان‌شناختی - تغییر به سمت شرایط اقلیمی خشک‌تر، سردتر و متغیرتر را در ایران نشان می دهد که از حدود ۴۲۰۰ سال پیش شروع می‌شود و تقریباً تا ۳۸۰۰ تا ۳۹۰۰ پیش ادامه داشته است. شواهد دیرینه‌اقلیمی رویداد ۴۲۰۰ سال پیش در ایران‌ در دریاچه ارومیه هسته‌های رسوبی نشان‌دهنده کاهش سطح دریاچه، افزایش رسوبات تبخیری‌ها و کاهش فراوانی دیاتوم‌ها در حدود ۴۲۰۰ سال پیش نشان دهنده دوره‌ای از خشکی شدید و کمبود هیدرولوژیکی است. برخی از هسته‌های رسوبی شوری بالا و شاخص‌های گرد و غبار را نشان می‌دهند.

در دریاچه زریبار کردستان سوابق گرده‌ها، گسترش پوشش گیاهی استپی و کاهش جنگل بلوط در این بازه زمانی نشان دهنده شرایط خنک‌تر و خشک‌تر اومحتوای آلی کمتر، نشان‌دهنده کاهش بهره‌وری در این مدت است.

در دریاچه مهارلو استان فارس شواهدی از افت شدید سطح دریاچه و غلظت تبخیر و کمبود آب خبر می دهد.. شواهد غارسنگ ها - استالاگمیت‌ها – در کتله خور، علیصدر و دیگر غارها در شمال غربی و غرب ایران یک تغییر مثبت قابل توجهایزوتوپ اکسیژن ۱۸ را در۴۲۰۰ سال قبل نشان می‌دهد. این تغییرات نشان از کاهش بارش زمستانی، ضعیف شدن بادهای غربی، زمستان‌های سردتر و خشک‌تر همزمان با سیگنال‌های خشکسالی منطقه‌ای از شام و بین‌النهرین ‌است.

در شمال شرقی ایران - منطقه نیشابور - افزایش تجمع گرد و غبار در حدود ۴۲۰۰ سال قبل نشان از ضعیف شدن پوشش گیاهی، تشدید باد، خشکی گسترده دارد. در همین مقطع فروپاشی یا زوال سکونتگاه‌های اوایل عصر برنز در جیرفت - هلیل رود درجنوب شرقی ایران با کاهش کشاورزی مبتنی بر آبیاری ، و در فلات مرکزی ایران: متروکه شدن موقت برخی از واحه‌ها در بین‌النهرین شمالی و ایلام تنش خشکسالی را نشان می دهد.

در این مقطع زمانی کاهش لایه‌های سکونتگاهی، افزایش مهاجرت به سمت دره‌های رودخانه‌ای، تغییرات در سبک‌های سفالگری مطابق با جابجایی فرهنگی با فروپاشی‌های مشابه در بین‌النهرین اکدی، دره سند و شرق مدیترانه مرتبط است. کاهش جنگل‌های بلوط در غرب ایران گسترش درختچه‌های خشکی‌زی، افزایش زغال چوب نشان دهنده‌ی فراوانی بیشتر آتش‌سوزی‌های جنگلی است که احتمالاً به دلیل شرایط خشک‌تر بوده است.

بنابراین ایران شواهد دیرینه‌اقلیمی مستندی برای خشکسالی ۴۲۰۰ سال قبل دارد. ایران خشکی قابل توجهی را تجربه کرده است، که با رویداد خشکسالی گسترده‌تر در تمدن‌ها از بین‌النهرین تا دره سند مطابقت دارد.

آیا فوران‌های دماوند می‌توانند در این خشکسالی‌ها نقش داشته باشند؟

با وجود آنکه که فوران‌های آتشفشانی در مقیاس بزرگ در سطح جهان با تزریق گردو غبار آتشفشانی -آئروسل‌ها- به استراتوسفر باعث سرمایش و خشکسالی کوتاه‌مدت می‌شوند، هنوز مطالعه ای نشان نداده که آخرین فوران شناخته شده دماوند در ۷۳۰۰ سال قبل یا رویداد ۲۵ هزار سال قبل مستقیماً به این دوره‌های خشکسالی بزرگ یا ذوب شدن طولانی مدت یخچال‌ها مرتبط بوده است. ضمنا هنوز شاهدی از فوران جوانتر از ۷۳۰۰ سال قبل در دماوند بدست نیامده است. عقب‌نشینی مداوم یخچال‌ها تا کنون عمدتا به اقلیم خشک جهانی فعلی و روندهای گرمایش نسبت داده می‌شود.»

در دو دهه اخیر چه نشانه‌هایی از فعالیت دماوند ثبت شده است؟

از ابتدای سده بیست و یکم دهانه قله دماوند و مناطق اطراف آن به انتشار مداوم و قوی گازهای گوگردی ادامه داده است. شبکه لرزه‌نگاری محلی، زمین‌لرزه‌های سطح پایین و با بزرگی کم، معمولاً با بزرگی کمتر از ۳ را ثبت کرده که در مناطق خاصی در اطراف آتشفشان، به ویژه در شمال و غرب، متمرکز بودند. این زمین‌لرزه‌ها به عنوان زمین‌لرزه‌های مرتبط با گردش سیال گرمابی و تنش‌های زمینساختی تفسیر شده اند.

در سالهای ۱۳۸۴ تا ۱۳۹۴ تغییرات و ناآرامی‌های جزئی بصری و ماهواره‌ای افزایش احتمالی حجم و شدت انتشار گازهای دودخانه‌ای را نشان داد. داده‌های ماهواره‌ای MODIS و ASTER با شناسایی منظم ناهنجاری‌های حرارتی در قله نشان می‌دهد منافذ گاز در دمای بالایی قرار دارند. همزمان چندین خوشه لرزه‌ای کوچک نیز شناسایی شدند. خوشه های لرزه ای در سال ۱۳۸۶ و ۱۳۹۲ منجر به فوران نشد و پس از آن به سطوح پس‌زمینه بازگشت. این خوشه ها احتمالاً ناشی از پالس‌های مایعات و گازهای داغ در حال حرکت به قسمت‌های کم‌ ژرفای سامانه آتشفشانی بوده اند.

درباره ویژگی‌های شیمیایی گازها و چشمه‌های آب گرم دماوند چه یافته‌هایی وجود دارد؟

مطالعات دقیق‌تر شیمی گاز و آب از دودخان ها و چشمه‌های آب گرم تأیید کردند، به این معنی که آنها از یک منبع مذاب ژرف که در حال تخلیه گاز است، سرچشمه می‌گیرند. دودخان‌های بزرگی در نزدیکی دهانه قله، به ویژه در لبه جنوبی قرار دارند. این دهانه ها به طور فعال گازهای غنی از دی‌اکسید گوگرد و بخارآب داغ منتشر می‌کنند. دمای گاز حدود ۵۰ درجه سانتیگراد اندازه‌گیری شده است.

رسوبات قابل توجهی از گوگرد زرد در این منطقه، به ویژه در دامنه معروف به «تپه گوگردی»، قابل مشاهده است. چشمه‌های آب گرم متعددی در دامنه‌های آتشفشان و در پایه آن یافت می‌شوند که گرمای آتشفشانی را در نزدیکی سطح نشان می‌دهند. مهمترین چشمه‌ها، مانند چشمه آب گرم لاریجان، برای حمام‌های عمومی استفاده می‌شوند و به دلیل محتوای معدنی خود -عمدتاً کاتیون‌ های کلسیم و منیزیم و آنیون های کربنات و سولفات مشهور هستند.

درباره محفظه ماگمایی دماوند و ارتباط آن با لرزه‌خیزی منطقه چه اطلاعاتی داریم؟

فعالیت لرزه‌ای و ماگما در حالی که این آتشفشان خفته است نشان می دهد که یک محفظه ماگما بین ۲ تا ۵ کیلومتری زیر سطح وجود دارد. تصور می‌شود که این محفظه به یک منطقه داخلی از ماگمای داغ و احتمالاً مذاب مربوطاست که با ماگمای چگال‌تر و سردتر احاطه شده است. قله دماوند که از نظر زمینساختی فعال است. منطقه اطراف، به ویژه در امتداد گسل مشا در نزدیکی آتشفشان، زمین‌لرزه‌های منظم تجربه می‌کند که گاهی اوقات تا بزرگای بیش از ۵ نیز -مانند زلزله ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۹ مشا ، دماوند- می‌رسد. دمای سیال مخزن در ژرفای آتشفشان بین ۱۳۰ تا ۱۵۰ درجه سانتیگراد تخمین می‌زنند که دمای مناسبی برای تولید انرژی زمین‌گرمایی است.

و اما موضوع مهم، نبود برف در قله دماوند در سال‌های اخیر. این مسئله دقیقاً به چه عواملی مربوط می‌شود؟

باید ببینیم که خشکسالی در محدوده قله دماوند در چه وضعی است: زمین به دلیل تجمع گازهای گلخانه‌ای در جو، در حال گرم شدن است. این گرمایش یکنواخت نیست، اما در مناطق قطبی و عرض‌های جغرافیایی بالا بیشتر مشهود است. نبود برف در قله دماوند در ماه آبان نشان می دهد که هوا گرم‌تر شده و مستقیماً از تجمع برف جلوگیری می‌کند. در یک سال عادی، توده‌های برف و یخ یخچال‌های طبیعیِ در حال ذوب، منبع حیاتی و پایداری از آب را برای رودخانه‌ها و سفره‌های آب زیرزمینی، فراهم می‌کنند. این پدیده به عنوان اثر "حائل یخچال‌های طبیعی" شناخته می‌شود. در رودخانه‌های تغذیه‌شده با یخچال‌های طبیعی پایداری جریان آب در اقلیم نیمه‌خشک تا حد زیادی به ذوب آهسته و مداوم یخ و برف ارتفاعات بالای کوه وابسته است.

خشکسالی‌های اخیر و طولانی‌مدت در سراسر ایران، به ویژه در منطقه البرز، عامل اصلی تسریع ذوب و عقب‌نشینی یخچال‌های طبیعی دماوند هستند. خشکسالی‌ها اساساً ناشی از تغییرات در الگوهای جریانهای جوی هستند که میزان رطوبت بارش برف و باران رسیده به کوه‌های البرز را کاهش می‌دهند. خشکسالی با کاهش قابل توجه بارندگی و برف سالانه تعریف می‌شود.

برف و باران کمتر به معنای رطوبت کمتری است که در زمستان برای پر کردن مجدد یخچال‌ها – انباشت برف و یخ- باید در دسترس باشد. تغییرات اقلیمی منجر به افزایش میانگین دمای سالانه در سراسر ایران شده است. دمای بالاتر باعث ذوب سریع‌تر و زودتر یخچال‌های طبیعی می‌شود. برخی از توده‌های یخی کوچک‌تر دماوند ممکن است دیگر حتی به عنوان یخچال‌ واجد شرایط نباشند، زیرا در تابستان‌های گرم و خشک به طور کامل در معرض ناپدید شدن هستند.

با کوچک شدن یخچال‌های طبیعی، توانایی آنها در کنترل جریان رودخانه در دوره‌های خشکسالی به طور قابل توجهی کاهش می‌یابد. هنگامی که حجم یخچال از یک آستانه بحرانی عبور می‌کند، یخ در حال ذوب که زمانی جریان تابستانی را تضمین می‌کرد، از بین می‌رود.

محفظه ماگمای کم‌ ژرفا تر و داغ‌تر در مورد مکان‌های بسیار خاصی، به ویژه ایسلند، که در پشته میانی اقیانوس اطلس قرار دارد و فعالیت آتشفشانی فراوانی دارد، موجب می شود که حرکت ماگما به یک محفظه کم‌ ژرفاتر گرمای زمین‌گرمایی عظیمی را آزاد کند. این حرارت زمین گرمایی می تواند یخ و برف را از زیر زمین ذوب کند، سطح زمین را گرم کند و از چسبیدن برف جلوگیری کند، مناطقی مانند نزدیک دریچه‌های زمین‌گرمایی ایجاد کند که در حالی که مناطق اطراف پوشیده از برف هستند، بدون برف باقی می‌مانند. اثر گرمای زمین‌گرمایی به ناحیه‌ای مستقیماً در بالا و بلافاصله اطراف نفوذ ماگما محدود می‌شود.

یک محفظه ماگمای کم‌ ژرفاتر داغ‌تر مانند قرار دادن یک پد گرمکن در زیر یک بخش کوچک از کف یک اتاق از خانه است. این موضوع یک نقطه داغ بسیار قابل توجه در آن مکان خاص ایجاد می‌کند. اگرچه فعالیت آتشفشانی یک داستان علمی جذاب و یک عامل محلی واقعی است، اما بر اساس اطلاعات موجود کمبود پوشش برف در ماه آبان در سال‌های اخیر در دماوند عمدتاً به دلیل هوای گرم‌تر ناشی از تغییرات اقلیمی ناشی از فعالیت‌های انسانی است.

+ نوشته شده توسط سیاوش در دوشنبه ۱۴۰۴/۰۸/۲۶ و ساعت 14:0 |

بحران مهریه؛ پدیده‌ای چندلایه و فراتر از حقوق و قضا

بحران مهریه؛ پدیده‌ای چندلایه و فراتر از حقوق و قضا

ساده انگاری است اگر پدیدۀ «مهریه» را در یک شرط ضمن عقد نکاح و موضوعی مربوط به حقوق خانواده و مسائل زناشویی خلاصه کنیم چراکه مهریه سرریز مشکلات اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی جامعۀ امروز ایران و برآیند بردارهای ناکارآمدی در حل مشکلات و خانه آخر حل مسائل زندگی مشترک است

عصر ایران؛ ابراهیم ایوبی*- دیگر عادت کرده‌ایم هرازگاهی پروندۀ مهریه روی میز قضات یا نمایندگان می‌آید تا تحولاتی در زمینه قوانین و رویه‌ها شکل گیرد اما اگر مصوبۀ چند روز پیش مجلس شورای اسلامی نهایی شود و تأیید شورای نگهبان را هم به دست آورد؛ تیر خلاصی است بر مهریه و در عمل کارآیی خود را در مناسبات خانواده از دست خواهد داد.

ساده انگاری است اگر پدیدۀ «مهریه» را در یک شرط ضمن عقد نکاح و موضوعی مربوط به حقوق خانواده و مسائل زناشویی خلاصه کنیم چراکه مهریه سرریز مشکلات اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی جامعۀ امروز ایران و برآیند بردارهای ناکارآمدی در حل مشکلات و خانه آخر حل مسائل زندگی مشترک است.

در ادامه به زمینه‌های بروز این معظل حل ناشدنی در چهار حوزۀ اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی می‌پردازیم:

نخست. جامعه: مهریه ابزار ایجاد برابری حقوقی

نگاهی گذار به قوانین مربوط به حقوق مدنی و خانواده نشان‌گر تفاوت آشکار میان حقوق زوج و زوجه دیده است: طلاق حق مرد است و زن به شکل استثنائی و با گذشت از حقوق مالی خود و در فرآیندی طولانی و با اما و اگر می‌تواند از همسر خود جدا شود. در موضوع حضانت (نگهداری فرزند) پدر دست بالا را دارد؛ مرد می‌تواند هر زمان که بخواهد و بدون دلیل همسر خود را ممنوع‌الخروج کند؛ شوهر این حق را دارد که مانع تحصیل یا اشتغال همسر خود شود و مثال‌های فراوان دیگر. از این رو کارکرد مهریه برای زنان، استفاده از مهریه به عنوان ابزاری برای مذاکره و توازن در حقوق خانوادگی در مقابل همسر خود است.

دوم. فرهنگ: مردسالاری و قانون‌گذاری

این روزها مرسوم شده وقتی از حل مشکلی ناتوان می‌شویم، جمع بندی می‌شود با این دو جمله «مشکل فرهنگی است» و «باید فرهنگ سازی شود».

اگر کسی جنس فرهنگ را بشناسد، می‌داند که مقوله فرهنگ خمیربازی نیست و مناسبات فرهنگی در طول زمان و تحت تأثیر عوامل گوناگون پیدا و پنهان ارادی و غیر ارادی، شکل می‌گیرد.

فرهنگ عمومی ما همچنان مردسالار است و نمود آن در نظام حقوقی (پیش و پس از انقلاب اسلامی) دیده می‌شود. دو مثال از قانون‌گذاری پیش از انقلاب 1357: ماده 1105 قانون مدنی (مصوب 1313) بیان می کند: «در روابط زوجین ریاست خانواده از خصایص شوهر است»؛ همچنین قانون گذرنامه (مصوب 1351) به مرد امکان ممنوع الخروجی همسر خود را می دهد.

دو مثال قانون گذاری پس از انقلاب اسلامی 1357: اصل 115 قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران که بیان می‌دارد: «رئیس جمهور باید از میان رجال سیاسی و مذهبی...» انتخاب گردد. واژه دوپهلوی «رجال» هم در لغت جمع مردان است و هم در اصطلاح به معنای شخصیت‌های سیاسی. تدبیری رندانه در سال 1358 برای عبور از بحران تنش میان فقه سنت‌گرا و زنانی که به میان جامعه آمده بودند.

مورد دیگر که این روزها در رسانه‌ها زیاد مطرح شده است، تبصره 20 قانون رسیدگی به تخلفات رانندگی مصوب سال 1389 است: «صدور گواهینامه رانندگی متورسیکلت برای مردان بر عهده نیروی انتظامی جمهوری اسلامی ایران است» یعنی غیرمستقیم زنان از دایره دریافت کنندگان گواهینامه حذف شده‌اند.

همین امروز اکثریت بسیار بالایی از نمایندگان مجلس شورای اسلامی را مردان تشکیل می دهند و از این رو مناسب سازی قوانین مربوط به مهریه به نفع زوج، تعجب چندانی ندارد.

سوم. اقتصاد: سونامی تورم و ساحل مهریه

ظهور تورم و کاهش ارزش ارزش پول ملی از دو جهت در قوانین و مقررات و البته رویه های قضایی مرتبط با مهریه اثر گذاشت: نخست، با بروز تورم لجام گسیخته ناشی از شرایط و سیاست‌های اقتصادی در دهه هفتاد خورشیدی، در سال 1376 تبصره ای به ماده 1082 قانون مدنی اضافه شد و امکان محاسبه مهریه های وجه رایج (ریال) را که در اثر افزایش نرخ تورم کم ارزش شده بودند به وسیله شاخص تورم اعلامی بانک مرکزی فراهم کرد.

دوم، افزایش حیرت‌انگیز قیمت طلا و سکه بهار آزادی موجب شد دادگاه‌ها با درخواست مردان برای تقسیط مهریه به دلیل نتوانی در پرداخت موافقت کنند.

نکته دیگر در حوزه اقتصادی، موضوع اشتغال و نا‌برابری فرصت های شغلی (و گاهی تحصیلی) برای زنان است که به مهریه به عنوان پشتوانه‌ای مالی برای آینده پس جدایی احتمالی از همسر نگاه می‌شود.

چهارم. سیاست: بازداشت بدهکار و نقض حقوق بشر

بر اساس ماده 11 میثاق حقوق مدنی و سیاسی (که در سال 1354 به تصویب مجلس ایران رسیده است): «هیچ کس را نمی‌توان تنها به این علت که قادر به اجرای یک تعهد قراردادی خود نیست زندانی کرد».

تحت تأثیر این ماده، امکان بازداشت مدیدون در نظام حقوقی ما کاهش یافت. اما بعدها با تصویب ماده 2 قانون نحوه اجرای محکومیت‌های مالی در سال 1377 و پس از نسخ آن، اکنون در ماده 3 قانون نحوه اجرای محکومیت‌های مالی مصوب سال 1394، امکان بازداشت مدیون وجود دارد.

البته گفته شده این بازداشت تنها در مواردی صورت می گیرد که در تمکن مالی مدیون شک وجود دارد و اگر اطمینان حاص شود ناتوان است؛ فرد قابل بازداشت نیست و در نتیجه ماده 11 میثاق حقوق مدنی و سیاسی که قاعده ای حقوق بشری است نقض نشده است.

به عنوان جمع بندی می‌توان گفت موضوع مهریه ابعاد مختلف سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی دارد و جامعه به روش‌هایی مانند مهریه اندک و دریافت حقوق در قالب شروط ضمن عقد نکاح، توازن و راه حلی پیدا کرده است.

تصویب نهایی این طرح در مجلس شورای اسلامی و حذف حبس بدهکار مهریه (حتی اگر اجرای پایند الکترونیکی جای‌گزین شود) موازنه را برهم می‌زند و زنان از این ابزار محروم خواهند شد.

کمترین پیامد این طرح حتی پیش از تصویب، سیل درخواست ها و دادخواست‌های مطالبۀ مهریه به سوی اجرائیات ثبت و دادگستری است که تا قبل از حذف ضمانت اجرا، اقدامی صورت گیرد. البته که انگیزه زنان برای ازدواج هم کمتر خواهد شد و این هم در تعارض با اهداف قانون حمایت از خانواده و جوانی جمعیت است.

+ نوشته شده توسط سیاوش در یکشنبه ۱۴۰۴/۰۸/۲۵ و ساعت 22:21 |

چه سرنوشتی در انتظار ما انسان هاست و پایان کره زمین چگونه رقم می خورد؟

چه سرنوشتی در انتظار ما انسان هاست و پایان کره زمین چگونه رقم می خورد؟

عصر ایران - سرنوشت کره زمین چه خواهد شد و چه سرانجامی در انتظار انسان است؟ این ها سوالاتی هستند که دانشمندان مرتبط، به طور جدی به آنها می اندیشند. در این نوشتار، می کوشیم، خلاصه ای از دغدغه ها و یافته های دانشمندان را مرور کنیم.

انسان ها در طول 9 میلیون سالی که روی کره زمین زندگی کرده اند، نشان داده اند که جزو سخت جان ترین موجودات زنده این سیاره اند؛ اجداد انسان امروز، از انسان راست قامت و انسان دنیسوا تا انسان نئاندرتال و انسان خردمند، همه و همه بدون استثنا، فجایعی را پشت سر گذاشته اند که امروزه حتی تصورش نیز رعب آور است. به عنوان مثال در آخرین عصر یخبندان که حدود 12 هزار سال قبل رخ داد و در بخش های زیادی از سیاره، ارتفاع یخ های چسبیده به سطح زمین به بالای یک کیلومتر رسید، بسیاری از موجودات زنده از جمله ماموت و ببر دندان خنجری و حتی گیاهان از بین رفتند ولی انسان ها که از قدرت بدنی کمتر و پوست نازک تری داشتند، توانستند جان سالم به در ببرند.

انسان نئاندرتال

یا در 75 هزار سال پیش، آتشفشان "توبا" در اندونزی امروزی فعال شد و چنان انفجاری را به وجود آورد که خاکسترش حتی روی خاورمیانه هم پاشیده است. بعد از این فاجعه زیست محیطی، توده های گاز برای مدتی حدود 1000 سال دور کره زمین را پوشاند و جلوی تابش مستقیم نور خورشید به سیاره زمین گرفته شده و سرمای 10 قرنی زمین را فرا گرفت ولی باز هم انسان توانست از این وضعیت مرگبار نجات یابد. دانشمندان برآورد می کنند که بعد از آن ابرآتشفشان ، تنها هزار تا 10 هزار جفت انسان روی زمین باقی ماندند ولی همان ها توانستند زاد و ولد کنند و انسان را از آن سرمای 1000 ساله، زنده بیرون بیاورند.

آتشفشان توبا

"انقراض" ؛ سرنوشت همه موجودات؟

با وجود همه این ها، خطری که انسان را تهدید می کند، دچار شدن به سرنوشت میلیون ها موجود زنده دیگر است: از ابتدای پیدایش کره زمین، گونه های گیاهی و حیوانی، به کرات پدید آمده، سال های متمادی - گاه میلیون ها سال - زندگی کرده اند و سپس منقرض شده اند. وقتی قریب به اتفاق موجودات زنده زمین در نهایت به انقراض رسیده اند، دانشمندان بر آنند که انسان نیز سرنوشتی جز تکرار قانون سیاره، یعنی "انقراض" ندارد و روزی که کسی نمی داند کی هست، انسان نیز به سرنوشت میلیون ها هم سیاره ای اش دچار و منقرض می شود؛ شاید تغییرات اقلیمی به سمتی برود که کره زمین در طول چندین قرن یا حتی هزاره ها، اندک اندک مطلوبیت خود را برای زندگی انسان از دست بدهد و تعداد انسان ها کمتر و کمتر شوند و در نهایت از بین بروند.

همچنین احتمال آن می رود که جهش های ژنتیکی که تا کنون به نفع انسان تمام شده، در نقطه ای پیش بینی ناپذیر، روند را معکوس کنند. یعنی ممکن است یک جهش ژنتیکی، دامنه زیستی یا هوشی انسان را محدود کند و به انقراض بشر بینجامد.

دایناسورها

خودکشی جمعی!

فعالیت‌های مخرب بشر، به ویژه در زمینه‌های زیست‌محیطی و نظامی، به ویژه در قرن اخیر اثرات مخربی بر زمین داشته است. تغییرات اقلیمی ناشی از انتشار گازهای گلخانه‌ای، نابودی جنگل‌ها و گونه های گیاهی و جانوری و آلودگی هوا، از جمله عواملی هستند که سیاره مان را دچار بحران می‌کنند. در کنار این، استفاده از سلاح‌های هسته‌ای در جنگ‌ها می‌تواند منجر به تخریب سریع و گسترده اکوسیستم‌ها و حتی ایجاد «زمستان هسته‌ای» شود که شرایط زیست را برای بقای بشر به شدت دشوار می‌کند.

انفجار هسته ای

به علاوه، حرکت سریع بشر به سمت هوش مصنوعی این نگرانی را تشدید کرده است که در جایی، کنترل از دست انسان خارج شود و موجودات جدید الخلقه AIمحور، انسان را تحت کنترل خود در آورند و در دراز مدت، آن را به سمت نابودی بکشانند.

گو این که انسان خردمند، با بی خردی تمام در حال تخریب کره زمین و یک خودکشی جمعی است!

بیماری جمعی

کرونا که حالا بخشی از خاطرات جمعی بشر معاصر شده است، بار دیگر نشان داد که انسان می تواند حتی از سوی موجوداتی که دیده نمی شوند تهدید شود. هیچ کس نمی داند آیا ویروسی خطرناک تر از کرونا در کمین سال ها یا حتی قرن ها و هزاره های بعد انسان است یا نه؟ به هر حال، خطر شیوع بیماری واگیردار در حد جهانی که انسان را غافلگیر کند و از بین ببرد، منتفی نیست.

همه گیری کرونا

برخورد اجرام آسمانی

هر روز 50 تن جرم آسمانی - که آنها را به عنوان شهاب سنگ می شناسیم - وارد جو زمین می شوند ولی چون چندان بزرگ نیستند، عمدتاً در جو زمین می سوزند و از بین می روند. با این حال، حدود 10 هزار شهاب سنگ از لایه حفاظتی می گذرند و به کره زمین می رسند. احتمال این که شهاب سنگی بزرگ به زمین بخورد -مانند شهاب سنگی که 66 میلیون سال قبل، به کره زمین خورد و بسیاری از موجودات و مشخصاً دایناسورها را منقرض کرد- هر چند اندک است ولی از نظر علمی غیر ممکن نیست. یادمان باشد سیاره زمین در جهانی بی پایان و در میان بی نهایت جرم آسمانی شناور است و امکان تصادف، صفر نیست.

شاید روزی شهاب سنگی بسیار بسیار بزرگ، انفجاری چند میلیون بار بزرگ تر از بزرگ ترین انفجار اتمی ایجاد کند و به قصه زمین و ساکنانش پایان دهد.

شهاب سنگ

سوختن در میان شعله های خورشید

بر اساس نظریات ستاره‌شناسی، خورشید که مایه حیات و انرژی در کره زمین است در حدود ۵ میلیارد سال آینده وارد فاز غول‌قرمز می‌شود. در این مرحله، دمای خورشید به‌ طور چشمگیری افزایش می‌ یابد و شعله های آن به عطارد، زهره و حتی زمین می رسد و همه این ها را می سوزاند و از بین می رود. اگرچه این رویداد در مقیاس زمانی بسیار دور اتفاق می‌افتد، اما از منظر کیهانی یک پایان اجتناب‌ناپذیر محسوب می‌شود.

مرحله غول قرمز خورشید

مه گسست

یکی از نظریه‌های کیهان‌شناسی، " مه گسست" یا Big Rip است. بر اساس این نظریه ، مواد تشکیل‌دهندهٔ جهان، از ستارگان غول پیکر گرفته تا اتم ها به‌یک‌باره از هم می‌گسلند و از بین می روند. در چنان وضعیتی، زمین نیز هم سرنوشت جهان می شود و برای همیشه به همراه ساکنانش از بین می رود.

+ نوشته شده توسط سیاوش در یکشنبه ۱۴۰۴/۰۸/۲۵ و ساعت 19:20 |

درباره سرنوشت مدیر روزنامه طوفان که روزنامه‌اش با گذشت صد سال وصف حال زمانه است

ماجرای ناپدیدشدن یک روزنامه‌نگار منتقد رضاشاه

ماجرای ناپدیدشدن یک روزنامه‌نگار منتقد رضاشاه

پایان فرخی‌یزدی به زندان ختم شد اما نه بهانه مقالات سیاسی و اقتصادی بلکه به دلیل قرض به یک کاغذ فروش. البته که زندان به محلی برای تسویه حساب تبدیل شد و درنهایت پزشک احمدی با آمپول هوا جان او را گرفت. طنز تاریخ اینکه شکار و شکارچی هردو در آخرین لحظه زندگی یک چهره را روبه‌روی خود دیدند؛ پزشک احمدی!

عصر ایران؛ باران ستوده - روزنامه طوفان در کمتر از یک ماه بعد از پایان مجلس هفتم شورای ملی در آبان 1309 بحران بزرگی را تجربه کرد. فرخی یزدی مدیر روزنامه که به تازگی دوره نمایندگی خود را به پایان رسانده بود، ناپدید شد.

برخی از تحلیلگران بلافاصله انگشت اتهام را به سمت رضا شاه نشانه رفتند . آنها حتی پا را فراتر گذاشته و همزمانی ناپدید شدن وی با پایان مجلس هفتم فرصتی دانستند که نصیب رضا شاه شده تا به این ترتیب یکی از دشمنان پرشور و جنجالی خود را به محبس بیندازد.

کارشناسان حتی در مقام تحلیل برآمدند که تا قبل از پایان مجلس هفتم ، مصونیت پارلمانی دست رضاشاه را بسته بود اما حال فرصتی برایش فراهم شده بود که در مقام انتقام برآید و زودتر از شر این چهره منتقد رهایی یابد.

مدت زمان اندکی لازم بود تا مشخص شود که فرخی یزدی خود از ترس جان از مهلکه گریخته است. مدیر طوفان نیک می‌دانست که این دو سالی که جان سالم به در برده به یمن نمایندگی پارلمان بوده و محال است که بیش از این زنده بماند.

نحوه فعالیت فرخی در روزنامه و مجلس به گونه‌ای بود که دایره دشمنان او به یک نفر یا یک جناح خاص محدود نمی‌شد. کافی است محتوای نوشته‌های فرخی در طوفان را مرور کرد تا بتوان خیل دشمنان او را پیش‌بینی کرد. از انتقاد گسترده به اقدامات بانک شاهی و قرارداد 1919 گرفته تا حمله بردن به منصورالسطنه، انتقاد از مشیرالدوله، قوام السطنه و وثوق الدوله.

عملکرد او در راس اقلیت مجلس هفتم هم حاشیه‌های زیادی به همراه داشت. در یکی از این موارد او در مجلس از حامیان رضاشاه کتک مفصلی خورد؛ همان موقع آن جمله طلایی را بیان کرد «وقتی در خانه ملت نماینده مجلس را در روز روشن کتک می‌زنند وای به حال بیرون مجلس ببین چه به روزگار مردم می‌آورند!»

ماجرای ناپدیدشدن یک روزنامه‌نگار منتقد رضاشاه

تشبیه مجلس به کعبه خیالی

در آن ایام فرخی یزدی روزنامه طوفان را به تریبونی برای مقابله با استبداد و استعمار بدل کرده بود، از دلمشغولی‌های خود می‌نوشت از صدای پای استبداد تا افسوس‌نامه برای آرزوهای برآورده نشده ملت ایران در انقلاب مشروطه. روزنامه طوفان در روز یکشنبه سوم ربیع الاول 1342( 21 مهر 1302) در سرمقاله‌ای تحت عنوان امیدواری نیست، نوشت:«مجلس اول ، دوم سوم ، چهارم هریک با کشمکشها و جنگهای خونینی عمر خود را به پایان رسانده و با یک عالم طنطنه و شکوه بدون اینکه کوچکترین روزنه شادکامی و ترقی را به مردم نشان دهد بنوبت[ به نوبت] زوال دوره تقنینه را اعلام نمودند....چقدر آرزوهای لذیذ در فضای این کعبه خیالی معدوم گردیده و چه اندازه سرهای پرشور و دل‌های امیدوار در آستان این جایگاه ظاهرا مقدس خاک شده است؟؟»

شروع جدال با منصورالسطنه

برای فرخی یزدی فرقی نداشت که از چه مقامی سوال می‌پرسد و چقدر خطوط قرمز را زیرپا گذاشته است.

مدیرطوفان خط قرمزی به نام آرمان مشروطیت داشت که هر مقامی که از آن عبور می‌کرد را مورد عتاب و خطاب قرار می‌داد به همین دلیل در روز چهارشنبه 20 صفر 1342(9 مهر 1302)مشیرالدوله نخست وزیر احمدشاه قاجار را در مطلبی تحت عنوان «آقای مشیرالدوله» مورد انتقاد قرار داد و نوشت:

« بی‌اعتنایی شما به اقدامات خلاف قانون منصور السطنه (سید مصطفی عدل) و عدم تصمیم به طرد او از وزارت عدلیه کار را به جایی رسانده که منصور السطنه شخصا یک لایحه سرتا پا فحش به اداره ما ارسال داشته و از طرف دیگر در عوض جواب استاد و ادله که از جنایت کاریهای او اشاعه می دهیم در جراید تحت امضا های مرموز بمدير ما هتاکی می نماید آقای مشیر الدوله شما هر چند به وجاهت خود مطمئن باشید چون زمامدار و مسئول حيثيت دولت می باشید ، نمی‌توانید به مدارك حقه و دلايل مثبته يک روزنامه توجه نکنید. با وجود اینکه خود شما میدانید منصور السلطنه از مقام غیر قانونی معاونت عدلیه چهار صد تومان شهریه می برد استناد و مدارك طوفان را وقعی نمی گذارید. ما فقط از شما تقاضای تشکیل کمیسونی برای اثبات دلایل خودداری نمودید که متاسفانه شما از این تقاضای مشروع هم مضایقه نمودید شما که قدرت طرد او را از وزارت عدلیه بتوصیه سفار خانه های اجنبی ندارید اگر با جنایات و قانون شکنی های او همراه ومساعد نباشید قطعا از اقدامات او راضی هستید و ما در کابینه شما مسولیت خطایای منصور السلطنه را بعهده شما محول خواهيم نمود.»

البته که پایان جدال فرخی یزدی با منصور السطنه نبود کما اینکه در یادداشتی تحت عنوان مجازات خانین در تاریخ هشتم صفر 1342(28 شهریور 1302) نوشت:« برای چیست که یک مامور دولت 81 ابلاغ مخالف قوانین حکومتی را در دو سه ماه صادر کرده و هم اکنون هم سررشته‌دار قضایی و حاکم بر شرافت و ناموس اهالی باشد!!»

ماجرای ناپدیدشدن یک روزنامه‌نگار منتقد رضاشاه

طوفان و خانواده خیانت

داستان قرارداد 1919 کافی بود تا محمد فرخی یزدی در برابر وثوق الدوله به دلیل خیانت به کشور و شایعه گرفتن رشوه قد علم کند. وی به کرات وثوق الدوله را همچون برادرش قوام السطنه می‌دانست که به ایران خیانت کردند.

محمد فرخی یزدی در مطلبی تحت عنوان «خانواده خیانت» درروز دوشنبه 23 ربیع الاول 1341(21 آبان 1301) نوشت:« وثوق الدوله با آن اراده شوه پس از پاس از روسیه تزاری بدامان دولت متعدی بریطانیای کبیر متوسل گردید و این فرزند ناخلف انقلاب که نمو و حق تربیت خود را فراموش کرده و بتمام عوالم و مراتب حق شناسی و سپاسگذاری پشت پا میزد - برای آخرین وحله زمام داری ورق سیاه و ننگ بارى بتاريخ فاميل قوام الدوله افزود.

برادر قوام السلطنه در سه سال قبل با آنکه پرورده دامان انسانیت و در تحت لوای مشروطیت و آزادی در سلسله رجال اسم خود را داخل کرده بود گرگ زادگی وخبث طینت خود را در مقابل ۱۳۰ هزار لیره آشکار کرده و این نا اهل بی قریت کوشش میکرد که یکباره نرد حیثیت و شرافت ایرانیت را در این قمارببازد.» البته وی پیشتر نیز خانه قوام الطسنه را خانه فتنه نامیده بود.

از فرار تا بازگشت

فرخی یزدی که از عوامل رضاشاه در صحن مجلس شورای ملی کتک مفصلی خورده بود، مطمئن بود که خشم موسس سلسله پهلوی پس از در آوردن ردای نمایندگی مجلس، ضربات خطرناک‌تری را به او وارد خواهد کرد.

همین نکته هم سبب شد که نماینده مردم یزد در مجلس هفتم شورای ملی سراسیمه و بدون گذرنامه به شوروی و پس از آن آلمان بگریزد. داستان بازگشت او به ایران هم داستان تامل‌برانگیزی است که پرداخت به آن مجال دیگری را می‌طلبد و در این جا تنها به این نکته بسنده می‌کنیم که روایت شده است که فرخی در برلین با عبدالحسین تیمورتاش چهره دوم دربار رضاشاه مذاکره داشت، پس از این دیدار و اطمینان خاطر بابت جانش به ایران بازگشت.

سرنوشت غمبار

پایان فرخی‌یزدی به زندان ختم شد اما نه بهانه مقالات سیاسی و اقتصادی بلکه به دلیل قرض به یک کاغذ فروش. البته که زندان به محلی برای تسویه حساب تبدیل شد و درنهایت پزشک احمدی با آمپول هوا جان او را گرفت. طنز تاریخ اینکه شکار و شکارچی هردو در آخرین لحظه زندگی یک چهره را روبه‌روی خود دیدند؛ پزشک احمدی!

+ نوشته شده توسط سیاوش در یکشنبه ۱۴۰۴/۰۸/۲۵ و ساعت 14:48 |

آتش‌بازی کیهانی؛ مشاهده یک ابرنواختر در مراحل اولیه انفجار

عرفان کسرایی

دانشمندان می‌گویند برای نخستین بار مراحل ابتدایی انفجار یک ابرنواختر را رصد کرده‌اند. این ستاره در حال مرگ که ۱۵ برابر پرجرم‌تر از خورشید است حدود ۲۲ میلیون سال نوری از زمین فاصله دارد و در صورت‌ فلکی هیدرا واقع شده است.

ستاره‌شناسان رصدخانه جنوبی اروپا در شیلی می‌گویند برای نخستین بار مراحل اولیه انفجار یک ابرنواختر را مشاهده کرده‌اند. این ستاره در حال نابودی که ۱۵ برابر پرجرم‌تر از خورشید است در حدود ۲۲ میلیون سال نوری از زمین فاصله دارد و در کهکشانی به نام NGC 3621 در صورت‌ فلکی هیدرا واقع شده است.

با توجه به این که شکل چنین انفجارهایی تا امروز به دلیل سرعت بسیار بالای وقوع آن‌ها به سختی قابل تعیین بود، دانشمندان باید برای تایید این رخداد کیهانی خیلی سریع عمل می‌کردند.

این انفجار عظیم کیهانی در تاریخ ۱۰ آوریل ۲۰۲۴ ردیابی شد و پژوهشگران توانستند تنها ۲۶ ساعت پس از شناسایی اولیه و ۲۹ ساعت پس از آنکه مواد درون ستاره برای نخستین بار سطح ستاره را شکافتند، این انفجار را مشاهده کنند.

به گفته پژوهشگران، هندسه یک انفجار ابرنواختری اطلاعات بنیادینی در خصوص مراحل تحول ستاره‌ها و فرایندهای فیزیکی منجر به آن ارائه می‌دهد.

محققان می‌گویند سازوکار دقیق انفجارهای ابرنواختری ستاره‌های پرجرم، یعنی ستارگانی که بیش از هشت برابر خورشید جرم دارند، همچنان به طور دقیق شناخته نشده و هنوز از پرسش‌های بنیادی به شمار می‌رود که دانشمندان می‌خواهند به آن پاسخ دهند.

ستاره‌های بزرگ از این دست، عمر نسبتا کوتاهی دارند. این ستاره، که از نوع ابرغول سرخ بود، هنگام مرگ حدود ۲۵ میلیون سال عمر داشت. در مقایسه، ستاره ما یعنی خورشید بیش از ۴.۵ میلیارد سال عمر دارد و به گفته دانشمندان هنوز چند میلیارد سال دیگر نیز عمر خواهد کرد.

به گفته ستاره‌شناسان بخش باقیمانده این انفجار احتمالا به یک ستاره نوترونی، یعنی یک بازمانده ستاره‌ای بسیار چگال، تبدیل می‌شود.

انفجار ابرنواختری چیست؟

ستارگان پرجرم گیتی برای کیهان‌شناسان سوژه‌های جذاب و حیرت‌برانگیزی به شمار می‌روند. به بیان ساده، وقتی که یک ستاره به پایان عمر خود نزدیک می‌شود، عناصر تشکیل دهنده‌آن به نوبت می‌سوزند.

دم‌دست‌ترین عنصر برای سوختن در این کوره کیهانی، هیدروژن است و پس از تمام شدن آن، هلیوم و به تدریج عناصر دیگر و در پایان نوبت به آهن می‌رسد.

سوختن آهن برخلاف عناصر دیگر، مستلزم صرف مقدار زیادی انرژی است و آن انرژی‌که پیش از آن برای پایداری کلی سیستم و غلبه ‌بر نیروی گرانش صرف شده بود باید در این مرحله صرف سوختن آهن ‌شود. این فرایند سبب می‌شود که که هسته‌ ستاره منقبض ‌شود و دمای آن بالا برود.

به همان میزان که دما بالاتر می‌رود، آهن نیز سریع‌تر می‌سوزد. این فرایند در ادامه تا جایی پیش می‌رود که هسته‌ستاره دچار فروپاشی می‌شود و ستاره‌ای عظیم، در کسری از ثانیه به اندازه زمین کوچک می‌شود.

این همان مرحله‌ای است که در جریان آن، چگالی هسته به قدری بالا می‌رود که تبهگنی الکترون‌ها رخ می‌دهد و به دلیل چگالی زیاد، الکترون‌ها و پروتون‌ها با یکدیگر برخورد کرده و مقدار زیادی نوترون و نوترینو تولید می‌شود.

از این رو در ادامه این فرایند، یک انفجار ابرنواختری رخ می‌دهد و سرنوشت ستاره، بسته به جرم اولیه آن، به یک ستاره‌ نوترونی یا به یک سیاهچاله ختم می‌شود.

کیهان‌شناسان می‌گویند در حال حاضر ابرنواختری که بتواند یک گزینه تهدیدآمیز برای حیات ما باشد شناخته نشده است. زمان انفجار ستاره ابرغول سرخ شبان‌شانه، یا همان اِبط الجوزا (Betelgeuse) در صورت فلکی جبار و در فاصله حدود ۶۵۰ سال نوری که پیش از این تصور می‌شد در آستانه انفجاری ابرنواختری است، هنوز مشخص نیست.

این عدم قطعیت در تعیین زمان انفجار، به حدی است که دانشمندان احتمال می‌دهند انفجار این ستاره ممکن است در زمانی بین همین حالا تا ۱۰۰ هزار سال آینده صورت بگیرد.

Erfan Kasraie | Wissenschaftsjournalist und AutorErfan Kasraie | Wissenschaftsjournalist und Autor

عرفان کسرایی پژوهشگر مطالعات علم و فناوری

+ نوشته شده توسط سیاوش در جمعه ۱۴۰۴/۰۸/۲۳ و ساعت 17:14 |


عبدالعظیم شمخانی کیست؟ اهواز در چنگ شبکه‌‌های قدرت خانوادگی؛ برادر ناتنی علی شمخانی چطور برکنار شد؟

اهواز در چنگ شبکه‌‌های قدرت خانوادگی
عظیم شمخانی برادر ناتنی علی شمخانی که دو ماه پیش به عنوان سرپرست فرمانداری اهواز منصوب شده بود، روز گذشته کنار رفت.

رویداد۲۴ نوشت: در سپهر سیاسی ایران، نام علی شمخانی، دبیر سابق شورای عالی امنیت ملی، همواره با قدرت و نفوذ عجین شده است. اما در سال‌های اخیر، چهره‌ای دیگر از خانواده پرحاشیه شمخانی‌ها توجه رسانه‌ها و منتقدان را به خود جلب کرده است: عبدالعظیم شمخانی، برادر ناتنی علی شمخانی. جوان دهه شصتی که به مدد «ژن خوب» و شبکه‌ای از روابط سیاسی، در جایگاه سرپرستی فرمانداری اهواز قرار گرفت!

عظیم شمخانی برادر ناتنی علی شمخانی که دو ماه پیش به عنوان سرپرست فرمانداری اهواز منصوب شده بود، روز گذشته کنار رفت. این درحالیست که شهردار اهواز و برخی از مقامات این مجموعه نیز در پی مرگ احمد خالدی جوان اهوازی که در جریان درگیری با اجراییات شهرداری خودسوزی کرده و جان خود را از دست داد استعفا داده و یا برکنار شدند.

صعود سریع عبدالعظیم شمخانی در نردبان قدرت

عبدالعظیم شمخانی، متولد ۱۳۶۷، در کمتر از دو دهه توانست ساختار قدرت را با سرعتی غیرمعمول طی کند. این درحالی است که بسیاری از هم‌نسلان او، حتی با مدرک دانشگاهی و تجربه‌های تخصصی، هنوز در پست‌های کارشناسی یا مدیریتی میانی هستند، اما عبدالعظیم از ۲۲ سالگی پایش به سطوح بالای مدیریتی باز و به عنوان «نماینده دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام در خوزستان» منصوب شد، سمتی که ارتباط مستقیمی با محسن رضایی دبیر وقت مجمع و چهره‌ای پرنفوذ در سیاست ایران، داشت.

تنها یک سال بعد، در ۲۳ سالگی به ریاست «اداره تبلیغات اسلامی خوزستان» رسید و همزمان «بازرس ویژه اداره کل بازرسی استانداری خوزستان» شد. جایگاهی که معمولاً به مدیران با تجربه و سابقه نظارتی داده می‌شود. این روند متوقف نشد و صعود برق آسای او تا جایی ادامه پیدا کرد که در ۲۵ سالگی به مدیرعاملی «سازمان زیباسازی شهرداری اهواز» رسید.

در پی این انتصابات پیاپی، عبدالعظیم شمخانی به سمت‌های مهم‌تری دست یافت، از جمله قائم مقامی شهردار اهواز، مدیرعاملی سازمان همیاری شهرداری‌های استان خوزستان و نهایتاً در شهریور ماه امسال، به عنوان سرپرست فرمانداری اهواز منصوب شد. جایگاهی که او را در خط مقدم اداره حساس‌ترین شهرستان جنوب ایران قرار داده است.

مناقشه بر سر صلاحیت عبدالعظیم شمخانی
یکی از جدی‌ترین انتقاد‌ها به عبدالعظیم شمخانی، سطح تحصیلات اوست. محمد صدرالساداتی، فعال سیاسی، در اینستاگرام خود نوشته بود: «پدیده‌ای به نام عبدالعظیم شمخانی در دایره نزدیکان آقای شمخانی مطرح شده است.» او در پست دیگری در سال ۱۳۹۷ از این موضوع انتقاد کرده بود که چگونه فردی با تحصیلاتی در حد دیپلم (یا حتی پایین‌تر) می‌تواند مسئولیت‌هایی، چون مدیریت سازمان زیباسازی یا معاونت خدمات شهری را بر عهده بگیرد و بر هزاران نفر نیروی متخصص نظارت کند؟

همچنین، برخی منابع غیررسمی ادعا کرده‌اند که او نه‌تنها دیپلم ندارد، بلکه مدرک تحصیلی‌اش به گفته آنها تنها «سوم راهنمایی» است، هرچند این ادعا همچنان اثبات نشده اما عدم شفافیت در رزومه تحصیلی او باعث شده همواره سایه‌ای از تردید بر کارنامه‌اش وجود داشته باشد. این مسأله در فضای عمومی به نمادی از بحران شایسته‌سالاری در نظام اداری ایران بدل شده است.

شبکه نفوذ از علی شمخانی تا محسن رضایی
کارنامه عبدالعظیم شمخانی را نمی‌توان بدون در نظرگرفتن نفوذ برادر ناتنی‌اش، علی شمخانی و محسن رضایی مورد بررسی قرار داد. علی شمخانی، با سابقه فرماندهی در سپاه و وزارت دفاع، سال‌ها یکی از چهره‌های پرقدرت نظام بوده و حتی امروز که از دبیرخانه شورای عالی امنیت ملی کنار رفته نیز همچنان در معادلات پشت پرده اثرگذار است.

یکی از نشانه‌های این شبکه نفوذ، انتصاب عبدالعظیم در آبان ۱۴۰۰ به عنوان سرپرست دفتر امور روستایی و شورا‌های استانداری البرز بود؛ انتصابی که درست در روز‌های پایانی دولت صورت گرفت، در حالی که معاون اول رئیس‌جمهور وقت دستور داده بود هرگونه جابجایی مدیریتی متوقف شود. با این حال، این حکم صادر شد و نشان داد که پشت پرده قدرت، همچنان حمایت‌های ویژه‌ای برای او وجود دارد.

شمخانی‌ها؛ خانواده‌ای همیشه در کانون حاشیه


خاندان شمخانی در دهه‌های اخیر، همواره نامشان در کنار قدرت و جنجال برده شده است. علی شمخانی به عنوان یک چهره امنیتی و سیاسی مطرح، بار‌ها در کانون تحولات کلان کشور بوده و بار‌ها هم به واسطه فعالیت‌های اقتصادی فرزندانش حاشیه‌ساز شده است. این بار هم عبدالعظیم شمخانی که برخی منتقدان او را «پدیده» سیاسی توصیف می‌کنند و با صعودی غیرمعمول، به موضوع روز رسانه‌ها و افکار عمومی بدل شده بود، حالا کنار رفته است. وی اکنون در سیاهه طولانی مسائل مبهم و پیچیده خاندان شمخانی قرار گرفته است.

+ نوشته شده توسط سیاوش در جمعه ۱۴۰۴/۰۸/۲۳ و ساعت 15:4 |

خودرو؛ ضرورت زندگی یا عادی‌سازی مرگ/چرا تصادفات رانندگی هنوز «مسأله اجتماعی» نشده‌؟

خودرو؛ ضرورت زندگی یا عادی‌سازی مرگ/چرا تصادفات رانندگی هنوز «مسأله اجتماعی» نشده‌؟

باید درباره‌ تصادف به‌عنوان «محصول تصمیمات ساختاری» حرف بزنیم، نه خطای فردی. باید بدانیم که در هر مرگ جاده‌ای، بخشی از ساختار قدرت، سیاست‌گذاری و فرهنگ عمومی شریک است

عصر ایران؛ محسن سلیمانی فاخر- براساس برخی آمارها، سالانه حدود ۸۰۰ هزار تصادف رانندگی در ایران رخ می‌دهد و روزانه نزدیک به ۴۰ نفر در جاده‌ها جان خود را از دست می‌دهند؛ یعنی مرگ یک نفر در هر ۳۶ دقیقه. این ارقام نه فقط نشانه‌ی بحرانی انسانی، بلکه سندی از «عادی شدن مرگ» در جامعه‌ای است که هنوز این پدیده را به‌عنوان یک مسئله اجتماعی جدی نمی‌گیرد.

یکی از شگفت‌انگیزترین پارادوکس‌های جامعه‌ ایرانی در روزگار کنونی، بی‌تفاوتی ما نسبت به مرگ و معلولیت‌های ناشی از تصادفات رانندگی است. هر سال هزاران نفر در جاده‌ها جان خود را از دست می‌دهند، هزاران خانواده داغدار و متلاشی می‌شوند، میلیاردها تومان از منابع بیمه‌ای و ملی هزینه می‌شود و شمار زیادی از شهروندان با معلولیت و افسردگی زندگی را ادامه می‌دهند، بی‌آنکه این واقعیت در وجدان عمومی ما به عنوان یک «مسئله اجتماعی» درک شود.

با وجود این همه تلفات و آسیب‌ها، نه متخصصان علوم اجتماعی برای مسئله‌سازی این پدیده کاری کرده‌اند و نه نهادهای قانون‌گذار به آن حساسیتی نشان داده‌اند. گویی مرگ روزمره‌ ده‌ها نفر در جاده‌ها هنوز از آستانه‌ توجه سیاست‌گذاری عبور نکرده است. جامعه‌شناسی ما کمتر به این تراژدی پرداخته و مجلس و نهادهای قانون‌گذار نیز آن را نه در سطح یک بحران اجتماعی، بلکه صرفاً یک مسئله فنی و انتظامی دیده‌اند. نتیجه آن است که مسئله‌ای انسانی و فرهنگی، در سطح آمار و ترافیک جاده های شمالی تقلیل یافته است.

ما تصادف را نوعی «اتفاق» می‌دانیم نه یک «نشانه». در نگاه روزمره‌مان، ماشین وسیله‌ای ضروری برای زیستن است، و همین «ضرورت» نوعی مصونیت اخلاقی و نمادین به آن داده است. در واقع، ما از اتومبیل نه فقط برای جابه‌جایی، که برای احساس منزلت، کنترل، و حتی ابراز فردیت استفاده می‌کنیم. جامعه‌ مصرفی اتومبیل را از کالایی فنی به نماد هویت تبدیل کرده است. به همین دلیل، حتی وقتی این نماد مرگ می‌آفریند، تمایل نداریم آن را به نقد بکشیم.


از منظر تعبیرگرایی اجتماعی (social interpretivism)، آنچه اهمیت دارد نه خود پدیده، بلکه معنایی است که کنشگران به آن می‌بخشند. تصادفات رانندگی تا زمانی که در ذهن مردم صرفاً «بدشانسی»، «تقدیر» یا «بی‌احتیاطی فردی» تلقی شود، هرگز به جایگاه یک مسئله اجتماعی ارتقا نمی‌یابد. در واقع، جامعه از طریق زبان و تفسیر، واقعیت‌ها را صورت‌بندی می‌کند. وقتی در زبان عمومی ما، مرگ در جاده‌ها «عادی» و حتی «اجتناب‌ناپذیر» به نظر می‌رسد، معنایش این است که نظام فرهنگی ما هنوز مرگ را نه محصول ساختار، بلکه نتیجه‌ی خطای فردی می‌داند.

اما در پس این «عادی‌سازی»، ساختاری پیچیده از نابرابری و بی‌تدبیری نهفته است: جاده‌هایی ناایمن، خودروهایی بی‌کیفیت، نظارت‌های ناکافی و فرهنگی که سرعت و رقابت را فضیلت می‌داند. ما در واقع در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که خشونت ساختاری را در پوشش عادت‌های روزمره پنهان کرده است. رانندگی پرخطر، مصرف‌گرایی خودرویی، و بی‌قانونی در ترافیک، همه اشکال نمادین همان خشونت پنهان‌اند که به مرگ فیزیکی و روانی می‌انجامند.

از این منظر، مسئله‌ تصادفات تنها مسئله‌ای فنی یا اخلاقی نیست، بلکه مسئله‌ای فرهنگی و اجتماعی است. همان‌گونه که جامعه‌شناسان کلاسیک می‌گویند، مسئله اجتماعی زمانی شکل می‌گیرد که یک واقعیت زیان‌بار، آگاهی جمعی را جریحه‌دار کند. اما در ایران، این آگاهی هنوز شکل نگرفته است. مرگ در جاده‌ها به‌قدری تکرار شده که بدل به «صدا در پس‌زمینه» شده است؛ چیزی که می‌دانیم هست، اما دیگر به آن گوش نمی‌دهیم.

در لایه‌ای عمیق‌تر، می‌توان گفت بی‌تفاوتی ما نوعی سازوکار دفاعی است. جامعه‌ای که با بحران‌های متعدد اقتصادی، اخلاقی و روانی روبه‌روست، برای حفظ تعادل روانی خود، از مواجهه با هر رنج تازه‌ای می‌گریزد. مرگ در جاده‌ها را نادیده می‌گیرد، همان‌طور که فقر، فساد یا آلودگی هوا را نیز به عادت بدل کرده است. این بی‌حسی جمعی، نشانه‌ی نوعی فروپاشی در حساسیت اخلاقی جامعه است.

برای تبدیل این فاجعه‌ خاموش به مسئله‌ای اجتماعی، باید زبان‌مان را تغییر دهیم. باید درباره‌ تصادف به‌عنوان «محصول تصمیمات ساختاری» حرف بزنیم، نه خطای فردی. باید بدانیم که در هر مرگ جاده‌ای، بخشی از ساختار قدرت، سیاست‌گذاری و فرهنگ عمومی شریک است. تنها از رهگذر این آگاهی است که می‌توان به مسئولیت‌پذیری اجتماعی و پرابلماتیک کردن آن گام برداشت.

تا آن زمان، جاده‌ها همچنان قربانگاه خواهند بود، و ما همچنان در نقش شاهدانی خاموش، در مسیر زندگی، از کنار مرگ عبور خواهیم کرد.

+ نوشته شده توسط سیاوش در یکشنبه ۱۴۰۴/۰۸/۱۸ و ساعت 23:1 |

«دزد بزرگ» می خواهد «کودک نماینده» را «پشت و رو» کند: رانت خواران سیاسی و اقتصادی به جان هم افتاده اند یا جنگ زرگری است؟!

«دزد بزرگ» می خواهد «کودک نماینده» را «پشت و رو» کند: رانت خواران سیاسی و اقتصادی به جان هم افتاده اند یا جنگ زرگری است؟!

عصر ایران - امیرحسین ثابتی، نماینده مجلس شورای اسلامی و بابک زنجانی، مفسد اقتصادی دیروز و کارآفرین امروز(!) در فضای مجازی به جان هم افتاده و برای همدیگر خط و نشان کشیده اند. ثابتی، زنجانی را دزد بزرگ نامیده و گفته که دست از سرش برنخواهد داشت و زنجانی هم او را "کودک نماینده" خوانده و تهدید کرده که چنان پشت و رویش خواهد کرد که عبرتی برای "نفوذی"ها باشد.

به نظر می رسد 4 نکته در این باره قابل تأمل باشد:

1 - وصف یک شخص با رویکرد منفی، دو وجه دارد:

- یکی تحقیر او به واسطه چیزی که در اختیار خودش نیست، مانند معلولیت، رنگ پوست، خاستگاه اجتماعی، سن و نظایر این ها که قطعا غیر انسانی و غیر اخلاقی است.

- دیگر یادآوری جنبه ای منفی درباره شخص که برخلاف نوع نخست، ناشی از تصمیم‌ و رفتار خود اوست، مانند حسود، هوسران، مال مردم خور، تندرو و... .

بابک زنجانی، در حمله به امیرحسین ثابتی، او را به وصف، "کودک نماینده" نکوهیده و به زعم خود تحقیر کرده است.

این در حالی است که اولاً سن آدمیزاد در اختیار خودش نیست و ثانیاً نعمت جوانی که ثابتی از آن برخوردار است، اساسا صفتی منفی نیست که کسی آن را دستمایه وهن دیگری قرار دهد.

بابک زنجانی، نمی تواند حتی این را بگوید که مجلس ، جای فردی به سن و سال ثابتی نیست چرا که شرایط سنی نمایندگان مجلس را، نه زنجانی که قانون تعیین می کند و ثابتی، واجد شرط سنی برای نمایندگی است.

پس به کار بردن اصطلاح کودک نماینده، درباره یک نماینده مجلس اساسا فاقد مبناست، ضمن آن که موهن و غیر اخلاقی هم است.

بله، می توان رفتاری را ولو در فردی کهنسال، کودکانه خواند ولی مشخص است که خود او را با کودک نامیدن ، گفتاری از سنخ ادب نیست.

وانگهی، زنجانی در حالی ثابتی 37 ساله را کودک نماینده می خواند که خودش در زمان احمدی نژاد که به اصطلاح تحریم ها را دور می زد، 37 ساله بود؛ با این حساب و با ادبیات خودش آیا می توان او را کودک تاجر یا کودک رانتخوار آن دوران خواند؟! به راستی چطور یک فرد 37 ساله می تواند نفت مملکت را ببرد و میلیاردها دلار بخورد ولی اگر کسی به همان سن، یکی از 290 نماینده مجلس باشد، می شود کودک نماینده؟!

2 - ثابتی، هر چند در انتخاباتی حداقلی و با رایی حداقلی به مجلس رفته ولی در هر حال، اینک بر کرسی نمایندگی تکیه زده است.

او طبق قانون اساسی حق دارد درباره همه امور کشور نظر دهد (و همه مردم کشور هم می توانند نظر او را نقد کنند). از این منظر، ثابتی پیگیر وضعیت بدهی میلیارد دلاری بابک زنجانی شده است و لذا تهدید او به خاطر تعقیب حقوق عامه، فاقد وجاهت است.

هر چند که ثابتی و همفکران سیاسی اش در مجلس، معمولا نماینده مطالبات اکثریت مردم نیستند، ولی دست بر قضا در این یک فقره ، حرف دل مردم را می زنند، مردمی که تا دیروز می شنیدند فردی به نام بابک زنجانی با شامورتی بازی و تاسیس بانک جعلی و سند سازی و ساخت و پاخت و به اسم دور زدن تحریم ها، میلیاردها دلار از پول ملتی که یک سوم شان زیر خط فقرند، دزدیده و به خاطر فساد عظیمش به مرگ محکوم شده است ولی یک شب خوابیدند و بیدار شدند و دیدند مفسد اقتصادی و اعدامی دیروز، نه تنها آزاد و رها در جامعه می چرخد که شرکت های میلیاردی در عرصه هایی مختلف اقتصادی علم کرده است و ادعا می کند که منجی اقتصاد ایران خواهد بود!

مردم ایران و از جمله ثابتی حق دارند بپرسند چه شد که ناگهان ورق برگشت؟ چه کسانی پشت بابک زنجانی اند که حتی وقتی بانک مرکزی می گوید او بدهی اش را نداده، برای عالی ترین نهاد بانکی مملکت هم خط و نشان می کشد؟ اگر بابک زنجانی بیش از دو میلیارد دلار را برگردانده، اسناد و مدارکش کو؟ این که گفته می شود او رمز ارزی درست کرده و می خواهد آن را به جای دلار به بانک مرکزی قالب کند درست است؟ گیریم که این فرد بعد از سال ها حبس، دو میلیارد را بازگردانده است؛ این حجم انبوه از پول های نجومی در دست او چه می کند؟

و از همه مهم تر، چگونه او توانست است در چند سالی که با دولت احمدی نژاد سَر و سِر داشت به ناگاه به یکی از ثروتمندترین افراد ایران تبدیل شود؟

از هر کسی بپرسی خانه و زندگی و دارایی‌ ات را از چگونه به دست آوردی؟ می تواند داستان اقتصادی اش را شفاف و دقیق تعریف کند که چقدر حقوق داشت، چقدر پس انداز کرد، وام گرفت، فلان زمین اش گران شد، طلا های عروسی اش را فروخته و ... و نهایتا امروز بعد از مثلا 20 سال، 10 میلیارد تومان دارایی دارد.

سوال مردم از بابک زنجانی این است که تو چگونه به این ثروت چنین نجومی رسیدی؟ پولت را ازکجا آوردی؟ آدم خلّاقی بودی؟ استارتاپی تاسیس کردی که چشم جهانیان را خیره کرد و ارزشش چند هزار برابر شد؟ چیزی اختراع کردی که چنان جهانشمول شده که مدام از اقصی نقاط به حساب های ارزی ات حق بهره برداری می ریزند؟ ارثی بزرگ به تو رسیده است؟ یا پیامک گل ممد افغانی، این بار درست بوده و واقعا سکه های گرانقیت تاریخی و طلایی را که حین چوپانی کشف کرده، با تو تقسیم کرده است؟!

یا هیچ کدام از این ها نبوده و آن ماجرای کاسبان تحریم که تو را پیشانی کار کردند و بسیار بیشتر از تو خوردند و بردند و تو، فقط نوک قله فساد شان هستی، درست است؟

این ها سوالاتی هستند که روح ملتی را می خراشند و گویا تعمدی جدی و منفعت محور در این میان وجود دارد که پاسخی بدان ها داده نشود.

3 - بابک زنجانی، محصول مستقیم دولت محمود احمدی نژاد است، همانی که اعضای جریان پرهیاهوی ثابتی ها، او را نظر کرده امام زمان (عج) می دانستند و هر که او را نقد می کرد، "بی بصیرت"می نامیدند.

حالا معلوم شده آن مردمی بودن، انقلابی نمایی و ساده زیستی و دم از امام زمان(عج) زدن ها، فقط پرده هایی از جنس ریا ، برای پوشاندن نقل و انتقال کلان پول ملت ایران به جیب خودی ها و تولید بابک زنجانی ها بوده است. شگفتا که حقانیت منتقدان دیروز -که معلوم شد با بصیرت ترین مردمان بودند- ثابت شده ولی همچنان فقط ثابتی ها را به مجلس راه می دهند!

ثابتی و امثال او، اگر در حمله به زنجانی حسن نیت دارند و پای جنگ زرگری در میان نیست ، از جایگاهی که در اختیار دارند پیگیر خاستگاه او ، بالا بَرندگان دیروز و حامیان امروزش شوند و الا پرداختن صرف به زنجانی، تقلیل یک فساد چند وجهی با بازیگران پشت پرده فراوان به یک رانتخواری فردی است و این در حالی است که اساساً چنین سطحی از فساد مالی، با یک فرد یا یک گروه کوچک تبهکار میسر نیست.

4 - ثابتی، در توئیت خود نوشته است که تک تک سلول های بدن زنجانی با رانت رشد کرده اند.
رانت، یعنی اختصاص امتیازی خاص به فرد یا گروهی و محروم کردن دیگران از آن امتیاز، در حالی که بقیه نیز باید بتوانند بدون محدودیت از آن بهره مند شوند. مثلاً اگر امروز همه تاجران ایران می توانند بر اساس قوانین گمرکی، پارچه وارد کنند، یعنی رقابتی آزاد در جریان است ولی اگر فردا، دولت مصوبه ای داشته باشد و واردات پارچه را به شرکتی وابسته به حزب حاکم منحصر کند، به نفع آن مجموعه خودی و به زیان بقیه، خلق رانت کرده است.

با این تعریف، بابک زنجانی، از رانتی که دولت مدعی پاکدستی(!) یعنی دولت احمدی نژاد در اختیار او قرار داده بود، بهره برده و ثروتمند شده است.
دقیقاً بر اساس همین تعریف، خود امیر حسین ثابتی هم از رانت بهره برده و به مدد آن توانسته به مجلس شورای اسلامی راه یابد. همان گونه که اگر رانت اقتصادی به زنجانی داده نمی شد، نمی توانست این همه ثروت اندوزی کند، اگر رانت سیاسی هم به ثابتی و امثال او داده نمی شد، نمی توانستند عنوان نماینده مجلس را یدک بکشند.
همان طور که به اسم دور زدن تحریم ها، بازرگانان واقعی را کنار زدند و یک عده خودی با دلارهای این ملت، فربه شدند ، به اسم حفظ نظام و انقلاب هم کسانی که می توانستند صدای مردم در خانه ملت باشند را ردصلاحیت کردند یا کاری کردند که خودشان پا پیش نگذارند و آن وقت، انتخاباتی بین خودی های دلبخواه شان برگزار کردند که اکثریت مردم، حتی حاضر به شرکت در آن، ولو در حد رأی سفید هم نشدند و چنین شد که ثابتی زیر سایه رانت سیاسی، ناگهان شد نماینده مجلس!

به بیان دیگر، اگر سلول به سلول زنجانی، از رانت است، ثانیه به ثانیه حضور ثابتی در مجلس هم، رانتی است و همان اندازه که نقد ثابتی به زنجانی مبنی بر رانت خواری درست است، بر خودش نیز وارد است، با این فرق که یکی رانت اقتصادی خورده و دیگری رانت سیاسی. از این روست که می توان پیش بینی کرد دعوای این دو به هیچ نتیجه مشخصی نخواهد رسید چرا که در واقع، رانت خواران سیاسی و اقتصادی به جان هم افتاده اند و در طول تاریخ، حتی یک مورد هم نداریم که با دستمال کثیف، شیشه ای تمیز شده باشد، همان طور که مشاهده نشده است که رانت با رانت پاک شود.

+ نوشته شده توسط سیاوش در جمعه ۱۴۰۴/۰۸/۱۶ و ساعت 18:39 |

کابوس کودک همسران پای سفره عقد

کابوس کودک همسران پای سفره عقد

ازدواج زیر سن دختران ۱۳ سال و پسران ۱۵ سال تنها در شرایط خاص و با تصمیم دادگاه و اجازه ولی مجاز است.

روزنامه شرق نوشت: آمارهای رسمی نشان می‌دهد حدود ۲۷ هزار دختر زیر ۱۵ سال در سال ۱۴۰۱ ازدواج کرده‌اند؛ خشونت، محرومیت تحصیلی و فشار روانی بخشی از واقعیت زندگی آنهاست.

در یکی از روستاهای اطراف زابل، دختری به نام «مه‌لقا» زندگی می‌کند؛ او فقط ۱۵ سال دارد اما پژمرده‌تر و بزرگ‌تر به نظر می‌رسد. مه‌لقا دو فرزند دارد و سال‌هاست در نقش همسر و مادر زندگی می‌کند؛ نقشی که هیچ‌وقت انتخاب خودش نبوده است. مه‌لقا در ۱۰سالگی، برخلاف میلش مجبور به ازدواج با مردی ۴۰ساله شد؛ مردی که همسر اول و چند فرزند دارد و شغلش قاچاق مواد مخدر است.

ازدواج او نه از سر رضایت، بلکه به اجبار خانواده و زیر فشار فرهنگی شکل گرفته است؛ فرهنگی که در برخی از مناطق، ازدواج زودهنگام را امری طبیعی می‌داند. او حالا زن دوم مردی است که بارها او را کتک زده و هیچ رابطه عاطفی میانشان وجود ندارد.

مه‌لقا با همسر اول شوهرش در یک خانه زندگی می‌کند و در برابر خشونت مداوم، چاره‌ای جز سکوت ندارد: «چند بار تلاش کردم از خانه خارج شوم، اما خانواده‌ام تهدیدم کردند. گفتند با لباس سفید رفتی، با لباس سفید باید برگردی».

او می‌گوید دلش حتی با بچه‌هایش صاف نیست، چون حاصل ازدواجی هستند که او برایش آماده نبوده است: «گاهی در خلوت فکر می‌کنم که حتی این بچه‌ها را دوست ندارم. اما دلم برایشان می‌سوزد. دلم برای خودم هم می‌سوزد».

فکر فرار و خودکشی بارها به ذهنش رسیده، اما از خدا و عاقبت کارش می‌ترسد. مه‌لقا یکی از صدها دختری است که قربانی ساختارهای سنتی و بی‌پناهی قانونی در برابر ازدواج زودهنگام شده است. در چهره‌اش، ردی از کودکی دیده نمی‌شود؛ هرچه هست، تصویری از زنی خسته است که هنوز در درون خود، کودکی نجات‌نیافته را حمل می‌کند.

پیامدهای اجتماعی ازدواج کودکان

براساس کنوانسیون حقوق کودک که ایران در سال ۱۳۷۲ به آن پیوسته است، هر فرد زیر ۱۸ سال «کودک» محسوب می‌شود و دولت‌ها موظف به حمایت از او در برابر هر نوع استثمار، ازجمله ازدواج اجباری‌ هستند. فعالان حقوقی می‌گویند ماده ۱۰۴۱ قانون مدنی که ازدواج دختران زیر ۱۳ سال و پسران زیر ۱۵ سال را با اذن ولی و اجازه قاضی ممکن می‌کند، با مفاد این کنوانسیون در تضاد است.

نهادهای بین‌المللی مانند یونیسف و سازمان ملل بارها هشدار داده‌اند که ازدواج کودکان، حتی با اجازه ولی و دادگاه، ناقض حق رشد و انتخاب کودک است. ازدواج در سنین پایین، پیش از رسیدن فرد به بلوغ روانی و اجتماعی، به‌ معنای از دست رفتن حق انتخاب و اراده آزاد است.

کارشناسان حقوق کودک معتقدند رضایت در چنین ازدواج‌هایی معمولا واقعی نیست و بیشتر تحت فشار خانواده یا محیط شکل می‌گیرد. علاوه بر این، قوانین موجود تضمین کافی برای محافظت از کودکان ارائه نمی‌کنند و برخی هشدار می‌دهند که تضاد میان قانون مدنی و تعهدات بین‌المللی ایران، زمینه‌ساز ادامه کودک‌همسری است.

ورود ناگهانی کودکان به نقش‌های بزرگسالانه رشد ذهنی و هویتی آنان را مختل می‌کند و احتمال افسردگی، اضطراب و احساس ناتوانی را افزایش می‌دهد. دخترانی که زود ازدواج می‌کنند، معمولا بیشتر در معرض خشونت خانگی و مشکلات عاطفی قرار دارند و فشار روانی مادری در سن پایین، بار سنگینی بر سلامت روحی آنان تحمیل می‌کند.

روان‌شناسان تأکید می‌کنند که کودک‌همسری فرصت تجربه نوجوانی و شکل‌گیری هویت مستقل را از دختران می‌گیرد. ازدواج کودکان نه‌تنها فرد را تحت فشار قرار می‌دهد، بلکه خانواده و جامعه را نیز متأثر می‌کند. ترک تحصیل، محدودیت در اشتغال، تداوم چرخه فقر و تبعیض جنسیتی، بخش مهمی از پیامدهای اجتماعی کودک‌همسری است.

فعالان اجتماعی و سازمان‌های بین‌المللی هشدار می‌دهند که هر سال تأخیر در ازدواج دختران زیر ۱۸ سال، احتمال تکمیل تحصیلات و مشارکت اقتصادی آنان را افزایش می‌دهد و پیامدهای بلندمدت مثبتی برای جامعه به همراه دارد.

صدای کودکان زیر ۱۸ سال باشیم

سعید عزیزی، دانش‌آموخته رشته علوم انسانی و علاقه‌مند به روان‌شناسی است. همان فردی که کارزار «ازدواج کودکان را متوقف کنید» ثبت کرده است. او در گفت‌وگو با «شرق»، انگیزه خود از ثبت این کارزار را ترکیبی از تجربه‌های شخصی، دغدغه‌های اجتماعی و مطالعات روان‌شناسی می‌داند: «وقتی متوجه شدم بیش از ۲۰ درصد ازدواج‌ها در ایران مربوط به افراد زیر ۱۸ سال است، پذیرفتن قانونی و رایج‌بودن این مسئله برایم قابل قبول نبود. مطالعات نشان داده که ازدواج در سن پایین می‌تواند آسیب‌های جدی روانی، اجتماعی و جسمی به همراه داشته باشد و این موضوع فقط یک انتخاب فردی نیست، بلکه ساختاری است که آینده یک نسل را تحت تأثیر قرار می‌دهد».

او در مسیر کارزار بازخوردهای زیادی دریافت کرده است: «بسیاری تجربه شخصی خود را با من به اشتراک گذاشته‌اند؛ برخی حمایت کردند و برخی مخالف بودند. حتی کسانی که خود در نوجوانی ازدواج کرده بودند پیام دادند که اگر زمان به عقب برگردد، هرگز چنین تصمیمی نمی‌گرفتند. در مقابل، افرادی با استناد به فتاوا یا سنت‌های فرهنگی معتقد بودند نوجوانان پس از رسیدن به سن تکلیف و توانایی اداره زندگی، باید اجازه ازدواج داشته باشند.

اما از دیدگاه روان‌شناسی، بلوغ جنسی یا شرعی هرگز معادل بلوغ روانی و اجتماعی نیست. یک دختر یا پسر ۱۴ساله ممکن است ظاهر بالغی داشته باشد، اما هنوز در مرحله شکل‌گیری هویت، شناخت روابط و درک مسئولیت‌های زندگی مشترک قرار دارد و ازدواج در این سن معمولا با فشار خانواده، فقر یا نبود آموزش همراه است و نه انتخاب آگاهانه».

تجربه‌های مشاهده‌شده در اطراف عزیزی نیز در اقدام او تأثیرگذار بوده است؛ دخترانی که در ۱۳ یا ۱۴سالگی مجبور به ازدواج شده‌اند، اکنون با مشکلات روانی، افسردگی، خشونت خانگی و ترک تحصیل دست‌وپنجه نرم می‌کنند.

این مشاهدات باعث شد عزیزی تصمیم بگیرد صدای آنها باشد: «برای من این کارزار فقط یک امضا نیست، بلکه تعهدی اجتماعی است. بزرگ‌ترین چالش موجود، بی‌تفاوتی قانونی و اجتماعی است؛ هنوز ازدواج زیر ۱۸ سال با مجوز قاضی ممکن است، به این معنی که قانون به‌جای حمایت، راه فرار برای آسیب را باز گذاشته است. علاوه بر این، برخی کودک‌همسری را با سنت یا ترس از گناه توجیه می‌کنند که خود مانع بزرگی برای تغییر قانون است».

او توضیح می‌دهد که اغلب این ازدواج‌ها تحت فشار اقتصادی یا خانواده رخ داده است: «یکی از سخت‌ترین مواردی که دیدم، دختری بود که در ۱۴سالگی ازدواج کرده و پس از یک سال، همراه با فرزندش از همسرش جدا شده بود؛ این تجربه‌ها فقط یک آمار نیستند، زندگی‌هایی هستند که به خاطر نبودن حمایت قانونی از مسیر طبیعی منحرف شدند».

با این حال عزیزی باور دارد که با آگاهی‌رسانی، گفت‌وگو و فشار مدنی می‌توان قانون را تغییر داد. او امیدوار است این کارزار بتواند قدمی برای تغییر واقعی باشد و صدای کودکانی را به گوش قانون‌گذاران برساند که هنوز فرصت حرف‌زدن نیافته‌اند. او می‌گوید که این حرکت نماد شروع است، نه پایان و توانسته گفت‌وگوهای اجتماعی را حول موضوع کودک‌همسری ایجاد کند.

او اشاره می‌کند که بسیاری از افراد تجربه شخصی خود را با جرئت و شجاعت به اشتراک گذاشته‌اند. او باور دارد که ادامه این حرکت‌ها، همراه با آموزش رسانه‌ای و مطالبه‌گری حقوقی، می‌تواند باورهای سنتی و فرهنگی را تحت تأثیر قرار دهد: «برای من این فقط یک کمپین نیست، بلکه مسیری جدی است که می‌خواهم در قالب‌ برنامه‌های آموزشی، رسانه‌ای و پژوهشی دنبال کنم». چنان‌که بارها و بارها گفته شده، کودک‌همسری نه‌تنها آینده دختران را محدود می‌کند، بلکه سلامت روان، تحصیل و مشارکت اجتماعی آنان را نیز تهدید می‌کند. اصلاح قوانین، آگاهی‌رسانی و حمایت مستمر جامعه مدنی راهکارهای واقعی برای پایان‌دادن به این معضل است.

+ نوشته شده توسط سیاوش در جمعه ۱۴۰۴/۰۸/۱۶ و ساعت 18:27 |

غلط‌های املایی بیداد می‌کنند!

غلط‌های املایی بیداد می‌کنند!

در برگه‌های امتحانی هم همین است؛ مثلا مطمئن را با «عین» و به شکل «مطمعن» می‌نویسند در حالی که برگه امتحانی یک‌ کار جدی است و فضای مجازی نیست که بگوییم همزه را پیدا نکرد است، یا ارائه را «اراعه» می‌نویسند و یا همزه رأس را نمی‌گذارند یا رئیس را با دو تا «یـ» به شکل «رییس» می‌نویسند حتی رئیس را با «ع» (رعیس) می‌نویسند.

حمید حسنی می‌گوید کاربرد واژه‌های بیگانه مشکلی ندارد و مسئله بیشتر رسم‌الخط است، حتی دانشجویان ادبیات و زبان‌شناسی هم غلط املایی دارند.

حمید حسنی، پژوهشگر زبان و ادبیات فارسی در گفت‌وگو با ایسنا، درباره استفاده نسل جوان از واژه‌های بیگانه و اینکه آیا این موضوع مسئله نگران‌کننده‌ای برای زبان فارسی است یا آن را می‌توان ذیل تحول زبانی دانست اظهار کرد: کاربرد این واژه‌ها ‌اشکالی ندارد؛ مسئله بیشتر رسم‌الخط و املاست. جوانان ما در املا مشکل دارند. وگرنه از لحاظ کاربرد واژگان مشکلی نیست زیرا این مسئله، مسئله‌ای جهانی است.

او سپس توضیح داد: بخشی از این موضوع متأسفانه مربوط به کم‌سوادی و بخشی تنبلی است؛ حتی در ورقه‌های امتحانی، نامه‌های معمولی و یادداشت‌هایی که برای دبیر و استاد می‌نویسند این مسئله مشهود است. حتی دانشجویان دانشگاهی رشته ادبیات فارسی و زبان‌شناسی این مشکل را دارند. متأسفانه خیلی خیلی مشکل داریم. زمانی که دانشجو یک پیغام ساده به استاد می‌نویسد، غلط املایی دارد.

در برگه‌های امتحانی هم همین است؛ مثلا مطمئن را با «عین» و به شکل «مطمعن» می‌نویسند در حالی که برگه امتحانی یک‌ کار جدی است و فضای مجازی نیست که بگوییم همزه را پیدا نکرد است، یا ارائه را «اراعه» می‌نویسند و یا همزه رأس را نمی‌گذارند یا رئیس را با دو تا «یـ» به شکل «رییس» می‌نویسند حتی رئیس را با «ع» (رعیس) می‌نویسند.

حسنی با تأکید بر اینکه از لحاظ کاربرد واژگان مسئله‌ای نداریم گفت: در فضای مجازی شاید ۶۰-۷۰ هزار مورد را بررسی کرده‌ام، جنبه‌های کاربردی زبان در فضای مجازی به‌ویژه رسم‌الخط فاجعه‌آمیز است. در فضای مجازی به‌ویژه اینستاگرام شاهد فضای لاابالی‌ای هستیم و مسئله زبان در این فضا بی‌اهمیت است.

او با بیان اینکه نمی‌داند چگونه می‌توان جلو این اتفاقات را گرفت، اظهار کرد: باید از مدارس شروع کنند و این موضوع را به‌ویژه در مقطع ابتدایی و دوره اول دبیرستان فوق‌العاده جدی بگیرند؛ ظاهرا معلمان سخت نمی‌گیرند و یا اینکه صرفا نمره‌ای کم می‌کنند و تمام می‌شود. باید جدی بگیرند، اگر نگیرند فاجعه بدتر می‌شود. من فضای اینستاگرام در فضای انگلیسی، فرانسوی و اسپانیایی را گاه دنبال می‌کنم و می‌بینم چقدر درست و تمیز می‌نویسند. البته ممکن است اشتباه املایی و تایپی هم داشته باشند، اشتباه تایپی در نوشتار همه ما هست زیرا آدم با عجله تایپ می‌کند.

این پژوهشگر زبان فارسی در ادامه تصریح کرد: غلط‌های زبان فارسی در فضای مجازی زیاد است که گاه این غلط‌ها تعمدی است و گاه نمی‌دانند که غلط است؛ مثلا اضطراب و مضطرب را که می‌خواهند بنویسند با «ظ» می‌نویسند و یا حاضر را مانند ناظر می‌نویسند. اشتباهات زیاد است که در تلفن همراهم آن‌ها را ذخیره کرده‌ام. بیش از دوهزار مورد که واقعا زیاد است.

او با بیان اینکه کاربرد واژگان بیگانه در میان نوجوانان و یا واژه‌هایی که خودشان می‌سازند مسئله‌ای جهانی است و به نفوذ زبان انگلیسی در دنیا برمی‌گردد، گفت: این مسئله تهدیدی برای زبان‌های ملی است و زبانی نداریم که تحت نفوذ زبان انگلیسی نباشد، حتی دستور زبان ما تحت تأثیر زبان انگلیسی است.

+ نوشته شده توسط سیاوش در پنجشنبه ۱۴۰۴/۰۸/۱۵ و ساعت 18:7 |

ما دیگر شهروند نیستیم؛ مشتری هستیم – گزارش سخنرانی آباذری در دانشگاه تهران

سخنرانی اباذری با عنوان «جامعه‌شناسی و ایران معاصر» برای دانشجویان تازه‌وارد ایراد شد. او در بخشی دیگر از سخنانش تأکید کرد که نه فقط دانشگاه، بلکه در نظم کنونی، همه چیز باید به «بنگاه» تبدیل شود. به گفته او، امروز حتی دولت را نیز در حال تبدیل‌کردن به یک بنگاه تجاری هستند: «می‌گویند دولت چیزی است که کالاهایش را به مردم می‌فروشد. پیش‌تر رابطه ما با دولت رابطه شهروندی بود، اما اکنون دولت به بنگاه بدل شده و ما به مشتری. ما دیگر شهروند نیستیم؛ مشتری هستیم.»

اباذری در پایان، دانشجویان را فراخواند که به جامعه و فعالیت‌های اجتماعی واقعی بازگردند. متن حاضر گزارشی نسبتاً کامل از مضمون همین سخنرانی است.

***

جامعه موجودی تاریخی است و نه امری طبیعی

جامعه‌شناسی علمی است که هم به درد افراد می‌خورد و هم به درد جامعه. جامعه‌شناسی تاریخ دارد و در دوره‌های متفاوت تاریخی شکل گرفته است. من بر این دوره‌بندی و زمان‌بندی تاریخی تاکید می‌کنم و معتقدم جامعه‌شناسی اساساً کارش را با آن شروع می‌کند، به این علت که در حال حاضر از نظر ایدئولوژیک به گونه‌ای است که گویا تاریخی وجود ندارد. یکی از مهم‌ترین مسائل و مقولاتی که جامعه‌شناسی با آن کار می‌کند، مفهم ایدئولوژی است. مهم‌ترین نکته‌ای که در ایدئولوژی مطرح است این است که چطور جامعه‌ای را که بشر خودش ساخته و ساخته خرد و هوش و کار بشری بوده، به عنوان یک عنصر طبیعی جلوه دهیم.

این مسئله از آن جهت مهم است که همه گمان می‌کنند که وضعیت فعلی، وضعیت طبیعی است و تغییر ناپذیر است. وضعیتی است که هست و احتمالاً در قبل بوده و در آینده هم چنین خواهد بود. جامعه‌شناسی از اساس با چنین نظری مخالف است. این چیزی که توصیف می‌کنم، یک چیز متافیزیکی است که جامعه‌شناسی بنا بوده آن را پشت سر بگذارد. بنابراین نکته‌ای که بر آن تاکید می‌کنم، این است که در حال حاضر جامعه‌ای که من و شما شاهدش هستیم و احتمالاً این جوانانی که آمده‌اند به این دانشکده آمده‌اند و در آن درس می‌خوانند، تصور می‌کنند جامعه از اول همین طور بوده، این جور هست و این جور خواهد بود. اولین چیزی که در جامعه‌شناسی باید آموخت این است که جامعه موجودی تاریخی است. یک امر طبیعی نیست.

یکی از وظایف جامعه‌شناسی تغییر است

بنابراین یکی از وظایف جامعه‌شناسی مسئله تغییر است. یعنی برای جامعه‌شناسی مهم است که تغییر ایجاد کند و جامعه را تغییر بدهد. من اینجا قصد ندارم درس جامعه‌شناسی بدهم، اما جامعه‌شناسان اولیه از کنت و سه دوره‌اش گرفته تا بنیانگذاران مدرن جامعه‌شناسی مثل دورکیم و دیگران از تحول جوامع صحبت می‌کنند. دورکیم مثلاً از تحول جامعه مکانیکی به جامعه ارگانیکی سخن می‌گوید و وبر از تغییر جامعه سنتی به جامعه مدرن حرف می‌زند و مارکس از تحول جامعه پیشاسرمایه‌داری به جامعه سرمایه‌داری بحث می‌کند. همه از تغییر صحبت می‌کنند. از دورانی که ما در حال حاضر در آن قرار داریم. هر کدام هم به نحوی از انحاء پاتولوژی این جامعه را بیان می‌کنند. مثلاً دورکیم معتقد است که جامعه جدید، جامعه‌ای آنومیک است، وبر معتقد است که قفس آهنین است و مارکس از استثمار و از خودبیگانگی در این جوامع صحبت می‌کند. ایشان از ما دعوت می‌کنند که این جامعه را تغییر دهیم و بهبود بخشیم.

هیات حاکمه کاملاً بر عکس است. هیات حاکمه در همه جای جهان چنین است. می‌خواهد بگوید همین چیزی که هست طبیعی است و شما باید به آن گردن بگذارید و با آن و در چارچوب و متن آن کار کنید و دست به تغییر نزنید. این تفاوت بین هیات حاکمه و جامعه‌شناسی است. بنابراین جامعه‌شناسی علمی اساساً انتقادی است. نمی‌تواند انتقادی نباشد و برای بهبود جامعه تلاش نکند.

کسانی که تازه به دانشکده آمده‌اند، همواره این را مد نظر داشته باشند که باید تلاش کنند یک جور جامعه‌ای با آینده بهتر بسازند که مشکلات جامعه فعلی را نداشته باشد. این را هم بدانند که عناصر بسیار قدرتمندی در داخل جامعه وجود دارند که یا معتقدند که ما باید به سمت تغییری برویم که عناصر مهلک جامعه فعلی مثل نابرابری و شکاف طبقاتی و از خودبیگانگی و آنومی را حفظ کند و یا معتقدند که جامعه همین است و تنها کاری که ما می‌توانیم بکنیم این است که در همین چارچوب یکسری تغییرات خیلی کوچک ایجاد کنیم. در حالی که مسئله جامعه‌شناسی تغییر چارچوب‌هاست، نه تغییر در داخل چارچوب. مسئله جامعه‌شناسی تغییر چارچوبی است که من و شما در آن زندگی می‌کنیم. به همین سبب جامعه‌شناسی علم بسیار مهمی است. همین الان وضع خوبی در جامعه ندارد.

تغییر جایگاه جامعه‌شناسی و تبلیغ فردگرایی

جامعه‌شناسی الان به یک عبارت علم مطرود است. من در اولین جلسه‌ای به دانشجویان جدیدالورود درس دادم، اولین مسئله‌ای که مطرح شد، تفاوت بین روان‌شناسی و جامعه‌شناسی بود. من از بچه‌ها پرسیدم که شما چه چیزی خواندید و به چه چیز علاقه‌مندید و چه کتابهایی خواندید؟ اولین پاسخ‌هایی که به من گفته شد، این بود که ما دوست داشتیم روان‌شناسی بخوانیم، ما کتابهای روان‌شناسی موفقیت خواندیم، کتابهایی راجع به فردیت خواندیم و اینکه چطور فردیت خود را ارتقا بدهیم. این نقطه شروع بسیاری خوبی است که وضعیت فعلی و حال حاضر را توضیح بدهد.

چرا زمانی (زمان دور هم نه، قبل از جنگ جهانی دوم و در طول قرن نوزدهم) جامعه‌شناسی به عبارتی ملکه علوم انسانی بود و روی همین عنصر تغییر تاکید می‌کرد، حالا روان‌شناسی جای آن را گرفته است؟ آن هم نه روان‌شناسی‌ای که عناصر جامعه‌شناسانه در آن دخیل باشد، مثل روان‌شناسی فروید. بلکه روان‌شناسی‌هایی که تاکید می‌کنند شما فرد هستید و باید به فکر خودتان باشید، باید موفق باشید و باید نبض زندگی خودتان را در دست‌تان بگیرید و باید آنترپرونور(Entrepreneur) خودتان باشید و … چه اتفاقی افتاد که جامعه‌شناسی مطرود شد و از مد افتاد و به کناری رفت؟ چطور شد که الان افراد زیاد به جامعه‌شناسی مراجعه نمی‌کنند و روان‌شناسی جای آن را گرفت؟ الان با هر کسی صحبت کنید، می‌گوید ایکاش روان‌شناسی می‌خواندم. دوره‌های کوتاه‌مدتی گذاشته‌اند برای کسانی که می‌خواهند مشاوره بیاموزند؟ در این دوره‌های کوتاه‌مدت یک مدرکی هم به افراد می‌دهند. افراد بسیاری هم هستند که رهسپار جلسات این مشاورها هستند، برای مشورت گرفتن و مشورت دادن و یک جورهایی اعتراف!

چه اتفاقی افتاده است؟ یک زمانی افراد تصمیم می‌گرفتند گروهی و با هم مسائل‌شان را حل کنند، الان هر کسی باید گلیم خودش را خودش از آب بیرون بکشد. اتفاقی در جامعه و در دوره‌بندی تاریخی رخ داده است. ما وارد یک دوره جدیدی شده‌ایم که این نوع ایندیویدوالیسم (فردگرایی) افراطی به ما تحمیل شده است. این مسئله بسیار مهمی است.

تاکید می‌کنم که در دوره‌های قبل این طور نبود. شما در طول قرن نوزدهم که جامعه‌شناسی چندان قوام پیدا نکرده بود، با این مسئله مواجه نبودید. قرن نوزدهم، قرنی بود که همه در جستجوی وحدت و همکاری و بهبود بخشیدن جامعه بودند. الان همه در جستجوی بهبود بخشیدن خودشان و روح و روان خودشان هستند. یک اتفاقی رخ داده است.

روان‌شناسی خیلی پول‌ساز است. اگر روان‌شناس باشید، به شیوه ایندیویدوال (فردی) می‌توانید پول با مشورت دادن در بیاورید. جامعه‌شناسی را به تنهایی نمی‌توانید انجام بدهید. به تنهایی می‌توانید کتابی بنویسید یا ترجمه کنید، اما کار جامعه‌شناسانه کار گروهی است که از عهده یک نفر بر نمی‌آید. نباید هم چنین باشد. باید تحقیق گروهی کرد.

یک علم دیگری از علوم انسانی که الان خیلی باب و پول‌ساز شده، به ویژه در ایران حقوق است که قبلاً این قدر باب نبود. چطور شده که حقوق به یک رشته پول‌ساز مبدل شده است؟ رشته‌ای که گویا همه به آن احتیاج دارند و همه باید وکیل داشته باشند و همه باید برای حفاظت از خودشان باید به وکیل مراجعه کنند. مهم‌ترین وجه حقوق که در حال حاضر وجود دارد، دفاع از مالکیت خصوصی است. بیشتر این دعوی‌هایی که رخ می‌دهد، بر سر مالکیت ملکی یا دعوی بر سر داشته‌های خصوصی افراد است. بنابراین دو علم از علوم انسانی بالا آمده که‌ هر دو علم بورژوایی و مختص جامعه سرمایه‌داری هستند که اتفاقا در‌صدد همبستگی اجتماعی و کار گروهی و جمعی نیستند»

راه اندازی «دانشکدگان مدیریت» برای تنظیم رفتار

این اتفاق در جهان و از دهه‌های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ به بعد رخ داد و در ایران هم از اواخر دهه ۱۳۶۰ و اوایل دهه ۱۳۷۰ به وقوع پیوست. متاسفانه در ایران این ماجرا به وحشیانه‌ترین شکلی رخ داد و همین الان هم حضور دارد و زندگی من و شما را نظم و انتظام می‌دهد. به قول خودشان governmentality که به معنای conduct of conduct است، یعنی گونه‌ای از نظم دهی که رفتارها را تنظیم می‌کند. الان می‌بینید که در کنار ما «دانشکدگان مدیریت» باز شده و governmentality آموزش داده می‌شود. یعنی مفاهیم و کاتگوری‌های جامعه‌شناسانه قدیم مثل طبقه و منزلت و آنومی و … کنار گذاشته شده و واژه governmentality جعل شده است. governmentality یعنی من چه چارچوبی بریزم که رفتار شما را تنظیم کنم یا حتی شما خودتان رفتار خودتان را آن طور که من می‌خواهم در این چارچوب تنظیم کنید. این مفهوم governmentality است که بسیار امر محافظه‌کارانه(کانسرواتیو) است. یعنی من شما را در چارچوبی می‌گذارم که در داخل آن چارچوب یا مقررات یا کانداکت، شما آن طور رفتار می‌کنید.

تمام هدف جامعه‌شناسی این بود که ما رفتارهای مرسوم را کنار بگذاریم و جامعه بهتری ایجاد کنیم. مفهوم governmentality که الان مد شده و الان دانشکده‌اش هم درست شده، به این معناست که ما چه کار کنیم که افراد بدون اینکه بدانند، آن طور که ما می‌خواهیم، زندگی کنند. خیلی صحبت از فردگرایی و آزادی می‌شود، اما توجه کنید که همه اینها بر مبنای governmentality باید در چارچوبی باشد. یعنی به عبارت دیگر آزادی که شما فکر می‌کنید دارید، یک وهم یا ایلوژن است. وهمی است که در داخل چارچوب دارید. در داخل این چارچوب هر کار خواستید می‌توانید بکنید. اما این چارچوب حیطه هویدایی ندارد و نمی‌توانید آن را ببینید. اگر هم ببینید، می‌گویند امری طبیعی است، همان طور که زمین به دور خورشید می‌چرخد، جامعه نیز این طور است. جامعه متکی بر بازار و سود است. این‌ها اموری طبیعی است و برساخته بشر نیست. اینها گنده کردن و اگزجره کردن برخی ابعاد جامعه و تحمیل آنها نیست، بلکه اموری طبیعی(natural) است.

تغییر کار جامعه‌شناسی از نقد جامعه به تولید محتوا

ما در دوره سختی زندگی می‌کنیم که مقولات مهم جامعه‌شناسی که تا الان کار می‌کردند، به دست فراموشی گذاشته شده‌اند یا کنار رانده شده‌اند. جامعه‌شناسی نیازمند مقولات جدیدی است که بتواند از پس این اوضاع و وضعیت بر بیاید. این همان کاری است که کسانی که به این رشته می‌آیند، از الان باید یاد بگیرند و این مفاهیم جدید را یاد بگیرند و بسط بدهند و مهم‌تر از آن به جامعه خودشان ربط بدهند. ما در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که ۲۵ میلیون نفر زیر خط مطلق فقر هستند. ۴۰ میلیون نفر زیر خط فقر زندگی می‌کنند. در جامعه‌ای که دانشجویی که حوالی دانشگاه خانه‌ای را اجاره می‌کرد، باید به خارج از شهر برود. در زمان آقای هاشمی رفسنجانی گفتند اجاره خانه را یک سال کنید، آن قدر خانه می‌سازیم که دو سال دیگر، هیچکس بدون مسکن نمی‌ماند. حاصل این شد که الان جوانی که خانه‌ای اجاره می‌کند، درست ساعت مرگش از همان لحظه‌ای که اجاره می‌کند، آغاز می‌شود تا اینکه از شهر باید بیرون برود.

یکی از شعارهای مهم زهران ممدانی(سیاستمدار سوسیالیست و دموکرات آمریکایی) فریز کردن(ثابت کردن) اجاره‌هاست. او می‌گوید من اجازه نمی‌دهم که اجاره را سال به سال بیشتر کنید. زیرا مردم احتیاج دارند که زندگی کنند. مردم کوچ‌رو(nomad) نیستند. مردم آفریده نشده‌اند که در داخل شهر تهران مثل عشایر زندگی کنند. منتها جوانی که با این وضعیت روبرو می‌شود، فکر می‌کند که طبیعی است و روزگار همین است و جامعه همیشه این طور بوده و خواهد بود. نه تنها خانه ساخته نشد، بلکه می‌گویند الان ۲۵۰ هزار خانه خالی در تهران است که صاحبانش اجاره نمی‌دهند، طبقه متوسط دیگر قادر به خریدن خانه نیست. تا آخر زندگی قادر به خریدن خانه نیست.

کسانی که در قدرت هستند، این ها را اموری طبیعی می‌دانند. طبیعی نیست. آن ساختاری که منجر به این وضعیت شده، یک نوعی مکتب فکری آورده، تبلیغ کرده و آن را مبدل به reality و واقعیت روزگار من و شما کرده است. فکر امر عجیبی است. یکی از حرف‌های جامعه‌شناسی این است که زمانی که فکر materialize می شود و تحقق پیدا می‌کند، منجمد می‌شود. وضعیت خانه و شغل و روانی منجمد شده است. آن ها می‌گویند تا ابد همین طور است. اما جامعه‌شناسی می‌گوید این طور نیست، این طور ساخته شده و می‌تواند تخریب شود و چیز بهتری ساخته شود.

Governmentality فشار آورده و جامعه‌شناسی را به کناری رانده است. الان کسانی که فارغ‌التحصیل جامعه‌شناسی می‌شوند، به تولید محتوا می‌پردازند! تولید محتوا یعنی چه؟ یعنی تبلیغ برای شرکت‌های بازرگانی. کار جامعه‌شناسی این نیست. کار جامعه‌شناس نقد جامعه برای بهبود جامعه است. بنابراین آنچه بر آن تاکید می‌کنم، این است که مهم‌ترین اکتی که در جامعه‌شناسی باید انجام داد این است که اجازه ندهید، به شما بگویند این جامعه یک امر طبیعی است و همین است که هست و باید در داخل همین جامعه زندگی کرد. چنین چیزی افتادن در قعر ایدئولوژی و پذیرش وضع موجود است. وضع موجودی که وضعیت فقرا و جوانان و زنان و کارگران و … آن است. وضعیت سیاسی که در بن‌بست گرفتار شده است.

ظهور فاشیسم و راست بدیل

فیلیپ میروسکی از این وضعیت با عنوان فکر جمعی نولیبرال یاد می‌کند. نولیبرال هم به تعبیر گری گرستل به فاشیسم و راست بدیل بدل شده است. این راست بدیل(alt-right) که الان در اروپا سر برآورده، بی‌خود نیست. ما جامعه‌شناسان این وضعیت را پدید آمده از دل تحولاتی می‌دانیم که از دهه ۱۹۸۰ به بعد و با ریگان و تاچر شروع شد. این فاشیسم و راست بدیل که همین الان در همه جوامع آمده و در صدد جلب آرای مردم است، مهم‌ترین جایی که انگشت می‌گذارد، ناایمنی روانی مردم است.

مردم ناایمن هستند و موقتی زندگی می‌کنند. برون‌سپاری کار، قراردادهای کوتاه مدت و … نمونه‌های آن است. آدم‌ها ساخته نشده‌اند که موقت زندگی کنند. فاشیست‌ها برای این موقتی بودن و ناایمنی روانی محمل می‌تراشند. از مفاهیمی مثل وطن استفاده می‌کنند. در آمریکا می‌گویند Make America Great Again، آمریکا را دوباره بزرگ می‌کنیم. آلمان بر فراز همه است(Deutschland über alles). در ایران از ایرانشهری حرف می‌زنند. این نوع تاکیدها اتفاقاً ضد فردگرایی افراطی نولیبرالیسم و لیبرالیسم کج و معوج است. این‌ها سنت لیبرال اصیل نیستند. خودشان را چنین جا می‌زنند. اینها طرفدار جان استوارت میل یا حتی بنتام هم نیستند. این یک چیز جعلی جدیدالورود هستند و در دهه‌های ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ پدید آمدند. مسئله‌شان هم دفاع از حقوق ثروتمندان و میلیاردهاست. این ها لیبرال نیستند.

این ناایمنی روانی و شغلی و تحصیلی، موجب فروغلتیدن در روان خود آدم می‌شود، به گونه‌ای که فرد گمان می‌کند تمام جهان بسته شده است و او زندانی روان خودش شده است. به همین علت روان‌شناسی موفقیت این قدر باب طبع افراد شده است، زیرا یاد می‌دهد که چطور موفق شویم. در صورتی که ما می‌دانیم هیچکس به تنهایی قادر نیست که موفق شود. جامعه نیازمند همبستگی است. ما نیازمند دیگری هستیم. از نظر روانی احتیاج به عشق و دیگری و جمع و کامیونیتی داریم. این تنهایی و فردگرایی افراطی چیزی نیست جز خلع سلاح کردن ما در برابر قدرت.

گری بکر و هزینه فایده در ایران

برای نشان دادن تفاوت دو نوع جامعه‌شناسی به آمریکا ارجاع می‌دهم. یکی از چهره‌های آمریکایی گری بکر است که همسرش ایرانی است و دانشجویان شریف را به شیکاگو می‌برد و بعد آن ها را این جا تبدیل به وزیر اقتصاد می‌کند! گری بکر از این صحبت می‌کند که چطور از پس «انحرافات اجتماعی» بر بیاییم؟ امری که ترامپ هم بر آن مانور می‌دهد. این که جرم و جنایتی در جامعه رخ می‌دهد، چه کار کنیم؟ او می‌گوید آدم‌ها انتخاب عقلانی می‌کنند. این همان نکته‌ای است که اینها تحمیل می‌کنند و یک آدم عاقل انتزاعی(abstraction) می‌سازند که هیچ جا وجود ندارد.

«آدم عاقل» یک انتزاع نظری است. بکر می‌گوید آدم‌ها یعنی فرد و فرد انتخاب عقلانی می‌کند. این انتخاب عقلانی هم بر مبنای هزینه-فایده(cost-benefit) صورت می‌گیرد. اگر فردی جرمی می‌کند، هزینه و فایده کرده است. اگر هزینه یک «انحراف» پایین باشد، جرم و آن انحراف زیاد می‌شود. بکر بر همین مبنا پیشنهاد کرد که حداقل مجازات موجود را برای فردی که جرمی کرد، حتماً باید اعمال شود. این در ظاهر بد نیست، اما در عمل فاجعه‌آفرین است. زیرا شرایط مخففه جرم را کنار می‌گذارد، با این مبنا که هزینه جرم را بالا ببرد. در نتیجه این تصمیم آمار زندانی‌ها در آمریکا یک مرتبه خیلی زیاد شد و به دو میلیون و ۵۰۰ هزار نفر رسید که یک میلیون و ۵۰۰ هزار نفر آن سیاه‌پوست‌ها و رنگین‌پوست‌ها هستند. آنجلا دیویس گفت هرگز در آمریکا نژادپرستی اینقدر عریان نبوده است که یک میلیون و پانصد هزار نفر سیاهپوست به خاطر جرائم کوچک زندانی باشند. ضمن آنکه تحقیقات بعدی نشان داد که تصمیم بکر به هیچ وجه از جرم نکاست. بنابراین همین اقتصاد بازار آزادی که در آمریکا به جای خاصی اطلاق شد، این فاجعه را پدید آورد.

در ایران هم از جمله آقای طبیبیان گفت این جامعه‌شناسی را رها کنید و دنبال گری بکر بروید. گری بکر همان راه حل هزینه و فایده را درباره مسائل عشقی هم پیشنهاد کرد. یعنی در یک رابطه خصوصی باید هزینه و فایده کرد. تصور نکنید شوخی می‌کنم. همین الان در جامعه همین طور است. او گفت زن و شوهر و خواهر و برادر و پدر و مادر بر مبنای هزینه-فایده زندگی می‌کنند. همه روابط اجتماعی ما بر مبنای هزینه-فایده است. بروز پدیده‌های شوگر مامی و شوگر ددی بیخود نیست.

بکر عنوان کتابش را Crime and Punishment: An Economic Approach نامید که بخش نخست آن اقتباسی از عنوان رمان مشهور داستایوفسکی(جنایت و مکافات) است. جالب است که در داخل کتاب داستایوفسکی شخصیتی به نام سونیا هست که دست به یکی از انتخاب‌های تراژیک زندگی می‌زند. یعنی نامادری و دو خواهر و برادر ناتنی‌اش در حال مرگ هستند، و او تصمیم می‌گیرد که فاحشگی کند. کجای این تصمیم هزینه-فایده است؟ البته بکر می‌گوید این هم هزینه-فایده است. او فاحشگی را به جای مرگ عزیزانش انتخاب کرده است. وقتی وکان کتابش را نوشت، مهم‌ترین مقوله‌ای که به آن نقد کرد، همین «انتخاب عقلانی»(rational choice) بود که اس اساس افکار نئولیبرال‌ها از جمله کالکتیونئولیبرالهای ایرانی مثل آقای غنی‌نژاد و آقای نیلی و امثالهم است. آنها می‌گویند افراد عاقلانه انتخاب می‌کنند. در حالی که افراد مجبور می‌شوند که انتخاب کنند. سونیا مجبور است که بین خرید دارو و فحشا یا مرگ عزیزانش یکی را انتخاب کند. اگر پای صحبت‌های مجرمین بنشینید، از این سخنان تراژیک زیاد می‌شنوید و به شما نخواهند گفت که این انتخاب عقلانی ما بوده است.

وکان گفت کسانی که در آمریکا یا هر جامعه دیگری جرم و جنایتی انجام می‌دهند، پاره‌ای از مسئولیت به عهده خودشان است، اما عمده مسئولیت به عهده اجتماع است که اینها را وادار می‌کند که دست به این کار بزنند. نئولیبرالها از وقتی آمدند، دست به یک تصفیه عظیم زبانی هم زدند. به جای فاحشه از تعبیر کارگر جنسی استفاده کردند. با گفتن تعبیر کارگر جنسی جوری رفتار می‌کنند که انگار ما کارگر صنعتی داریم، کارگر خدماتی داریم و کارگر جنسی هم داریم. توجه در این دقایق زبانی اهمیت دارد. این دگرگونی زبانی بخشی از governmentality است.

ذهن نئولیبرال و «کیم کارداشیانیسم»

طایفه بکر چه کار کردند؟ بکر و فریدمن و دانشگاه شریف و وزیر اقتصاد چه کردند؟ اینها دولت رفاه را ویران کردند. حتی در جامعه‌شناسی محافظه‌کار (کانسرواتیو) تالکوت پارسونز این طور نبود. در آن زمان جامعه‌شناسی نشان می‌داد که چه افرادی فقیرند و چرا فقیر شدند و نباید در فقر بمانند. اما امثال بکر آن را ویران کردند. قبل از آن ده‌ها موسسه در آمریکا ساخته شده بود که چرا «انحرافات» اجتماعی پدید آمده و چگونه باید با آنها مواجه شد؟

یکی از مهم‌ترین کسانی که در ایران با این رویکرد کار می‌کرد، دکتر رضا امیدی بود که سایتی به اسم سایت «سیاستگذاری اجتماعی» داشت. او را در این دانشکده (علوم اجتماعی تهران) استخدام نکردند و مجبور شد که به آلمان برود. او طرفدار دولت رفاه است که من به آن معنا نیستم. مدام هم می‌گوید که این جامعه جدیدی که آمده در مقایسه با جامعه دولت رفاه چه نقائصی دارد. راجع به آموزش و پرورش، بیکاری، کارگرها و … تحقیق کرده است. امثال نیلی تا چیزی به آنها می‌گویی تو را چپ می‌خوانند. در حالی که امیدی را به هیچ عنوان نمی‌توان چپ خواند. او کینزی است، مایک سندلی است. او آدمی است که معتقد است جامعه باید از پیرها هم نگهداری کند. از منحرفین و کسانی که دیوانه می‌شوند و فواحش هم باید نگهداری کند. از بیکارها و کارگرها هم باید نگهداری کند. فقط آن یک درصد بالای جامعه اهمیت ندارند. او در این دانشکده استخدام نشد. او را استخدام نکردند. انواع و اقسام تهمت به او زدند.

بنابراین به این governmentality باید توجه کرد. اعضای اصول‌گرای این دانشکده هم به دانشکده governmentality رفته ‎اند و آنجا درس می‌دهند. مبنای این governmentality از فوکو بیرون آمد و کسانی بر اساس آن عمل کردند. یعنی چطور ما برنامه‌ریزی کنیم که بر مبنای آن بتوانیم رفتار شما را تغییر دهیم. این رفتار تغییر پیدا کرده است. من راجع به ذهن نئولیبرال صحبت خواهم کرد. چطور اذهان ما تغییر کرده است؟ ذهن ما دیگر آن ذهن دوران قدیم نیست. ذهن ما الان ذهن دوران جنگ و حتی دوران شاه نیست. به همین خاطر است که می‌گویم در جامعه‌شناسی دوره‌های تاریخی مهم هستند. مسئله ایشان آن است که شما آنتروپرونور خودت هستی. یعنی شما سرمایه‌دار خودت هستی. همه بدنت سرمایه است. شما باید با این سرمایه‌ها به بازار بروی و موفق شوی. الان شما فشار این رقابت را در جامعه کاملاً حس می‌کنید. من مشکلی با زیبا شدن افراد ندارم. این آرزوی دیرینه بشر است. همواره هم بوده است. چه ایرادی دارد که من با عمل جراحی مختصری بهبود پیدا کنم. اما مسئله زمانی ایدئولوژیک می‌شود که این مبدل به هدف زندگی می‌شود. چیزی که می‌توانیم آن را کیم کارداشیانیسم بخوانیم. کیم کارداشیان نمی‌خواهد عیبی را بر طرف کند. کیم کارداشیان همه چیز را از اول خلق می‌کند. این ماجرای از اول خلق کردن(re-invent) یعنی خودت را از اول می‌سازی. برای کجا؟ برای بازار. برای چی؟ برای موفقیت. در نتیجه ذهن نولیبرال فقط یک ذهن نیست، یک امر واقعی است. من و شما در داخل جامعه با اینها زندگی می‌کنیم. خود من هم بری از این ذهن نیستم. هیچکس نیست. هیچکس نمی‌تواند ادعا کند بر کنارم. زیرا governmentality کاری کرده که اگر ما این طور زندگی نکنیم، از بین می‌رویم. فهم این نکته برای جامعه‌شناسی بسیار مهم است. من بفهمم که اگر خودم این طور زندگی نکنم، از بین می‌روم.

چه باید کرد؟

اما چه باید کرد؟ من برای عرض خیرمقدم به دانشجویان جدیدالورود آمده‌ام. خیر مقدم من این است که راجع به واقعیت جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم، فکر کنیم. اینجا دانشگاه است. چه اتفاقی بر سر دانشگاه رخ داده است. درون این governmentality هیچ جا دست‌نخورده باقی نمانده است. از جمله دانشگاه نیز عوض شده است. زمانی دکتر معین لایحه‌ای آورد که دانشگاه را به صنعت وصل کند. دکتر معین یکی از شریف‌ترین و نجیب‌ترین و درخشان‌ترین آدمهایی است که من در زندگی دیده‌ام. او زمانی در نظام بود و وزیر بوده و من تلاش کردم که رئیس جمهور بشود که نشد. او از نازنین‌ترین موجوداتی است که من می‌شناسم. سیاست را هم کنار گذاشت و الان موسسه رحمان را راه انداخته و روی مسائل اجتماعی تحقیق می‌کند. سعی می‌کند خوب تحقیق کند و از بچه‌های این دانشکده هم استفاده می‌کند. ممنونیم. بسیار عالی است. منتها ایشان لایحه وصل کردن دانشگاه به صنعت آورد. می‌خواهم بگویم که governmentality دور از چشم و گوش من و شما عمل می‌کند. همان موقع من و دکتر خواجه‌پور استاد فیزیک دانشگاه زنجان سخنرانی مشترکی در انجمن فلسفه کردیم و بعد من دو مصاحبه کردم که در روزنامه‌های آن زمان منتشر شد. در سخنرانی مشترک در انجمن فلسفه راجع به کتاب بیل ریدینگز با عنوان The university in ruins یعنی «دانشگاهی که در حال تخریب و ویرانی است» صحبت کردیم. ما پیشگویی کردیم که اگر این لایحه تصویب شود، کار به کجا خواهد کشید. ماجرا سر صنعت نبود، سر بیزینس بود. وصل کردن به کسب و کار بود. هدف کسب و کاری کردن دانشگاه بود. کمااین که صنعت ایران از آن زمان تا الان یک میلی‌متر هم جلو نرفته که صنعت هم به ویرانی رفته. هدف آنها هم صنعت نبود. هدف وصل کردن دانشگاه به بیزینس بود. یا به عبارتی تبدیل دانشگاه به بنگاه بود. کمااین که این طور شد.

ما دیگر شهروند نیستیم، مشتری هستیم

حرف آنها این است که همه چیز باید به بنگاه تبدیل شود. الان در تلاشند که دولت را به بنگاه محض تبدیل کنند. می‌گویند دولت چیزی است که کالاهایش را به مردم می‌فروشد. گاهی رابطه ما با دولت، رابطه شهروند با دولت است. اما حالا دولت به بنگاه بدل شده و ما مشتری. الان همه ما مشتری هستیم. ما دیگر شهروند نیستیم، مشتری هستیم. برای روشن شدن این موضوع می‌توان به صحبت‌های رئیس دانشگاه تهران در شهریور ۱۴۰۴ با دبیران تشکل‌های دانشجویی و صنفی مراجعه کرد. در این صحبت‌ها یکی از وظایف دانشگاه‌ها را «فن‌آوری و کارآفرینی» خوانده است. کار دانشگاه فن‌آوری و کارآفرینی نیست. کار دانشگاه تحقیقات علمی است. ایشان وقتی از کارآفرینی صحبت می‌کنند، معتقدند که باید کارآفرین خودتان باشید. آنها معتقدند که نه کارگر وجود دارد، نه کدبانو، نه زن و … همه ما کارآفرین هستیم. کارآفرین‌های خودمان هستیم. اگر هم شکست خوردیم، تقصیر خودمان است. بنابراین باید به تعبیر «کارآفرین» دقت کرد. برخی فکر می‌کنند، مقولات و مفاهیم «بیگناه»(innocent) هستند. در حالی که چنین نیست. اینها معنی دارند.

دانشگاه نباید در خدمت بازار باشد

وقتی رئیس دانشگاهی می‌گوید، وظیفه من کارآفرینی است، باید به او گفت وظیفه شما کارآفرینی نیست، وظیفه شما این است که ادیب و جغرافیدان و فیزیکدان و شیمیدان تولید کنی. حتی خود کلمه «تولید» از آن کلمات governmentality است. خود من هم اشتباه می‌کنم. باید گفت خلق کنی یا پرورش دهی یا تربیت کنی یا بیافرینی. جامعه به ادیب و موسیقی‌دان و نقاش و جامعه‌شناس و فیزیکدان و شیمی‌دان و روان‌شناس و حقوق‌دان و همه رشته‌ها دارد. اینها ربطی به کارآفرینی ندارد. قبلاً هم نداشت. قبل از آنکه اقتصاد چنین پررنگ شود، چه کسی می‌گفت که حقوق‌دان کارآفرین است یا یک جامعه‌شناس کارآفرین است. آنترپرونور در نظریه اینها کسی است که بازار را با «تخریب خلاق» (creative destruction) به پیش می‌برد. دانشگاهی که مدعی آن است که کارآفرین تولید می‌کند، یعنی دانشگاهی که در خدمت بازار است. در حالی که دانشگاه در خدمت بازار نیست، در خدمت شهروند است. دانشگاه در خدمت ملت است. موقعی که این الفاظ مغشوش می‌شود، این تعابیر پدید می‌آید.

دانشگاه باید مجانی باشد

پولی شدن دانشگاه‌ها مخالف قانون اساسی است. در قانون اساسی دانشگاه باید مجانی باشد و در خدمت شهروندان. نباید از دانشجو پول گرفت. این را قانون اساسی جمهوری اسلامی می‌گفت. همان طور که قانون اساسی فرانسه گفته و به آن پایبند هستند. در فرانسه شما بابت تحصیلات دانشگاهی یک ریال پرداخت نمی‌کنید. در بسیاری از کشورها چنین است. در قانون اساسی جمهوری اسلامی شما حتی یک ریال نباید به دانشگاه بدهید. وقتی این کار را می‌کنید، مفهومش این است که طبقات ثروتمند می‌توانند به دانشگاه بیایند و فقرا نمی‌توانند.

او می‌گوید ما تلاش می‌کنیم حمایت خیرین را جلب کنیم. ایشان فراموش کرده که دانشگاه تهران بعد از آستان قدس رضوی دومین وقف کشور را دارد. کمتر کسی از بچه‌های دانشگاه این را می‌داند. با این وقف‌ها می‌توان کارهای حمایتی فراوانی کرد. یک زمانی دانشگاه تهران جای بسیار محترمی بود، تا اینکه امثال ملک الشعرای بهار از دانشگاه حقوق نمی‌گرفتند. بعد ایشان می‌خواهد از خیرین مدرسه‌ساز برای دانشگاه تهران کمک بگیرد! این داد و هوارهای این رئیس، داد و هوار بخشی از الیگارش است که با متهم کردن یک بخش دیگر از الیگارش، در واقع می‌خواهد حقوق مردم را سلب کند. اخیراً به نفتی‌ها حمله می‌شود و تصویر عروسی آنها را پخش می‌کنند. فکر نکنید آنها خیلی بهترند. آنها هم عکس عروسی اینها را پخش می‌کنند. یعنی آنها هم بیگناه نیستند. همان‌ها بودند که با فروش خصوصی نفت وضعیت را به امروز رساندند. این دو، دو تیغه قیچی هستند که یکدیگر را تقویت می‌کنند.

بازی زبانی بازار آزادی‌ها و ظهور طبقه نوکیسه

اینها با له کردن طبقه متوسط فرهنگی قدیم، یک طبقه متوسط جدید ده میلیونی ساخته‌اند. امثال ناصر تقوایی یکی از آخرین نمایندگان آن طبقه فرهنگی بود که با مرگش آن طبقه فرهنگی رفت. بقیه یک طبقه متوسط نوکیسه آفریده خودشان است که می‌توانند پول داخل و خارج و آن ور و این ور را بدهند. از همه جناح‌ها هم هستند و متعلق به یک جناح نیستند. جالب است که رئیس دانشگاه تهران آن حرف‌ها را در حضور نمایندگان تشکل‌های صنفی دانشجویان طرح کرده. انجمن صنفی کسی است که باید از صنف دانشجویان حمایت کند. اینچنین است که governmentality بر ذهنیت‌ها اثر می‌گذارد. این حرف‌های رئیس دانشگاه را می‌شنوند و یک کلمه واکنش نشان نمی‌دهند.

اینکه در دانشگاه از یک حق‌التدریسی استفاده شود، روشی است که در آمریکا و اروپا هم مد شده و بسیاری از این حق‌التدریس‌ها بسیار درخشان تدریس می‌کنند، اما آنقدر از نظر شغلی ناایمن هستند که بسیاری خودکشی می‌کنند. در پزشکی ایران هم وضعیت مشابهی می‌بینیم. تصور اینکه به یک پزشک در ماه ده میلیون و دوازده میلیون حقوق بدهید، خارج از تصور است.

دانشگاه‌های ایران همین هستند که هستند. استادان هم همین‌ها هستند. ساختارها هم همین است. آیا برای واداشتن استادان به کار پول کم دارید؟ یا استادان کار نمی‌کنند؟ استادانی که هشتاد جا طرح تحقیقاتی می‌گیرند، حوصله درس دادن ندارند، یک کتاب از بر می‌کنند و تا آخر زندگی همان را درس می‌دهند. منظور من این است رتوریک خاصی شکل گرفته است. ویتگنشتاین اسم آن را «بازی زبانی» گذاشته است. بازی زبانی بازارآزادی‌ها همین است که مدام پول طلب می‌کنند. دانشجویان باید پول بدهند، دولت دخالتی نکند، چون اگر دولت دخالت کند، رانت ایجاد می‌شود. می‌گویند اقتصاد دستوری است. مطمئنم همین آقا با پول دولت تحصیل کرده. همه با پول دولت ایران تحصیل کرده‌اند. کسانی که با این زبان صحبت می‌کنند، خودشان محصول رانت هستند. همه محصول رانت هستند.

در این بازی زبانی، از تعابیری مثل آزادی و اقتصاد آزاد و دستوری بودن اقتصاد و … حرف زده می‌شود. دولت به جایی رسیده که دو متر امکان حرکت ندارد. اینقدر دنبال دولت ضعیف بودند، حالا دولت زبون شده است. بعد می‌گویند اقتصاد دستوری است. این «اقتصاد دستوری» یک انتزاع است. قبل از ماجرای ترامپ می‌گفتند اقتصاد آزاد در آمریکا است. از زمانی که ترامپ آمده و ایلان ماسک تمام دولت فدرال را نابود کرد، همین الان تا ۳۰۰ هزار نفر اخراج می‌کند، همه از نظر ایشان اقتصاد دستوری است. بهانه ترامپ این است که می‌گوید این بوروکراسی مخل بازار است. آِیا ماجرا پایانی ندارد؟ خیر. چرا این حرف‌ها را می‌زنند؟ تا به نفع ثروتمندان از ملت بدوشند. چون این ماجرا پایانی ندارد. آیا در آمریکا پایانی دارد؟ چرا به تازگی AI را علم کرده‌اند؟ می‌گویند اگر AI بیاید ما تمام مردم را بیرون می‌ریزیم. به کارمندان نیازی نداریم. بازار به کمک AI تمام کارها را انجام می‌دهد. در حالی که همه کسانی که با AI کار می‌کنند، می‌گویند AI نمی‌تواند جایگزین یک آدم معمولی بشود.

در جهان سوم چه اتفاقی رخ داده؟ در جهان سوم به تعبیر مارکز در صدسال تنهایی، تکنولوژی را امری جادویی نشان می‌دهند. جوری راجع به AI صحبت می‌کنند که انگار امری جادویی است. هر سوالی که از AI می‌شود به تخریب محیط زیست می‌انجامد. چامسکی می‌گوید AI یک سیستم طبقه‌بندی و انبار است و چیزی جز این نیست. یکسری اطلاعات در اختیارش است. قادر به فکر کردن نیست. هیچ چیز جای ذهن خلاق بشری را نمی‌گیرد.

این نئولیبرال‎ و فاشیست‌های نئولیبرال، ساخته و طرفدار دولت هستند

یکی از مهم‌ترین چیزهایی که شیکاگویی‌ها مثل نیلی می‌گویند، اصطلاح «تعادل» است. می‌گویند عرضه و تقاضا به تعادل نمی‌رسد. از ایشان بپرسید آیا جایی تعادل واقعی هست؟ می‌گویند خیر. این یک انتزاع نظری است. هیچ جا در دنیا به تعادل نمی‌رسد. واژه ناترازی که این آقا علم کرده مثل این است که یک طبیب بگوید در جهان مریضی هست. معلوم است که مریضی هست و هیچکس در سلامت کامل نیست. معلوم است که در هیچ جای جهان تعادل برقرار نیست. منتها ناترازی را علم می‌کند در جهت تحقیر مردم فقیری که دست‌شان از همه جا کوتاه است و تثبیت فقر ایشان. مدعی وطن‌پرستی هم می‌شوند. این روزها مدام از ناترازی صحبت می‌شود! در حالی که این انتزاعات به تعبیر خودشان نمونه آرمانی هستند و در عالم واقعی وجود ندارند. عرضه و تقاضا در عالم واقع هرگز به تعادل نمی‌رسد. این را خودشان می‌گویند. بعد می‌گویند در ایران ناترازی وجود دارد. خب درهمه جای جهان وجود دارد. پس چرا مدام لفظ عوض می‌کنند. یک زمانی از خصوصی‌سازی و زمانی از ناترازی حرف می‌زنند. همه اینها یکی است. یکسری انتزاعات است.

بزرگترین کسی که طالب دولت است، ایشان هستند. اقتصاد لسه فر، اقتصادی است که در قرن نوزدهم بوده و نیازمند دولت نبوده است. این نئولیبرال‎ و فاشیست‌های نئولیبرال، ساخته و طرفدار دولت هستند. اینها در پی استحکام دولت هستند، همان کاری که ترامپ می‌کند. یعنی گارد ملی را به شهرها می‌کشاند. یعنی شهرها را از طریق نظامی تهدید می‌کند. فقرای شیکاگو را از طریق تهدید نظامی تهدید می‌کند. اینها به قدرت قدر قدرت نیاز دارند تا از این governmentality دفاع کند. بنابراین هم طالب نیروی انتظامی هستند، هم ارتش و هم طالب دخالت دولت هستند. منتها دخالت دولت کجا؟ اینجا بوردیو تعبیر زیبایی دارد. او می‌گوید اینها می‌خواهند دست چپ دولت را قطع کنند، یعنی دستی که به فقرا و دانشجوها و پیرزن‌ها و بیکارها و خدمات درمانی کمک می‌کند.

زمانی پزشکان ایرانی حکیم بودند. یادم می‌آید که شعر می‌خواندند. الان نزد پزشک از زیرمیزی و روی میزی و توی میزی و برو پول را از بیرون واریز کن و … دیده می‌شود. گاهی می‌گویم آقا یا خانم، شما پزشک هستید، من را چطور روانه می‌کنید به خیابان تا پول بریزم؟ علت آن است که فریدمن گفته طمع بزرگترین چیزی است که بشر را به جلو می‌راند. اقتصاد ایشان مبتنی بر طمع است.

بانک آینده و بیلبورد “مثل آینده بیاندیشید”!

این ماجرای بانک آینده، درست مثل ۲۰۰۸ است. ایشان ملاک علمی بودن را ابطال‌پذیر می‌خوانند در حالی که معتقدند که بازار شکست نمی‌خورد! بعد این بانک‌های خصوصی به این وضعیت انجامید. بانک‌های خصوصی جان مردم را به لب‌شان رساند. مردم داخل این governmentality نمی‌دانستند که چه خبر است. نمی‌دانستند که این بانک خصوصی چطور تشکیل می‌شود. آن را تشکیل دادند و یکی از مهم‌ترین عناصرشان برای تثبیت بازار بود تا بازار شکست نخورد. خود این بانک‌ها چه کردند؟ ملت ایران باید چهارصد هزار میلیارد دلار بدهد. بعد در بیلبورد میدان ولیعصر، عکسی زده‌اند و نوشته‌اند، «مثل آینده بیاندیشید»!

آنتروپرونور ربطی به خرد ندارد

به بحث بیل ریدینگز درباره دانشگاه‌ها بازگردم. او در روزگار ما سه جور دانشگاه را از یکدیگر متمایز می‌کند. البته قبلاً دانشگاه‌های دیگری هم داشته‌ایم، مثل دانشگاه اعترافی(confessional) یا دانشگاه دینی یا دانشگاه رمانتیک در قرن هجدهم در آکسفورد که هدف‌شان خلق آدم‌هایی بود که در یک اجتماع محققان خودشان را فرهیخته کنند و زندگی کنند و دنبال حقیقت باشند. فعلاً آنها مورد بحث نیستند. ریدینگز می‌گوید در عصر جدید سه جور دانشگاه وجود دارد. یکی دانشگاه کانتی که خرد بر آن حاکم است. خرد یک امر جهانی است. یعنی وظیفه دانشگاه آموزش خرد است و افراد خردمند بار بیاورد. آنتروپرونور خردمند نیست. آنتروپرونور ربطی به خرد ندارد. او بر اساس سائقه و حسش بازار را تخریب می‌کند. اگر وبری بیاندیشید، آنتروپرونور جزء اقتدار کاریزماتیک است و حتی به خرد ابزاری وبری هم ربط ندارد.

کانتی که از خرد سخن می‌گوید، معتقد است که خرد جهانی است و متعلق به همگان است. این خرد باید در سطح روابط بین‌الملل هم وجود داشته باشد. به همین خاطر پیشنهاد سازمان ملل متحد متعلق به کانت است. او می‌گوید کشورها به هم حمله نکنند. کشورها گلوی هم را نجوند. کشورها به یکدیگر تجاوز نکنند. سازمان ملل متحد یعنی ملل بنشینند و با رای و اندیشه و تفکر مسائل یکدیگر را حل کنند. در حالی که امروز در عمل یک طرف ماجرای وتو است و طرف دیگر حمله کشورها به یکدیگر بی‌حساب و کتاب است. نکته جالب برای من این است می‌توانم به بسیاری از سیاست‌های غیرعقلانی دولت ایران انتقاد کنم و بگویم مثلاً سیاست اتمی غیرعقلانی است. اما آیا اینکه یک نیروی خارجی به اینجا حمله کرده، آیا شادمانی دارد؟!

قانون جامعه بین‌الملل را زیر پا گذاشته است. بوش وقتی به عراق حمله کرد، چیزی نزدیک به ۱۵-۱۶ میلیون کشته در آخر آن جنگ به جا گذاشت؟ ویرانی عراق، بخشی از ایران، ویرانی سوریه، لیبی و … همه نتایج حمله ابلهانه بوش به عراق بود. موقعی که به عراق حمله کرد، گفت می‌خواهم آنجا اقتصاد آزاد بسازم. الان عراق برق ندارد! روزی شش ساعت بغداد هم برق ندارد. خلاصه اینکه حرف کانت این بود که دانشگاه باید افراد خردمند بسازد و این خردمندان در سطح جهانی پخش شوند و با زبان خرد با هم صحبت کنند.

نوع دوم دانشگاه، دانشگاه هومبلتی است. این دانشگاه فرهنگ است. دانشگاهی است که در آن هر ملتی بر مبنای آثار عظیم فرهنگی خودش، افراد با فرهنگ بار بیاورد. ما هم در فرهنگ ملی خودمان شخصیت‌های بزرگ کم نداریم. فرهنگ ملی ما یکی از درخشان‌ترین فرهنگ‌هاست. ما در فرهنگ جدیدمان هم شخصیت‌های بزرگی داشتیم، مثل نیما و شاملو و فیلمسازان ما. اینها بسیار خدمت کردند و متاسفانه راهی در دانشگاه نداشتند. اینها می‌توانستند شهروندی بسازند که به درد مملکت بخورد. این فرهنگ، اینجاست. الان فرهنگ تگزاس ۵ است. آخرینش بامداد خمار است که من البته خودش را ندیدم و رمانش را خواندم. حرفش این است که با طبقات پایین ازدواج نکن و با طبقات پولدار ازدواج کن. این هم که مردم نگاه می‌کنند، از نظر جامعه‌شناختی (سوسیولوژیک) برای من جالب توجه است.

ریدینگز نوع سوم دانشگاه را دانشگاه excellence می‌خواند که به معنای دانشگاه «خوب» است. ریدینگز کتابش را در سال ۱۹۹۵ نوشت و یک سال بعد هم در تصادف فوت شد و همسرش کتاب را منتشر کرد. کتاب او یکی از درخشان‌ترین آثار راجع به دانشگاه است. حرف او این است که آن دو نوع اول دانشگاه(خرد و فرهنگ) محتوا(content) دارند، اما این دانشگاه سوم یعنی چه؟ یک چیزی که شیگاگوهایی بر آن تاکید می‌کنند، R and D یعنی research and development است. این کار را شرکت‌ها و ماشین‌سازی انجام دهد. دانشگاه به ما ساختار را یاد می‌دهد. سیلیکون ولی دانشگاه نیست که یکی از محله‌های ارتجاعی در آمریکاست.

زیرا همه دنبال ترامپ و توتالیتاریانیسم در داخل جامعه آمریکا رفته‌اند. بعد می‌گویند ما در ایران R and D نداریم. شما وقتی این حرف‌ها را می‌شنویم از خودمان می‌پرسیم که چطور یک بازی زبانی می‌تواند افراد را با خود ببرد؟! چطور یک زبان می‌تواند افراد را مثل افراد نشئه بالا ببرد بدون این رابطه‌ای با واقعیت داشته باشد؟ کجا در ایران R and D انجام شده است یا می‌تواند انجام شود؟ این یک ساختار و زیرساختی(infra structure) می‌خواهد که ما نداریم.

+ نوشته شده توسط سیاوش در چهارشنبه ۱۴۰۴/۰۸/۱۴ و ساعت 14:54 |

تروتسکی؛ مردی که باید جانشین لنین می‌شد

تروتسکی؛ مردی که باید جانشین لنین می‌شد

عصر ایران؛ بانو بیدرانی - لئون تروتسکی، متولد ۷ نوامبر ۱۸۷۹ در یهودیه، اوکراین، یکی از مهم‌ترین رهبران انقلاب روسیه و مارکسیستی نظریه‌پرداز بود. او نقشی کلیدی در انقلاب اکتبر ۱۹۱۷، جنگ داخلی روسیه و شکل‌گیری ارتش سرخ ایفا کرد و به عنوان یک متفکر مارکسیست برجسته، تأثیر عمیقی بر جنبش کمونیستی جهانی گذاشت. زندگی و فعالیت‌های تروتسکی نشان‌دهندۀ شهامت سیاسی او و البته تراژدی ناشی از رقابت‌های قدرت داخلی در حزب بلشویک است.

خاستگاه اجتماعی و انقلاب اکتبر

تروتسکی در خانواده‌ای یهودی از طبقه متوسط در اوکراین به دنیا آمد. پدر او در اوکراین زمیندار بود. او تحصیلاتش را در رشته حقوق آغاز کرد اما خیلی زود به فعالیت‌های سیاسی علاقه‌مند شد. از دوران نوجوانی با اندیشه‌های مارکسیستی آشنا شد و به فعالیت‌های انقلابی روی آورد. در سال‌های جوانی چند بار دستگیر شد و تجربه زندان و تبعید، تأثیر عمیقی بر شکل‌گیری شخصیت سیاسی و فلسفی او گذاشت.

در اوایل دهه ۱۹۰۰، تروتسکی به یکی از فعالان پرتلاش جنبش مارکسیستی روسیه تبدیل شد. او در کنار دیگر رهبران انقلاب، از جمله ولادیمیر لنین، علیه حکومت تزاری مبارزه می‌کرد. تروتسکی توانست با نوشتن مقالات تحلیلی و سازماندهی فعالیت‌های انقلابی، جایگاه خود را در حزب بلشویک تثبیت کند. او با تکیه بر استعداد رهبری و مهارت در تحلیل سیاسی، به یکی از چهره‌های شناخته‌شده در میان انقلابیون روسیه تبدیل شد.

بیژن اتشتری

تروتسکی یکی از رهبران اصلی انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ بود. او با رهبری کمیته نظامی انقلاب، نقشی کلیدی در تسلط بلشویک‌ها بر پایتخت و سرنگونی دولت موقت روسیه ایفا کرد. تروتسکی با دیدگاهی علمی و سازمان‌یافته، موفق شد نیروهای انقلابی را در مسیر برنامه‌ریزی‌شده هدایت کند و زمینه را برای تثبیت قدرت بلشویک‌ها فراهم آورد. این موفقیت، او را به یکی از چهره‌های اصلی انقلاب روسیه و یکی از نزدیکان لنین تبدیل کرد.

جنگ داخلی روسیه

پس از انقلاب، روسیه وارد جنگ داخلی ۱۹۱۸–۱۹۲۱ شد که میان بلشویک‌ها (ارتش سرخ) و مخالفان آن‌ها (ارتش سفید و نیروهای خارجی مداخله‌گر) جریان داشت. تروتسکی به عنوان رهبر نظامی و سازمان‌دهنده ارتش سرخ، نقشی حیاتی در پیروزی بلشویک‌ها ایفا کرد. او با قدرت رهبری و توان سازماندهی‌اش، توانست نظم و دیسیپلین را برقرار و انگیزه و تعهد نیروهای ارتش را تقویت و ارتش نوپای سرخ را به یک نیروی نظامی کارآمد تبدیل کند.

تروتسکی در این دوران، شجاعت، استراتژی و نوآوری نظامی خود را نشان داد. او با استفاده از ترفندهای نظامی و سازماندهی دقیق، توانست نیروهای پراکنده و ناپایدار ارتش سرخ را به نیرویی منسجم و قدرتمند بدل سازد. موفقیت‌های او در جنگ داخلی، به تثبیت حکومت بلشویک‌ها و ایجاد پایه‌های دولت شوروی کمک کرد و نام او را در تاریخ نظامی و سیاسی روسیه جاودانه ساخت.

تروتسکی مثل لنین سخنران قهاری بود که مخاطبان را مجذوب قدرت سخنوری‌اش می‌کرد. حتی برخی او را از این حیث نیز برتر از لنین می‌دانستند. مثلا چند سال پس از اتمام جنگ داخلی، آناتولی لوناچارسکی، یکی اتز اعضای حزب کمونیست شوروی در همان دوران، که جزو مخالفان تروتسکی هم بود، او را "بزرگترین سخنران عصر ما" نامید. قوت سخنرانی‌های تروتسکی، یکی از عوامل قدرت رهبری او بر ارتش سرخ در حریان جنگ داخلی بود.

ارتش سرخ

اندیشه‌های سیاسی و تئوریک

تروتسکی علاوه بر فعالیت‌های عملی، یک نظریه‌پرداز برجسته نیز بود. او معتقد بود که انقلاب باید جهانی و دائمی باشد و سوسیالیسم تنها در صورت گسترش بین‌المللی می‌تواند پایدار بماند. این دیدگاه، به نظریه معروف او یعنی "انقلاب مستمر" منجر شد.

تروتسکی باور داشت که حتی پس از پیروزی انقلاب در یک کشور، تلاش‌ها باید ادامه یابد تا سوسیالیسم در سطح جهانی تثبیت شود و از عقب‌ماندگی اقتصادی و سیاسی کشور جلوگیری گردد؛ چراکه او می‌دانست در صورت محدود ماندن سوسیالیسم در شوروی، تحریم‌های جهان سرمایه‌داری متوجه شوروی خواهد شد و این در حکم عقب‌ماندگی یا اخلال در روند پیشرفت اقتصادی و اجتماعی اتحاد جماهیر شوروی خواهد بود.

نظریۀ "انقلاب مستمر"، او را از بسیاری از رهبران حزب، از جمله استالین، متمایز می‌کرد. استالین به سیاست "سوسیالیسم در یک کشور" باور داشت و معتقد بود که باید ابتدا درون اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیسم را تثبیت کرد و سپس به گسترش آن در سطح بین‌المللی پرداخت. تضاد این دو دیدگاه، زمینه‌ساز اختلافات سیاسی شدید و در نهایت حذف تروتسکی از قدرت شد.

زندگی‌نامه تروتسکی

تضاد با استالین

با مرگ لنین در ۱۹۲۴، جنگ قدرت در حزب بلشویک شدت گرفت. تروتسکی در ابتدا به عنوان یکی از رهبران برجسته حزب و حامیان ایدئولوژی لنین، نقش مهمی در رهبری حزب داشت، اما دیدگاه‌ها و شخصیت مستقل او باعث شد که به تدریج با استالین، که عملا به عنوان "دبیر کل" بالاترین مقام حزب بود، درگیر شود. تروتسکی بر اهمیت دموکراسی حزبی، انتقاد از بوروکراسی و تمرکز قدرت تأکید داشت، در حالی که استالین به تدریج قدرت خود را متمرکز کرد و مخالفان سیاسی را حذف می‌کرد.

تروتسکی در این دوران به دفاع از ایدئولوژی مارکسیستی و نظریه انقلاب دائمی پرداخت و انتقادهای خود را از سیاست‌های استالین علنی بیان کرد. این مخالفت‌ها باعث شد که او از مرکز قدرت دور شود، ابتدا تبعید داخلی و سپس تبعید بین‌المللی شد. او در تبعید نیز به نوشتن، تدریس و تحلیل مسائل سیاسی ادامه داد و به یکی از صریح‌ترین منتقدان رژیم استالین تبدیل شد.

لنین پیش از مرگش می‌دانست که رهبر بعدی شوروی احتمالا استالین یا تروتسکی خواهد بود. تروتسکی به دلیل اقدامات مهمش در تاریخ انقلاب روسیه، شایستگی نشستن بر مسند رهبری را داشت، استالین اما به دلیل جایگاه بوروکراتیکش در عمل چنین امکانی بدست آورده بود.

خود لنین به هر دو نفر انتقاداتی داشت، ولی قطعا تروتسکی را به استالین ترجیح می‌داد؛ یعنی ترجیح می‌داد نوعی "رهبریِ جمعی" در شوروی شکل بگیرد و تروتسکی در صدر شورای راهبری باشد. لنین خودش در اوایل سال 1922 پیشنهاد کرد استالین دبیر کل جدید حزب باشد؛ چراکه استالین برای او متحدی گوش‌به‌فرمان بود.

زندگی من

اما پس از آن به تدریج اختلافات سیاسی بین لنین و استالین آغاز شد. در اواسط سال 1922، لنین به علت سکتۀ مغزی به شدت ناتوان و تا حدی فلج شد و دیگر حضور چندانی در جلسات حزب نداشت. استالین در غیاب لنین، به تدریج افراد همسو با خودش را در مناصب گوناگون حزب به کار گماشت و همین موجب شد که پس از مرگ لنین، به عنوان جانشین لنین انتخاب شود؛ انتخابی که قطعا بهترین انتخاب ممکن نبود و تاریخ شوروی را به "سرکوب و کشتار مضاعف و زائد" گره زد.

در تقابل استالین و تروتسکی برای نشستن بر مسند جانشینیِ لنین، بوخارین که نظریه‌پردازی خوشفکر و جوان و البته محبوب لنین بود، جانب استالین را گرفت؛ شاید چونکه می‌دانست استالین کم‌سواد است و تروتسکی را از حیث سواد تئوریک و قدرت تحلیل سیاسی، رقیب خودش می‌پنداشت. ولی 14 سال بعد، بوخارین در دادگاه‌هایی که استالین برای پاکسازی حزب کمونیست شوروی برپا کرد، محاکمه و نهایتا اعدام شد.

استالین در 1925 تروتسکی را از فرماندهی ارتش سرخ عزل کرد؛ ارتشی که در اختیار تروتسکی بود ولی نیازی نمی‌دید که با آن علیه استالین کودتا کند. تروتسکی در 1926 در یکی از سخنرانی‌هایش به شدت به استالین تاخت و او را "گورکن انقلاب" نامید. در واکنش، استالین شرایطی را ایجاد کرد که تروتسکی در 1927 از حزب اخراج شد. نهایتا تقابل به قدری بالا گرفت که استالین در 1929 تروتسکی را از کشور اخراج کرد. در آن زمان تروتسکی هنوز آن قدر معتبر بود که استالین جرات نمی‌کرد دستور قتل او را صادر کند.

تبعید و فعالیت‌های بین‌المللی

تروتسکی در تبعید، ابتدا به ترکیه و سپس به فرانسه، نروژ و مکزیک رفت. او در این مدت، با انتشار آثار و مقالات سیاسی، به نقد حکومت شوروی و سیاست‌های استالین پرداخت. تروتسکی تلاش می‌کرد تا جنبش‌های چپ و انقلابی جهان را متوجه خطرات تمرکز قدرت و بوروکراسی استالین کند و مفهوم انقلاب دائمی را ترویج دهد.

تروتسکی در تبعید

او همچنین به تحلیل مسائل بین‌المللی، جنگ‌ها و بحران‌های اقتصادی و سیاسی می‌پرداخت و تلاش می‌کرد تجربه انقلاب روسیه و درس‌های آن را برای دیگر جنبش‌های سوسیالیستی جهانی قابل استفاده کند. تروتسکی در این دوران به عنوان یک روشنفکر و رهبر فکری مارکسیست شناخته می‌شد که بر استقلال فکری و تحلیل دقیق تأکید داشت.

در سال ۱۹۳۵ تروتسکی در مخالفت با استالین، در کتابی به نام انقلابی که به آن خیانت شد نوشت که جریان حاکم بر شوروی در راستای منافع خود، منافع کارگران و پرولتاریا را نادیده می‌گیرد. در همین حال در بسیاری از احزاب کمونیست جهان جریان‌های اپوزیسیون سر برآوردند. اما مسکو خواستار اطاعت بود و در هرکجا تروتسکیستی پیدا می‌کرد از حزب کمونیست اخراج می‌نمود. از طرف دیگر تروتسکی سعی کرد تا ارتباطش را با این جریان‌ها حفظ کند.

انقلابی که به آن خیانت شد

پایان تراژیک

زندگی تروتسکی سرشار از مبارزه و تراژدی بود. او بارها هدف حملات و تلاش‌های ترور قرار گرفت و سرانجام در ۲۱ اوت ۱۹۴۰ در مکزیک توسط ماموران استالین ترور شد. این پایان تراژیک، نمادی از خطرات استقلال فکری و البته جنگ قدرت در رژیم‌های ایدئولوژیک است؛ چراکه در این رژیم‌ها تنوع آراء امری مذموم است و اگر شدت یابد، تحمل نمی‌شود و دیگر اینکه، نزاع بر سر کسب قدرت سیاسی هم به شکل مسالمت‌آمیز پیش نمی‌رود. انقلابی برجسته‌ای که مطابق وصیت‌نامۀ لنین، قطعا نسبت به استالین صلاحیت بیشتری برای رهبری شوروی و جهان کمونیستی داشت، عاقبت نه در مسکو که در مکزیک، آن هم به دستور استالین کشته شد.

قاتل تروتسکی، یکی از ماموران استالین بود که با اسم مستعار "جکسون" به جمع اطرافیان تروتسکی نفوذ کرده بود و خودش را مارکسیستی علاقه‌مند به تحلیل مسائل مارکسیستی جا زده بود و به تدریج موفق شد اعتماد تروتسکی و اطرافیانش را جلب کند. به همین دلیل در روز قتل، او را تفتیش بدنی نکردند. جکسون، که نام اصلی‌اش رامون مرکادر بود، کتابش را برای تروتسکی برده بود تا آن را پیش از انتشار مطالعه کند، زمانی که تروتسکی مشغول خواندن کتاب او بود، مرکادر چیزی شبیه چکش کوهنوردی را در گردن تروتسکی فرو کرد و ظاهرا با چاقو نیز ضرباتی به او زد.

رامون مرکادر

رامون مرکادر

با این حال انقلابیِ پیر تسلیم نشد، از صندلی‌اش برخاست و با قاتل درگیر شد و درگیری آن‌ها باعث ورود محافظان تروتسکی به اتاق بریزند اما به دستور تروتسکی او را نکشتند تا "همه چیز را اعتراف کند". مرکادر سه ماه قبل از ترور نیز در اقدام دیگری با کمک سایر ماموران شوروی تلاش کرده بود تروتسکی را ترور کند ولی موفق نشده بود. او بار دوم از طریق دوستی با منشی تروتسکی و به عنوان یک کاناداییِ دوستدار عقاید تروتسکی، توانست به تروتسکی نزدیک شود.

مرکادر در دادگاه به چیزی اعتراف نکرد. او تبعۀ اسپانیا بود و به 20 سال حبس محکوم شد. تروتسکی هم به علت خونریزی ناشی از جراحت، به تدریج از هوش رفت و کمتر از 24 ساعت بعد، در بیهوشی، درگذشت. استالین منکر نقش خودش در ترور تروتسکی شد اما وقتی که مرکادر در سال 1960 از زندان آزاد شد، به شوروی رفت و نشان لنین را که بالاترین نشان شوروی بود، دریافت کرد؛ نشانی که در همان سال 1940 به دستور استالین به مرکادر تعلق گرفته بود. مرکادر پس از آزادی از زندان، ابتدا از مکزیک به کوبا رفته بود و در آن‌جا با استقبال گرم فیدل کاسترو مواجه شد. مرکادر تا سال 1978 زنده ماند و بین شوروی و کوبا در تردد بود و برای کا.گ.ب کار می‌کرد و ضمنا مشاور فیدل کاسترو بود.

تروتسکی در بستر مرگ

تروتسکی؛ مردی که باید جانشین لنین می‌شد/ فعلا منتشر نشود

باری، تروتسکی در حالی 60 سال 9 ماه و پنج روز از عمرش می‌گذشت، به دست رامون مرکادر ترور شد. پس از مرگ تروتسکی، طی پنج روز حدود 300 هزار نفر از طرفدارانش از جلوی جنازۀ او رژه رفتند. یکی از دلایل تاکید استالین بر ترور تروتسکی، ظاهرا اقدام تروتسکی به نوشتن کتاب زندگی‌نامۀ استالین بود. او قبلا کتاب "تاریخ انقلاب روسیه" را نوشته بود که برای استالین بسیار گران تمام شده بود ولی وقتی که نوشتن "تاریخ زندگی استالین" را شروع کرد، دیکتاتور کرملین عزمش را جزم کرد به تروتسکی فرصت نگارش چنین کتابی را ندهد.

تاریخ انقلاب روسیه

میراث و نقد

تروتسکی به عنوان رهبر نظامی، نظریه‌پرداز سیاسی و انقلابیِ برجسته، تأثیری ماندگار بر تاریخ شوروی و جنبش کمونیستی جهانی داشت. موفقیت‌های او در جنگ داخلی روسیه، تثبیت قدرت بلشویک‌ها و ایجاد ارتش سرخ، پایه‌های دولت شوروی را شکل داد. اندیشه‌های او درباره انقلاب دائمی، دموکراسی درو.ن‌حزبی و نقد بوروکراسی، همچنان مورد مطالعه و بحث در میان پژوهشگران تاریخ، علوم سیاسی و جنبش‌های چپ قرار دارد.

زندگی تروتسکی نمونه‌ای از شجاعت سیاسی، استقلال فکری و تراژدی انقلابی است. او تلاش کرد با تحلیل علمی و استراتژیک، انقلاب را هدایت کند و در عین حال از بوروکراسی و تمرکز قدرت در حزب بلشویک انتقاد کند. آثار و دیدگاه‌های او همچنان برای درک تاریخ انقلاب روسیه، نظریه‌های مارکسیستی و تحلیل سیاسی جهان مدرن، ارزشمند و الهام‌بخش است.

اگرچه می‌توان از موضع مخالفت کلی با مارکسیسم، تروتسکی را هم مطلقا رد کرد، ولی این نگاه ایدئولوژیک مانع درک ظرائف سیاسی و فکری است. مثلا تروتسکی در سال 1909 در مقاله‌ای دربارۀ "تروریسم و انقلاب"، مفصلا استدلال کرده بود که تروریسمِ نیروهای انقلابی نه تنها کمکی به وقوع انقلاب نمی‌کند، بلکه به زیان خود انقلابیون است؛ چراکه مثلا با ترور یک وزیر، نظام سیاسی به راحتی مهرۀ دیگری را جایگزین وزیر ترورشده می‌کند، اما ضمنا بسط ید هم پیدا می‌کند که شمار زیادی از نیروهای انقلابی را به اتهام مشارکت در ترور آن وزیر، به جوخه‌های اعدام بسپارد.

لئون تروتسکی

اگر مارکسیست‌های انقلابی در سراسر جهان به این مقالۀ تروتسکی توجه کرده بودند، در طول قرن بیستم "مبارزۀ مارکسیستی" و "تروریسم" آن طور دست‌درآغوش نمی‌شدند و نفرت و هراس از مارکسیسم در بین اکثریت مردمِ کشورهای گوناگون، چنان بالا نمی‌گرفت.

اما چون تروتسکی به دستور استالین ترور شد و تبلیغات سیاسی حکومت شوروی هم همیشه علیه او بود، بسیاری از سخنان او چنانکه باید به گوش مارکسیست‌های جهان نرسید. مثلا چریک‌های فدایی خلق در ایران، 60 سال پس از آن مقالۀ تروتسکی در نفی تروریسم، مبارزۀ مسلحانه-تروریستی خودشان را علیه رژیم شاه آغاز کردند؛ مبارزه‌ای که عملا بی‌ثمر بود و داغ ننگ تروریسم را بر پیشانی چریک‌ها چسباند.

از دیگر ویژگی‌های تروتسکی قلم بسیار توانای او و پرکاری‌اش به عنوان یک نویسنده بود. نوشته‌های او دینامیسم انقلابی قابل توجهی دارد و از این حیث مثل لنین است، اما از حیث قوت قلم، می‌توان او را حتی برتر از لنین دانست. جالب اینکه او در آغاز قرن بیستم، وقتی هنوز در روسیه بود و مجبور بود با نام مستعار مقالات انقلابی‌اش را بنویسد، نام مستعار "قلم" را برای خودش انتخاب کرد.

در مجموع باید گفت به قدرت نرسیدن تروتسکی پس از لنین، افسوسی بزرگ را در تاریخ مارکسیسم و نیز در تاریخ شوروی پدید آورد. اگر او پس از لنین به عنوان رهبر اتحاد جماهیر شوروی انتخاب می‌شد، دیگر کسی نمی‌توانست بگوید مارکسیسم‌لنینیسم پس از مرگ لنین، دچار انحراف نظری شد و مشکلات عملی‌اش نیز ناشی از همین انحرافی بود که استالین مسبب آن بود.

تروتسکی خودش را سوسیال دموکرات می‌دانست ولی قطعا سوسیال دموکراسی مد نظر او، آن چیزی نبود که بعدها در کشورهای اسکاندیناوی محقق شد. او به "دموکراسیِ درون‌حزبی" هم اعتقاد داشت و این یکی از تفاوت‌های اصلی‌اش با استالین بود. یعنی تروتسکی دموکرات نبود و اعتقادی به برخورد دموکراتیک با افراد سیاسی غیرمارکسیست در شوروی نداشت. به فعالیت احزاب غیرمارکسیست هم اصلا اعتقادی نداشت. ولی به دموکراسی در درون حزب بلشویک، چه پیش از پیروزی انقلاب اکتبر و چه پس از آن، باور داشت. در آغاز دوران حکمرانی استالین، تروتسکی منتقد فقدان دموکراسی در درون حزب کمونیست شوروی (نام جدید حزب بلشویک) بود.

تروتسکی

اما نکته این است که تروتسکی واقف نبود که اگر می‌توان به دلیل اختلافات سیاسی و اساسی، غیرمارکسیست‌ها را از دموکراسی محروم کرد، دیر یا زود اعضای حزب کمونیست هم با یکدیگر دچار اختلافات جدی می‌شوند و بنابراین عجیب نیست که بساط دموکراسی در درون حزب نیز برچیده شود. دموکراسی درون‌حزبی بدون دموکراسیی برون‌حزبی، سرابی است که دیری نمی‌پاید.

نکتۀ دیگر اینکه، تروتسکی به حقوق بشر برای همگان نیز اعتقادی نداشت. او در جریان جنگ داخلی روسیه، بارها و بارها حقوق بشر را نقض کرد و حتی بعدا نیز که در مقام وزیر خارجۀ شوروی فعالیت می‌کرد، در مصاحبه با رسانه‌های جهان غرب به "حقوق بشر غربی" پوزخند می‌زد؛ اما وقتی که استالین او را از حزب و سپس از کشور اخراج کرد، خواهان برخورد دموکراتیک و رعایت حقوق بشر در قبال خودش، چه از سوی حکومت استالین و چه از سوی دولت‌های غربی، بود.

مثلا وقتی که برخی دولت‌های غربی به او ویزا ندادند تا با استالین دچار اصکاک نشوند، تروتسکی این اقدام آن‌ها را خلاف حقوق بشر و غیردموکراتیک توصیف کرد؛ در حالی که خودش در دوران مسئولیتش چه به عنوان فرمانده ارتش سرخ و چه به عنوان وزیر خارجه، عملا نشان داده بود اعتقادی به رعایت حقوق بشر برای "دشمنان انقلاب روسیه" ندارد. از بد روزگار، در نیمۀ دوم دهۀ 1920 و کل دهۀ 1930، خود تروتسکی در جایگاه "دشمن انقلاب اکتبر" قرار گرفته بود. و گویا این سرنوشت همۀ انقلابیونی است که از مرکز قدرت دور می‌شوند. یعنی در کانون قدرت قائل به رعایت حقوق بشر و برخورد دموکراتیک نیستند، اما وقتی از دایره یا حتی از کانون قدرت خارج می‌شوند، بر طبل دموکراسی و حقوق بشر می‌کوبند.

+ نوشته شده توسط سیاوش در سه شنبه ۱۴۰۴/۰۸/۱۳ و ساعت 19:20 |

از بانک آینده تا آینده نظام بانکی

از بانک آینده تا آینده نظام بانکی

پرونده پیچیده «آینده» نشان داد چگونه تأخیر در تصمیم‌گیری، به فرصتی برای فرار از نظارت تبدیل می‌شود و هر روز تعلل، زمانی طلایی برای تنظیم قراردادهای تازه و پنهان‌کردنِ ردّ دارایی‌هاست.

عصر ایران؛ علی رفسنجانی- طبق اعلام رسانه‌ها، بانک «آینده» پیش‌از تعیین‌تکلیف قراردادی ۲۰‌ساله با یک شرکت وابسته به سهامدار عمده خود بسته که منافع اقتصادی و بهره‌برداری از مجموعه «ایران‌مال» تا دو دهه آینده به همان شرکت خصوصی واگذار شده است.

قراردادی «ترکمانچای‌گونه» که کارشناسان آن را مصداقی از واگذاری صوری دارایی و تلاشی برای گریز از فرآیند «گزیر» و اصلاح بانکی می‌دانند.

در ظاهر، «ایران‌مال» همچنان در ترازنامه بانک باقی مانده، اما منافع واقعی آن به بخش خصوصی منتقل شده است؛ همان الگویی که در برخی پرونده‌های بانکی سال‌های اخیر نیز تکرار شده است.

این موضوع نشان می‌دهد بخشی از ناترازی «نظام بانکی» نه در کمبود دارایی، بلکه در شیوه پنهان‌کاری و انتقال منافع نهفته است؛ پیش از اصلاح، دارایی‌ها از دست می‌روند و بانک می‌ماند و بدهی‌های انباشته!

پرونده پیچیده «آینده» نشان داد چگونه تأخیر در تصمیم‌گیری، به فرصتی برای فرار از نظارت تبدیل می‌شود و هر روز تعلل، زمانی طلایی برای تنظیم قراردادهای تازه و پنهان‌کردنِ ردّ دارایی‌هاست.

اکنون بیم آن می‌رود که سایر بانک‌های ناتراز، با الگویی مشابه، در آستانه همین مسیر قرار گیرند؛ به‌ویژه بانک‌هایی که هیچ تعهد حاکمیتی ندارند و می‌توانند در سایه‌ی این خلأ نظارتی، دارایی‌ها را از تیررس نهادهای ناظر دور کنند.

تجربه‌ی بانک «آینده» نشان داد وقتی اصلاح به‌تعویق می‌افتد، گریز از گزیر تثبیت می‌شود؛ این یعنی هر تأخیر، امتیازی تازه برای صاحبانِ ناترازی به حساب می‌آید.

شاید اگر این بانک زودتر تعیین‌تکلیف می‌شد، چنین قرارداد و پیچیدگی‌هایی شکل نمی‌گرفت. اکنون باید، ضمن پاسخگوکردنِ متخلفان، از این تجربه درباره سایر بانک‌های ناتراز «عبرت» گرفت.

به‌نظر می‌رسد در نظام بانکی امروز، «زمان» مهم‌ترین دارایی است؛ و اگر تصمیم‌گیری بازهم به تعویق بیفتد، فردا نه بانکی برای اصلاح می‌ماند و نه دارایی برای بازگرداندن!

+ نوشته شده توسط سیاوش در سه شنبه ۱۴۰۴/۰۸/۱۳ و ساعت 15:32 |

پل ورسک؛ افتخار ملی یا مسیر دو قدرت جهانی؟

پل ورسک؛ افتخار ملی یا مسیر دو قدرت جهانی؟

در ظاهر، این سازه شاهکاری مهندسی است؛ بنایی که در دهه‌ی ۱۳۱۰ خورشیدی به دستور رضاشاه، با طراحی مهندسان اتریشی و دستان کارگران ایرانی ساخته شد؛ نشانه‌ای است از عزم صنعتی‌شدن و ورود به جهان مدرن. اما تاریخ همیشه چهره‌ی دیگری هم دارد.

عصر ایران؛ سعید خاتمی - هر بار که به شمال سفر می‌کنم و قطار از دل تونل‌های البرز بیرون می‌آید، ناگهان پیکر سنگی پل ورسک در میان مه نمایان می‌شود؛

جایی که ذهنم، همیشه میان غرور و تردید معلق می‌ماند. نمادی از اراده‌ی ملی، یا قطعه‌ای از بازی قدرت‌ها در قرن بیستم؟

کانال عصر ایران در تلگرام

هر بار که سایه‌ی پل بر دره می‌افتد، گفت‌وگوی قدیمی با همسفرم دوباره آغاز می‌شود. از خود می‌پرسیم:

آیا این پل، نشانه‌ی استقلال و شکوه ایران بود؟

یا بخشی از نقشه‌ای حساب‌شده از سوی قدرت‌های هژمون آن روزگار — همان روباه پیر و هم‌پیمانانش که دهه‌هاست مسیر ایران را در نقشه‌ی ژئوپلیتیکی خود ترسیم کرده‌اند؟
هیچ‌گاه به پاسخ مشترکی نرسیده‌ایم.

عبور تانک های نظامی با قطار از روی پل ورسک در جنگ جهانی دوم
عبور تانک های نظامی با قطار از روی پل ورسک در جنگ جهانی دوم

پل همان‌جا ایستاده است؛ باشکوه و خاموش، و ما هنوز در رفت‌وبرگشت میان غرور ملی و تردید تاریخی.

در ظاهر، این سازه شاهکاری مهندسی است؛ بنایی که در دهه‌ی ۱۳۱۰ خورشیدی به دستور رضاشاه، با طراحی مهندسان اتریشی و دستان کارگران ایرانی ساخته شد؛ نشانه‌ای از عزم صنعتی‌شدن و ورود به جهان مدرن.

اما تاریخ همیشه چهره‌ی دیگری هم دارد.

چرا مسیر راه‌آهن ایران به‌جای شرق و غرب، از شمال تا جنوب کشیده شد؟

چرا درست در مسیری که از نظر نظامی، حیاتی‌ترین راه ارتباطی میان خلیج فارس و مرزهای شوروی بود؛ همان مسیری که اندکی بعد، ارتش بریتانیا برای انتقال تدارکات جنگ جهانی دوم از آن بهره گرفت و وینستون چرچیل آن را «پل پیروزی» نامید؟

اما آیا این نام، واقعاً نشانه‌ی افتخار ایران بود، یا نشانه‌ی آن‌که مسیر ما، پیش از ما تعیین شده بود؟

آیا این پل ما را به جهان پیوند داد، یا جهان را به قلب سرزمین ما رساند؟

شاید ورسک تنها دو کوه را به هم وصل نکرد؛ بلکه دو قدرت جهانی را نیز در میانه‌ی سرزمین ما به هم رساند.

پلی که ایران ساخت، اما جهان از آن عبور کرد.

برای بعضی، نشانه‌ی تولد ایران نوین است؛ برای بعضی دیگر، یادگار دوران وابستگی با چهره‌ای مدرن.

و شاید همین دوگانگی است که پس از نزدیک به یک قرن، هنوز هر بار با دیدنش، ذهن آدم را در میانه‌ی افتخار و پرسش معلق نگه می‌دارد

در مرزی باریک میان ساختن و ساخته شدن.

وقتی دیگران از رویت می‌گذرند و نامت را در کتاب‌هایشان می‌نویسند،

تو می‌مانی و پرسشی قدیمی میان غرور و تردید:

آیا ما از دل تاریخ عبور کردیم، یا تاریخ از دل ما؟

+ نوشته شده توسط سیاوش در دوشنبه ۱۴۰۴/۰۸/۱۲ و ساعت 22:15 |

دوئل چپ و لیبرال در خیابان دموکراسی

دوئل چپ و لیبرال در خیابان دموکراسی

کتاب در پی‌گفتار به این می پردازد که برای پژوهشگر منتقد، نقد بازاندیشانه‌ی متن ضروری است. پس به‌اختصار: ابزار کارآمد در نقد متن، تفکر انتقادی است. سنجش انتقادی متن است که پژوهشگر را از فرو غلتیدن در دام دانش افواهی می‌ رهاند.

عصر ایران؛ جواد لگزیان - حسن قاضی‌مرادی در کتاب «مارکس و دموکراسی (در دانش افواهی بابک احمدی)» به سراغ کتاب «مارکس و سیاست مدرن» نوشته‌ی بابک احمدی می‌ رود و از رهگذر گزارشی انتقادی نسبت مارکس و دموکراسی را رصد می‌ کند و دوئل چپ و لیبرال را در خیابان دموکراسی رقم می‌ زند.

قاضی‌مرادی با انتخاب موضوع «دموکراسی» از آموزه‌ی سیاسی مارکس در سه رساله‌ درباره‌ی مسئله‌ی یهود، نقد فلسفه‌ی حق هگل و جنگ داخلی در فرانسه و برخورد دانش افواهی با آن تلاش دارد جلوه‌ها و نتایج این رویارویی را مطالعه کند.

در ابتدا قاضی‌مرادی دانش افواهی را دچار پیش‌داوری دانسته و تاکید دارد «پژوهشگر» افواهی‌اندیش برای این‏که در توجیه خود و به انفعال کشیدن مخاطب موفق شود، از شیوه‌ی معیّنی استفاده می‌ بَرَد که آن را شیوه‌ی «مستندسازی مهندسی‏ شده» می‌ نامم و توضیح می‌ دهد که در این شیوه، «پژوهشگر» مستندسازی را، از یک‌سو، با روایت‌های مکرر از آثار مارکس و، از سوی دیگر، با تأکید بر رویدادهای مشخصی از دوره‌ی سوسیالیسم واقعاً موجود و نیز بازتابیدن ادراک خود از آثار لیبرالیستی بر روایت‌هایی از مارکس پیش می‌ برد.

او با این شیوه می‌ کوشد به نتیجه‌گیری‌های خود که به دریافت‌های افواهی‌اش متکی ‌است جلوه‌ی راست‌نمایانه‌ای بدهد. اما ــ و این مهم است که ــ او مستندسازی را، به ناگزیر، به صورت مهندسی‌شده‌ا‌ی پیش می‌ برد تا بتواند به نتایج دلخواه مورد نظرش از بررسی آن آثار برسد.

کتاب مارکس و دموکراسی

کتاب «مارکس و دموکراسی (در دانش افواهی بابک احمدی) شامل قسمت‌های زیر است:

درآمد: در پی بررسی نمونه‌هایی از دانش افواهی احمدی به توضیحی گسترده‌تر و مشخص‌تر درباره‌ی منابع اصلی دانش افواهی و نیز شیوه‌های ابراز این دانش می‌پردازد.

بخش اول، مارکس و دموکراسی سیاسی: این بخش شامل بررسی رساله‌ی درباره‌ی مسئله‌ی یهود است. مارکس این رساله را در نقد آرای برونو باوئر از هگلیان جوان در پایان سال ۱۸۴۳ و آغاز سال ۱۸۴۴ ــ در بیست و پنج سالگی ــ نوشت. در این رساله، وی با طرح دو مفهوم پایه‌ای «رهایی سیاسی» و «رهایی اجتماعی» یا «رهایی انسانی»، رهایی سیاسی را «دموکراسی سیاسی» (همان جمهوری یا دموکراسی بورژوایی) خواند و با نقد رادیکال آن، به چشم‌انداز رهایی اجتماعی رسید.

بخش دوم، مارکس و دموکراسی راستین: مارکس در نیمه‌ی دوم سال ۱۸۴۳ نقدی نیمه‌تمام بر بخش دولت از کتاب عناصر فلسفه‌ی حق هگل می‌ نویسد؛ متنی که در کنار دیگر اثر وی دست‌نوشته‌های اقتصادی ـ فلسفی ۱۸۴۴ از دشوارترین متون نوشته‌ی وی است.

وی در اوایل این رساله و در پی نقد دولت مشروطه‌ی سلطنتیِ مورد نظر هگل، از منظری فلسفی، نظریه‌ی «دموکراسی راستین» را طرح می‌ کند. در اواخر رساله نیز با نقد مجالس قوه‌ی مقننه در نظریه‌ی سیاسی هگل و نیز نظریه‌ی دموکراسی بورژوایی تبیینی از مجالس قوه‌ی مقننه ارائه می‌ دهد که در همسویی با «دموکراسی راستین» است.

بخش سوم، مارکس و دموکراسی کمونی: در پی رخداد کمون پاریس در سال 1871 و بلافاصله پس از سرکوب آن، مارکس از روند این رخداد سه تحلیل برای انترناسیونال اول می‌ نویسد.

در همین باره:

آیا حق با ژان والژان بود ؟

آیا «کار فکری» بر «کار یدی» برتری دارد ؟

بعدتر، تحلیل سوم با عنوان جنگ داخلی در فرانسه همراه با مقدمه‏ی فریدریش انگلس منتشر می‌ شود. وی در تحلیل مؤلفه‌های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی کمون پاریس تبیینی از «دولت کارگری» کمون پاریس ارائه می‌ کند که بعدها به «دموکراسی کمونی» نام‏بردار شد.

پی گفتار - و سرانجام کتاب در پی‌گفتار به این موضوع اشاره می‌ کند که برای پژوهشگر منتقد، نقد بازاندیشانه‌ی متن ضروری است. پس به‌اختصار به این نکته می‌ پردازم که ابزار کارآمد در نقد متن، تفکر انتقادی است. سنجش انتقادی متن است که پژوهشگر را از فرو غلتیدن در دام دانش افواهی می‌ رهاند.

حسن قاضی‌مرادی (متولد ۱۳۳۲، تهران) پژوهش‌گر حوزه جامعه‌شناسی و مترجم ایرانی است
پژوهش‌های او عمدتاً در حوزه روانشناسی اجتماعی مردم ایران و تاریخ اجتماعی و سیاسی ایران است

حسن قاضی‌مرادی

برای اطلاع از شیوه گزارش انتقادی کتاب رویارویی دو طرز فکر را در بحث تقسیم کار خواهیم دید و در آن ابتدا نقل قولی از کتاب «مارکس و سیاست مدرن» و سپس دیدگاه قاضی‌مرادی را خواهیم خواند.

احمدی می‌ نویسد: «اندیشگری که جامعهٔ آینده را چنین ساده‌انگارانه توصیف کند که در آن تقسیم کار اجتماعی از بین می‌ رود، و یک نفر صبح شکار، ظهر ماهیگیری و غروب گاوداری می‌کند، و پس از شام به فلسفه‌ی انتقادی می‌پردازد (م آ ـ ۴۷:۵)، خود را در بد مخمصه‌ای قرار می‌ دهد، مگر این‌که پیش‌تر کوتاه آمده، و ادعای علم را کنار گذاشته باشد، و پذیرفته باشد که در حال حاضر مشغول خیال‌پردازی است.» (احمدی، ۷۲۷،۱۳۷۹) به عقیده‌ی حسن قاضی‌مرادی نکته‌ی مورد نظر احمدی در ایدئولوژی آلمانی آمده است.

مارکس در بخشی که راجع به «تقسیم اجتماعی کار و نتایج آن» در جامعه‌ی سرمایه‌داری می‌ نویسد به یکی از پیامدهای این تقسیم کار می‌ پردازد: «مادامی که [در جامعه] شقاقی میان منافع خاص و عام وجود داشته باشد، عمل خود انسان به نیروی بیگانه‌ای که در مقابل او قرار می‌ گیرد تبدیل می‌ شود و به عوض آن‌که توسط او کنترل شود، او را اسیر می‌ سازد. زیرا همین که تقسیم کار به منصۀ ظهور می‌ رسد، هر فردی دارای حیطۀ منحصربه‌فردی از فعالیت می‌ شود که به او تحمیل شده و نمی‌ تواند از آن بگریزد. او صیاد، ماهیگیر، شبان یا ناقد نقادانه است و اگر می‌ خواهد وسایل معیشت خود را از دست ندهد می‌ بایست این‌چنین باقی بماند.

در حالی که در جامعۀ کمونیستی، جایی که هیچکس دارای حیطۀ منحصربه‌فردی از فعالیت نیست، بلکه هرکسی می‌ تواند در هر حیطه‌ای که مایل است به فعالیت بپردازد، جامعه، تولید کلی را تنظیم می‌ کند و به این ترتیب امکان می‌ دهد امروز این کار و فردا کار دیگری را انجام دهم، بامدادان شکار کنم، بعدازظهر ماهی بگیرم، شامگاهان دامپروری کنم، و بعد از غذا اگر خوش داشتم، انتقاد کنم؛ بی‌آن‌که هرگز به صیاد، ماهیگیر، شبان یا ناقد تبدیل شوم.» (مارکس، ۱۳۷۷، ۵۹)

کتاب «مارکس و سیاست مدرن» نوشته‌ بابک احمدی
کتاب «مارکس و سیاست مدرن» نوشته‌ بابک احمدی

در اینجا قاضی‌مرادی خاطرنشان می‌ کند: در جامعه‌ی سرمایه‌داری تقسیم کار، در اساس، از طریق نظم مبتنی بر «کار مزدی» به‌منظور انباشت سرمایه انجام می‌ گیرد و بر زمینه‌ی نظم ساختاری بازار هر فرد مجبور می‌ شود شغلی برگزیند.

با حذف «کار مزدی» و تحول جامعه در روند تنظیم تولید کلیِ مبتنی بر «کار آزاد» از سوی خود جامعه، تقسیم کار در این معنا که فرد باید شغل معیّنی داشته باشد تا در تولیدی مشارکت داشته باشد که بازار سرمایه‌داری تعیین می‌ کند حذف می‌ شود.

در این حال، جامعه به میزانی به تولید برنامه‌ریزی‌شده‌ای می‌ پردازد که به مصرف آن نیاز دارد و، تأکید می‌ کنم، این تولید نیز از طریق کار آزاد ــ یعنی کار بدون مزد ــ انجام می‌ گیرد؛ یعنی هر فرد به اراده‌ی خود عهده‌دار مشارکت در تولید و رفع بخشی از نیازهای برنامه‌ریزی شده‌ی جامعه می‌ شود و مطابق با نیاز خود از تولید اجتماعی سهم می‌ برد.

در این حال، این توانمندی و تمایل خود اوست که کارش را تعیین می‌ کند. ازاین‌رو، چندان دشوار نیست فهم این‌که در نظم مبتنی بر حذف تقسیم کار سرمایه‌داری و تحقق کار آزاد، یک‌ نفر مبتنی بر نیاز تولید اجتماعی بپذیرد دو روز در هفته را به کارگری در کارخانه بپردازد و دو روز دیگرش را فلسفه درس دهد و یک روز را هم ماهیگیری کند و... .

در عین حال، می‌ پذیرم نقد ریشه‌ای تقسیم کار سرمایه‌داری و کار مزدیِ ناشی از آن و توجه به چشم‌انداز جامعه‌ای که تولیدش مبتنی بر «کار آزاد» انجام می‌گیرد برای پژوهشگر افواهی‌اندیش قابل درک نیست.

کتاب «مارکس و دموکراسی (در دانش افواهی بابک احمدی)» نوشته حسن قاضی‌مرادی را در ۱۸۴ صفحه و با قیمت ۲۰۰۰۰۰ تومان انتشارات اختران رهسپار بازار کتاب کرده است.

+ نوشته شده توسط سیاوش در یکشنبه ۱۴۰۴/۰۸/۱۱ و ساعت 14:32 |

شب قبل از انقراض قاجاریه در زیرزمین خانه رضاخان چه گذشت؟

شب قبل از انقراض قاجاریه در زیرزمین خانه رضاخان چه گذشت؟

روز شنبه نهم آبان ۱۳۰۴ مجلس شورای ملی به اتفاق آرا به ماده‌واحده انقراض سلطنت قاجاریه و تفویض حکومت به رضاخان سردارسپه به اتفاق آرا در مجلس شورای ملی رای مثبت داد و در پی آن سلطنت قاجاریه پس از ۱۲۹ سال حکومت منقرض شد.

ورقه را می‌خوانم و می‌فهمم مطالب چیست و می‌بینم مابین شصت و هفتاد نفر از یکصد و بیست نفر نماینده آن را امضا کرده‌اند. دیدن این ترتیب و عنوان غیرواقع احضار شدن از طرف سردار سپه طوری مرا منزجر ساخته است که هر پیش‌آمد ناگواری را بر این حال ترجیح می‌دهم.

به گزارش خبرآنلاین، روایت زیر از یحیی دولت‌آبادی از رجال سیاسی عصر مشروطه و دوران پس از آن تا اوایل حکومت رضا شاه است:

روز شنبه نهم آبان ۱۳۰۴ مجلس شورای ملی به اتفاق آرا به ماده‌واحده انقراض سلطنت قاجاریه و تفویض حکومت به رضاخان سردارسپه به اتفاق آرا در مجلس شورای ملی رای مثبت داد و در پی آن سلطنت قاجاریه پس از ۱۲۹ سال حکومت منقرض شد. متن ماده واحده به این شرح بود:

‌«ماده‌واحده - مجلس شورای ملی به نام سعادت ملت انقراض سلطنت قاجاریه را اعلام نموده و حکومت موقتی را در حدود قانون اساسی و قوانین‌موضوعه مملکتی به شخص آقای رضا خان پهلوی واگذار می‌کند - تعیین تکلیف حکومت قطعی موکول به نظر مجلس مؤسسان است که برای تغییرمواد ۳۶ - ۳۷ - ۳۸ - ۴۰ متمم قانون اساسی تشکیل می‌شود. این قانون که مشتمل بر یک ماده است در جلسه نهم آبان ماه یک هزار و سیصد و چهار شمسی به تصویب مجلس شورای ملی رسید. رییس مجلس شورای ملی - سید محمد تدین»

اما رضاخان سردارسپه برای راضی کردن قاطبه وکلای مجلس به تصویب این لایح از خیلی جلوتر شروع به اقدام کرده بود، یعنی تقریبا از اوایل مهر و درنهایت موفق به تصویب آن در روز موعود شد. اما یحیی‌ دولت‌آبادی یکی وکلای مجلس در آن مقطع که در کنار مدرس، مصدق، حسین علا و تقی‌زاده یکی از مخالفان سرسخت این ماده‌واحده بود، در جلد چهارم خاطرات خود از شب قبل از آن روز روایتی قابل تامل دارد؛ شبی که رضاخان سردارسپه نمایندگان را به خانه خود دعوت کرده بود تا مطمئن شود که فردا قطعا رای مثبت خواهند داد. روایت او را می‌خوانیم:

روز هشتم آبان یکهزار و سیصد و چهار کارکنان سردار سپه در مجلس می‌خواهند، اطمینان کامل داشته باشند که فردای آن روز در موقع رای گرفتن بر خلع قجر و نصب سردار سپه اکثریت کامل خواهند داشت و چون که رای مخفی گرفته می‌شود و معلوم نخواهد بود کی مثبت رای داده است و کی منفی از این رو می‌خواهند از نمایندگان امضا بگیرند که آن‌ها رای مثبت خواهند داد در صورتی که باز هم مشکل است معلوم باشد کی رای مخفی را منفی داده است گرچه امضا مثبت کرده باشد.

بدیهی است هیأت‌رئیسه مجلس این تدبیر را برای به دست آوردن رای یک عده‌ای که درباره آن‌ها مشکوک می‌باشند نموده است و الا کارکنان سردار سپه را می‌شناسند و می‌دانند عدد آن‌ها بیش از نصف نمایندگان است این است که ورقه حاضر کرده صورت پیشنهادی را که به آن رای گرفته می‌شود بالای آن نوشته می‌دهند کارکنان خود امضا می‌کنند و در شب هشتم آبان مجلسی در خانه سردار سپه کرده مرکب از یک عده هیأت‌رئیسه مجلس و یک عده از روسای نظام و نظمیه و اشخاصی را از نمایندگان به آن مجلس به عنوان این‌که سردار سپه آن‌ها را خواسته دعوت کرده آن‌جا از آن‌ها امضا می‌گیرند که دیگر مجال گفت‌وگو نبوده باشد نگارنده در این روز به واسطه کسالت مزاج به مجلس نرفته از این موضع اطلاعی ندارم. شب است، ساعت ده در حیاط را می‌زنند صاحب‌منصبی است، می‌گوید: از طرف حضرت اشرف آمده‌ام شما را احضار فرموده‌اند. می‌پرسم: درشکه‌ای، اتومبیلی آورده‌اید؟ می‌گوید: خیر. [می‌گویم] در این وقت شب وسایل نقلیه عمومی مشکل به دست می‌آید و راه دور است چه باید کرد؟ می‌گوید: نمی‌دانم به من امر شده است به شما بگویم فورا بروید به منزل حضرت اشرف. می‌پرسم: شما مامور هستید مرا ببرید؟ می‌گوید: خیر ولی باید مطمئن باشم که رفته‌اید.

ناچار روانه شده نزدیک نصف شب است به منزل سردار سپه می‌رسم.

اطاق‌ها همه روشن است و جمعی از تجار و کسبه دیده می‌شوند که در اطاق‌ها نشسته یا خوابیده‌اند و این‌ها متحصنین هستند. سر پله عمارت یکی از نمایندگان مجلس از کارکنان سردارسپه دیده می‌شود، مانند قراول ایستاده است. از او می‌پرسم حضرت اشرف کجا هستند، می‌گوید: اندرون. [می‌پرسم] پس کی مرا احضار کرده است؟ می‌گوید: بروید در زیرزمین آن‌جا تکلیف شما معین می‌شود. می‌فهمم احضار از طرف سردارسپه حقیقت نداشته است و این تدبیری بوده که از طرف کارکنان سردارسپه به کار رفته ناچار می‌روم به اطاق زیرزمین [می‌روم] جمعی از نمایندگان و صاحب‌منصبان نظام و نظمیه در اطراف نشسته، میزی در وسط است و روی میز ورقه‌ایست.

به محض نشستن «یاسایی» نماینده سمنان ورقه را برداشته به دست من داده می‌گوید: امضا کنید. ورقه را می‌خوانم و می‌فهمم مطالب چیست و می‌بینم مابین شصت و هفتاد نفر از یکصد و بیست نفر نماینده آن را امضا کرده‌اند. دیدن این ترتیب و عنوان غیرواقع احضار شدن از طرف سردار سپه طوری مرا منزجر ساخته است که هر پیش‌آمد ناگواری را بر این حال ترجیح می‌دهم. ورقه را روی میز می‌گذارم. نماینده سمنان با تشدد می‌گوید: امضا کنید! جواب می‌دهم: اگر رأیی داشته باشم در مجلس شورای ملی می‌دهم نه در این سردابه. می‌گوید: اگر امضا نکنید بد خواهد شد. این‌جا من صدای خودم را بلند کرده می‌گویم: مرا تهدید می‌کنید؟! از این بدتر برای من چه می‌شود؟ صدای من که بلند شد از اطراف آمدند ببینند چه خبر است. یکی از نمایندگان که در این صحنه رل بزرگی بازی می‌کند با نگارنده دوست و شخص بافتوتی است، میرزاعلی‌اکبرخان داور جای خود را تغییر داده نزدیک می‌نشیند و خیرخواهی می‌کند که اندکی ملاحظه کرده اسباب دردسری برای من فراهم نشود و چون یقین می‌کند امضا نخواهم کرد. به حاضرین رو کرده می‌گوید: اجازه بدهید با فلانی در باغچه گردش کرده برگردیم. هر دو درآمده نگارنده با وسیله نقلیه یکی از دوستان که اتفاقا می‌رسد خود را به منزل می‌رساند و داور به حوزه‌ای که بوده برمی‌گردد. فردا در مجلس رای خود را خواهد داد. (حیات یحیی، جلد چهارم، تهران: عطار، ۱۳۶۲، صص ۳۸۲-۳۸۱)

+ نوشته شده توسط سیاوش در یکشنبه ۱۴۰۴/۰۸/۱۱ و ساعت 12:47 |

نبود «رَحم» و فروش «رحِم»؛ وقتی بدن زن کالا می‌شود

نبود «رَحم» و فروش «رحِم»؛ وقتی بدن زن کالا می‌شود

در چنین شرایطی، بدن زن به بخشی از چرخه‌ی غیررسمی سرمایه تبدیل می‌شود؛ چرخه‌ای که در آن سود و زیان، جای اخلاق و کرامت را می‌گیرد.در واقع، همان‌گونه که مارکس از «بیگانگی» انسان در مناسبات سرمایه‌داری سخن می‌گوید، در اینجا نیز زن از بدن خویش بیگانه می‌شود

آیا بدنبال کسب درآمد هستید؟!

با اهدای تخمک در هر ماه درآمد میلیونی کسب کنید

مبلغ تخمک: ۱۴ تا ۱۶ میلیون

مبلغ جنین: ۱۷ تا ۱۹ میلیون

رحم جایگزین: ۳۰۰ تا ۴۰۰ میلیون

به خانواده‌هایی که بچه‌دار نمی‌شوند. کمک کنید.

همین چند سطر، شاید بیش از هر تحلیل نظری، چهره‌ی جامعه‌ای را آشکار می‌کند که در آن بدن زن به بخشی از چرخه‌ اقتصاد غیررسمی بدل شده است.

این آگهی در ظاهر وعده‌ی «کمک به خانواده‌های نابارور» می‌دهد، اما در واقع آینه‌ای است از اجتماعی که فقر و بی‌قانونی، زنان را به فروش بخشی از وجودشان وادار کرده است.

در غیاب سیاست‌های اجتماعی کارآمد، قانون شفاف و حمایت نهادهای رسمی، بدن زن تبدیل به منبع درآمد شده است؛ منبعی که بازار سیاه آن را تنظیم می‌کند، نه وجدان جمعی.

همین یک تکه کاغذ، خلاصه‌ بی‌رحمانه‌ای از وضعیت اجتماعی ماست؛ جایی که بدن زن به ابزار امرار معاش تبدیل شده است.

این یادداشت نه درباره یک آگهی، بلکه درباره ساختاری است که چنین آگهی‌یی را ممکن می‌کند. جامعه‌ای که در آن فقر اقتصادی، نبود قانون شفاف و انجماد عاطفی دست به دست هم داده‌اند تا بدن زن، از ساحت انسانی خود خارج و به کالای قابل معامله بدل شود.

وقتی بقا بر کرامت پیشی می‌گیرد، رحم اجاره‌ای و فروش تخمک دیگر پدیده‌های حاشیه‌ای نیستند؛ بلکه نشانه‌هایی از بحرانی عمیق‌ترند؛ بحرانی در قلب اخلاق، در بنیان عدالت و در مفهوم انسان.

پدیده‌هایی چون فروش تخمک، رحم اجاره‌ای و حتی خرید و فروش جنین، به بازارهای پنهان و نیمه‌علنی بدل شده‌اند؛ بازارهایی که نشان می‌دهند بدن زن، در ساختار کنونی جامعه، به کالا تبدیل شده است. این کالایی‌شدن، فقط یک آسیب فردی نیست، بلکه نشانه‌ی بحران در سطح ساختارهای اقتصادی، حقوقی و فرهنگی ایران امروز است.

در غیاب سیاست‌گذاری شفاف و نظام نظارت مؤثر، بدن زنان در معرض بهره‌برداری اقتصادی قرار گرفته است؛ بدون آنکه حمایت قانونی، بیمه‌ای یا اخلاقی از آنان وجود داشته باشد.

از منظر جامعه‌شناختی، این وضعیت نتیجه‌ی پیوند خوردن سه بحران هم‌زمان است: فقر ساختاری، بی‌اعتمادی نهادی، و انجماد عاطفی در روابط اجتماعی.

نخست، فقر به شکل سیستماتیک زنان را به حاشیه رانده است. وقتی فرصت‌های شغلی محدود، حمایت اجتماعی ناکافی و تبعیض جنسیتی گسترده باشد، بدن زن به آخرین منبع بقا بدل می‌شود. او در غیاب امنیت اقتصادی، از خود می‌فروشد تا زنده بماند؛ نه از سر میل، بلکه از سر اجبار ساختاری.

دوم، نبود چارچوب قانونی مشخص و نهادهای ناظر در حوزه‌ اهدای رحم و تخمک، زمینه‌ سوداگری پنهان را فراهم کرده است.

در چنین شرایطی، بدن زن به بخشی از چرخه‌ی غیررسمی سرمایه تبدیل می‌شود؛ چرخه‌ای که در آن سود و زیان، جای اخلاق و کرامت را می‌گیرد.در واقع، همان‌گونه که مارکس از «بیگانگی» انسان در مناسبات سرمایه‌داری سخن می‌گوید، در اینجا نیز زن از بدن خویش بیگانه می‌شود؛ بدنش دیگر بخشی از هویت او نیست، بلکه دارایی‌یی است قابل واگذاری و مصرف.

سوم، این روند، به شکل عمیقی بر روان جمعی اثر گذاشته است. جامعه‌ای که شاهد قیمت‌گذاری بر بخش‌های بدن انسان است، به تدریج حساسیت اخلاقی خود را از دست می‌دهد.

وقتی آگهی «رحم اجاره‌ای» بر دیوار خیابان‌ها عادی می‌شود، یعنی روابط انسانی از درون تهی شده‌اند.این همان چیزی است که می‌توان آن را «انسداد عاطفی» نامید؛ جامعه‌ای که دیگر توان همدردی ندارد، و فقر را نه فاجعه، بلکه قاعده می‌داند.

در سطح کارکردی، این وضعیت پیامدهایی خطرناک دارد: گسترش بازارهای زیرزمینی، تضعیف اعتماد عمومی به نهادهای پزشکی و شکل‌گیری نوعی «بی‌نظمی اخلاقی» در جامعه. زنان در این چرخه نه به‌عنوان سوژه‌های اجتماعی، بلکه به‌عنوان ابزار تولید و بازتولید زیستی تعریف می‌شوند.

کالایی‌شدن بدن زن فقط یک پدیده‌ی اقتصادی یا پزشکی نیست؛ بازتابی است از شکاف‌های عمیق‌تر میان دولت، جامعه و فرد. تا زمانی که فقر، تبعیض و بی‌قانونی سه ضلع مثلث سیاست اجتماعی باشند، بدن زنان همچنان میدان معامله خواهد ماند، نه میدان زندگی.

وقتی چنین آگهی‌هایی بر دیوارها عادی می‌شوند، نشانه‌ جامعه‌ای است که نه از درد، بلکه از بی‌حسی رنج می‌برد؛ جامعه‌ای که در آن «رحِم» به مفهوم زیستی باقی مانده، اما «رَحم» به معنای انسانی، یعنی شفقت و حمایت، در حال فراموشی است.

+ نوشته شده توسط سیاوش در شنبه ۱۴۰۴/۰۸/۱۰ و ساعت 11:51 |

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

و این منم
زنی تنها
در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلودهٔ زمین
و یأس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
ساعت چهار بار نواخت
امروز روز اول دی ماه است
من راز فصل‌ها را می‌دانم
و حرف لحظه‌ها را می‌فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک، خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت


در کوچه باد می‌آمد
در کوچه باد می‌آمد
و من به جفت گیری گل‌ها می‌اندیشم
به غنچه‌هایی با ساقه‌های لاغر کم خون
و این زمان خستهٔ مسلول
و مردی از کنار درختان خیس می‌گذرد
مردی که رشته‌های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلو گاهش
بالا خزیده‌اند و در شقیقه‌های منقلبش آن هجای خونین را
تکرار می‌کنند

سلام
سلام
و من به جفت گیری گل‌ها می‌اندیشم

در آستانه فصلی سرد
در محفل عزای آینه‌ها
و اجتماع سوگوار تجربه‌های پریده رنگ
و این غروب بارور شده از دانش سکوت
چگونه می‌شود به آن کسی که می‌رود اینسان
صبور
سنگین
سرگردان
فرمان ایست داد
چگونه می‌شود به مرد گفت که او زنده نیست، او هیچوقت
زنده نبوده‌است

در کوچه باد می‌آید
کلاغ‌های منفرد انزوا
در باغ‌های پیر کسالت می‌چرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقیری دارد

آنها ساده لوحی یک قلب را
با خود به قصر قصه‌ها بردند
و اکنون
دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاست
و گیسوان کودکیش را
در آب‌های جاری خواهد رخت
و سیب را که سرانجام چیده‌است و بوییده‌است
در زیر پا لگد خواهد کرد؟

ای یار، ای یگانه ترین یار
چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند
انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یک روز آن پرنده‌ها
نمایان شدند
انگار از خطوط سبز تخیل بودند
آن برگ‌های تازه که در شهوت نسیم نفس می‌زدند
انگار
آن شعله‌های بنفش که در ذهن پاک پنجره‌ها می‌سوخت
چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود

در کوچه‌ها باد می‌آمد
این ابتدای ویرانیست آن روز هم که دست‌های تو ویران شد
باد می‌آمد
ستاره‌های عزیز
ستاره‌های مقوایی عزیز
وقتی در آسمان، دروغ وزیدن می‌گیرد
دیگر چگونه می‌شود به سوره‌های رسولان سر شکسته پناه
آورد؟
ما مثل مرده‌های هزاران هزار ساله به هم می‌رسیم و آنگاه
خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد.
من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار ای یگانه ترین یار «آن شراب مگر چند ساله بود؟»
نگاه کن که در اینجا
زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشت‌های مرا می‌جوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه می‌داری؟

من سردم است و می‌دانم که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
ز چند قطره خون
چیزی بجا نخواهد ماند
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکل‌های هندسی محدود
به پهنه‌های حسی وسعت پناه خواهم برد
من عریانم، عریانم، عریانم
مثل سکوت‌های میان کلام‌های محبت عریانم
و زخم‌های من همه از عشق است
از عشق، عشق، عشق
من این جزیرهٔ سرگردان را
از انقلاب اقیانوس
و انفجار کوه گذر داده‌ام
و تکه تکه شدن، راز آن وجود متحدی بود
که از حقیرترین ذره‌هایش آفتاب به دنیا آمد

سلام ای شب معصوم!
سلام ای شبی که چشم‌های گرگ‌های بیابان را
به حفره‌های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می‌کنی
ودر کنار جویبارهای تو، ارواح بیدها
ارواح مهربان تبرها را می‌بویند
من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف‌ها و صداها می‌آیم
و این جهان به لانهٔ ماران مانند است
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که ترا می‌بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا می‌بافند
سلام ای شب معصوم

میان پنجره و دیدن
همیشه فاصله ایست
چرا نگاه نکردم؟
مانند آن زمانی که مردی از کنار درختان خیس گذر می‌کرد

چرا نگاه نکردم؟
انگار مادرم گریسته بود آن شب
آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت
آن شب که من عروس خوشه‌های اقاقی شدم
آن شب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود
و آن کسی که نیمهٔ من بود، به درون نطفهٔ من بازگشته بود
و من در آینه میدیدش
که مثل آینه پاکیزه بود و روشن بود
و ناگهان صدایم کرد
و من عروس خوشه‌های اقاقی شدم
انگار مادرم گریسته بود آن شب
چه روشنایی بیهوده‌ای در این دریچه مسدود سر کشید
چرا نگاه نکردم؟
تمام لحظه‌های سعادت می‌دانستند
که دستهای تو ویران خواهد شد
و من نگاه نکردم
تا آن زمان که پنجرهٔ ساعت
گشوده شد و آن قناری غمگین چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
و من به آن زن کوچک بر خوردم
که چشمهایش، مانند لانه‌های خالی سیمرغان بودند
و آنچنان که در تحرک رانهایش می‌رفت
گویی بکارت رؤیای پرشکوه مرا
با خود بسوی بستر می‌برد

آیا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم زد؟
آیا دوباره باغچه‌ها را بنفشه خواهم کاشت؟
و شمعدانی‌ها را
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت؟
آیا دوباره روی لیوان‌ها خواهم رقصید؟
آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد؟

به مادرم گفتم: «دیگر تمام شد»
گفتم:” همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می‌افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم”

انسان پوک
انسان پوک پر از اعتماد
نگاه کن که دندانهایش
چگونه وقت جویدن سرود می‌خوانند
و چشمهایش
چگونه وقت خیره شدن می‌درند
و او چگونه از کنار درختان خیس می‌گذرد
صبور
سنگین
سرگردان.

در ساعت چهار
در لحظه‌ای که رشته‌های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
بالا خزیده‌اند
و در شقیقه‌های منقلبش آن هجای خونین را
تکرارمی کند
سلام
سلام

آیا تو
هرگز آن چهار لالهٔ آبی را
بوییده‌ای؟

زمان گذشت
زمان گذشت و شب روی شاخه‌های لخت اقاقی افتاد
شب پشت شیشیه‌های پنجره سر می‌خورد
و با زبان سردش
ته مانده‌های روز رفته را به درون می‌کشد

من از کجا می‌آیم؟
من از کجا می‌آیم؟
که این چنین به بوی شب آغشته‌ام؟
هنوز خاک مزارش تازه ست
مزار آن دو دست سبز جوان را می‌گویم

چه مهربان بودی ای یار، ای یگانه ترین یار
چه مهربان بودی وقتی دروغ می‌گفتی
چه مهربان بودی وقتی که پلک‌های آینه‌ها را می‌بستی
و چلچراغ‌ها را
از ساق‌های سیمی می‌چیدی
و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق می‌بردی
تا آن بخار گیج که دنبالهٔ حریق عطش بود بر چمن خواب می‌نشست

و آن ستاره‌ها مقوایی
به گرد لایتناهی می‌چرخیدند
چرا کلام را به صدا گفتند؟
چرا نگاه را به خانهٔ دیدار میهمان کردند!
چرا نوازش را
به حجب گیسوان باکرگی بردند؟
نگاه کن که در اینجا
چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت
و با نگاه نواخت
و با نوازش از رمیدن آرامید
به تیرهای توهم
مصلوب گشته‌است
و به جای پنج شاخهٔ انگشتهای تو
که مثل پنج حرف حقیقت بودند
چگونه روی گونه او مانده ست

سکوت چیست، چیست، ای یگانه ترین یار؟
سکوت چیست بجز حرفهای ناگفته
من از گفتن می‌مانم، اما زبان گنجشکان
زبان زندگی جمله‌های جاری جشن طبیعتست
زبان گنجشکان یعنی: بهار، برگ، بهار
زبان گنجشکان یعنی: نسیم، عطر، نسیم
زبان گنجشکان در کارخانه می‌میرد

این کیست این کسی که روی جادهٔ ابدیت
بسوی لحظه توحید می‌رود
و ساعت همیشگیش را
با منطق ریاضی تفریق‌ها و تفرقه‌ها کوک می‌کند.
این کیست این کسی که بانگ خروسان را
آغاز قلب روز نمی‌داند
آغز بوی ناشتایی می‌داند
این کیست این کسی که تاج عشق به سر دارد
و در میان جامه‌های عروسی پوسیده ست

پس آفتاب سرانجام
در یک زمان واحد
بر هر دو قطب ناامید نتابید
تو از طنین کاشی آبی تهی شدی

و من چنان پرم که روی صدایم نماز می‌خوانند…

جنازه‌های خوشبخت
جنازه‌های ملول
جنازه‌های ساکت متفکر
جنازه‌های خوش بر خورد، خوش پوش، خوش خوراک
در ایستگاه‌های وقت‌های معین
و در زمینهٔ مشکوک نورهای موقت
و شهوت خرید میوه‌های فاسد بیهودگی
آه
چه مردمانی در چار راهها نگران حوادثند
واین صدای سوت‌های توقف
در لحظه‌ای که باید، باید، باید
مردی به زیر چرخ‌های زمان له شود
مردی که از کنار درختان خیس می‌گذرد…

من از کجا می‌آیم؟

به مادرم گفتم:«دیگر تمام شد.»
گفتم:” همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می‌افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم.

سلام ای غرابت تنهایی
اتاق را به تو تسلیم می‌کنیم
چرا که ابرهای تیره همیشه
پیغمبران آیه‌های تازه تطهیرند
و در شهادت یک شمع
راز منوری است که آن را
آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب می‌داند

ایمان بیاوریم
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به ویرانه‌های باغ‌های تخیل
به داس‌های واژگون شدهٔ بیکار
و دانه‌های زندانی
نگاه کن که چه برفی می‌بارد

شاید حقیقت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد
و سال دیگر، وقتی بهار
با آسمان پشت پنجره همخوابه می‌شود
و در تنش فوران می‌کنند
فواره‌های سبز ساقه‌های سبک بار
شکوفه خواهد داد ای یار، ای یگانه ترین یار

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد…

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده توسط سیاوش در چهارشنبه ۱۴۰۴/۰۸/۰۷ و ساعت 23:3 |

خانه فروغ فرخزاد/ یادگار عاشق شدن فروغ و ارتباط او با ابراهیم گلستان و مرگ تراژیک فروغ

خانه فروغ فرخزاد/ یادگار عاشق شدن فروغ و  ارتباط او با ابراهیم گلستان و مرگ تراژیک فروغ

فروغ فرخزاد، در ساعت ۴:۳۰ بعد از ظهر دوشنبه ۲۴ بهمن، ۱۳۴۵ هنگام رانندگی خودروی جیپ ابراهیم گلستان، در جاده دروس - قلهک، برای تصادف نکردن با اتوموبیل مهدکودک، از جاده منحرف شد و جان باخت.

عصر ایران ؛ علی نجومی ــ فروغ فرخزاد بی تردید یکی از مهم ترین چهره های ادبی معاصر ایران است. او یکی از ستون های جریان مدرنیسم در شعر معاصر فارسی است گرچه در ابتدا در مجموعه شعر اسیر که به سال 1331 منتشر شد چندان نتوانست از بند کلامی که از جانب منتقدان گستاخانه بود و ارزش ادبی چندانی برای آن قایل نیستند رها شود اما به تدریج به نوعی توازن در شعر خود رسید و زبان منحصر به فرد شعری خود را یافت تا این که بی تردید در آخرین مجموعه شعری خود یعنی ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد در سال 1341 توانست شاهکاری خلق کند که هم چنان یکی از مهم ترین آثار شعری معاصر ایران به شمار می آید.

به تازگی اخباری در مورد آغاز مرمت و بازسازی خانه پدری فورغ فرخزاد در محله امیریه منتشر شده است و این که در این خانه موزه ای به یاد فروغ فرخزاد برپا خواهد شد به این بهانه به بررسی زندگی فروغ و سابقه این خانه قدیمی پرداخته ایم.

خانه فروغ فرخزاد

وقتی در سال 1395 هوشنگ گلمکانی منتقد مشهور فیلم و سردبیر سال های نه چندان دور مجله فیلم از تخریب خانه فروغ فرخزاد در محله دروس تهران خبر داد کمتر کسی می دانست که خانه ذکر شده در واقع خانه ای است که فروغ سال های آخر عمر خود را در آن گذرانده است ولی خانه پدری فروغ در جای دیگری از تهران قرار دارد: محله امیریه.

فروغ زمان فرخزاد عراقی متولد دی ماه 1313 که به فروغ فرخزاد مشهور است. فروغ شاعر نام آشنای ایران است. وی پنج دفتر شعر منتشر کرد که از نمونه‌های قابل توجه شعر معاصر فارسی هستند. پدر فروغ سرهنگ محمد فرخزاد عراقی و مادر وی بتول وزیری تبار بود. پدر اهل تفرش بود و مادر اهل کاشان. طبق اخبار و اسناد، او در در خیابان معزالسلطنه کوچهٔ خادم آزاد در محلهٔ امیریه تهران به دنیا آمد. البته این خانه از آن سال ها تاکنون بارها دچار تغییرات سازه ای در داخل بنا شده است و تنها قسمتی از آن که دست نخورده مانده زیر زمین خانه است. این خانه در سال 1336 توسط پدر فروغ فروخته شد.

ازدواج فروغ فرخزاد

فروغ بسیاری از شعرهای اولیه خود را در این خانه سرود و در سال‌ ۱۳۳۰ با پرویز شاپور طنزپرداز ایرانی که پسرخالهٔ مادر وی بود، در همین خانه ازدواج کرد. این ازدواج در سال ۱۳۳۴ به دلیل دخالت های اطرافیان به جدایی انجامید. حاصل این ازدواج، یک پسر به نام کامیار بود. فروغ پیش از ازدواج با شاپور، با وی نامه‌ نگاری‌ های عاشقانه‌ای داشت. این نامه‌ها به همراه نامه‌های فروغ در زمان ازدواج این دو و همچنین نامه‌های وی به شاپور پس از جدایی از وی، بعدها توسط کامیار شاپور و عمران صلاحی در کتابی به نام «اولین تپش‌های عاشقانهٔ قلبم» منتشر گردید.

آشنایی با ابراهیم گلستان

در سال ۱۳۳۷ سینما توجه فروغ را جلب می‌کند؛ و در این مسیر با ابراهیم گلستان آشنا می‌شود و این آشنایی مسیر زندگی فروغ را تغییر می‌دهد. این دو چهار سال بعد یعنی در سال ۱۳۴۱ فیلم خانه سیاه است را در آسایشگاه جذامیان باباباغی تبریز می‌سازند. فروغ در سال ۱۳۴۲ در نمایشنامه شش شخصیت در جستجوی نویسنده اثر لوئیجی پیراندلو به کارگردانی پری صابری بازی چشمگیری از خود نشان می‌دهد. در زمستان همان سال خبر می‌رسد که فیلم خانه سیاه است برنده جایزه نخست جشنواره اوبر هاوزن شده و باز در همان سال مجموعه تولدی دیگر را با تیراژ بالای سه هزار نسخه توسط انتشارات مروارید منتشر کرد.

خانه فروغ فرخزاد

فروغ در سال ۱۳۴۳ به آلمان، ایتالیا و فرانسه سفر می‌کند. سال بعد در دومین جشنواره سینمای مؤلف در پزارو شرکت می‌کند که تهیه‌کنندگان سوئدی ساختن چند فیلم را به او پیشنهاد می‌دهند و ناشران اروپایی مشتاق نشر آثارش می‌شوند. پس از این دوره، وی مجموعه تولدی دیگر را منتشر کرد. اشعار وی در این کتاب تحسین گسترده‌ای را برانگیخت؛ پس از آن مجموعه ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد را منتشر نمود.

خانه فروغ فرخزاد

مرگ فداکارانه فروغ فرخزاد

فروغ فرخزاد، در ساعت ۴:۳۰ بعد از ظهر دوشنبه ۲۴ بهمن، ۱۳۴۵ هنگام رانندگی خودروی جیپ ابراهیم گلستان، در جاده دروس - قلهک، برای تصادف نکردن با اتوموبیل مهدکودک، از جاده منحرف شد و جان باخت. روز چهارشنبه ۲۶ بهمن جسد او را در امام‌زاده اسماعیل قلهک شستند و با حضور خانواده، دوستان و علاقه‌مندانش در گورستان ظهیرالدوله به خاک سپردند. صادق چوبک، ابوالقاسم انجوی شیرازی، جلال آل‌احمد، مهدی اخوان‌ثالث، احمد شاملو، هوشنگ ابتهاج، سیاوش کسرایی، بهرام بیضایی، نجف دریابندری، احمدرضا احمدی و بسیاری دیگر از هنرمندان و نویسندگان در این مراسم حاضر بودند.

+ نوشته شده توسط سیاوش در چهارشنبه ۱۴۰۴/۰۸/۰۷ و ساعت 23:2 |

ماجرای جالب سرلشکری که «رضا شاه» را فریب داد: خودش را به مریضی زد تا از ایران فرار کند/ حتی سر دولت «هیتلر» هم کلاه گذاشت!

ماجرای جالب سرلشکری که «رضا شاه» را فریب داد: خودش را به مریضی زد تا از ایران فرار کند/ حتی سر دولت «هیتلر» هم کلاه گذاشت!

ایران تیمورتاش، که آیرم را عامل اصلی برکناری و حذف پدرش می‌دانست گماشته‌ای را استخدام کرد که آیرم را در اروپا به قتل برساند.

عصرایران- محمد حسین آیرم یکی از جالب ترین شخصیت های تاریخ معاصر ایران است که ماجراهایش به خصوص در زمان رضاخان و نقش کلیدیش در حذف مخالفان رضاخان شهرت بسیار دارد. اما او واقعا که بود و چه کرد؟

محمدحسین آیرم در سال ۱۲۶۱ تهران به دنیا آمد. پس از تحصیلات مقدماتی در تهران، در مدارس نظام قفقاز و روسیه تحصیلات خود را به پایان رساند و به نیروی قزاق پیوست. در سال 1280 خورشیدی و در نوزده سالگی وارد رسته پیاده شد. به نظر می‌رسد این انتخاب بی‌ارتباط با تحصیلات او در روسیه و آشنایی با تشکیلات نظامی روس نبوده است. آیرم جوان قبل از انقلاب بلشویکی، یک سال در ارتش تزاری نیز به عنوان افسر خدمت کرده بود.

کانال عصر ایران در تلگرام

محمد حسین آیرم

آیرم

او از جمله افسرانی بود که برای تکمیل دوره آموزش خود به مؤسسات نظامی روسیه در مسکو و سن پترزبورگ رفته بودند. آیرم 10 سال پس از خدمت به درجه سرهنگی رسید. در اوایل خدمت، به آجودانی کلنل لیاخوف، فرمانده کل نیروی قزاق در ایران منصوب شد. وی در سمت آجودانی لیاخوف بود که این افسر روس در تیر 1287 مجلس شورای ملی را به توپ بست. آیرم در 1294 به مقام ریاست ستاد نیروی قزاق رسید. هنگام کودتای سوم اسفند 1299، آیرم در ایران نبود و بلافاصله از طریق بادکوبه به ایران بازگشت.

محمد حسین آیرم در اوایل تشکیل قشون متحد الشکل به ریاست قشون مازندران و استرآباد منصوب شد، اما یک سال بعد (۱۳۰۱) سرپرستی قشون گیلان هم به او واگذار گردید و جای علی‌اکبر درخشانی را در رشت گرفت. از این زمان به بعد آیرم با سمت رئیس تیپ مستقل شمال هر سه ایالت را تحت نفوذ نظامی خود داشت.

منابع انگلیسی انتصاب آیرم را به این سمت جدید با اهمیت تلقی و آن را اقدامی در جهت مقابله با فعالیت‌ها و تبلیغات روسیه شوروی در نواحی یاد شده ارزیابی کردند. آیرم توانست اتحادیه‌های کارگری را منحل یا فعالیت آن‌ها را خنثی کند؛ نشریات چپگرا را به تعطیلی بکشاند و با جاسوسی به محتوای مکاتبات مأموران سیاسی روس پی ببرد.

تلاش برای جلب نظر رضاخان

آیرم برای جلب رضایت رضاخان در مقام ریاست تیپ مستقل شمال در رشت دست به اقداماتی عمرانی زد؛ از جمله به دستور او احداث خیابان وسیعی را در مقابل فرمانداری آغاز کردند و آن را خیابان پهلوی نامیدند؛ اما اجحافات فراوان او به حقوق صاحبان املاک و خانه‌ها برای ساختن آن خیابان، اعتراض بسیاری از مردم را برانگیخت تا آنجا که آیرم ناچار دستور داد کار احداث خیابان را نیمه‌کاره رها کنند. برپایی چندین ساختمان بزرگ نیز به دستور او انجام گرفت که از قِبَل آن به ثروت قابل توجهی رسید.

رضا شاه

رضاخان

تحرکات و راهزنی‌های ترکمانان در استرآباد و ناتوانی آیرم در دفع آن‌ها موقعیت وی را متزلزل ساخت. ترکمن‌ها راه‌ها را مسدود می‌کردند، زنان را می‌ربودند و به قتل و غارت مردم دست می‌زدند. به‌طوری که هر روز خون‌های زیادی بر زمین می‌ریخت و اموال و نوامیس بسیاری به یغما می‌رفت. چون خبر به پایتخت رسید، رضاخان آیرم را مأمور ختم غائله ساخت.

در همین باره:

بخشنامه انضباطی ارتش در دوره پهلوی اول درباره پوشش مستخدمین غیرنظامی (+سند)

چگونه دو دختر آسوری راز تیمورتاش را برای رضاخان برملا کردند

مغضوب شدن نزد رضاخان

آیرم که مرد جنگ و درگیری و دشواری‌های نظامیگری نبود در آغاز کوشید تا با دادن باج، اسیرانی را که در دست ترکمن‌ها بودند رها کند و به‌نحوی غائله را فرونشانَد ولی موفقیتی به دست نیاورد و ترکمن‌ها استرآباد را چپاول کردند و حتی وسایل شخصی و اثاث خانه آیرم را به غارت بردند. شکست آیرم در این مأموریت موجب عزل او در ۱۳۰۴ شد و به پایتخت احضار گردید.

رضاخان که از اقتدار سرلشکر عبدالله امیرطهماسبی که روز به روز در آذربایجان افزایش می‌یافت نگران بود، تدبیری اندیشید و تصمیم گرفت با یک تیر، دو نشان بزند. از این رو آیرم را به جای سرلشکر عبدالله امیرطهماسبی در ۱۳۰۴ به ریاست قشون آذربایجان گماشت و سرلشکر طهماسبی را نیز که در آذربایجان در میان مردم وجاهتی یافته بود، از آنجا برداشت و به مرکز قدرت آورد و با گماردن به سمتی نه‌چندان مهم، تحت نظر گرفت.

اعمال خلاف عفت عمومی

آیرم دررآذربایجان بود که تغییر سلطنت، مسأله روز شد و او در انتقال قدرت از قاجاریه به پهلوی نقش فراوان داشت. در خدمت جدید نیز، اعمال خلاف عفت عمومی وی مردم را وادار به شورش کرد. خبر شراب خوردن او با روسپیان در استخر قمباغی تبریز، خشم آیت‌الله انگجی تبریزی و مردم تبریز را برانگیخت. علاوه بر آن، نظامیان زیر دست وی از مردم تبریز اخاذی می‌کردند و همین امر از دیگر موجبات نارضایی و شورش عمومی بود.

رضاخان پس از خبر یافتن از ماجرا سپهبد امیر احمدی را برای فروخواباندن شورش، روانه آذربایجان کرد. امیر احمدی در ظاهر برای عزل فرمانده لشکر و در باطن برای حفظ جان او و آرام کردن اوضاع ، آیرم را تحت‌الحفظ به تهران فرستاد و رضایت آیت‌الله انگجی را به دست آورد.

در تهران، آیرم تنزل رتبه یافت و جزو افسران احتیاط درآمد و مدتی بیکار ماند تا این‌که از طرف شاه، به ریاست دژبانی مرکز انتخاب شد. در سمتِ تازه آیرم کوشید تا خود را بیشتر به رضاخان نزدیک کند. در این سال‌ها، یعنی در فاصله‌ی سال‌های ۱۳۰۶ تا ۱۳۰۸ ریاست بازرسی ارتش و ریاست بازرسی پلیس را عهده‌دار بود. او در تعقیب مقصود خود، دوستان قدیمی خویش را ـ یعنی کسانی چون سرتیپ مرتضی‌خان یزدان‌پناه و فرج‌الله بهرامی ـ که او را برکشیده بودند، نزد شاه متهم می‌ساخت. سعایت‌های پی در پی او مؤثر واقع شد و توانست خود را بیشتر به رضاخان نزدیک سازد.

ریاست بر شهربانی کل کشور و املاک سلطنتی

نتیجه آن کارها در سال 1310 رسیدن به پست مهم ریاست شهربانی به جای سرتیپ فضل‌الله زاهدی بود. از آن پس، آیرم حاکم بلامنازع و مقتدر عرصه‌ی نظامی گردید. وی برای تحکیم موقعیت خود و تقرب به رضا شاه، با تمهیداتی خواهر زن رضا شاه را برای پسرش به همسری گرفت. او برای تحکیم مبانی حکومت رضاخان و از بین بردن مخالفان اقدامات بسیاری کرد. در آغاز تصدیِ جدید، روزنامه‌ها را به چاپلوسی در مورد شاه واداشت و مردم را به چاپلوسی و خبرچینی برانگیخت؛ حتی رفتار وزیران و دولت‌مردان سرشناس نیز تحت نظارت مخفیانه او بود. به گفته محمدتقی بهار، او دسته دسته جوانان ایران را به اتهام عقیده‌ی بلشویکی داشتن، به پای جوخه اعدام می‌فرستاد.

در دوران ریاست او بر نظمیه، بسیاری از رجال قدرتمند که مغضوب شاه بودند، توسط آیرم حبس و به قتل یا تبعید محکوم شدند. تیمورتاش، داور و سردار اسعد از این شمار بودند. آیرم درباره تیمورتاش به شاه گفته بود که در راه بازگشت به ایران، در مسکو با بعضی مقامات روسی ملاقات‌ها و مذاکراتی در مورد نفت شمال کرده است.

این اتهام خشم رضاخان را نسبت به تیمورتاش برانگیخت و آیرم در همان موقع به عنوان رئیس نظمیه شخصاً به خانه تیمورتاش رفت و اسناد و اموال او را توقیف و خود وی را به زندان قصر روانه ساخت.

عبدالحسین تیمورتاش

تیمورتاش

از اقدامات مهم آیرم در دوران تصدی ریاست نظمیه، تأسیس پلیس سیاسی در ۱۳۱۲ بود که نام آن در دل دولت‌مردان و مقامات کشوری و نظامی رعب می‌افکند. آیرم برای برقراری حکومت پلیسی به تقلید از گشتاپوی حزب نازی آلمان، این سازمان را بنیان نهاده بود.

تشکیلات این سازمان نیز از لباس مأموران و نشان‌ها و مراتب مختلف از گشتاپو تقلید شده بود. رئیس این پلیس سیاسی برای هر یک از وزیران، نمایندگان مجلس، صاحبان نفوذ، مدیران شرکت‌ها و مؤسسات بازرگانی، پرونده جداگانه افتتاح کرده و برگه‌ها و مدارکی علیه آنان جمع آورده بود. وی با آن مدارک می‌توانست هر کسی را به زندان افکند.

آیرم گاه نیز به معاملات سودآور دست می‌زد یا برای خرید مایحتاج نظمیه وارد معاملاتی می‌شد که سود کلانی عاید وی می‌ساخت. از جمله در ۱۳۱۲ برای تأمین ده هزار خروار گندم نظمیه، با یکی از تجار قراردادی منعقد ساخت و گندمی را که خرواری بیست ریال بها داشت، به هر خروار پنج ریال خریداری و آن را به قیمت واقعی گزارش می‌کرد. بعدها این معاملات مورد بازرسی و محاسبه قرار گرفت و اسناد این سوءاستفاده‌ها برملا شد.

آیرم مدتی نیز ریاست املاک سلطنتی رضاشاه را بر عهده داشت و در همین مقام زمین‌ها و املاک و دهات حاصل‌خیز و مرغوب را به زور از چنگ صاحبان آن‌ها خارج می‌کرد و به مالکیت رضا شاه در می‌آورد. آیرم عواید سرشاری نیز از املاکی داشت که در شمال تصاحب کرده بود و مبالغ هنگفت آنها به حساب‌های خود در خارج از کشور می‌فرستاد. او که سرنوشت رجال وقت کسانی چون تیمورتاش، سردار اسعد، داور و سرهنگ پولادین را به چشم خود دیده بود، قصد تأمین آینده خود را در خارج از ایران داشت.

بنابر این وقتی موجودی پول‌های او در خارج به حد کفایت رسید، خود را به بیماری زد و وانمود کرد که قدرت تکلم را از دست داده است و خود را در بستر بیماری افکند. پزشکان از مداوای وی در ماندند و چاره را در این دیدند که برای معالجه به خارج برود. آیرم روز به روز حال خود را وخیم‌تر نشان می‌داد. ظاهراً یکی از دوستان پزشک او، با آمپول‌های مخصوصی که به او تزریق می‌کرد رنگ چهره‌ی او را زرد و جسم او را لاغر و نحیف ساخته بود. از سویی در این هنگام مدارکی به دست آمده بود که جعلی بودن گزارش‌های نظمیه بر ضد سردار اسعد و رؤسای ایل بختیاری دایر بر توطئه سوءقصد آنان به جان شاه را بر ملا می‌ساخت و آیرم از این تحقیقات خبر یافته بود و برای گریختن از ایران دقیقه شماری می‌کرد.

فرار بزرگ

رضا شاه که گمان داشت آیرم هیچ‌گاه از املاک و خانه‌های فراوان خود در ایران چشم نخواهد پوشید با سفر او موافقت کرد و در غیاب او سرپاس مختاری را موقتاً کفیل و جانشین وی ساخت. در ۱۳۱۴ آیرم از بندر انزلی با کشتی راهی باکو گردید و چند کیلومتر آن سوتر از مرزهای ایران بیماری‌اش یک باره شفا یافت! سرانجام پس از تحقیقات فراوان در پرونده‌های او و گزارش و نامه‌های شاکیان، اسرار سالیان دراز خیانت او بر شاه آشکار گشت. شاه دستور رسیدگی و محاکمه داده بود، ولی مجرم گریخته بود.

تلاش رضاخان برای برگرداندن آیرم

رضا شاه برای بازگرداندن او، هزار لیره به اسم مخارج مداوای وی فرستاد و از او خواست پس از معالجه خود، فوراً به ایران بازگردد. آیرم که از قصد وی آگاه بود، ضمن تشکر از تفقدات اعلیحضرت به عرض رسانید که کسالتش برطرف نشده و پزشکان اجازه بازگشت نمی‌دهند. رضاخان که تیر خود را به سنگ خورده می‌دید، دستور داد املاک و مستغلات و خانه‌ها و دارایی آیرم را در ایران توقیف کنند و اندک اندک با نظارت نظمیه که اکنون سرپاس مختاری ریاست آن را بر عهده داشت، به فروش برسانند.

آیرم که در آلمان به سر می‌برد، به تابعیت لیختن اشتاین کشور کوچکی واقع بین اتریش و سوئیس، درآمد. وی برای پذیرفته شدن درخواست تابعیت خود مجبور شد مبلغ گزافی به دولت آلمان بپردازد. او بعدها در همین کشور عنوان "کنت" دریافت کرد. آیرم در آلمان به فعالیت‌های سیاسی روی آورد و با همکاری گوبلز، لژیون ایرانی را در آلمان تشکیل داد. اعضای لژیون او برخی آلمانی و برخی ایرانی بودند. هدف افراد لژیون این بود که پس از پیروزی آلمان نازی، مناصب کشوری را در ایران در اختیار بگیرند.

فعالیت های سیاسی در آلمان

در ۱۹۴۰میلادی (۱۳۱۹ خورشیدی) در برلین شعار حکومت ایران آزاد داده می‌شد و برخی از ایرانیان مقیم برلن، ستادی نیز برای آن تشکیل داده بودند. آلمان‌ها به فکر افتادند ستادی مشابه آن در فرانسه تشکیل دهند. آنان آیرم را که در اواخر سال ۱۹۴۲میلادی (۱۳۲۱ خورشیدی) به پاریس سفر کرده بود، به اجرای آن مأمور ساختند. وی در میهمان‌خانه‌ی مشهوری، ایرانیان را جمع می‌آورد و برای آنان سخنرانی می‌کرد و از آنان می‌خواست تا زیر پرچم هیتلر جمع شوند و نجات ایران را از پیشوای آلمان بخواهند.

پول هنگفتی برای این فعالیت‌ها در اختیار وی قرار گرفته بود و او همچون زمان ریاست خود بر نظمیه، در کار ایرانیان آنجا تحقیق می‌کرد، از آنان وجوهی می‌گرفت و در حکومت آینده ایران آزاد به آنان وعده‌های پست و مقام می‌داد. سرانجام آلمان‌ها دریافتند که از آیرم کاری جز اتلاف پول آنان ساخته نیست. از این رو او را به اتهام ارتکاب قاچاق به زندان انداختند، اما به زودی با مداخله سوئیسی‌ها آزاد شد. پس از آن مدتی نیز در زندان آمریکایی‌ها در سالامنده، به سر برد. وی سال‌های پایانی عمر را با دخترش در «فادوتس» پایتخت امیرنشین لیختن اشتاین، گذراند.

مرگ و خاموشی

ایران تیمورتاش فرزند عبدالحسین تیمورتاش، که آیرم را عامل اصلی برکناری و حذف پدرش می‌دانست گماشته‌ای را استخدام کرد که آیرم را در اروپا به قتل برساند.

ایران تیمورتاش

ایران تیمورتاش

نهایتا در سال ۱۳۲۷ آیرم زمانی که در قایقی تفریحی در لیختن اشتاین بود توسط گماشته ایران تیمورتاش زخمی شد و پس از چند عمل جراحی درگذشت. به این ترتیب پرونده یکی از فاسد‌ترین دولتمردان معاصر ایران بسته شد.

*مرکز بررسی اسناد تاریخی

+ نوشته شده توسط سیاوش در چهارشنبه ۱۴۰۴/۰۸/۰۷ و ساعت 22:4 |