دستگاه تولید شرمندگی/ «خدا هیچ فرزندی رو شرمندهٔ پدر و مادرش نکنه!»

دستگاه تولید شرمندگی/ «خدا هیچ فرزندی رو شرمندهٔ پدر و مادرش نکنه!»

عصر ایران؛ فردین علیخواه (جامعه‌شناس)

قصد ندارم این نوشته را با مثال یا جمله‌ای عاطفی آغاز کنم ولی فکر می‌کنم که بیان آن در حال حاضر بخشی از واقعیت زندگی در ایران امروز است. معمولا فراوان می‌شنویم که «خدا هیچ پدری رو شرمنده زن و بچه‌ش نکنه». هر چند رگه‌های نظام اجتماعی مردسالاری در این جمله دیده می‌شود ولی فعلا با این بخش از جمله کاری ندارم. گویی مادران شرمنده فرزندان خود نمی‌شوند! آنچه در این نوشته قصد دارم به آن بپردازم آن است که «خدا هیچ فرزندی رو شرمنده پدر و مادرش نکنه». این روزها فرزندان هم شرمنده والدین خود هستند.

در چند سال گذشته اقتصاد ایران دچار بحران یا بحران‌های جدی و متعددی شده است که هر روز در زندگی روزمره‌مان پیامدهای تلخ آنرا تجربه می‌کنیم. البته در دهۀ پنجم زندگی‌ام به یاد ندارم که در این کشور اقتصاد، بحرانی یا بی‌ثبات نبوده باشد چرا که ارتباط با جهان همواره دچار تنش و کشمکش بوده است و گویا امیدی هم به بهبود آن نیست. به همین دلیل می‌توان گفت در چند سال اخیر بحران‌های اقتصادی؛ شدیدتر و پیامدهای اجتماعی آنها عیان‌تر گشته است.

از جمله یکی از آن پیامدهای اجتماعی ناشی از وضعیت وخیم اقتصادی، زندگی جوانان با والدین است. بخشی از این گروه به سنی رسیده‌اند که دیگر از نظر جمعیت‌شناختی نمی‌توان آنان را جزو گروه جوانان حساب کرد چرا که در حال تجربه دوره میان‌سالی خود هستند. در چند سال گذشته با بسیاری از این جوانان ارتباط داشته‌ام و با آنان به گفت و گو نشسته‌ام.

هیچ کدام از آنان، فارغ از جنسیت، رغبت ندارند در این سن و سال کنار والدین‌شان زندگی کنند و هنوز زندگی مستقل را تجربه نکرده باشند. آنان به معنای واقعی از وضعیت خود ناراضی‌اند. این گروه از جوانان را می‌توان به دو گروه فرعی تقسیم کرد:

گروهی که شاغل‌اند ولی به دلیل اوضاع و احوال اقتصادی و سیاسی و یا این احساس که «هیچ چیز در این کشور مشخص نیست» گامی برای تشکیل زندگی مشترک یا منفرد برنمی‌دارند. البته باید اشاره کرد بحران‌های اقتصادی و تورم افسارگسیخته باعث شده آنان در عمل نیز توان آن را نداشته باشند تا برای خود امکانات سکونتی فراهم کنند.

گروه دوم بیکاران اند. آنان کسانی هستند که علاوه بر سکونت، از نظر اقتصادی نیز به خانواده وابسته‌اند و نارضایتی از وضع موجود در بین اینان بیشتر است. اینان به معنای واقعی کلمه شرمنده پدر و مادر خود هستند. این وضعیت در بین فارغ التحصیلان دانشگاهیِ بیکار بسیار شدیدتر و جدی‌تر است. کسانی که با هزاران امید و آرزو به دانشگاه رفته‌اند و حتی تحصیلات تکمیلی را نیز پشت سر نهاده‌اند ولی همچنان در کنار پدر و مادر روزگار می‌گذرانند.

پیامدهای اجتماعی بحران اقتصادی به اینجا ختم نمی شود. علاوه بر آنچه توصیف شد در چند سال گذشته شاهد پدیدۀ « بازگشت اجباری به خانه» نیز هستیم. به این معنا که با افزایش افسارگسیخته اجاره‌بها، آن گروه از فرزندان خانواده که زندگی مشترک یا منفرد تشکیل داده بودند نیز دوباره به والدین خود ملحق شده‌اند. بدون تردید احساس شکست و ناکامی در کنار حسِ ناامیدی و رنج در بین این گروه سوم بیش از دو گروه پیش‌گفته است.

پیامدهای اجتماعی همچون زنجیرند. از دل هر پیامد، پیامد دیگری سر باز می‌کند. یکجانشینی، وقتی که از سر استیصال باشد مدام زمینه را برای تنش در روابط فراهم می‌کند. کوچک‌ترین تشر یا طعنه‌ای می‌تواند به نزاعی تلخ بدل شود.

دولت در ایران تبدیل به «دستگاه تولید شرمندگی» شده است. آنچه وضعیت را تلخ‌تر می کند آن است که این دستگاه در عین تولید شرمندگی، اصرار دارد که بهترین وضعیت ممکن را برای مردم فراهم کرده است و باید قدردانش بود.

این روزها فرزندان میانسالِ بیکار شرمنده والدین خود هستند، مدیر عامل شرکت شرمنده کارکنان خود است، ناشر شرمنده مؤلف یا مترجم است، مشتری شرمنده خواروبار‌فروش و یا قصاب محل است، معلم شرمنده دانش‌آموزان است. هر کس به شکل و طریقی شرمنده آن دیگری است. در این بین، همچنان به انتظار نشسته‌ایم تا شاید اندکی شرم در کسانی ببینیم که این وضعیت را برای ما رقم زده‌اند. دستگاه تولید شرمندگی چه زمانی اندکی شرم خواهد کرد؟

+ نوشته شده توسط سیاوش در یکشنبه ۱۴۰۳/۰۲/۳۰ و ساعت 11:49 |

محققان راز «درخت حیات» را حل کردند

بائوباب ماداگاسکار

منبع تصویر،GETTY IMAGES

توضیح تصویر،معروف‌ترین بائوباب یعنی «بائوباب غول پیکر» در ماداگاسکار

دانشمندان سرمنشاء پیدایش درختان عجیب و کهن بائوباب را پیدا کرده‌اند.

براساس مطالعات با کمک دی‌ان‌ای این درختان نمادین، ابتدا ۲۱ میلیون سال قبل در ماداگاسکار ظاهر شدند.

تخم آنها بعدا با جریان‌های آب اقیانوس به استرالیا و همچنین آفریقا رسید، و در آنجا به گونه‌های متمایزی بدل شد.

محققان خواهان تلاش‌های وسیعتر محافظتی برای نجات این درختان هستند که به گفته آنها ممکن است بیش از آنچه قبلا تصور می‌شد به انقراض نزدیک‌ باشند.

درختان بائوباب به دلیل ظاهر عجیب و عمر طولانی همچنین به «درختان حیات» یا «درختان وارونه» شهرت دارند. آنها به دلیل تغییر اقلیم و قطع گسترده درختان در خطر هستند.

دکتر ایلیا لیچ، از باغ‌های گیاه‌شناسی کیو در لندن، در کنار همسرش پروفسور اندرو لیچ از دانشگاه کوئین مری لندن در این مطالعه شرکت داشت.

او به بی‌بی‌سی گفت: «ما قادر بودیم روی سرمنشا بائوباب انگشت بگذاریم. این یک گونه مهم نمادین است که طیف وسیعی از گونه‌های جانوری و گیاهی و همچنین انسان‌ها به آن وابستگی دارند.»

دکتر ایلیا لیچ افزود: «داده‌ها به ما امکان داد تا شناخت مهم تازه‌ای ارائه کنیم که به تنظیم تلاش‌های محافظتی برای نجات این درختان در آینده کمک خواهد کرد.»

محققان هشت گونه بائوباب را بررسی کردند که شش نوع آنها در ماداگاسکار پیدا می‌شود، یکی به طور گسترده در آفریقا رشد می‌کند، و یکی دیگر هم در شمال غربی استرالیا.

بائوباب آفریقایی در بخش اعظم این قاره رشد می کند

منبع تصویر،GETTY IMAGES

توضیح تصویر،بائوباب آفریقایی در بخش اعظم این قاره رشد می کند

آنها خواهان اعطای موقعیت بالاتر محافظتی به دو گونه در معرض خطر از جمله بزرگترین و معروف‌ترین آنها یعنی «بائوباب غول‌پیکر» در ماداگاسکار هستند.

بائوباب‌ها از چشمگیرترین درختان زمین‌اند و ریشه عمیقی در فرهنگ‌ها و سنن بومی دارند و در زبان مالاگاسی به آنها «مادر جنگل» هم گفته می‌شود.

این درختان می‌توانند هزاران سال عمر کنند، فوق‌العاده قد بکشند و حجم بزرگی آب را در تنه خود ذخیره کنند که به بقای آنها در فصل‌های خشک کمک می‌کند.

میوه آنها یک «ابرغذا» تلقی می‌شود و تنه آنها می‌تواند برای تولید الیافی که با آن طناب یا لباس درست می‌کنند استفاده شود.

آنها گل‌های سفید خیلی بزرگی تولید می‌کنند که در ساعت غروب باز می‌شود، و خفاش‌ها را برای گرده‌افشانی جذب می‌کند. این پرندگان فاصله‌های زیادی را برای تغذیه از شیره این گل طی می‌کنند. درختان همچنین محیط مهمی برای پرندگان است تا در آن آشیانه بسازند.

نتایج مطالعه تازه در نشریه «نیچر» منتشر شده است. این مطالعه با همکاری باغ‌های گیاه‌شناسی ووهان چین، باغ‌های گیاه‌شناسی رویال (کیو در لندن)، دانشگاه آنتاناناریوو ماداگاسکار و دانشگاه کوئین مرسی لندن انجام شد.

+ نوشته شده توسط سیاوش در جمعه ۱۴۰۳/۰۲/۲۸ و ساعت 10:45 |

هم‌جنس‌گرایی سیاسی چیست؟

هم‌جنس‌گرایی سیاسی چیست؟

عصر ایران - هم‌جنس‌گرایی سیاسی (Political Homosexuality) مفهوم نسبتا نوپدیدی است که در پرتو ادبیات فمینیستی قابل درک است. پیش از این در شرح واژۀ فمینیسم نوشتیم که فمینیسم رادیکال در شکل افراطی‌اش مردان را "دشمن" می‌شناسد و اعلام می‌کند که لازم است زنان از جامعۀ مردان بیرون بیایند.

نیز آوردیم که هم‌جنس‌گرایی سیاسی زنان (political lesbianism)، به عنوان یکی از نمودهای فمینیسم رادیکال، وجه دیگری هم دارد و آن اینکه زنان سیاست‌مدار یا مدیر، در انتخاب اعضای تیم سیاسی یا اداری‌شان، ترجیح‌شان انتخاب "همکار زن" به جای "همکار مرد" است.

به این معنا، هم‌جنس‌گرایی سیاسی پدیده‌ای زنانه نیست بلکه در طول تاریخ، در همۀ جوامع مبتنی بر مردسالاری، مصداق داشته است. یعنی مردان در جوامع مردسالار، از حاکمان گرفته تا کسانی که یک شرکت یا مغازۀ کوچک را اداره می‌کنند، ترجیح می‌دهند "کارهای مهم" و بلکه اکثر امور را به کسانی واگذار کنند که هم‌جنس خودشان هستند.

اگر هم‌جنس‌گرایی سیاسی زنان طرحی برای فردا است، هم‌جنس‌گرایی سیاسی مردان واقعیت دیروزِ تاریخ بشر است. البته این حکم احتمالا دربارۀ اقلیتی از جوامعِ مبتنی بر مادرسالاری، صادق نیست ولی از این جوامع استثنایی اگر بگذریم، اکثر جامعه‌های شکل‌گرفته در دل "تاریخ مذکر" را می‌توان مبتنی یا مبتلا به هم‌جنس‌گرایی سیاسی مردان دانست.

چنین نگره‌ای البته بنیادهای محکم و دیرپایی در فرهنگ‌های گوناگون بشری داشته است. در جهان قدیم این نکته مفروض بود که مدیریت جامعه، چه در سطوح کلان چه در سطوح میانی، کاری است که از عهدۀ زنان برنمی‌آید و باید به مردان واگذار شود.

مردسالاری حتی در جهان مدرن نیز مدافعان مهمی مثل نیچه و فروید داشته است. بنابراین آنچه که امروزه در پرتو ادبیات فمینیستی مصداق "هم‌جنس‌گرایی سیاسی مردان" قلمداد می‌شود، دست کم تا پایان جنگ جهانی دوم، جزو بدیهیات عالم سیاست بود.

به عبارت دیگر تا نیمۀ قرن بیستم، کمتر فیلسوف و سیاست‌مداری از ضرورت واگذاری قدرت سیاسی و بویژه مدیریت جامعه به زنان دفاع می‌کرد. حتی در بین کمونیست‌ها، که تاریخ مذهبی یا سنتی ستبری در پشت سر خودشان نداشتند، اقلیتی از افراد مدافع نشستن زنان بر مناصب عالی قدرت بودند. کسانی مانند مادام کولونتای، در بین کمونیست‌ها نیز انگشت‌شمار بودند.

در واقع تاریخ سیاسی بشر آمیخته بوده با "هم‌جنس‌گرایی سیاسی مردان". چنین مفهومی البته مستقیما جنسی و اروتیک نیست ولی پشتوانه‌های جنسیتی عمیق اما آشکاری دارد. هر چند که این آشکارگی، احتمالا پدیده‌ای نوظهور است وگرنه در قرون ماضی، شاید پشتوانه‌های جنسیتی این مفهوم چندان هم به چشم نمی‌آمد.

هم‌جنس‌گرایی سیاسی مردان اگرچه در جهان قدیم نِرم و عرف و بهنجار بود، ولی در جهان کنونی، هر چقدر که جوامع لیبرال‌تر باشند، پدیده‌ای نابهنجار است. مثلا حکومت طالبان در افغانستان، که آشکارا "حکومتی مردانه" است، در جهان فعلی مصداق یک حکومت آنرمال و نابهنجار است.

در دولت‌های لیبرال‌دموکراتیک غربی، "کابینۀ تماما مردانه" چندان رایج نیست. در کشورهای اسکاندیناوی که فرهنگ دموکراتیک پیشرفته‌تری دارند، معمولا فضای اجتماعی مساعدتری برای افزایش حضور زنان در کابینۀ دولت وجود دارد. از نخست‌وزیر زن گرفته تا وزیران زن.

سانا مارین نخست‌وزیر سابق فنلاند در کنار اعضای کابینه‌اش

همجنسگرایی سیاسی چیست؟

اگرچه هم‌جنس‌گرایی سیاسی زنان اقتضا می‌کند تعداد زنان در کابینۀ یک نخست‌وزیر زن قابل توجه باشد، ولی در اروپای غربی مورد خاص مارگارت تاچر هم وجود داشته که در کار سیاسی لزوما زنان را به مردان ترجیح نمی‌داد و به همین دلیل کابینه‌ای زنانه (یا نسبتا زنانه) تشکیل نداد. اما ترزا می، دومین نخست‌وزیر در بریتانیا، ترجیح می‌داد زنان بیشتری را در کابینه‌اش به عنوان وزیر داشته باشد. یعنی ترزا می در قیاس با تاچر، واجد گرایش سیاسی به جنس موافق بود.

ترزا می نخست‌وزیر پیشین بریتانیا

همجنسگرایی سیاسی چیست؟

به هر حال هم‌جنس‌گرایی سیاسی، چه مردانه باشد چه زنانه، بیش و کم آفات و مشکلات خودش را در بر دارد. مثلا قانون‌گذاری با نگاه عمدتا مردانه، مشکلاتی در همۀ جوامع پدید آورده بود که منجر به ظهور جنبش‌های زنان در سراسر جهان شد.

با این حال معایب هم‌جنس‌گرایی سیاسی مردانه، محرز است چراکه این پدیده در آزمایشگاه تاریخ آزمون شده؛ ولی هم‌جنس‌گرایی سیاسی زنانه، هنوز چندان امتحان پس نداده.

کسانی مانند هربرت مارکوزه که از زنانه شدن سیاست دفاع می‌کردند، در واقع هم‌جنس‌گرایی سیاسی زنانه را به سود انسان می‌دانستند. ولی برخی از منتقدان هم خشونت‌های کلامی و داوری‌های بعضا ناعادلانۀ اعضای جنبش Me Too را نشانه‌ای منفی از تحقق "قدرت اجتماعی و سیاسی زنانه" می‌دانند. اگرچه داوری در این خصوص زودهنگام به نظر می‌رسد.

نهایتا باید گفت هم‌جنس‌گرایی سیاسی، پدیده‌ای است که نوع مردانه‌اش متعلق به جهان قدیم بوده و نوع زنانه‌اش، که تازه سر برآورده، اگر واقعا محقق شود، متعلق به جهان مدرن و چه بسا پست‌مدرن خواهد بود.

+ نوشته شده توسط سیاوش در پنجشنبه ۱۴۰۳/۰۲/۲۷ و ساعت 16:2 |

«بنویسیم یا تایپ کنیم؟»؛ کدام‌یک برای تفکر، خلاقیت و آموزش مفیدتر است؟


آخرین باری که با دست چیزی نوشتید کی بود؟ برای بسیاری از ما نوشتن به یک عمل نادر، اگر نه منسوخ، تبدیل شده است. توانایی یادداشت برداری بر روی تلفن همراه و یا تایپ کردن به مراتب سریع‌تر و آسان‌تر است. اما آیا نوشتن ارزش خود را برای همیشه باخته است؟

برای برخی از نویسندگان حرفه‌ای این که نوشتن با کاغذ و قلم به خلاقیت و تفکر کمک می‌کند، خبر جدیدی نیست.

به رغم اقبال عمومی به استفاده از وسایل دیجیتال، برخی نویسندگان به نوشتن با دست به عنوان راهی برای افزایش بهره‌وری ادامه‌ می‌دهند. دنیای علم به تازگی به کشف مزایای این ‌کار پرداخته است، با این وجود نتایج به نظر قانع‌کننده می‌آیند.

امروزه با حرکت تدریجی جهان به سوی گزینه‌های دیجیتال، بسیاری از مدرسه‌ها هم به جای تاکید بر نوشتن با دست، تمرکز خود را معطوف استفاده از وسایل دیجیتال و محصولات فناوری کرده‌اند. در نتیجه، در برخی موارد کودکان بیش از آن که نوشتن با دست را بیاموزند، در تایپ کردن مهارت پیدا می‌کنند.

با این حال، بنابر تحقیقات انجام شده در مورد رشد کودکان پیش دبستانی، کسانی که الفبا را از طریق ترسیم با حرکت دست، مانند نوشتن می‌آموزند، نسبت به کسانی که این کار را با تایپ کردن انجام می‌دهند، از قدرت تشخیص و درک بهتر و پایدارتری برخوردارند.

همچنین تصور می شود که عمل نوشتن و حرکات مربوط به آن در به خاطر سپردن کلمات بیشتر نیز موثر است.

عادت یادداشت‌برداری با تلفن همراه و رایانه در بزرگسالان به صورت فزاینده‌ای رواج پیدا کرده است، اما به نظر می‌رسد اثربخشی که این کار کمتر از نوشتن با دست است.

برای مثال، بنابر مطالعه‌ای که در سال ۲۰۱۴ انجام شد، دانشجویانی که برای یادداشت‌برداری در سمینار‌ها متکی بر کامپیوتر بودند نسبت به کسانی که با دست یادداشت‌برداری می‌کردند، در پاسخ به سوالات مفهومی از توانایی کمتری برخوردار بودند.

چرا نوشتن با دست بهتر است؟
به نظر می‌رسد پاسخ این سوال به پیچیدگی نسبی بیشتر عمل نوشتن در مقایسه با تایپ کردن باز می‌گردد. نوشتن مستلزم حرکات، مهارت و هماهنگی بیشتر است. این کار همچنین به توجه بصری بیشتری نیاز دارد و بنابر این برای تبدیل اشکال درون ذهن ما به چیزی قابل مشاهده، قسمت‌های مختلف مغز را به‌کار می‌گیرد.

برای درک بهتر این موضوع، تصور کنید که نوشتن با دست را برای کسی تشریح می‌کنید. از کجا شروع می‌کنید؟ چگونه می‌توانید تمام اعمال ظریفی که به سادگی با در دست گرفتن یک خودکار و حرکت انگشتان برای ترسیم حروف مختلف را توصیف کنید؟ چه مقدار فشار بر خودکار و یا بر صفحه نیاز است و این فشار چگونه با حرکت خودکار تغییر می‌کند؟

تازه سیستم بینایی شما هم هست. چشمانتان باید اطلاعات شکلی که رسم می‌کنید را دریافت و به مغزتان منتقل کند. آن‌گاه مغز وظیفه بررسی و تطابق آن شکل با طرح ذهنی‌تان را برعهده دارد و در صورت هرگونه تناقض باید پیام‌هایی را برای اصلاح به دستتان مخابره کند.

حتی فکر کردن به این موضوع به نظر دشوار می‌آید، چه برسد به توصیف آن. اما با این حال، مغز ما هر بار که با دست روی کاغذ چیزی می‌نویسیم این کارها را انجام می‌دهد.

یا می‌توانید تایپ کنید
آن‌ وقت، هیچ نیازی به این پیچیدگی‌ها وجود ندارد. می‌توانید به سادگی به دنبال کلید مورد نظرتان بگردید، آن را رسم کنید و سپس ببینید که آیا حرف درستی بر روی نمایشگر شما نقش می‌بندد یا خیر.

با این حال شواهد فزاینده‌ای نشان می‌دهد که اتکای بیش از حد به تایپ کردن، به خصوص برای کودکان در یادگیری تاثیر کمتر دارد. برای بزرگسالان نیز اگرچه سرعت بالای تایپ کردن ممکن است به ما اجازه دهد تا اطلاعات را کلمه به کلمه به یاد بسپاریم، اما این بدان معنا نیست که می‌توانیم آن‌ها را به طور معناداری پردازش کنیم.

تمام این‌ها به معنای بی‌فایده بودن تایپ کردن نیست؛ ما همچنان می‌توانیم ارتباط مشابهی به وجود آوریم و اطلاعات را یکپارچه سازیم، اما باید این کار را آگاهانه‌تر انجام دهیم.

و تنها به این دلیل که به نظر می‌رسد نوشتن با دست برای به‌خاطر سپردن و پردازش اطلاعات مفیدتر است، به این معنی نیست که باید ابزار‌های دیجیتالمان را دور بریزیم. بنابر برخی تحقیقات استفاده از قلم نوری بر روی صفحه نمایش می‌تواند به همان اندازه مفید باشد. زیرا مهم حرکت قلم و ترسیم است.

منبع: یورو نیوز

+ نوشته شده توسط سیاوش در چهارشنبه ۱۴۰۳/۰۲/۲۶ و ساعت 13:40 |

کدام جاندار رکورددار بیشترین زمان نگه داشتن نفس در ریه‌هاست؟

دم یک وال

شاید بیشترین زمانی که شما می‌توانید نفس خود را در سینه حبس کنید از بیش از چند دقیقه تجاوز نکند و همین میزان کوتاه هم زمان زیادی برای شما به حساب آید، اما این چند دقیقه برای حیوانی که طولانی ترین رکورد زمانی را در اختیار دارد چیز زیادی به حساب نمی‌آید.

اگر فکر می‌کنید که پستانداران دریایی قهرمانان حبس تنفسی هستند، درست حدس زدید. با این حال، در همین مورد نیز، بحث هایی وجود دارد.

بر اساس مدت زمان ثبت شده برای غواصی در زیر آب، این عنوان قهرمانی به نهنگ‌های غازنوک یا نوکدار می‌رسد. طی یک مطالعه ۵ ساله روی ۲۳ نهنگ، دانشمندان نهنگی را مشاهده کردند که نفس خود را به مدت حیرت آور ۳ ساعت و ۴۲ دقیقه حبس کرد. رکوردی که در مقایسه با رکورد جهانی انسان به مدت ۲۴ دقیقه و ۳۷ ثانیه بسیار شگفت انگیز است.

با این حال، میانگین مدت زمان غواصی برای این نهنگ ها ۵۹ دقیقه بود که تنها ۵ درصد آن ها فراتر از ۱ ساعت و ۱۷.۷ دقیقه رفتند.

به جز این نهنگ‌ها، موجودات دریایی دیگری نیز وجود دارند که به طور متوسط نفس خود را برای مدت طولانی‌تری حبس می‌کنند. به عنوان مثال، نهنگ‌های عنبر می‌توانند حدود یک ساعت و نیم قبل از اینکه دوباره برای اکسیژن‌گیری بیرون بیایند در زیر آب بمانند.

در میان غیر آب‌بازسانان (پستانداران دریایی شامل نهنگ‌ها، دلفین‌ها و گرازماهیان)، فوک‌های فیلی رکورد دار هستند که می‌توانند نفس خود را تا دو ساعت در زیر آب حبس کنند.

این حیوانات چگونه قادرند نفس خود را برای چنین مدت طولانی حبس ‌کنند؟

یکی از مهمترین دلایلی که باعث می‌شود این پستانداران بتوانند برای مدت طولانی زیر آب بمانند این است که ماهیچه‌های آنها مملو از پروتئینی به نام میوگلوبین است که اکسیژن را ذخیره کرده و تحویل آن به سلول‌های ماهیچه‌ای را تسهیل و از تامین پایدار اکسیژن در طول غواصی اطمینان حاصل می‌کند. همچنین، این حیوانات دارای سیستم‌ قلبی عروقی تخصصی هستند که توزیع اکسیژن به اندام‌ها و بافت‌های حیاتی را در اولویت قرار می‌دهد و در عین حال آن را برای عملکردهای ضروری بدن حفظ می‌کنند.

انسان‌ها نیز میوگلوبین دارند، اما این پروتئین در غلظت‌های بسیار پایین‌تر وجود دارد، چرا که میزان بالای این پروتئین در ما باعث ایجاد بیماری می‌کند.

در مطالعه‌ای که در سال ۲۰۱۳ انجام شد، نشان داده شد که میوگلوبین این پستانداران دارای «بار مثبت» است. دکتر مایکل برنبرینک، درباره بار مثبت این پروتئین گفت: «این موضوع باعث می‌شود که این پروتئین ها مثل قطب‌های همنام آهن‌ربا، یکدیگر را دفع کنند. این موضوع باعث تحمل مقادیر بالای این پروتئین در عضلات آن ها شده و از چسبیدن آن به یکدیگر و گرفتگی عضلانی جلوگیری می‌کند.»

با این حال، به غیر از میوگلوبین، محققان همچنین گمان می‌کنند که نهنگ‌های غازنوک ممکن است سرعت متابولیسم پایینی داشته باشند، به این معنی که اکسیژن را به سرعت مصرف نمی‌کنند و با تحمل سطوح بالاتر دی اکسید کربن، اکسیژن را برای مدت طولانی‌تر شنا در زیر آب حفظ می‌کنند.

زمانی که آنها در نهایت مجبور به تغییر سوخت و ساز خود بدون اکسیژن می‌شوند، تصور می شود که تحمل بهتری نسبت به لاکتاتی که در ماهیچه‌ها ایجاد می شود دارند.

+ نوشته شده توسط سیاوش در سه شنبه ۱۴۰۳/۰۲/۲۵ و ساعت 11:3 |

ضرورت تشکیل کمیته‌های مقابله با قتل‌های ناموسی و زن‌کشی، مرئی‌سازی جنایات- شکیبا عسگرپور

۱۷ مورد زن‌کشی و قتل‌ناموسی تنها در دو‌ ماه نخست سال جاری

اعمال خشونت سیستماتیک علیه زنان، دارای لایه‌های گوناگون و متکثری است. این خشونت‌ها «از خانه تا خیابان» برقرار است و‌ با محوریت قوانین نابرابر، جنسیت‌زده و ارتجاعی در اشکال مختلف، به‌وقوع می‌پیوندد. خشونت‌های، روانی، جسمی، سیاسی، اقتصادی، جنسی و جنسیتی در غایی‌ترین شکل خود یعنی «زن‌کشی» و «قتل‌های ناموسی» خود را نمایان می‌کند.

اخبار فجیع قتل زنان و بعضا اعضای جامعه‌ی کوئیر، به تیتری همیشگی و عادی‌سازی شده در بین رسانه‌های حقوق‌بشری و خبری، تبدیل شده است. تنها در فروردین و اردیبهشت سال جاری، ۱۷ مورد زن‌کشی و قتل‌ناموسی (منهای دو مورد که با وقفه‌ای دو‌ماهه از قتل، مورد پوشش رسانه‌ای قرار گرفته‌اند)، در شهرهای مختلف به وقوع پیوسته است. دلایل این قتل‌ها از دفاع از سنت، حیثیت و آبرو تا دستپخت زنان و «استفاده از رب گوجه فرنگی» در غذا را شامل می‌شود.

هویت کامل این زنان، بعضا در دست نیست، زنانی که تنها سن و شهر سکونت آنها و صد البته انگیزه‌ی قتل آنان توسط همسر، برادر، پارتنر (دوست پسر) آن هم به‌مدد رسانه‌های حقوق‌بشری، منتشر شده است. بسیاری از زن‌کشی‌ها و قتل‌های ناموسی، به دلیل آنچه پایبندی به سنت و آبرو می‌دانند، هرگز رسانه‌ای نمی‌شوند. در این میان، نبود آمار حقیقی از سوی پزشکی قانونی و مرکز آمار ایران، این جامعه‌ی آماری را بیش از پیش محدود می‌کند.

براساس جدول‌بندی صورت گرفته، سه استان تهران، آذربایجان شرقی (تبریز) و خورستان (اهواز و آبادان)، بالاترین آمار زن‌کشی و قتل‌های ناموسی را به خود اختصاص دادند.

در روزهایی که زنان، دختران نوجوان و اعضای جامعه‌ی کوئیر، بیش از پیش برای حق پوشش اختیاری خود می‌جنگند و متحمل بازداشت، ضرب‌وشتم و پرونده‌سازی‌های قضایی می‌شوند، قتل زنان نیز با آماری هراس‌آور در جریان است. در واقعیت امر، همانگونه که ایستادن علیه «حجاب اجباری» و کارکردهای ایدئولوژیک آن به عنوان ستون اجرایی و ایجابی مبانی سیاسی حاکمیت، اهمیت دارد، به موازات آن نیز، مجموع خشونت‌های سیستماتیک علیه زنان نظیر زن‌کشی و قتل‌های ناموسی، سنگینی خود را هم چون وزن «توسری حجاب اجباری» بر گُرده‌ی زنان وارد کرده است.

هم‌پوشانی «طبقه، اتنیک و جنسیت» تاثیرات خود را بر حاشیه‌راندگی مضاعف زنان و گروه‌های تحت ستم ملی برجای گذاشته است و نمود آن به خشونت‌بارترین وضع ممکن یعنی قتل و تکه‌تکه سازی زنان، نمودار شده است.

در جدول‌های موردی ذکر شده، تنها به سن و نوع قتل زنان اشاره شده است، اما آنچه که بیش از هر گزاره‌ای شایان ذکر است، اشاره به سوژگی این زنان در خلال جنگ برای زندگی است. زنان به قتل رسیده تحت لوای «ناموس» و «اختلاف خانوادگی»، نه قربانیانی منفعل که از قضا زنانی بودند که برای پایان خشونت‌های قضایی، سیاسی، اجتماعی و اقتصادی علیه خود، برای حق طلاق، حق کار، حق حضانت فرزند، حق تحصیل و‌ در یک کلام «ایستادگی علیه کلیت حکومت نابرابر» و «حق زندگی برابر و شرافتمندانه» جنگیدند. آنها یا به خیابان آمدند و کشته شدند و یا مبارزه را از خانه و علیه تاروپود یک ساختار مردسالار آغاز کردند.

در اینجا درج تعریف دقیق‌تر از «قتل ناموسی» نیز لازم است. هر نوع قتل زنان و زن‌کشی در رده‌ی قتل‌های ناموسی جای نمی‌گیرد. قتل‌های ناموسی فقط مختص زنان نیست و‌ شامل اعضای جامعه‌ی کوئیر نیز هست. در قتل‌های ناموسی، مردان خانواده به نام دفاع از «آبرو و حیثیت»، «شرع» و «عرف»، غالبا با برنامه‌ریزی قبلی و‌ به صورت فردی یا شرکت دیگر اعضای خانواده، دست به جنایت می‌زنند. جنایتی که با افتخار و سرافرازی انجام می‌شود، در ساختار جغرافیایی خود مورد قبول است و ذیل غیرت‌مندی و ناموس‌پرستی به وقوع می‌پیوندد. داس روی گردن رومینا اشرفی و سر بریده و چرخان در محله‌ مونا حیدری، گواهی از این جنایات است.

در این میان، مجموعه قوانین نابرابر و جنسیت زده، عدم پیروی از کنوانسیون منع خشونت علیه زنان و‌ نقش حاکمیت در نهادینه‌سازی انواع خشونت علیه زنان – به مدد مذهب، سنت و‌ ساختار مردسالارانه – خالق وضعیتی است که فرد خشونتگر را زیر چتر حمایتی این قوانین، قرار می‌دهد.

گفتنی است که هر گونه صحبت پیرامون لزوم بازدارندگی قانونی، به معنای مخالفت بی چون و چرا با احکام ارتجاعی اعدام نیز هست، چرا که حاکمیت به عنوان نهاد اصلی تزریق خشونت ساختاری، به مدد احکام ارتجاعی اعدام، تنها چرخه‌ی خشونت را بازتولید می‌کند.

با نگاهی به آمار زن‌کشی‌ها و قتل‌های ناموسی، در خواهیم یافت که نبود بانک اطلاعاتی دقیق و منطقه‌ای از این خشونت‌ها تا چه میزان به مسکوت‌گذاری این جنایات در برهه‌هایی طولانی مدت، کمک کرده است.

به عنوان نمونه، دیشموک، نمادی از اشد خشونت‌های اعمال شده و قطب خودسوزی زنان در ایلام بوده و هست. ایلام یکی از استان‌هایی است که آمار زن‌کشی و قتل‌های ناموسی در آن، رسانه‌ای نمی‌شود. پس از موج‌ رسانه‌ای گسترده از آمار بالای خودسوزی در ایلام، بسیاری از بستگان این زنان کشته شده اعلام کردند که اعضا و یا بستگان و خویشاوندان آنان پیش از این توسط مردان خانواده به قتل رسیدند و خودسوزی، مرگ از سر اجبار این زنان بود، پیش از آنکه در آینده‌ای نزدیک، قتل در انتظار آنان باشد.

سال ۱۳۹۶ خودسوزی سریالی زنان در روستاهای اطراف دیشموک خبرساز شد، به‌طوری‌که در شش ماه نخست این سال بیش از ۱۱ مورد خودسوزی زنان در این منطقه به‌وقوع پیوست. نام یکی از قربانیان ثریا بود، کودک‌همسری که در ۱۱ سالگی با ازدواج اجباری مواجه شده بود و به دلیل ضرب‌وشتم بسیار شوهر، خود را به آتش کشید.

یکی دیگر از قربانیان نیز زنی باردار بود که خود را هفت روز پیش از به دنیا آمدن فرزندش سوزاند. اغلب زنانی که خودسوزی کردند ۱۴ تا ۱۷ سال سن داشتند و کودک‌همسر بودند و به دلیل اختلاف‌های خانوادگی، مسائل ناموسی و ازدواج‌های اجباری به زندگی خود پایان دادند.

یکی از زنان ساکن شهرستان دیشموک درباره چرایی خودسوزی زنان همشهری‌اش به روزنامه ایران گفته بود: «اینجا همه زنان از بس کتک می‌خورند خودشان را می‌سوزانند. همه این روستاهای اطراف از چنین زنانی پر است».

در واقعیت امر، در این نقطه از جغرافیای ایران، آمار زن‌کشی‌ و قتل‌های ناموسی مدفون می‌ماند، در عوض خودسوزی زنان به عنوان عملی اعتراضی نسبت به درازای یک زندگی خشونت بار – آن هم به دلیل تعدد بالا- رسانه‌ای می‌شود.

در سال‌های گذشته، حکومتْ عامدانه، علل و عوامل گسترش قتل‌های ناموسی را نه همچون یک مسئله‌ی سیاسی که به یک گزاره‌ی عرفی و فرهنگی، تقلیل داده است. این رویه همیشه سعی داشته است تا این فجایع را در چارت مسائل مختص اتنیک‌ها جا بزند و خشونت را ماهیتِ گروه‌های تحت‌ستم عنوان کند! خشونتی که حاکمیت با وضع قوانین جنسیت‌زده و مقابله با هر نوع تلاش جهت کاهش انواع خشونت علیه زنان، ضامن اجرایی آن بوده است.

طی دهه‌های گذشته خاصه در کردستان، فعالان حقوق زنان کورد، در قبال این جنایات، ساکت ننشستند. شاید اشاره به تشکیل «کمیته علیه خشونت‌های ناموسی»، مثال دقیقی باشد: «در سال ۱۳۸۷ و در پی قتل دعا خلیل، زن کورد ایزدی در کردستان عراق، یک کمیته تحت‌عنوان «کمیته علیه خشونت‌های ناموسی» در مریوان شکل گرفت که بعدها در پی محدود شدن جامعه مدنی، فعالیتش متوقف شد؛ اما در این مدت کوتاه، به دنبال قتل شهین نصراللهی این کمیته تشییع جنازه وی را تبدیل به یک راهپیمایی اعتراضی کرد و زنان که در مذهب «سنی» نمی‌توانند به دنبال جنازه راه بروند، جنازه را همراهی کرده و با در دست گرفتن پلاکارد، زنان و مردان این قتل ناموسی را محکوم و در آخر نیز شعارهایی علیه قوانین تبعیض‌آمیز سر دادند.»

به‌دنبال این حرکت و سال‌های پس از آن، انعکاس اخبار قتل‌های ناموسی در کردستان با تجمعات اعتراضاتی زنان و فعالان زنان کورد و سطح رسانه‌ای گسترده – به‌نسبت دیگر استان‌ها – و همچنین حضور آنان بر سر مزار زنان کشته شده با پلاکاردهای اعتراضی همراه بوده است. این تلاش‌ها در وهله‌ی نخست، آمار قتل‌های ناموسی و زن‌کشی در کردستان را بسیار برجسته می‌کند و گاه زایشگر این باور نادرست بوده که در کردستان، بیش از مابقی استان‌ها خشونت علیه زنان وجود دارد. اما حقیقت آن است که در فقدان درج آمار واقعی از گستردگی زن‌کشی و قتل‌های ناموسی در دیگر استان‌ها، جنایتْ کتمان می‌شود.

بر این اساس، می‌توان گفت که «نخستین قدم» برای مقابله با قتل‌های ناموسی و زن‌کشی، مرئی‌سازی این جنایات با تشکیل «کمیته‌هایی علیه قتل‌های ناموسی و زن‌کشی» در هر استانی است. زمانی که آمار حقیقی زنان، کودکان دختر و اعضای جامعه کوئیر کشته شده، دیگر تحت عناوینِ خودکشی و اختلافات خانوادگی و خودسوزی و‌… مدفون نشوند، آن وقت است که با اتکا به جامعه‌ی آماری حقیقی، هر نوع چشم‌انداز پیرامون کارکردهای رادیکال شوراهای محلی و مستقل زنان در آینده، قابل تصور خواهد شد.

صحبت از «شوراهای منطقه‌ای زنان»، پیشتر در خلال قیام ژینا و در نسخه‌ی نخست از «مطالبات زنان» توسط جمعی از فمینیست‌ها تهیه و منتشر شده بود. انتشار آن متن منجر به درج یادداشت‌ها، اصلاحیه‌ها و نقدهای ارزشمندی در راستای ارتقای آن شد که همگی حاکی از دورنمای درخشانِ تغییر بنیادین به‌دست زنان برای انقلاب‌ آینده است.

ناگفته نماند که صحبت از شورا، حکومت شورایی و شوراهای زنان، در کلامْ آسان و در عمل، بسیار سخت است. تجربه‌ی بهار عربی در مصر، شوراهای محلی و شوراهای کارخانجات در سال ۵۷ و یا تاریخ کوتاه اما سترگ کمون پاریس، به ما می‌آموزد که شوراهای مردمی محقق خواهد شد اما تداوم و بقای آن مستلزم ساخت ستون‌های مستحکم آن در شرایط پیشا انقلابی است.

اگر دی ماه ۹۶ را به‌عنوان بازه درخشانِ بازیابیِ فعلیت سیاسی توده‌های مردمی بپذیریم، آن گاه تداوم سوژگی سیاسی هفت ساله‌ی آنان برای دخالت و محقق ساختن حق تعیین سرنوشت با دستان خود را بهتر فهم خواهیم کرد. در این بازه هفت ساله که فساد ساختاری حاکمیت در کنار پیوستگیِ زنجیروار جنبش‌های توده‌ای در اوج خود قرار دارد، ساخت و برآمدن نهادها و کمیته‌های مردمی، بیش از پیش ضروری است.

طی این مدت، کمیته‌های محلات و کمیته‌های قیامِ معدود اما پرکاربردی در موقیعت‌های بحرانی – نظیر سیل و زلزله – و یا برخاسته از خیزش‌های توده‌ای – نظیر قیام ژینا- شکل گرفتند؛ اما رصد امنیتی و یا عدم گشایش به جهت عضوگیری آزادانه منجر شده است تا علی‌رغم باور و خواست آنان به اعلام موجودیت علنی و با اهداف فراگیرتر، هنوز عملی نشده باشد.

هرچند که این شرایط، منطقا نمی‌تواند پایدار باشد، چرا که سیل مشکلات اقتصادی و معیشتی در کنار تداوم فاعلیت سیاسیِ توده‌های معترض در فواصلی کوتاه‌تر از همیشه، حاکی از آن است که میتوان نقش‌پذیریِ کمیته‌های محلی را استمراری و نه به‌وقتِ بزنگاه‌های سیاسیْ رویت کرد.

از این منظر، پایان دادن به خشونت سیستماتیک علیه زنان و یا تشکیل «شوراهای زنان» نیز تنها با برشماری ضروریات تعهد به کنوانسیون منع خشونت علیه زنان و …محقق نخواهد شد؛ چرا که تعریف، بررسی و درج قوانین برابر و یا سیاست‌های اجرایی مقابله با اقسام خشونت، بدون آگاهی از درهم تندیگی سنت، طبقه، جنسیت و اتنیک در جغرافیاهای مختلف، انجام شدنی نیست. اما از دیگر سو، مرئی‌سازی این جنایات با تشکیل “کمیته‌هایی علیه قتل‌های ناموسی و زن‌کشی” در هر استانی، قدم نخست و بدیهی برای آشکارسازی جنایاتی است که حتی بازنمایی نیز نشده و برای همیشه مدفون می‌مانند. حرکت قدم به قدم برای یک هدف مشخص، خود زایشگر راهکارها، بازبینی و کسب تجارب -با نظر بر موقعیت جغرافیایی و فرهنگی هر منطقه- است. بد‌ون شک ساخت هسته‌ی اولیه‌ای که تمامی حساسیت خود را بر خشونت و قتل زنان، منعکس می‌کند، خود به اتحاد برای برشماری راهکارهایی در جهت پایان آن نیز می‌انجامد. پایان دادن به مقصر انگاری زنان تحت خشونت، ایجاد خانه‌های امن برای زنان، اشاعه‌ی فرهنگ نه به سکوت در برابر ستم، پیش از آنکه نیازمند تخصیص بودجه و یا مجوزهای دولتی و زیر نظر سیاست‌های سرکوبگرایانه‌ی حاکمیت باشد، به محل و مفری برای گفتگو و فعالیت فعالان زنان مستقل و مدنی می‌انجامد. پر واضح است که تغییر قوانین ارتجاعی و وضع قوانینی برابر و عاری از آپارتاید جنسیتی، جز با تغییرات بنیادین و ‌ریشه‌ای در حکومت، حاصل نمی‌شود، اما حتی رسیدن به یک وضعیت پیشا انقلابی نیز، نیازمند ساخت ستون‌هایی مستحکم و‌ برآمده از جغرافیاهای تحت ستم است. نقاطی که اشد تبعیض‌های سیاسی، اقتصادی و اتنیکی در آن اعمال می‌شود و در قدم نخست، باید مرئی و نمایان شوند. تنها در این صورت است که ستیز و خشونت علیه زنان در خفا باقی نمی‌ماند و دیگر برای سر بریده بر داس‌ها، کف و هورا کشیده نمیشود و ریشه‌های سنت ارتجاعی و آسودگی خشونت‌ورزان زیر سایه‌ی قوانین نابرابر، سست خواهد شد.

انقلاب، یک مسیر است، مسیری که بر بستر مبارزه‌ی بی‌امان علیه هر شکلی از آپارتاید، خشونت سیستماتیک و ارتجاع، به‌پیش خواهد رفت.

+ نوشته شده توسط سیاوش در دوشنبه ۱۴۰۳/۰۲/۲۴ و ساعت 14:16 |

استفاده از دوچرخه در اروپا؛ کدام کشورها بهترین مشوق‌ها را برای رکاب‌زدن تا محل کار ارائه می‌کنند؟

دوچرخه‌سواران در پاریس

برای بسیاری از ما، رسیدن به محل کار به معنای صبح‌هایی است که پشت فرمان در یک ترافیک گیر افتاده‌ایم یا اینکه در واگن مترو به دنبال جای نشستن هستیم. اما در برخی از کشورهای اروپایی، روز به روز بر شمار افرادی که رکاب‌زدن تا محل کار را بر خودروهای شخصی و وسایل نقلیه عمومی ترجیح می‌دهند افزوده می‌شود.

دوچرخه سواری نه تنها فواید زیادی برای سلامتی شما دارد، بلکه می‌توان از آن به عنوان یک روش سازگار با محیط زیست در جهت جایگزین کردن خودروهای آلاینده استفاده کرد.

شهرها و کشورهای اروپایی یکی پس از دیگری سعی می‌کنند طرح رکاب‌زنی تا محل کار را به اجرا بگذارند.

سوال اینجا است که کدام کشورها بهترین مشوق‌ها در این زمینه را به اجرا گذاشته‌اند و کدام کشورها در این زمینه جا مانده‌اند؟

خب می‌توان گفت که بسیاری از کشورهای اروپایی برنامه‌هایی تحت عنوان رکاب‌زنی تا محل کار را به اجرا گذاشته‌اند، اما همه ابتکارات آن‌ها آنچنان هم شبیه به هم نیستند.

هلند برای کیلومترهای پیموده شده کمک هزینه می‌دهد

مردم هلند به طور متوسط ۲ کیلومتر و ۶۰۰ متر در هر روز دوچرخه سواری می‌کنند. یک مطالعه تازه نشان می‌دهد که اگر این الگو در سراسر جهان رعایت شود، آن وقت است که انتشار سالانه کربن در جهان معادل ۶۸۶ میلیون تن کاهش می‌یابد که چیزی بالغ بر کل میزان کربنی است که بریتانیا در سال تولید می‌کند.

دولت هلند برای اینکه این عادت سالم را ترویج دهد به دوچرخه‌سواران «کمک هزینه مسافت پیموده شده» می‌دهد.

بدین ترتیب، از سال ۲۰۰۶ میلادی در هلند مقرر شده است که صاحبان کسب و کارها به کارکنانی که با دوچرخه به سر کار می‌آیند به ازای هر کیلومتر ۱۹ سنت (۰.۱۹ یورو) پاداش دهند؛ سپس دولت به شرکت‌ها این اجازه را می دهد که هزینه پرداخت شده را از صورت حساب مالیاتی خود کسر کنند.

کمک هزینه رسیدن به محل کار، قبلا فقط به کارمندانی ارائه می‌شد که ثابت کنند هزینه سوخت می‌پردازند. حال آنکه این کمک هزینه در سال ۲۰۰۷ به دوچرخه سواران هم تعمیم یافت و از آنجایی که دوچرخه به بنزین گران قیمت نیاز ندارند، دوچرخه سواران به سادگی می توانند این پول را به جیب بزنند.

افرادی که به مدت پنج روز در هفته معادل ۱۰ کیلومتر در روز دوچرخه سواری کنند، می تواند حدود ۴۵۰ یورو در سال از این طرح درآمد داشته باشد.

آمستردام هلند

آمستردام هلندآسوشیتدپرس

۲۰ درصد کارمندان در بلژیک رکاب می‌زنند

بلژیک نیز طرحی مشابه هلند را به اجرا گذاشته است که دوچرخه‌سواران برای رسیدن به محل کار خود می‌توانند به ازای هر کیلومتر ۲۴ سنت (۰.۲۴ یورو) دریافت کنند. این طرح به حدی مورد استقبال قرار گرفته است که طبق گزارش بروکسل تایمز، از هر پنج کارمند شرکت‌های کوچک و متوسط بلژیکی، یک نفر در نیمه اول سال ۲۰۲۲ کمک هزینه دوچرخه دریافت کرده است.

فرانسه تعداد دوچرخه سواران فعال خود را افزایش داد

کارمندان و کارکنان شرکت‌های فرانسوی نیز می‌توانند تا سقف ۲۵ سنت (۰.۲۵ یورو) به ازای هر کیلومتری که با دوچرخه به محل کار بروند، تا سقف سالانه حدود ۲۰۰ یورو درخواست کنند.

نتایج مرحله آزمایشی این طرح که ۱۸ شرکت در آن شرکت داشتند، افزایش ۵۰ درصدی در تعداد دوچرخه سواران فعال را نشان داد.

بسته‌های تشویقی متفاوت در ایتالیا

در ایتالیا، طرح‌های رکاب‌زدن تا محل کار از هر شهر تا شهر دیگر متفاوت است و مشوق‌ها، بسته به منطقه یا هر استان بسیار متفاوت است.

شهر فلورانس در شمال ایتالیا به تازگی طرحی را معرفی کرده که از سوم ژوئن (۱۴ خرداد) شروع می‌شود و به مدت یک سال ادامه خواهد داشت.

کسانی که ماشین خود را کنار بگذارند و با دوچرخه به محل کار خود بروند به ازای هر کیلومتر دوچرخه سواری در شهر ۲۰ سنت (۰.۲ یورو) دریافت می‌کنند که سقف آن ۳۰ یورو در ماه است. اما کسانی که از قبل به محل کار خود دوچرخه سواری می‌کردند به ازای هر کیلومتر ۱۵ سنت (۰.۱۵ یورو) دریافت می‌کنند.

شرکت‌کنندگان در این طرح باید در یک اپلیکیشن ثبت نام کنند. علاوه بر این، شهرداری فلورانس در نظر دارد هر ماه ۱۰۰ یورو به ۲۰۰ کاربر که بیشترین امتیاز را در این اپلیکیشن کسب کنند، پاداش دهد.

در شهر «باری»، مرکز منطقه پولیا ایتالیا، کارکنان شرکت‌هایی که با دوچرخه به محل کار بروند به ازای هر کیلومتر ۲۱ سنت (۰.۲۱ یورو) و تا سقف ۲۵ یورو در ماه دریافت می‌کنند.

دولت ایتالیا همچنین به کارکنان بسته‌های تشویقی و بن‌های تخفیف برای خرید دوچرخه جدید ارائه می دهد.

دوچرخه‌سواری در ایتالیا

دوچرخه‌سواری در ایتالیاآسوشیتدپرس

بریتانیا و لوکزامبورگ

در سایر کشورها اینگونه نیست که به ازای هر کیلومتر مبلغی پرداخت شود، اما مشوق هایی برای خرید لوازم ارائه می‌دهند.

در لوکزامبورگ، افرادی که با دوچرخه به محل کار خود می‌روند، می‌توانند تا ۳۰۰ یورو از مالیات بر درآمد شخصی خود را برای خرید دوچرخه جدید کسر کنند.

در بریتانیا نیز کارمندانی که در طرح رسمی رکاب‌زنی تا محل کار ثبت نام کرده باشند، می‌توانند از طریق کارفرمای خود دوچرخه بخرند. آنها می توانند تا ۳۲ درصد از کل هزینه دوچرخه را در ازای کسر مالیات مطالبه کنند.

در اسپانیا، دولت در حال بررسی یک برنامه جدید « با دوچرخه تا محل کار» است که به کارکنان پول می دهد تا با دوچرخه به محل کار خود بروند.

چرا رفتن به محل کار با دوچرخه ایده خوبی است؟

در سراسر اروپا، دولت ها به دنبال اجرای طرح‌های دوچرخه‌سواری تا محل کار هستند.

رکاب‌زدن با دوچرخه مزایای متعددی دارد. یک مطالعه نشان می دهد که افرادی که با دوچرخه به محل کار خود می روند، ۴۵ درصد کمتر از سایرین در معرض خطر ابتلا به سرطان و ۴۶ درصد کمتر از سایرین در معرض خطر ابتلا به بیماری های قلبی عروقی هستند.

بخش حمل و نقل یک چهارم از انتشار گازهای گلخانه ای مرتبط با سوخت جهانی را به خود اختصاص می دهد که نیمی از آن از وسایل نقلیه شخصی، از جمله خودروهای سواری و کامیون ها ناشی می شود.

+ نوشته شده توسط سیاوش در دوشنبه ۱۴۰۳/۰۲/۲۴ و ساعت 12:25 |

آقای رائفی پور! این چند سوال را هم درباره واریزی ها جواب بده: از اخوی گرامی تا خورشید خانم و دیگران

عصر ایران - حجه الاسلام جلیل محبی، عضو مرکز پژوهش های مجلس شورای اسلامی و دبیر پیشین ستاد امر به معروف و نهی از منکر، اخیراً اطلاعات حساب های بانکی موسسه مصاف - متعلق به علی اکبر رائفی پور - را منتشر کرده است. طبق اسناد افشا شده، دهها میلیارد تومان پول به حساب این موسسه و برخی افراد واریز شده است.

این که این واریزها و روند مالی موسسه، قانونی بوده یا خیر، موضوع بحث حاضر نیست بلکه از زاویه ای دیگر و البته مختصر و انشاءالله مفید بدان می پردازیم.

کانال عصر ایران در تلگرام

بعد از این افشاگری، رائفی پور، با انتشار ویدئویی، به اتهامات منتشر شده پاسخ داد و به قول خودش شفاف سازی کرد. اصل این کار، پسندیده است خاصه آن که به سرعت انجام شد.

آقای رائفی پور! این چند سوال را هم دربار واریزی ها جواب بده: از  اخوی گرامی تا خورشید خانم و دیگران

وام 75 میلیون تومانی خرید طلا- بدون نیاز به ضامن

رائفی پور در پاسخ خود، گفت که موسسه مصاف، شخصی است و از این که برخی افراد اطلاعات حساب های موسسه او را افشا کرده اند به شدت انتقاد کرد و در عین حال توضیحاتی درباره درآمد و هزینه های موسسه داد. از جمله این که گفت این موسسه با کمک های مردمی اداره می شود و فعالیت هایی مانند راه اندازی موکب اربعین و اداره مدرسه دارد.

او مکرراً تاکید کرد که چون در قبال پول هایی که خیرین به حساب موسسه شخصی وی برای فعالیت های عام المنفعه می پردازند، احساس مسوولیت شرعی می کند و خودش هم حسابداری خوانده است، دقت بسیار زیادی دارد که حتی یک ریال در جایی جز نیت شرعی خیّرین صرف نشود و مثال زد که اگر کسی پول داده که برای اربعین برنج خریداری شود، آن پول را تا رسیدن اربعین نگه می دارند و جای دیگری خرج نمی کنند تا مبادا خلاف شرعی رخ بدهد.

او در مثال دیگری برای اثبات دقت اش در هزینه کردهای موسسه گفت که در شب های انتخابات، نیروهای موسسه که کار انتخاباتی می کردند، از پول موسسه شام نخوردند و از جای دیگری هزینه شام آنها حساب شد.

حالا که ایشان تصریح دارد به این که پول های موسسه را خیّرین می دهند و محل مصرف هر کدام از اعانه ها نیز مشخص است و در عین حال می گوید که آماده شفاف سازی است، جا دارد درباره موضوع مهمی که در ویدئوی منتشره بدان نپرداخته است، توضیح دهد و شفاف سازی کند.

طبق آنچه در اسناد منتشره آمده و ما از صحت و سقم شان خبر نداریم ولی رائفی پور نیز برغم انتشار عمومی تکذیب شان نکرده و فقط از منتشر کنندگان و بانک مرکزی به خاطر لو رفتن این اطلاعات انتقاد کرده، موسسه مصاف، پول های قابل توجهی به حساب افراد خاصی واریز کرده است که جا دارد اولاً درباره اصل این واریزها، نفیاً یا اثباتاً توضیح دهد و ثانیاً در صورت صحت این واریزها، علت آنها را نیز از باب شفاف سازی -که بدان تاکید دارد- بیان کند.

در این جا فقط چند نمونه از واریزی ها را مطرح می کنیم و انتظار پاسخ به افکار عمومی داریم:

1 - طبق یکی از اسناد ادعایی، نزدیک 14 میلیارد تومان به حساب امیر حسین رائفی پور واریز شده است. منتشر کنندگان می گویند او برادر علی اکبر رائفی پور است. احتمال این که نیت خیرین از کمک به موسسه علی اکبر رائفی پور، واریز مبالغ به حساب امیرحسین رائفی پور باشد، بسیار اندک است و جا دارد توضیح داده شود که ماجرای واریز این مبلغ کلان به حساب برادر رئیس موسسه چیست؟

آقای رائفی پور! این چند سوال را هم دربار واریزی ها جواب بده: از  اخوی گرامی تا خورشید خانم!

2 - طبق سندی دیگری، ادعا شده مبلغ 145 میلیون تومان به حساب خانمی به نام روجا صفرپور واریز شده است. او همان زنی است که در انتخابات 11 اسفند بدون حجاب سر صندوق رای حاضر شد و رای داد. از او در رسانه ها به عنوان خورشید خانم یاد شده است.

انتظار است رائفی پور که می گوید به حدی مقید است اگر خیّری پولی برای خرید دو کیلو پیاز جهت موکب داده، آن را در همان هدف خرج کند، توضیح دهد کدام خیّری 145 میلیون تومان به نیت دادن به خورشید خانم در اختیار مصاف قرار داده است.

آقای رائفی پور! این چند سوال را هم دربار واریزی ها جواب بده: از  اخوی گرامی تا خورشید خانم و دیگران

3 - از فردی به نام علی بیطرفان توئیتی منتشر شده که درآن نوشته است: از کسی خواستم روی فلش آهنگ های جدید زدبازی برایم بریزد و او میان آهنگ ها دو تا سخنرانی از رائفی پور برایم ریخت و گوش دادم و فردایش از او خواستم هر چه سخنرانی از او دارد برایم بریزد.
و سپس پرسیده است: شما چه جوری با "استاد" آشنا شدید؟

کاری به راست یا دروغ بودن این ماجرا نداریم ولی در میان افرادی که پول های میلیونی از موسسه مصاف گرفته اند نام بیطرفان نیز با رقم 54 میلیون تومان دیده می شود.

قصه این استاد گفتن و آن پول گرفتن چیست؟ آیا خیرین در کنار پول برنج و پیاز برای موکب، برای این موارد هم نذر خاص دارند؟

آقای رائفی پور! این چند سوال را هم دربار واریزی ها جواب بده: از  اخوی گرامی تا خورشید خانم!

4 - در همان سند نام "ندا رائفی پور" نیز که 50 میلیون تومان گرفته است، دیده می شود. مردمی که به قول رائفی پور هزینه های موسسه او را به نیت کار خیر پرداخت می کنند، حق دارند بپرسند این خانم کیست و چه نسبتی با رئیس موسسه دارد و چرا این مبلغ به حساب او واریز شده است؟

5 - در یکی از اسناد امده است که خانمی اوکراینی به نام الونا واشچنکو معروف به طاهره واشچنکو که ادعا می شود شیعه شده، چندین مرتبه از موسسه پول گرفته است. اگر چنین است، رائفی پور علت این واریز ها را هم مشخص کند؛ جای دوری نمی رود.

+ نوشته شده توسط سیاوش در یکشنبه ۱۴۰۳/۰۲/۲۳ و ساعت 14:14 |

انسان‌های زمان قدیم فلزات را چگونه استخراج می‌کردند؟

روم باستان، آهنگری هفائستوس، خدایگان ریخته‌گری

ساخت آلیاژهای فلزی مانند آلیاژهای موجود در گوشی‌های تلفن همراه و فضاپیماها، سابقه‌ای دیرینه دارند. پیشینه آن‌ها به عصر برنز برمی‌گردد، زمانی که مردم برای اولین بار شروع به مخلوط کردن فلزات کردند.

این روزها، استخراج و فرآوری فلزات به یک صنعت عظیم تبدیل شده است، با این حال نخستین انسان‌هایی که به این مواد براق دست یافتند، این کار را با استفاده از ابزارهای سنگی و آتش‌های معمولی انجام دادند.

در ابتدا، تنها فلزاتی که در دسترس اجداد ماقبل تاریخ ما بود، فلزاتی بودند که از قبل به شکل طبیعی خود در طبیعت وجود داشتند، به این معنی که آن‌ها را می‌توان به شکل قطعات واقعی یافت و با عناصر دیگر در سنگ‌ها مخلوط نشده‌اند. به این ترتیب، آنها نیازی به استخراج نداشتند و می‌توانستند آن‌ها را در رودخانه‌ها یا با حفاری کمی به دست آورند.

اینگونه است که قدیمی‌ترین مصنوعات مسی شناخته شده حدود ۸ هزار سال قدمت دارند، اما اقلام ساخته شده از طلا چند هزار سال بعد ظاهر می‌شوند. در این برهه از تاریخ، فناوری مورد نیاز برای استخراج آهن از دل زمین هنوز دور از دسترس بود، اگرچه که باید گفت مصریان باستان با استفاده از آهن شهاب‌ سنگی توانستند اشیاء مختلفی مانند تیغه‌هایی مقبره توتانخ آمون را بسازند.

عبور از عصر حجر به عصر مس

همه چیز در حدود ۵ هزار سال پیش بوقوع پیوست و آن وقتی بود که به لطف ظهور گداخت فلزات، انسان‌ها از عصر حجر به عصر مس وارد شدند. این فرآیند شامل حرارت دادن سنگ معدن مس در بوته‌ها (ظرف‌های سنگی یا سرامیکی به منظور جداسازی فلز از ناخالصی‌های آن) بود.

اگرچه هیچ سابقه و مدرکی در مورد چگونگی دستیابی بشر به این دانایی و توانایی وجود ندارد، اما به احتمال زیاد چند فرد خلاق در دوره باستان توانستند با فکر خود، به منظور بالا بردن دمای کوره تا درجه ذوب، ایده دمیدن هوا با چوب‌ها یا نی‌های توخالی را عملی کنند.

آهنگرهای آن زمان بدون این که به احتمال زیاد فرایند واقعی را بدانند با دمیدن هوا در این چوب‌‌های توخالی باعث می‌شدند که کربن موجود در چوب با اکسیژن موجود در سنگ معدن واکنش داده و آن را به دی اکسید کربن تبدیل کرده و مس موجود در سنگ معدن را از آن جدا می‌کردند.

با همه این اوصاف، مس فلز مناسبی برای کار کردن بود و امکان ساخت ابزار و سلاح‌های جدیدی را فراهم ‌می‌کرد که بسیار بهتر از نمونه‌های سنگی آن بودند. مهمتر از همه، زمانی که چکش می‌خورد سخت می‌شد و حتی می توانست ذوب شود و در قالب ریخته شود تا اشیاء متحدالشکل درست شود.

به عصر برونز خوش آمدید

از طرفی، مس را می‌توان با مخلوط کردن آن با قلع حسابی بهبود بخشید و آلیاژی به نام برنز ایجاد کرد. این ترکیب فلزی نه تنها هنگام چکش کاری سخت‌تر از مس خالص بود، بلکه در دمای بسیار پایین تری ذوب می‌شد و فرآیند ریخته‌گری را بسیار آسان‌تر می‌کرد.

استفاده گسترده از این مخلوط از حدود ۳ هزار سال قبل از میلاد مسیح، آغاز عصر برنز را رقم زد – دوره‌ای که مردم آن با افزودن فلز روی و سایر فلزات به فلز برنز سراغ ساخت آلیاژهای متعدد و جدیدی رفتند. این فرآیند واقعاً هنوز هم متوقف نشده و همچنان به ایجاد آلیاژهای جدید با طیف وسیعی از کاربردهای آینده‌نگرانه منجر می‌شود.

درست مثل این آلیاژهای مدرن که کمک می کنند انسان‌های عصر حاضر بیشتر به عصر فضا نزدیک شوند، پیشرفت‌های تکنولوژیکی عصر برنز نیز باعث شد تا تمدن‌های قدرتمند جهان باستان شکل گیرند.

ذوب برونز که آسان‌تر بود، پس چرا می‌باید وارد عصر آهن می‌شدیم؟

با این حال، وقتی که مردم فهمیدند چگونه آهن را از سنگ‌ها جدا کنند و مواد مفیدتری تولید کنند، سرانجام این دوران نمادین نیز به پایان رسید و بشر وارد عصر آهن شد.

کوره‌‌های باستان در ابتدا به حدی نبودند که به دمای کافی بالا برای ذوب فلز آهن برسند. بنابراین آهنگران نخستین، مجبور بودند به «آهن‌های کارشده‌ای» بسنده کنند که با جداسازی از مواد زائد تولید شده هنگام ذوب سنگ آهن به دست می‌آوردند.

بعدها و نزدیک به ۳۰۰ سال قبل از میلاد مسیح، فلزکاران چینی دمنده‌ای اختراع کردند که از آن برای ایجاد آتش‌هایی با حرارت کافی برای ذوب آهن استفاده می‌کردند.

جالب آنکه، در واقع آهن به سختی برنز نیست و اقلام ساخته شده از فلز آهن معمولاً کیفیت پایین‌تری نسبت به آلیاژهای قبلی خود داشتند.

با این حال، تولید آهن بسیار ارزان‌تر از برنز بود – عمدتاً به این دلیل که فراوان‌تر از قلع است و بعدها برای ایجاد فولاد مورد استفاده قرار گرفت و به یکی از ضروری‌ترین مواد عصر مدرن تبدیل شد.

+ نوشته شده توسط سیاوش در یکشنبه ۱۴۰۳/۰۲/۲۳ و ساعت 11:46 |

هنری که به کرۀ ماه می‌رود، هنری که نابود می‌شود

 لوح طلایی نصب‌شده روی وویجر

لوح طلایی نصب‌شده روی وویجر

انسان اسیر زمان و حداقل تاکنون محکوم‌ به نابودی و مرگ است. نوع بشر به دنبال جاودانگی است و اگر نتوانسته آن را به شکل فیزیکی به دست آورد، سعی کرده از روش‌های غیرمستقیم حضورش در این جهان را بسط دهد و طولانی کند.

برخی به فرزندان خود قناعت کردند تا آن‌ها نام و شاید میراث ایشان را با خود به آینده ببرند، دیگران اما امیدوارند اثرشان و رفتارشان بهانۀ جاودانگی آن‌ها باشد که در این میان هنرمندان شاید پیشگامان باشند.

کسانی که خودآگاه یا ناخودآگاه بخشی از وجودشان را در آثارشان می‌پیچند و در تلاش‌اند تا آن اثر با ادامۀ حیات در جهان یا با الهامی که در دیگران ایجاد می‌کند، به‌نوعی آن‌ها را جاودانه کند؛ اما این تنها داستانی شخصی نیست. تاکنون، حداقل در اکثر موارد، هنری جاودانه می‌شد که توانسته باشد از آزمون سخت زمان و رقابت‌های تنگاتنگ دیگر هنرمندان سربلند بیرون بیاید. حالا اما فلک را رسم و آیین تازه گشته است.

قدرت و صلاحیت معماران جدید جامعه

چندین سال پیش مارک زاکربرگ که به شهادت همکاران، دوستان و همین‌طور بررسی رفتار حرفه‌ای و شخصی‌اش بعید است کسی او را به‌عنوان شخصیتی تصور کند که صلاحیت ترسیم و معماری جامعۀ ایدئال را داشته باشد، در گفته بود او و همسرش از این‌که می‌دیدند فرزندشان باید در این دنیا بزرگ شود، ناراحت بودند و برای همین تصمیم گرفتند دنیا را تبدیل به همان چیزی کنند که برای فرزندشان دوست دارند.

این حرف جذاب و شاید در نگاه اول محترمی باشد تا زمانی که این سؤال را از خود بپرسید که از کجا معلوم دنیایی که زاکربرگ برای فرزندش می‌خواهد، همان دنیایی باشد که شما هم برای خود یا فرزندتان می‌خواهید؟

شاید پاسخ این باشد که شما هم دنیا را آن‌گونه که می‌خواهید، بسازید. توصیۀ خیلی خوبی است با این نکته که فرق کوچکی بین شما و زاکربرگ وجود دارد. او به دلیل نفوذ و توان مالی‌اش می‌تواند دنیا را به معنای واقعی تغییر دهد و ما نمی‌توانیم.

پیش از عصر تکنوالیگارشی (نفوذ و قدرت غول‌های فناوری)، دورانی بود که عمدۀ تغییرات بزرگ در بافتار جامعه بر اساس نوعی تعامل و مشارکت و نوعی گفت‌وگو شکل می‌گرفت.

درست است که در این دنیا همه صدای یکسانی نداشتند اما بعید بود که یک نفر بتواند نحوۀ زندگی همه را تغییر دهد. حالا تکنو الیگارش‌ها این کار را به‌راحتی انجام می‌دهند. سؤال این‌جا است که آیا آن‌ها، غیر از توانایی، صلاحیت این کار را دارند؟

فرود کاوشگر آمریکایی روی سطح کره ماه

چه چیزی از ما به یاد می‌ماند؟

هنر در شکل‌های مختلفش اما داستان مهم‌تری دارد. فردا که از نسل ما چیزی باقی نماند، این هنر دوران ما است که یادگار عصری خواهد بود که در آن زیسته‌ایم. شاید روزی حیات روی زمین از بین برود و در اعصار دیگر بیگانه‌ای به دیدار بقایای تمدن ازیادرفتۀ زمین بیاید. او چه میراثی از ما خواهد دید و چه تصویری از روی آن از ما ترسیم خواهد کرد؟

این داستان روی زمین شاید چندان پیچیده نباشد، حتماً آن‌چه باقی می‌ماند، از شاهنامۀ فردوسی گرفته تا غزلیات شکسپیر و از نقاشی‌های کلاسیک و مدرن تا هر چیز دیگری که نام هنر بر خود دارد، اگر باقی بماند، احتمالاً دلیل اجتماعی خوبی برای بقا داشته است.

اما حالا میلیونرها بار دیگر می‌توانند این بازی را بر هم بزنند.

«هنر» در ماه

زمانی که مأموریت بخش خصوصی ایالات ‌متحده با همکاری ناسا موفق شد چند هفته پیش با موفقیت هرچند نسبی بر سطح ماه فرود آید، به همراه خود علاوه بر ابزارهای علمی، مجموعه‌ای شامل ۱۲۵ گوی فولادی بسیار صیقلی را که نقشه‌هایی از ماه روی آن کنده‌کاری‌شده بود، با خود به ماه برد.

این محموله به ادعای طراحانش نخستین اثر هنری نمایش داده‌شده روی ماه است.

البته که اولین باری نیست که اثری که قابل تفسیر به اثر هنری باشد، روی ماه رفته است. در مأموریت آپولو ۱۵ فضانوردان لوحی را به همراه یک مجسمۀ فلزی کوچک به نام فضانوردان جان‌باخته به یاد فضانوردان آمریکا و شوروی که جان خود را در مأموریت‌های فضایی تا آن زمان از دست‌داده بودند، روی سطح ماه باقی گذاشتند. البته می‌توان وارد این بحث شد که آیا این اثری هنری است یا یادمانی برای قربانیان.

فراتر از آن، ما در لوحی طلایی که بر سینۀ کاوشگر فضایی وویجر – ۱ نصب کردیم، نشانگانی از زمین و ازجمله تصاویر و نمونه‌ای از آثار هنری را برای تمدنی احتمالی که آن را ببیند، ضمیمه کردیم؛ ازجمله پیام‌های صوتی که به زبان‌های مختلف ازجمله فارسی چنین ندا می‌داد:

«سلام بر ساکنان ماوراء فضا، بنی‌آدم اعضای یکدیگرند، که در آفرینش ز یک گوهرند، چو عضوی به درد آورد روزگار، دگر عضوها را نماند قرار»؛ اما ین پیام حاصل گفت‌وگو میان نمایندگان فرهنگی کشورهای مختلف بود و نه ابتکاری شخصی.

اما واقعیت مهمی وجود دارد. هزاران سال پس ‌از آن‌که موزه‌های زمین از بین بروند، نشانی از اهرام باقی نمانده باشد و شاید کسی نباشد که غزلیات حافظ و شاهنامۀ فردوسی یا اشعار شکسپیر را زیر لب زمزمه کند، این مجسمه‌ها بی‌هیچ تغییر و آسیبی روی ماه باقی خواهند ماند.

جف کونز در کنار تصویری از محموله‌ای که بعداً به‌عنوان نخستین اثر هنری به ماه فرستاده شد

جف کونز در کنار تصویری از محموله‌ای که بعداً به‌عنوان نخستین اثر هنری به ماه فرستاده شد

ازجمله اثر تازه جف کونز که البته دربارۀ این‌که این اثر تا چه حد در تعریف هنر قرار می‌گیرد، هنرمندان و فلاسفۀ هنر می‌توانند بحث کنند. اما مهم این است که این اثر که زادۀ یک پروژۀ اقتصادی و مالی است و سعی دارد با استفاده از ساختار NFT مالکیتش را تأیید کند، اکنون ادعا دارد که اثری هنری است که از ما به یادگار روی ماه است.

چه کسی حافظ هنر زمین است

شاید سؤالی که جامعۀ هنری در مقابل این پدیدۀ تازه با آن روبه‌رو شده، به این شکل قابل‌ بیان باشد:

«تا زمانی که هنرمندان در شرایطی نسبتاً برابر امکان ارسال آثار خود به فضایی را که به بقای بیشتر آن‌ها می‌انجامد ندارند و برای مثال فرستادن آثاری به ماه تنها از عهدۀ تعدادی ثروتمند و تکنوالیگارش برمی‌آید، با توجه به این‌که هر بلایی سر ما بیاید، این آثار تنها یادگار نسل بشر خواهند بود، آیا نباید نهادی مانند یونسکو و امثال آن از صاحبان صنایع فضایی بخواهند در کنار هر یک از این آثار که به فضا می‌برند، بخشی از میراث جهانی ما را نیز با خود به ماه ببرند؟»

این سؤال مانند بسیاری از مسائل دیگر عصر تازۀ فضا داستانی است که در فضای پرآشوب و بی‌قانون فعلیِ فعالیت‌های بخش خصوصی فضا بی‌پاسخ‌ مانده است؛ اما جامعۀ هنری اگر نگران بقای اندیشه و عدم گسست تاریخی خود با گذشته و آینده است، می‌تواند به این داستان فکر و دربارۀ آن مطالبه‌گری کند.

+ نوشته شده توسط سیاوش در شنبه ۱۴۰۳/۰۲/۲۲ و ساعت 21:34 |

فیزیک کوانتوم چیست، چرا به وجود آمد و چه تأثیری بر زندگی انسان دارد؟

تصویری از یک رایانهٔ کوانتومی در آزمایشگاهی در کالیفرنیا، ۲۰۱۹

تصویری از یک رایانهٔ کوانتومی در آزمایشگاهی در کالیفرنیا، ۲۰۱۹

ویلیام تامسون که در تاریخ بیشتر با لقب لرد کلوین مشهور است، در آغازین ماه‌های قرن بیستم میلادی پایان فیزیک را اعلام کرد. او که بانی سیستم جهانی دمای مبتنی بر سفر مطلق بود، در آن سال‌ها با اطمینان می‌گفت: «دیگر موضوع تازه‌ای در فیزیک برای کشف کردن باقی نمانده و تنها کار پیش رو دقیق کردن محاسبات است.»

اما از زمان درگذشت لرد کلوین در سال ۱۹۰۷ تا کنون حداقل دو انقلاب عظیم در دنیای فیزیک و باورهای ما از سازوکار جهان رخ داده است و هر بار فهمیده‌ایم که چقدر عالم را کم می‌شناسیم.

ابتدا انیشتین با معرفی نسبیت، مدل‌های رایج و استاندارد مکانیک کلاسیک نیوتونی را زیر و رو کرد و سپس گروهی از چهره‌های برجستهٔ فیزیک دست‌به‌دست هم و قدم‌به‌قدم مکانیک کوانتومی را معرفی کردند؛ سازوکاری که درک عالم و روش شناخت آن را چنان تغییر داد که هیچ‌کسی دیگر نتواند با شجاعت لرد کلوین پایان فیزیک را اعلام کند.

امروز همه‌جا صحبت از فیزیک کوانتوم و حتی انقلاب فیزیک کوانتومی می‌شود، از تحولات ژرف در فیزیک ذرات گرفته تا تلاش برای ساخت رایانه‌های کوانتومی تا جایی که برخی دانشمندان می‌گویند دانشمندان این دانش ظرفیت بالقوهٔ گسترش درک ما از جهان و حل مشکلات پیچیده را با سرعتی رعدآسا دارد.

در سوی دیگر، این نام از دنیای علم هم قدم بیرون گذاشته و گاهی توسط شیادان در عباراتی مانند شفای کوانتومی یا عرفان کوانتومی مورداستفاده قرار می‌گیرد. اما فیزیک کوانتومی به زبان ساده چیست و اصولاً چرا به وجود آمد؟

تاریخ مختصر مکانیک کوانتومی

در همان سالی که لرد کلوین پایان فیزیک را اعلام کرد، دانشمندی به نام ماکس پلانک کار بر روی نظریهٔ بنیادی خود را آغاز کرده بود. پلانک در تلاش برای توضیح برخی پدیده‌ها که در فیزیک کلاسیک پاسخی نداشتند، این تلاش را آغاز کرد.

مکانیک نیوتونی با توان خوبی عمدهٔ رویدادهای دنیای اطراف ما را توضیح می‌داد، اما زمانی که به برخی موضوعات مانند تابش جسم سیاه یا رفتار نور می‌رسید، توان پاسخگویی خود را از دست می‌داد. تلاش پلانک با تمرکز بر روی حل مشکلی آغاز شد که دربارهٔ مفهوم تابش جسم سیاه وجود داشت و فیزیک کلاسیک توان پاسخگویی به آن را نداشت.

این مسئله به شکل ساده به این شکل قابل‌بیان است که مطابق نظریات فیزیک کلاسیک، تابش یک جسم سیاه (جسمی فرضی که توان جذب – و نشر – کامل همهٔ پرتوهای الکترومغناطیس را دارد) با افزایش فرکانس موج و نزدیک‌تر شدن به امواج فرابنفش به‌طور نامحدودی افزایش خواهد یافت. اما این توضیح نه ممکن بود و نه با آزمایش‌ها همخوانی داشت.

پلانک برای حل این مسئله این فرض را مطرح کرد که انرژی ساختاری پیوسته ندارد و در بسته‌هایی مجزا از هم به نام کوانتای انرژی توزیع می‌شود.

در سال ۱۹۰۵ و زمانی که اینشتین اثر فوتوالکتریک را مطرح کرد، گفت که نور را می‌توان بسته‌های مجزا و گسسته‌ای از انرژی به نام فوتون در نظر گرفت. بدین ترتیب تغییر و تبدیل انرژی به‌جای این‌که روند پیوسته داشته باشد، شکلی پلکانی دارد و بدین ترتیب تأییدی برای نظریه پلانک مطرح کرد.

دههٔ ۱۹۲۰ اما زمانی بود که مکانیک کوانتومی سروشکل گرفت و توسعه‌ای عظیم پیدا کرد. فیزیکدانان برجسته‌ای چون ورنر هایزنبرگ، نیلز بور، مکس بورن و اروین شرودینگر این نظر را پیش بردند. پس‌ از این فرمول‌سازی‌ها بود که هایزنبرگ اصل عدم قطعیت را مطرح کرد؛ اصلی که می‌گوید فارغ از دقت اندازه‌گیری، هیچ‌گاه نمی‌توان دو مشخصهٔ بنیادی یک ‌ذره (مانند مکان و اندازهٔ حرکت) را با دقت بالا پیش‌بینی کرد و دقت در اندازه‌گیریِ یکی به معنای از دست دادن دقت اندازه‌گیریِ دیگری است.

در سال ۱۹۲۷ هایزنبرگ و نیلز بور تفسیر کپنهاگی از ساختارهای کوانتومی را مطرح کردند که یکی از رایج‌ترین تفسیرهای این نظریه در بین فیزیکدانان است.

در دهه ۱۹۴۰ میلادی این نظریه در قالب نظریهٔ میدان کوانتومی توسعه پیدا کرد و از دل آن بود که ساختاری مانند مدل استاندارد فیزیک برای تفسیر رفتار جهان در بنیادی‌ترین سازه‌های خود مطرح شد.

همهٔ این حرف‌ها اصلاً یعنی چه؟

خلاصهٔ داستان را شاید بتوان بدون دقت علمی این‌گونه بیان کرد؛ زمانی که ما در جهان با مقیاس‌های رایج سروکار داریم، مانند زمانی که می‌خواهیم حرکت یک ماهواره یا مدار یک سیاره یا حرکت یک توپ بیلیارد یا مدت‌زمان موردنیاز برای توقف یک خودرو شتاب‌دار یا جریان‌های الکتریکی در خطوط انتقال برق را محاسبه کنیم، می‌توانیم از ابزار فیزیک کلاسیک استفاده کنیم.

اما اگر سراغ اجسامی برویم که جرم بالایی دارند یا با سرعت‌های نزدیک به‌ سرعت نور حرکت می‌کنند، نیازمند استفاده از ابزارهای نسبیت برای توضیح حرکت و رفتار آن‌ها هستیم و اگر به سراغ جهان ذرات بنیادی و رفتارهای آن‌ها برویم، نیازمند استفاده از ریاضیات و توضیح دیگری از عالم هستیم که مکانیک کوانتومی آن را برای ما فراهم می‌آورد.

استفاده از مدل‌هایی مثلاً مبتنی بر نسبیت برای ابعاد هنجاری که اطراف خود داریم، ممکن ولی غیرضروری است و اثری که بر نتیجه دارد، به‌قدری ناچیز است که می‌توان از آن صرف‌نظر کرد و از همان قوانین مکانیک کلاسیک استفاده کرد.

آیا ظهور مکانیک کوانتومی به معنای این است که دانشِ پیش از آن بی‌معنی است ؟

پاسخ کوتاه این است که نه. ما بر اساس بررسی و مشاهداتی که از عالم و رفتارهای آن داریم، مدل‌هایی را برای توصیف آن بیان می‌کنیم. این مدل‌ها پس ‌از آن‌که از بوتهٔ آزمایش بیرون آمدند، نظریه یا پارادایم رایج را تشکیل می‌دهند تا زمانی که مسئله‌ای در آن پیدا شود که آن پارادایم را به چالش بکشد.

در این صورت تلاش‌ها برای توضیح روشی برای توضیح آن مسئله شکل می‌گیرد که در مواردی می‌تواند پارادایم‌های تازه‌ای را برای تفسیر بخشی یا کلیت جهان ارائه کنند. چنین تغییر پارادایمی را اصطلاحاً انقلاب علمی – به تفسیر و بیان توماس کون – می‌نامند. انقلاب علمی، بیش از آن‌که انکار گذشته باشد، ایستادن بر شانه‌های گذشته برای کسب تفسیری بهتر از جهان است.

توصیفاتی که این مدل از جهان ارائه می‌دهد و سازوکارهایی که در اختیار دانشمندان قرار می‌دهد، امکان ظهور فناوری‌های تازه‌ای مانند رایانش کوانتومی را به وجود می‌آورد.

بنابراین آیا می‌توان گفت که مطابق فیزیک کوانتوم، هیچ قطعیتی در جهان وجود ندارد؟

نه. این برداشت اشتباهی از اصل عدم قطعیت هایزنبرگ است. این اصل که در زمان مطرح‌شدنش باعث مناظره‌ها و بحث‌های زیادی میان دانشمندان شد و ازجمله بازی‌های ذهنی و مناظرات معروفی را بین اینشتین و هایزنبرگ ایجاد کرد، در مورد مشخص ذرات بنیادی است و دربارهٔ عدم امکان تعیین دقیق دو مؤلفه ویژگی آن‌ها در مقیاس جهان زیراتمی بحث می‌کند.

این اصل به معنای این نیست که شما نمی‌توانید مختصات یا سرعت یک پرتابه مثل هواپیما یا یک نفر را تعیین کنید و فقط در زبان علمی مربوط به فیزیک کوانتوم کاربرد دارد. کماکان نتیجهٔ کارهای شما به گردن خود شما است و نمی‌توانید نرسیدن به هدف موردنظر را گردن کوانتوم بیندازید.

اینشتین هنگام صحبت در یک انجمن علمی در پنسیلوانیا، ۲۸ دسامبر ۱۹۳۴

اینشتین هنگام صحبت در یک انجمن علمی در پنسیلوانیا، ۲۸ دسامبر ۱۹۳۴

پس داستان چیزهایی مانند عرفان کوانتومی و شفای کوانتومی و این‌ها چیست؟

در یک کلام استفاده از صفت کوانتومی در هر بافتاری غیر از مکانیک کوانتومی اگر از پیش تعریف‌نشده باشد، خطا است.

برای مثال وقتی دربارهٔ چیزی به نام عرفان کوانتومی اشاره می‌شود، اگر منظور از کلمهٔ کوانتوم اشاره به فیزیک کوانتوم باشد، در این صورت شما با شبه‌علم و خرافه و احتمالاً شیادی سروکار دارید. همین‌طور اگر با مواردی مانند استفاده از انرژی‌های کوانتومی برای درمان بیماری مانند سرطان یا سرماخوردگی مواجه شدید، می‌توانید مطمئن باشید با خرافه سروکار دارید.

افزودن کلمه کوانتوم در پشت هر چیزی به آن بار علمی نمی‌دهد و این کلمه تنها در بافتار علمی خود معنی می‌دهد که بررسی و استفاده از آن نیازمند ریاضیات پیشرفته است.

+ نوشته شده توسط سیاوش در شنبه ۱۴۰۳/۰۲/۲۲ و ساعت 21:31 |

"استفاده هدفمند از تلفن همراه، سطح یادگیری دانش‌آموزان را افزایش می‌دهد"

تصویر تلفن‌های همراه در کلاس درستصویر تلفن‌های همراه در کلاس درس

دانش‌آموزانی که مرتبا با تلفن‌های همراه حواسشان پرت می‌شود، به اندازه سه‌چهارم یک سال تحصیلی از یادگیری باز می‌مانندعکس: Hauke-Christian Dittrich/dpa/picture alliance

مطالعه جدید سازمان بین‌المللی همکاری و توسعه اقتصادی (OECD) نشان می‌دهد استفاده هدفمند از تلفن‌های همراه در هنگام تدریس، می‌تواند سطح یادگیری را در دانش آموزان افزایش دهد.

بر اساس این مطالعه، مزایای استفاده از تلفن‌های همراه برای یادگیری دروس مدرسه، از زمان همه‌گیری کرونا ثابت شده به طوری که دانش‌آموزانی که در آن زمان روزانه یک تا پنج ساعت با استفاده از تلفن همراه درس می‌خواندند، نسبت به دیگر دانش‌آموزان بازدهی بیشتری در یادگیری داشتند.

این مطالعه می‌گوید ممنوعیت استفاده از تلفن همراه در مدرسه راه‌حل مناسبی نیست زیرا به طور متوسط ​​از هر ده دانش‌آموز، سه نفر با وجود ممنوعیت‌ها، مخفیانه از تلفن همراه خود استفاده می‌کنند. از سوی دیگر ثابت شده دانش‌آموزانی که در مدرسه مجاز به استفاده از گوشی‌های هوشمند نیستند، ترجیح می‌دهند شب‌ها تلفن همراه خود را در حالت بی‌صدا قرار ندهند.

همزمان OECD نسبت به فقر یادگیری در بین دانش‌آموزانی که از تلفن همراه خود در کلاس برای اهداف خصوصی استفاده می‌کنند، هشدار داده است.

بر اساس مطالعه این سازمان، دانش‌آموزانی که مرتبا با تلفن‌های همراه حواسشان پرت می‌شود، به اندازه سه‌چهارم یک سال تحصیلی از یادگیری باز می‌مانند. این امر به‌ویژه در میان کسانی که بیش از یک ساعت در روز و در طول کلاس، با تلفن همراه خود مشغول هستند، مشهود است.

این مطالعه همچنین نشان می‌دهد که بسیاری از جوانان بیش از حد به تلفن‌های هوشمند خود وابسته هستند. مثلا در فرانسه، ۴۳ درصد از دانش آموزان وقتی به تلفن همراه خود دسترسی ندارند، احساس ترس و اضطراب می‌کنند، کمتر از زندگی خود راضی هستند و بازدهی کمتری در یادگیری دروس دارند.

هلند، بریتانیا و نیوزلند از جمله کشورهایی هستند که در حال حاضر تلاش می‌کنند استفاده از تلفن‌های همراه را در مدارس ممنوع کنند. در فوریه ۲۰۲۴ نیز وزیر آموزش ایالت شلسویگ هولشتاین آلمان خواستار ممنوعیت استفاده از تلفن همراه در مدارس شد.

+ نوشته شده توسط سیاوش در شنبه ۱۴۰۳/۰۲/۲۲ و ساعت 20:51 |

نتیجه تحقیقی ۳۰ ساله: خوردن غذاهای فوق فرآوری شده با خطر مرگ زودهنگام مرتبط است

عکس آرشیوی

مطالعه‌ای جدید که نتایج آن چهارشنبه در مجله BMJ منتشر شد، حاکی از آن است که خوردن غذاهای فوق‌ فرآوری شده با خطر مرگ زودهنگام مرتبط است.

محققان در این مطالعه داده‌های سلامت بیش از ۱۰۰ هزار نفر در ایالات متحده، بدون سابقه بیماری سرطان، بیماری قلبی عروقی یا دیابت را بین سال‌های ۱۹۸۶ تا ۲۰۱۸ میلادی مورد تجزیه و تحلیل قرار دادند. شرکت کنندگان هر دو سال یک بار اطلاعاتی در مورد سلامتی و عادات سبک زندگی خود ارائه می‌کردند.

غذاهای فوق فرآوری شده حاوی مواد نگهدارنده در برابر کپک یا باکتری، رنگ مصنوعی، امولسیفایرها برای جلوگیری از جداسازی شکر، نمک و چربی‌های اضافه شده یا تغییر یافته هستند. این مواد معمولا در محصولات خوراکی مانند نوشابه، چیپس، سوپ‌های بسته بندی شده، ناگت‌ها و بستنی‌ها یافت می‌شوند.

گروهی که کمترین غذای فوق فرآوری شده مصرف می‌کردند به طور متوسط حدود سه وعده در روز غذا می‌خوردند، در حالی برخی از شرکت کنندگان به طور میانگین هفت وعده در روز غذا مصرف می‌کردند.

داده‌ها نشان می‌دهد افرادی که وعده‌های غذایی بیشتری در طول روز مصرف می‌کردند، ۴ درصد بیشتر در معرض خطر مرگ به هر دلیلی قرار گرفته بودند.

دکتر مینگ یانگ سونگ،استادیار تغذیه در دانشکده هاروارد و سرپرست تیم تحقیق، گفت: «این خطرات عمدتاً توسط چند زیرگروه از جمله گوشت فرآوری شده و نوشیدنی‌های شیرین شده با شکر یا شیرین‌ کننده مصنوعی ایجاد می‌شود».

او می‌گوید خطرات ناشی از مصرف گوشت‌های فرآوری شده و غذاها و نوشیدنی‌های شیرین با خطرات غلات فوق فرآوری شده به یک اندازه نیستند.

دکتر ماریون نستله، استاد مطالعات غذا و بهداشت عمومی در دانشگاه نیویورک گفت: «یافته‌های این تحقیق با صدها مورد دیگر در این زمینه مطابقت داشت، اما چیزی که این مطالعه را منحصربه‌فرد می‌کند، تجزیه آن از زیرگروه‌های مختلف در دسته مواد غذایی فرافرآوری‌شده است».

او گفت که این دسته بندی متنوع است و این مطالعه لزوماً توصیه نمی‌کند همه مواد غذایی فوق فرآوری شده را کاملا کنار بگذاریم .

این استاد دانشگاه افزود:« به عنوان مثال غلات، نان‌های سبوس دار نیز به عنوان غذای فوق فرآوری شده در نظر گرفته می‌شوند، اما حاوی مواد مغذی مفید مختلفی مانند فیبر، ویتامین‌ها و مواد معدنی هستند. از سوی دیگر، من فکر می‌کنم مردم باید سعی کنند از مصرف برخی از غذاهای فوق فرآوری شده مانند گوشت فرآوری شده، نوشیدنی‌های شیرین شده با شکر و همچنین نوشیدنی‌های که به صورت مصنوعی شیرین شده‌‌اند خودداری کنند یا آن‌ها را محدود کنند».

به اعتقاد دکتر پیتر وایلد، محقق بازنشسته در موسسه کوادرام بیوساینس در بریتانیا، درست است که محققان رابطه‌ای میان مصرف غذاهای فوق‌ فرآوری شده و مرگ زودهنگام یافته‌اند اما نمی‌توانند به طور قطع بگویند که مصرف این غذاها علت مرگ و میرها بوده است.

سرپرست این تیم تحقیقاتی می‌گوید که محققان باید بیشتر روی اجزای مواد غذایی فوق فرآوری شده اعم از افزودنی‌های غذایی، امولسیفایرها یا طعم دهنده‌ها که ممکن است بر سلامتی تاثیر بگذارد متمرکز شوند و در مورد آن به دولت‌ها و موسسات توصیه‌های لازم را ارائه دهند.

او گفت: «محققان همچنین دریافتند که مهمترین عامل برای کاهش خطر مرگ، کیفیت رژیم غذایی کلی افراد است. اگر مردم یک رژیم غذایی به طور کلی سالم داشته باشند، فکر نمی‌کنم نیازی باشد که بترسند. الگوی کلی رژیم غذایی همچنان عامل اصلی تعیین کننده نتایج سلامتی است».

دکتر پیتر وایلد درباره یک رژیم غذایی سالم می‌گوید: « یک رژیم غذایی سالم باید متنوع و حاوی میوه‌ها و سبزیجات رنگارنگ و غلات کامل باشد».

او همچنین افزود: «اگر نگران افزودنی‌های غذایی هستید، پس غذاهایی را انتخاب کنید که سطح کمتری از مواد افزودنی داشته باشد».

این پزشک همچنین تاکید کرد غذاها باید به صورت متعادل خورده شوند و خاطرنشان کرد که آب میوه حاوی ویتامین‌ها، مواد معدنی و آنتی‌اکسیدان‌های مفیدی است که باید در حد متعادل مصرف شود، اما مقدار بیش از حد آن سطح قند خون را بالا خواهد برد و بر فواید آن غلبه می‌کند».

+ نوشته شده توسط سیاوش در جمعه ۱۴۰۳/۰۲/۲۱ و ساعت 21:31 |

کشف سیاره‌‌ای با اتمسفر غلیظ در فاصله ۴۱ سال نوری زمین؛ آیا در این ابرزمین حیات یافت می‌شود؟

تصویر ناسا از ابرزمین «خرچنگ ۵۵ ای»

دانشمندان از کشف اتمسفر غلیظ دور «ابر‌زمینی» در فاصله ۴۱ سال نوری از ما خبر دادند. اندازه این «ابر‌زمین» دوبرابر کره زمین و هشت‌ برابر سنگین‌تر از آن است. آیا با توجه به وجود این اتمسفر و درنتیجه آن ثبات دمای این سیاره نزدیک، زندگی بر روی آن امکان پذیر است؟

بنابر مطالعه جدیدی که در روز چهارشنبه ۸ مه در مجله نیچر به چاپ رسید، ستاره‌شناسان اتمسفر غلیظی را در اطراف سیاره‌ای به اندازه دوبرابر زمین در یک منظومه شمسی دیگر در نزدیکی زمین کشف کردند.

این به اصطلاح ابرزمین که با نام «۵۵ خرچنگ ای» (Cancri 55 e) شناخته می‌شود از جمله معدود سیاره‌های سنگی در خارج از منظومه شمسی ما است که دارای اتمسفر قابل توجهی متشکل از دی‌اکسید کربن و مونوکسید کربن است. با این حال جو زمین ترکیبی از نیتروژن، اکسیژن، آرگون و دیگر گازها است.

ابرزمین به سیاره‌های گفته می‌شود که اندازه‌ای بزرگتر از زمین و کوچک‌تر از نپتون دارند.

یان کراسفیلد، ستاره‌شناسی در دانشگاه کانزاس که بر روی سیاره‌های فراخورشیدی کار می‌کند، می‌گوید: «احتمالا این قوی‌ترین مدرک مبنی بر دارای اتمسفر بودن این سیاره است.»

دمای جوش در این سیاره به دو هزار و ۳۰۰ درجه سانتیگراد می‌رسد و این بدان معنی است که بعید است این سیاره میزبان حیات باشد.

با این حال، به گفته دانشمندان، این کشف می‌تواند نوید‌بخش وجود سیاره‌های دیگر با اتمسفری زخیم و مناسب‌تر برای حیات باشد.

اقیانوس‌های ماگما اتمسفر را ثابت نگاه می‌دارند

این سیاره فراخورشیدی که تنها ۴۱ سال نوری (۳۹۷.۷ هزار میلیارد کیلومتر) از ما فاصله دارد و وزن آن هشت‌برابر زمین است، آنچنان نزدیک به ستاره کوپرنیکش (۵۵ خرچنگ) می‌چرخد که در دو سوی آن شب و روز دائمی برقرار است. سطح این سیاره نیز با اقیانوس‌هایی از ماگما (مواد مذاب) پوشیده شده است.

محققان برای یافتن ترکیب اتمسفر این سیاره به بررسی یافته‌های تلسکوپ جیمز وب پیش و پس از گذر آن از مقابل ستاره‌اش پرداختند. آن‌ها نور ساطع بر سیاره را از نور ستاره تفکیک و از داده‌های بدست‌ آمده برای محاسبه دمای این ابرزمین استفاده کردند.

در نتیجه این‌طور می‌نماید که دما گرما در سراسر این سیاره توزیع شده که این موضوع شاهدی بر اثر اتمسفر است. به نظر می‌رسد که گازهای ساطع شده از اقیانوس‌های ماگما نقش بسزایی در ثبات اتمسفر بازی می‌کنند.

بررسی این ابرزمین همچنین می‌تواند از تکامل زمین و مریخ که پیش از سرد شدن با اقیانوس‌های ماگما پوشیده بودند، شواهدی در اختیار محققان بگذارد.

رنیو هو، ستاره‌شناس ناسا که در این مطالعه شرکت داشته است می‌گوید: «این پنجره‌ای نادر است. ما از این پنجره می‌توانیم به مراحل اولیه تکامل سیاره بنگریم.»

+ نوشته شده توسط سیاوش در جمعه ۱۴۰۳/۰۲/۲۱ و ساعت 18:44 |

همتی : آیا ثبت ۱۶۰ درصدی⁧ تورم ⁩و ۵۸ درصد کاهش ⁧ارزش پول ملی⁩ در ۳۰ ماه با در آمد ۳۵ میلیارد دلاری نفت، قابل دفاع است؟

همتی نوشت: آیا ثبت ۱۶۰٪ ⁧ تورم ⁩، ۵۸ ٪ کاهش ⁧ارزش پول ملی⁩ در ۳۰ ماه! با در آمد ۳۵ میلیارد دلاری نفت، قابل دفاع است؟ آیا هشدار در خصوص چاپ ماهانه ۲۰ هزار میلیارد تومان پول ( ۶۰۰ هزار میلیارد تومان در ۳۰ ماه ) غیرکارشناسی و مغرضانه است؟

عبدالناصر همتی رییس پیشین بانک مرکزی با مقایسه دوره فشار حداکثری و کرونا با دوره بعد از ترامپ‌ نوشت: آیا ثبت ۱۶۰٪ ⁧ تورم ⁩، ۵۸ ٪ کاهش ⁧ارزش پول ملی⁩ در ۳۰ ماه! با در آمد ۳۵ میلیارد دلاری نفت، قابل دفاع است؟

وی در توئیتی نوشت: آیا هشدار در خصوص چاپ ماهانه ۲۰ هزار میلیارد تومان پول ( ۶۰۰ هزار میلیارد تومان در ۳۰ ماه ) غیرکارشناسی و مغرضانه است؟

آیا دوره فشار حداکثری و کرونا، با دوره بعد از ترامپ‌ و درآمد ۴ برابری نفت،قابل مقایسه است؟

آیا ثبت ۱۶۰٪ ⁧ تورم ⁩، ۵۸ ٪ کاهش ⁧ارزش پول ملی⁩ در ۳۰ ماه! با در آمد ۳۵ میلیارد دلاری نفت، قابل دفاع است؟

+ نوشته شده توسط سیاوش در جمعه ۱۴۰۳/۰۲/۲۱ و ساعت 18:38 |

ملی‌کردن زمین / کارل مارکس

توسط نقد اقتصاد سیاسی • 09/05/2024

مالکیت بر زمین سرچشمه‌ی همه‌ی ثروت‌ها است و به مسأله‌ی بزرگی تبدیل شده است که آینده‌ی طبقه‌ی کارگر به حل آن بستگی دارد.[1] در این‌جا قصد ندارم درباره‌ی تمام استدلال‌هایی که مدافعان مالکیت خصوصی بر زمین ازجمله حقوق‌دانان، فیلسوفان و اقتصادسیاسی‌دانان مطرح می‌کنند، بحث کنم. با این حال بدواً به بیان این نکته اکتفا می‌کنم که همه‌ی آنها به‌سختی تلاش کرده‌اند تا واقعیت بدوی «تصرف» را زیر ردای «حق طبیعی» پنهان کنند. اگر تصرف برای معدودی از افراد برسازنده‌ی یک حق طبیعی است، پس آنها که بسیارند باید نیروی کافی گردآوردند تا حق طبیعی بازتصرف چیزی را که از ایشان سلب شده است، فراهم آورند.

در سیر پیشرفت تاریخ، فاتحان به‌سادگی دریافتند که به‌مدد بهره‌مندی ابزاری از قوانینی که خود تحمیل کرده‌اند، به مالکیت اولیه‌شان که با زور وحشیانه به دست آورده‌اند، گونه‌ای شأن اجتماعی بدهند.

سرانجام فیلسوف از راه می‌رسد و نشان می‌دهد که این قوانین دلالت‌گر و بیان‌گر رضایت جهانی بشر است. اگر مالکیت خصوصی بر زمین به‌راستی بر چنین رضایت جهان‌شمولی استوار است، آن‌گاه که اکثریت جامعه با تضمین این مالکیت مخالفت کنند، بدیهی است که منسوخ خواهد شد.

با این حال، تصریح می‌کنم که با کنار نهادن به‌اصطلاح «حقوق» مالکیت، توسعه‌ی اقتصادی جامعه، رشد و تمرکز مردم، همان شرایطی که کشاورزِ سرمایه‌دار را ملزم به کاربرد کشاورزی جمعی و کار سازمان‌یافته و توسل به ماشین‌آلات و ابتکارهای مشابه می‌کند، ملی‌شدن زمین را هرچه بیش‌تر به یک «ضرورت اجتماعی» تبدیل خواهد کرد که هر سخنی راجع به حقوق مالکیت در برابر آن عبث باشد. نیازهای ضروری جامعه برآورده خواهند شد و باید برآورده شوند، تغییراتی که ضرورت‌های اجتماعی تحمیل می‌کنند راه خود را می‌رود و و دیر یا زود قوانین را با منافع‌شان تطبیق می‌دهند.

آنچه ما نیاز داریم افزایش روزافزون تولید است و چنین نیازی با اجازه دادن به افراد معدودی برای انتظام آن بر مبنای هواوهوس و منافع شخصی خویش و یا با تخریب ناآگاهانه‌ی قوای خاک، برآورده نمی‌شود. همه‌ی روش‌های مدرن مانند آبیاری، زهکشی، شخم زدن با [تراکتور] بخار، ابزارهای شیمیایی و غیره باید در کل کشاورزی به کار گرفته شوند. اما دانش علمی ما و ابزارهای فنی کشاورزی که در اختیار داریم، مانند ماشین‌آلات و جز آن، را هرگز نمی‌توان با موفقیت به کار برد، مگر با کشت زمین در مقیاس وسیع.

اگر کشت در مقیاس وسیع‌تر، از منظر اقتصادی نسبت به کشاورزی کوچک و قطعه‌قطعه برتری داشته باشد، (حتی در شکل سرمایه‌داری کنونی آن، که خود کشتکار را به یک حیوان بارکش تنزل می‌دهد) چنانچه در ابعاد ملی اعمال شود، آیا انگیزه‌ی بیشتری به تولید نخواهد داد؟

نیازهای روزافزون مردم از یک‌سو، افزایش روزافزون قیمت محصولات کشاورزی از سوی دیگر، شواهد انکارناپذیری ارائه می‌کند که نشان می‌دهد ملی‌سازی زمین به یک ضرورت اجتماعی تبدیل شده است. چنین افتی در تولیدات کشاورزی که سرچشمه‌ی سوء‌استفاده‌های فردی است، زمانی که کشت تحت کنترل و به نفع ملت انجام شود، غیرممکن خواهد شد

همه‌ی شهروندانی که امروز در طول این بحث اظهارنظرات‌شان را شنیدم از ملی‌شدن زمین دفاع کردند، اما دیدگاه‌های بسیار متفاوتی در این خصوص داشتند.

اغلب به فرانسه اشاره می‌شد، اما فرانسه با مالکیت دهقانی‌اش، از ملی‌سازی زمین دورتر است تا انگلستان با بزرگ‌زمین‌داری‌اش. درست است که در فرانسه زمین برای همه‌ی کسانی که می‌توانند آن را بخرند در دسترس است، اما همین امکان باعث شده است که زمین به قطعات کوچک تقسیم شود که توسط مردانی با امکانات کم و عمدتاً متکی به زمین با تلاش خودشان و خانواده‌شان کشت می‌شود. این شکل از مالکیت زمین و کشت قطعه‌قطعه‌‌ که در آن ضروری است، در حالی که تمام ابزارهای پیشرفت کشاورزی مدرن را حذف می‌کند، خود کشاورز را به مصمم‌ترین دشمن پیشرفت اجتماعی و بالاتر از آن، ملی‌شدن زمین بدل می‌کند. با زنجیرشدن به زمینی که باید تمام انرژی حیات خود را روی آن خرج کند تا عایدی نسبتاً ناچیزی کسب کند، دهقان مجبور است بخش اعظم محصول خود را به صورت مالیات به دولت، به ایل‌وتبار قانون در قالب هزینه‌های قضایی و به رباخوار در قالب بهره بپردازد، او کاملاً از جنبش‌های اجتماعی بیرون از محیط شغلی کوچک خود ناآگاه است. هنوز با دلبستگی تعصب‌آلود به تکه‌زمین و مالکیت صرفاً اسمی خود بر همان زمین چسبیده است. به این ترتیب دهقان فرانسوی در مرگبارترین تضاد با طبقه‌ی کارگر صنعتی قرار گرفته است.

مالکیت دهقانی بزرگ‌ترین مانع در برابر ملی‌شدن زمین است، فرانسه، در وضعیت کنونی خود، مطمئناً جایی نیست که ما در آن به دنبال راه‌حل این مشکل بزرگ باشیم.

ملی‌کردن زمین، به‌منظور واگذاری آن در قطعات کوچک به افراد یا جوامع کارگری، در یک دولت طبقه‌ی متوسط، تنها باعث ایجاد رقابتی بی‌پروا بین خود و در نتیجه منجر به افزایش تدریجی «رانت» می‌شود که آن هم به نوبه‌ی خود، امکانات جدیدی را در اختیار تصرف‌کنندگان قرار می‌دهد تا از تولیدکنندگان تغذیه کنند. در کنگره‌ی بین‌المللی بروکسل، در سال 1868، یکی از دوستان ما [سزار دی پیپه]، در گزارش خود در مورد مالکیت زمین [جلسه‌ی کنگره‌ی بروکسل انجمن بین‌المللی کارگران در 11 سپتامبر 1868] گفت:

«مالکیت خصوصی کوچک در زمین به حکم علم محکوم می‌شود، مالکیت بزرگ زمین به حکم عدالت. در این صورت فقط یک بدیل باقی می‌ماند. خاک باید به مالکیت انجمن های روستایی یا مالکیت کل ملت تبدیل شود. آینده به این پرسش پاسخ خواهد داد.»

من عکس این را می‌گویم؛ جنبش اجتماعی به این تصمیم منتهی خواهد شد که زمین می‌تواند در اختیار خود ملت باشد. سپردن زمین به دست انجمن کارگران روستایی، تسلیم جامعه به یک طبقه‌ی انحصاری از تولیدکنندگان است. ملی‌شدن زمین تغییر کاملی در روابط بین کار و سرمایه ایجاد می کند و در نهایت شکل تولید سرمایه‌داری اعم از صنعتی یا روستایی را از بین می‌برد. آن‌گاه تمایزات و امتیازات طبقاتی که بر آن مبنای اقتصادی استوار است، ناپدید خواهند شد و زندگی با نیروی کار دیگران به گذشته خواهد پیوست.

کارل مارکس

پیوند با متن انگلیسی:

https://www.marxists.org/archive/marx/works/1872/04/nationalisation-land.htm

ترجمه‌ی فرزاد وحیدی‌پور

+ نوشته شده توسط سیاوش در پنجشنبه ۱۴۰۳/۰۲/۲۰ و ساعت 20:49 |

آقای زاکانی! این دو میلیارد یورو هم "پورسانت" دارد؟ شما چی درمانی می کنید؟!

عصر ایران - زمانی دولت حسن روحانی، عزمش را جرم کرد تا تعدادی هواپیمای مسافربری برای ناوگان هوایی ایران بخرد؛ ناوگانی که دهها سال بود، روی هواپیمای نو ندیده و با فرسودگی عجیبن شده بود.

دو هواپیما ساز اصلی دنیا، یعنی بوئینگ و ایرباس، طرف مذاکره ایران شدند و قرار شد هواپیماها با اندکی پیش پرداخت وارد کشور شوند و بقیه هزینه خریدشان از محل کارکرد هواپیماها در طول سال های آتی پرداخت شود.

چنان قرارداد بزرگی می توانست هواپیمایی ایران را که زمانی جزو سرآمدان جهان بود، بار دیگر احیا کند ولی مخالفان روحانی، آن را برنتابیدند و شروع به سنگ اندازی کردند؛ یکی شان همین علیرضا زاکانی بود.

زاکانی علیه برجام
گزیده از حرف های او در این باره را بخوانید:

- ادعای محرمانه بودن قرارداد ایرباس‌ها بهانه‌ای برای پورسانت گیری عده‌ای است. اینکه دولت مدعی است رقم قرارداد ایرباس‌ها باید محرمانه بماند دلایل مختلفی دارد و یکی از آنها این است که بدین ترتیب عده‌ای می‌توانند از این محل پورسانت بگیرند.

- در موضوع خرید هواپیماها هم عده‌ای از خارج به اینها دیکته می‌کنند که چه خریداری شود.

- مدیرعامل ایرباس به ایران می‌آید و مورد استقبال و قدردانی فراوان قرار می‌گیرد در حالی که ما با خرید هواپیماها اشتغال برای آنها ایجاد کرده‌ایم.

- در واقع دولت «شو درمانی» کرده است و اصرار می‌کند می‌تواند درد مردم را با این شو درمانی‌ها کم کند.

حالا چرخ روزگار چرخیده و نوبت به زمامداری زاکانی و دوستانش رسیده و ناگهان خبری افشا شده که زاکانی قرارداد محرمانه ای به مبلغ دو میلیارد یورو با یک شرکت چینی نه چندان مطرح برای خرید اتوبوس و تاکسی بسته است. این قرارداد طوری مخفیانه بسته شده بود که حتی برخی اعضای شورای شهر هم بعد از انتشار آن در رسانه ها، از مفادش مطلع شدند و کار بدانجا رسید که رئیس کمیته حقوقی شورا گفت: ما با شهردار و شهرداری نظارت‌گریز مواجه هستیم و حتی به متن قرارداد چند میلیارد دلاری زاکانی با چینی‌ها دسترسی نداریم!

قرارداد که افشا شد، شروع کردند به داد و قال که چرا این توافق محرمانه را افشا کردید و حتی از دادستانی خواستند افشا کننده را تحت تعقیب قرار دهد!

حال برمی گردیم به افاضات علیرضا زاکانی که زمانی برای قرارداد خرید هواپیما، یقه می دراند!
هواپیمای برجامی
او گفته بود محرمانه بودن قرارداد هواپیما برای این است که عده ای این وسط پورسانت بگیرند.
حال از جناب ایشان می پرسیم اگر معنای محرمانه بودن، زمینه سازی برای پورسانت است، آیا اینجا هم که همه چیز را محرمانه برگزار کردید، قرار است بساط پورسانت برپا شود؟

زاکانی گفته بود: در موضوع خرید هواپیماها هم عده‌ای از خارج به اینها دیکته می‌کنند که چه خریداری شود.

در آن زمان، دولت ایران، سراغ دو هواپیما ساز اصلی دنیا رفته بود و زاکانی می گفت از خارج خط گرفته اند. حال خودش که برای خرید اتوبوس و تاکسی سراغ گمنام های چینی رفته، توضیح دهد که آیا به او هم خط داده اند که چه چیزی و از کی بخرد؟!
اگر کسی سراغ دو تامین کننده اصلی هواپیما برود و در معرض این اتهام باشد که خط گرفته است، کسی که از بین صدها خودروساز به سراغ یک شرکت چینی گمنام برود، به طریق اولی در مظان این اتهام خواهد بود؛ حال بماند که طرف قرارداد زاکانی برای خرید خودرو، یک شرکت ساختمانی بود!

زاکانی گفته بود که مدیرعامل ایرباس به ایران می‌آید و مورد استقبال و قدردانی فراوان قرار می‌گیرد در حالی که ما با خرید هواپیماها اشتغال برای آنها ایجاد کرده‌ایم.
او که از آمدن مدیرعامل ایرباس و استقبال و قدردانی ایرانی ها از او این گونه آشفته خاطر شده بود، برای خرید خودرو از چین، خودش به چین رفت ، نه این که طرف چینی برای فروش محصولاتش به ایران بیاید!

زاکانی در نقد خرید هواپیما گفته بود که با این کار برای کشورهای تولید کننده، اشتغالزایی می شود و حال آن که طبیعت هر قراردادی همین است و مگر قرار نیست با دو میلیارد یورویی که از ایران به چین می رود، اشتغالزایی شود؟!

زاکانی از این که از مدیرعامل ایرباس قدردانی شده، ناراحت بود؛ البته معلوم نیست که چه قدردانی خاصی از ایرباس شده بود ولی هر چه بود، آن زمان، در و دیوار شهر را با پوسترهای تمجید از توان تولید کننده های خارجی پر نکرده بودند ولی اکنون چه؟ خودتان ببینید:

قرارداد شهرداری با چین
و نهایتاً اگر دولت قبلی به قول زاکانی "شو درمانی" کرده بود (هر چند مادام که برجام برقرار بود، هواپیماهایی که خریده بودند آمدند) زاکانی بگوید خودش مشغول چی درمانی است؟!

+ نوشته شده توسط سیاوش در پنجشنبه ۱۴۰۳/۰۲/۲۰ و ساعت 20:31 |

پیام‌آوران صلح؛ درختانی که از بمب اتمی در هیروشیما جان سالم به در بردند

بمباران اتمی هیروشیما

هنگامی که در آخرین روزهای جنگ جهانی دوم یک بمب اتمی بر روی هیروشیما انداخته شد، بخش زیادی از هرگونه حیات در این شهر از بین رفت.

حدود ۱۴۰ هزار نفر کشته شدند و بیش از ۶۰ هزار ساختمان در یک لحظه آسیب دیدند یا به کلی ویران شدند. در میان آوار و ویرانه‌ها اما بارقه‌های زندگی به گونه‌ای شگفت‌آور همچنان ادامه داشت؛ چندین درخت توانستند در قلب هیروشیما زنده بمانند و همچون شاهدانی خاموش وحشت سلاح‌های هسته‌ای را روایت کنند.

این مطلب شاید در نگاه نخست عجیب به نظر برسد، به ویژه وقتی بدانیم گرمای ساطع شده از عمل کردن بمب اتمی در هیروشیما در سه ثانیه اول در شعاع سه کیلومتری از مرکز انفجار حدود ۴۰ برابر بیشتر از خورشید بوده است.

امروزه در یک پارک در امتداد رودخانه هونکاوا در منطقه ناکاکو، در فاصله ۳۷۰ متری محل اصلی انفجار بمب، می‌توان یک درخت بید گریان را پیدا کرد که مدت‌ها قبل از جنگ جهانی دوم کاشته شده است.

اگرچه تنه این بید در انفجار بمب شکسته شد، اما این درخت تا به امروز زنده مانده و حتی میزبان شاخه های جدیدی است که از آن زمان از ساقه‌اش جوانه زده و رشد کرده‌اند. دانشمندان می‌گویند ریشه‌ این درخت و درختان مشابه تا حد زیادی از انفجار در امان مانده‌ و همین باعث شده تا بتوانند به حیات خود ادامه دهند.

درختان جان به در برده از انفجار اتمی در ژاپن به نام «هیباکوجوموکو» (hibakujumoku) شناخته می‌شوند که از کلمات ژاپنی «هیباکو» به معنای بمباران شده با سلاح هسته‌ای و «جوموکو» به معنای درختان و درختچه‌ها سرچشمه می‌گیرد.

در حال حاضر فهرستی از ۶۲ هیباکوجوموکوی زنده در هیروشیما وجود دارد.

از جمله درختان این فهرست یک درخت اکالیپتوس است که به هنگام انفجار در فاصله ۷۴۰ متری از مرکز اصلی بمب قرار داشته است. این درخت همراه با تعداد زیادی بید گریان و درختان کافور، خرمالو ژاپنی و گیلاس از انفجار جان به در برده است.

درخت اکالیپتوس جان‌ به در برده از بمباران اتمی هیروشیما

درخت اکالیپتوس جان‌ به در برده از بمباران اتمی هیروشیماعکس: ویکی‌پدیا

بسیاری از درختان بازمانده زخم‌های ناشی از انفجار بمب، شعله‌های آتش و همینطور آثار مواد رادیواکتیوی که شهر را فراگرفته بود همچنان بر تنه خود دارند. با این وجود آنها همچنان زنده و با قدی افراشته در سر جای خود ایستاده‌اند.

درختان به صورت کلی نسبتاً در برابر تشعشعات مقاوم هستند. گونه‌های درختی مقاوم مانند صنوبر می‌توانند تا ۵۰ گری (واحد جذب تشعشع در فیزیک پزشکی)، ولو با کمی سختی، تحمل کنند. این در حالی است که انسان‌ها می‌توانند از دُزهای تک رقمی تشعشع بمیرند.

گونه‌های حساس درختان ممکن است از بین بروند یا مشکلاتی را در رشد تجربه کنند، اما انواع خاصی از آن‌ها توانایی قابل توجهی در مقاومت در برابر تشعشع دارند.

انفجار اتمی در هیروشیما بسیاری از آثار حیات در این شهر را از بین برد

انفجار اتمی در هیروشیما بسیاری از آثار حیات در این شهر را از بین بردعکس: آسوشیتد پرس

نسرین عظیمی، مشاور ارشد مؤسسه آموزش و تحقیقات سازمان ملل متحد، در این باره می‌گوید: «من متوجه شدم که درختان بسیار مهم هستند، زیرا می‌توان از آن‌ها برای طرح موضوعات مختلف از جمله تاریخ و محیط طبیعی، مخالفت با جنگ و امید به برچیدن سلاح‌های هسته‌ای استفاده کرد.»

خانم عظیمی اضافه کرد: «درختان ناظران نحوه زندگی ما هستند. آنها همه آنچه را که تا به امروز اتفاق افتاده به خاطر می‌آورند و همه آنها را در قالب یک پیام با ما به اشتراک می‌گذارند.»

در حال حاضر موسسه‌ «میراث سبز هیروشیما» بذرها و نهال‌های درختان هیباکوجوموکو را به عنوان پیام‌آور امید و صلح به کشورهای دیگر از جمله آمریکا و بریتانیا ارسال می‌کند.

تخمین زده می‌شود این درختان تا کنون در ۴۰ کشور مختلف جهان در سراسر کره زمین در حال رشد و نمو باشند.

+ نوشته شده توسط سیاوش در پنجشنبه ۱۴۰۳/۰۲/۲۰ و ساعت 19:1 |

رآکتور همجوشی هسته‌ای WEST رکورد زد؛ حفظ پلاسمای 50 میلیون درجه‌ای به‌مدت 6 دقیقه

این رکوردشکنی ما را به تولید انرژی عظیم و پاک همجوشی هسته‌ای نزدیک‌تر کرده است.

یک رآکتور همجوشی در فرانسه به‌نام «WEST»، به‌تازگی به یک نقطه عطف مهم دست یافته و ما را یک قدم به انرژی پاک و پایدار نزدیک کرده است. دانشمندان آزمایشگاه فیزیک پلاسمای پرینستون که در این پروژه همکاری داشتند، اعلام کردند که این رآکتور، ماده فوق‌العاده داغ پلاسما را ایجاد و به مدت 6 دقیقه آن را در دمای 50 میلیون درجه سانتی‌گراد حفظ کرده است.

براساس گزارش اینسایدر، هدف نهایی رآکتورهایی مثل WEST این است که یک پلاسمای فوق‌العاده داغ را برای ساعت‌ها حفظ کنند، اما 6 دقیقه در این رآکتور یک رکورد جهانی جدید محسوب می‌شود. سایر رآکتورهای هسته‌ای پلاسماهای داغ‌تر از رکورد جدید WEST ایجاد کرده‌ بودند، اما دوام چندانی نداشته‌اند.

رآکتور همجوشی WEST و تولید انرژی پاک

به رآکتورهایی مانند WEST توکامک (Tokamak) می‌گویند. هدف ساخت این رآکتورها تولید همان نوع از انرژی است که در خورشید وجود دارد. به همین دلیل است که دانشمندان گاهی توکامک‌ها را «خورشید مصنوعی» می‌نامند.

خورشید با فرایند همجوشی هسته‌ای انرژی خود را تأمین می‌کند که با فرایند شکافت هسته‌ای متفاوت است. در رآکتورهای هسته‌ای فعلی از شکافت هسته‌ای برای تولید انرژی استفاده می‌شود. بااین‌حال انرژی همجوشی از هر شکلی از انرژی که امروز داریم، قدرتمندتر است. اگر بتوان این نیرو را مهار کرد، می‌توان تقریباً 4 میلیون برابر بیشتر از سوخت‌های فسیلی انرژی تولید کرد؛ همچنین انرژی همجوشی پاک است.

دانشمندان برای رسیدن به این انرژی، قصد دارند توکامک ITER (رآکتور گرماهسته‌ای آزمایشی بین‌المللی) را در جنوب فرانسه تأسیس کنند. اما مشخص نیست که ساخت و توسعه ITER چه زمانی به‌پایان می‌رسد. بااین‌حال، برای کاهش هزینه‌ها و دستیابی به فناوری موردنظر، سایر تأسیسات مانند WEST درحال انجام آزمایش‌هایی هستند تا بفهمند چگونه می‌توان این رآکتور غول پیکر را به بهترین نحو ایجاد کرد.

برای اینکه همجوشی روی زمین اتفاق بیفتد، سوخت باید حداقل به 50 میلیون درجه سانتی‌گراد برسد. یکی از موانع اصلی دستیابی به انرژی همجوشی این است که برای تولید آن دماهای شدید زیادی لازم است، و تاکنون رآکتورها نتوانسته‌اند پلاسما را به اندازه کافی برای به‌دست‌آوردن انرژی حفظ کنند. درحال‌حاضر، معمولاً رآکتورهای همجوشی انرژی کمتری نسبت به میزانی که مصرف می‌کنند، تولید کرده‌اند.

رآکتور WEST نیز از این قاعده مستثنی نبود. بااین‌حال، محققان می‌گویند که این رآکتور 15 درصد انرژی همجوشی بیشتری در مقایسه با دفعات قبلی تولید کرد.

+ نوشته شده توسط سیاوش در چهارشنبه ۱۴۰۳/۰۲/۱۹ و ساعت 15:8 |

کارگزار گم‌شده: به‌سوی انحلال قواعد بازی / محمد مالجو

توسط نقد اقتصاد سیاسی • 06/05/2024

چند زن ایرانی در کنار کاروان تدارکات نیروهای متفقین (۱۴ خرداد ۱۳۲۲)

متن ویراسته‌ی سخنرانی در همایش انجمن جامعه‌شناسی ایران به‌مناسبت اول ماه مه، روز جهانی کارگر، تهران، 13 اردیبهشت 1403

حدوداً پانزده بیست سال است که وقتی اول ماه مه، روز جهانی کارگر، فرا می‌رسیده در اکثر سال‌ها در این‌جا و آن‌جا، به این یا آن دعوت، بحثی را درباره‌ی مسائل کارگران به طور کلی ارائه می‌داده‌ام، صرف‌نظر از معدود سال‌هایی که جلسه به هر علت در آخرین دقایق لغو می‌شد. متوجه شده‌ام طی این دوره‌ی تقریباً پانزده‌ساله آن‌گاه که به مسائل کارگران نگاه می‌کرده‌ام دگرگونی و تغییری در محل تمرکز فکری شخص خودم به وقوع پیوسته است. در سال‌های اولیه‌تر تا همین چند سال پیش وقتی روز جهانی کارگر فرا می‌رسید شخصاً بحثی که صورت‌بندی می‌کردم بحثی بود درباره‌ی رابطه‌ی بین کارگر و کارفرما، چه کارفرما خصوصی باشد چه دولتی چه شبه‌دولتی، بحثی بود همزمان درباره‌ی رابطه‌ی بین کارگران و دولت خصوصاً آن‌گاه که کارگران گیرنده‌ی خدمات اجتماعی دولتی بودند مثل آموزش عالی، آموزش عمومی، بهداشت، درمان، سلامت و امثالهم، و نیز، آن‌قدر که به کارگران برمی‌گردد، بحثی بود توأمان درباره‌ی رابطه‌ی بین بخش خصوصی و دولت. در سال‌های اولیه‌تر طی این دوره‌ی پانزده‌ساله شرایط زیستی و شرایط کاری کارگران را عمدتاً با این سه نوع رابطه توضیح می‌دادم. مسائلی که صورت‌بندی می‌کردم، استنتاج‌هایی که می‌کردم و غیره عمدتاً حول همین سه نوع رابطه بود. در سال‌های اخیر (برایم دشوار است که بگویم دقیقاً از چه زمانی، هرچند چهار پنج سال گذشته را قطعاً دربرمی‌گیرد) هرچه به امروز نزدیک‌تر می‌شویم آن نوع تمرکز شخصی من در صورت‌بندی مسائل به شکل سابق نه این که کنار گذاشته شود اما به‌هر‌حال قدری رنگ‌ باخته است. متأسفانه همه‌ی آن مباحث، یعنی رابطه‌ی کارگران با کارفرما، رابطه‌ی کارگران با دولت، و رابطه‌ی دولت با بخش خصوصی، امروز بیش‌تر و بیش‌تر به زیان کارگران برقرار است که خود را در پدیده‌هایی نشان می‌دهد نظیر استمرار موقتی بودن قراردادهای کاری کارگران، یا استمرار حضور شرکت‌های پیمانکاری تأمین نیروی انسانی در مقام واسطه بین کارفرمای اصلی و کارگر، یا هرچه نابرخوردارتر شدن بخش‌های بزرگی از کارگران از این یا آن ماده‌ی قانون کار، یا استمرار روندهای نامیمون کالایی‌سازی آموزش عالی و آموزش عمومی و بهداشت و درمان و غیره که امروز خیلی وخیم‌تر شده‌اند. این مشکلات نه فقط حل نشده‌اند بلکه از قضا امروز در قیاس با مثلاً پانزده سال پیش تشدید نیز شده‌اند و ازاین‌رو نرخ استثمار خالقان ارزش در اقتصاد ایران افزایش نیز یافته است. بااین‌حال، در صورت‌بندی مسائل کارگران طی سال‌های اخیر تمرکز من روی چنین مشکلاتی کم‌تر شده است. چرا؟

گمان می‌کنم به واسطه‌ی یک تحول بسیار مهمی که خیلی تدریجی در دهه‌ی ۱۳۹۰ به وقوع پیوسته است و هر چه به امروز نزدیک‌تر می‌شویم پررنگ و پررنگ‌تر می‌شود. من این تحول را در آینه‌ی تغییر در دو نوع رابطه می‌بینم. یکی رابطه‌ی میان حکومت و ملت که پیشاپیش واجد شکاف بود اما امروز این شکاف به حد اعلای تاریخی تاکنونی‌اش رسیده است، یعنی بیش‌ترین شکاف بین حکومت و بخش‌های وسیعی از ملت رخ داده است. دومی نیز رابطه‌ی بین واحد سرزمینی ایران و کشورهای دیگر است که پیشاپیش نیز رابطه‌ی خوب و مبتنی بر همکاری متقابل نبود اما امروز هرچه خصمانه و خصمانه‌تر شده است. این دو رابطه، یعنی تضعیف رابطه‌ی حکومت و ملت که شکاف میان‌شان افزایش یافته از یک سو و رابطه‌ی دیپلماتیک بین نظام جمهوری اسلامی و اکثر کشورهای خارجی که هر چه خصمانه‌تر شده از سوی دیگر، به آن اتمسفر و جو و فضایی لطمه زده است که هم طبقه‌ی کارگر و هم سایر طبقات اجتماعی در دل آن باید سهمی از کیک را به دست بیاورند و شرایط کاری‌شان و شرایط زیستی‌شان شکل بگیرد. امروز شکاف فزاینده بین حکومت و ملت از سویی و هر چه خصمانه‌تر شدن رابطه‌ی دیپلماسی خارجی نظام جمهوری اسلامی با بخش اعظمی از دنیای خارج عملاً همه از جمله اعضای طبقه‌ی کارگر را زمین‌خورده‌ی وضعیت کنونی کرده است. بنابراین هر چه از پانزده سال گذشته به امروز نزدیک‌تر می‌شویم، در مضامینی که برای اول ماه مه در تبیین مسائل کارگران شخصاً انتخاب می‌کرده‌ام تغییری اتفاق افتاده است. در چند سال گذشته به این دو رابطه‌ی اخیر خیلی بیش‌تر توجه می‌کنم تا به آن سه نوع رابطه‌ی سابقاً محل تمرکزم که عبارت بودند از رابطه‌ی کارگران و کارفرمایان، رابطه‌ی کارگران و دولت و رابطه‌ی بین بخش خصوصی و دولت.

امروز نیز در این جلسه، مثل چند سال گذشته، عمدتاً محل تمرکز من همین رابطه‌ی حکومت و ملت و نیز رابطه‌ی دیپلماتیک بین ایران و اکثر کشورهای خارجی است. به وضعیت کارگران از منظر این دو رابطه نگاه خواهم کرد اما فقط از لنزی خاص و از مجرایی بسیار محدود و تعریف‌شده، یعنی از زبان بیانیه‌ای که خود کارگران نوشته‌اند. به جای خود خواهم گفت چه وقت و چه کسانی و در چه جایی. امروز این بیانیه را احضار می‌کنم و از منظر متن این بیانیه به دو نوع رابطه‌ای که گفتم نگاه خواهم کرد. اجازه دهید قسمت‌هایی از این بیانیه را برای شما قرائت کنم. می‌نویسند:

«همشهری‌های عزیز، لابد اطلاع پیدا کرده‌اید که عده‌ی زیادی کارگر در این شهر بیکار شده‌اند. قطعاً صحبت‌ها و حرف‌های زیادی هم که در این خصوص زده‌اند به گوش شماها رسیده است. بعضی این‌طور گفته‌اند که بیکارها می‌خواهند آشوب برپا کنند… از همه‌ی این حرف‌ها چیزی که … حقیقت دارد آن است که عده‌ی زیادی بیکار مانده‌اند. بیکاری هم بد دردی است. آن‌هایی که مزه‌ی تلخ گرسنگی و برهنگی را چشیده‌اند می‌فهمند بیکاری یعنی چه و می‌دانند ما در چه آتشی می‌سوزیم و چه دردی داریم. ما که بیکار مانده‌ایم همه ایرانی … هستیم… ما هیچ فکری نداریم مگر آن که خودمان را از بیکاری و اهل و عیال‌مان را از گرسنگی و برهنگی نجات دهیم. بیکاری دروازه‌ی مرگ است. ما حق داریم از این مرگ که با آن روبرو شده‌ایم فرار کنیم. ما می‌خواهیم داد بزنیم و فریاد کنیم تا صدای ما به گوش سنگین و ناشنوای زمامداران مملکت برسد. ما حق داریم از دولت کار بخواهیم … اما برای آن که نگذارند ما صدای خودمان را بلند کنیم … ما را می‌ترسانند و می‌خواهند با توپ و تشر از میدان به در کنند و از طرف خائنین و عمله‌ی ارتجاع در شهر شهرت می‌دهند که بیکاران مردمان خطرناکی هستند و می‌خواهند آشوب برپا کنند. ای همشهری‌های عزیز، تمام این حرف‌هایی که می‌زنند تهمت و دروغ است. ما مردمان زحمت‌کش هستیم. ما غارتگر نیستیم بلکه عمری است که ماها را غارت می‌کنند. ما برای زحمت کشیدن و کار کردن حاضر هستیم. ما کار می‌خواهیم … ما با دولت حرف داریم و به دولت اعتراض می‌کنیم. دولت مسئول تمام بدبختی‌ها و بیکاری‌هاست. اگر دولت‌های ما برگزیده‌ی ملت بودند قطعاً نه ما و نه شما چنین روزهای سیاهی را نمی‌دیدیم. امروز روز‌به‌روز بر عده‌ی بیکاران افزوه می‌شود اما دولت به چیزی که توجه ندارد همان مسئله‌ی بیکاری و فقر و بدبختی عمومی است. همه را به حرف و به وعده‌ی سر خرمن می‌گذرانند. همشهری‌های عزیز، باید کاری کرد که دولت از ما و شما باشد. در چنین صورتی می‌توانیم به‌تدریج این بدبختی‌ها را که امروز دامن‌گیر عموم شده است از میان برداریم. بیایید به جای این که از ما دوری کنید، به جای این که حرف‌های دروغی را که درباره‌ی ما زده می‌شود باور نمایید با ما هم‌آواز و هم‌صدا شوید و ما را کمک و یاری نمایید و الا اگر دولت را به خیال خود بگذاریم فردا کارگران دیگری که امروز مشغول کار هستند و پس‌فردا شما کسبه‌ی بازار و پیشه‌وران به روز ما خواهید افتاد و یک‌باره ما و شما و همه در چنگال گرسنگی و در چنگال بیکاری دچار خواهیم شد…».

امسال هشتادمین سالگرد نگارش و انتشار این بیانیه است. این بیانیه را سه‌هزار نفر از کارگران قزوینی در دی‌ماه سال ۱۳۲۳ صادر کردند که من بخش اعظمی از آن را برای‌تان قرائت کردم. امروز ۸۰ سال از انتشار این بیانیه گذشته است اما متأسفانه کماکان می‌توانیم برخی مشخصه‌های وضعیت کنونی خودمان را در آن ببینیم. من متناسب با وقت محدود نیم‌ساعته‌ام فقط به چهار مؤلفه در این بیانیه اشاره می‌کنم. درواقع این بیانیه را به پلی بدل می‌کنم که امروز را به هشتاد سال پیش وصل می‌کند، آن‌هم علی‌رغم همه‌ی دگرگونی‌هایی که در این فاصله‌ی زمانی طولانی به وقوع پیوسته. متأسفانه برخی پیوستگی‌ها هست که این اتصال را ممکن می‌کند. می‌توانیم اصلی‌ترین و بنیادی‌ترین مسائل‌مان را درباره‌ی رابطه‌ی بین حکومت و ملت و نیز رابطه‌ی بین حکومت و اکثر کشورهای خارجی را، که امروز برای شرایط زیستی همه‌مان از جمله طبقه‌ی کارگر مسئله‌ساز شده‌اند، در آن ببینیم. بنابراین من این بیانیه را در چهار بند احضار می‌کنم و به سخن درمی‌آورم برای فهم مسئله‌ی امروزمان.

تصویر سند بیانیه کارگران قزوینی در دی 1323

اولین مؤلفه، به ترتیب اهمیتی که من درک می‌کنم، این قسمت از بیانیه‌ی کارگران قزوینی است: «اگر دولت‌های ما برگزیده‌ی ملت بودند قطعاً نه ما و نه شما چنین روزهای سیاهی را نمی‌دیدیم.» دولت در مقطع نوشتن این بیانیه دولت سهام‌السلطان بیات است. شاه هم محمدرضاشاه است. کاری به دولت ندارم، از حکومت صحبت می‌کنم. حکومتی است شاهنشاهی. انتخابی مردمی در بین نیست و بر حسب این که کدام قبیله و کدام قلدری نهایتاً بتواند زمام کشور را به دست بگیرد، شاه بعدی فرزند اوست، بعد هم نوبت نوه‌ی اوست و به همین ترتیب جلو می‌رود. حکومت در این دوره برگزیده‌ی مردم نیست. از قضا انقلاب ۵۷ انقلابی بود بر ضد این قاعده‌ی بازی. این انقلاب عمیقاً شکست خورد. انقلاب 57 یک انقلاب ناتمام بوده است. قدرت غیرانتخابی در دوره‌ی بعد از انقلاب با قدرتی به‌مراتب بیشتر بازتولید شد. تفاوت‌ها از جهت فرهنگی و از جهت سلایق دیپلماسی خارجی و غیره است. تفاوت‌ وجود دارد، اما قاعده‌ی بازی همان قاعده‌ی قبلی است. امروز نیرویی که پشتیبان این قاعده‌ی بازی است پوزیسیون نظام جمهوری اسلامی است که حتی آن درجه‌ی به‌غایت نامکفی از قواعد دموکراتیک را نیز که در سال‌های ۷۶ تا چند سال درون طبقه‌ی سیاسی حاکم برقرار بود تمام و کمال برچیده است. یک بخش انتصابی داریم که اصل قاعده است. قدرت از لحاظ اقتصادی و سیاسی و از لحاظ تصمیم‌گیری‌های کلیدی در دست همین بخش انتصابی و غیرانتخابی است. به لحاظ آنچه روی کاغذ است یک بخش انتخابی داریم که در سال‌های اخیر کارکردش فقط و فقط اجرای قاعده‌ای شده برای این که در درون هیئت حاکمه اگر من پست می‌گیرم و شما پست نمی‌گیرید، گناه این کار بر سر رأس نظام شکسته نشود و دلی بی‌دلیل آزرده نشود. قاعده‌ای گذاشته شده که طرفداران رأی می‌دهند و در حوزه‌ای محدود عملاً چینش بازیگران در درون هیئت حاکمه صورت می‌گیرد. این قاعده مطلقاً ربطی به دموکراسی ندارد. در گذشته هم درجه‌ی دموکراسی در ایران تحت حاکمیت نظام جمهوری اسلامی بسیار پایین بود. امروز حتی آن وضعیت را هم از دست داده‌ایم. آن نیرویی که در مقابل آن اصل اساسی که کارگران به آن اشاره می‌کنند ایستاده قدرت غیرانتخابی در نظام جمهوری اسلامی است. کارگران قزوینی در بیانیه‌ی هشتاد سال پیش خودشان نوشتند که «باید کاری کرد که دولت از ما و شما باشد». اگر تفسیر و خوانش لنینیستی را کنار بگذاریم که من می‌گذارم و خوانشی دموکراتیک به دست بدهیم که من می‌دهم، قدرت غیرانتخابی در نظام سیاسی ما از قدیم تا امروز اصلی‌ترین معضل‌مان بوده است. بر این مبنا، پوزیسیون نظام جمهوری اسلامی درواقع اصلی‌ترین نقش را در تخریب زندگی کارگران و زندگی بخش‌های وسیعی از سایر طبقات اجتماعی ایفا می‌کند. ایضاً به نیرویی دیگر نیز می‌توان اشاره کرد، نه به عنوان یک نیروی بالفعل و مؤثر اما چه‌بسا در آینده بالفعل و مؤثر و امروز به‌هرحال بالقوه. اشاره‌ام به بخش‌هایی از اپوزیسیون ماست، مشخصاً نیروهای سلطنت‌طلب و به درجات پایین‌تر نیروهای مشروطه‌خواه. این‌ها خواهان رعایت همین قاعده‌ی بازی، یعنی فرمانفرمایی قدرت غیرانتخابی، هستند اما با بازیگرانی دیگر. به عبارت دیگر، نظام شاهنشاهی چه مشروطه باشد چه از انواعی که ما در ادوار مربوطه چهار نمونه را در عمل تجربه کردیم، عملاً قدرتی است غیرمنتخب. قدرت غیرمنتخب چه شاهنشاهی باشد چه از نوع ولایی باشد، از مجاری خاصی بر زندگی همه از جمله کارگران و بیش از همه چه‌بسا طبقات کارگری تأثیر منفی می‌گذارد. از چه مجراهایی؟ از این مجرا که اقلیت نشسته بر رأس قدرت، چه مکلا باشد و چه نباشد، خواسته‌هایی دارد. این خواسته‌ها خواسته‌ی اقلیت است نه اکثریت. از قضا برای این که خواسته‌هایش تحقق یابد ناگزیر است در خلال رویارویی با اکثریت، بخش زیادی از منابع را صرف خفه‌کردن انواع مخالفان بکند، کمااین‌که در بخش اعظمی از دوره‌ی شاهنشاهی و نیز در تجربه‌ی نظام جمهوری اسلامی دیده‌ایم. هم این و هم شرایط تنش‌زا و آشفته‌ای که پدید می‌آورد اتمسفری برای یک زندگی سیاسیِ حداقلی هماهنگ برای همه‌ی طبقات از جمله طبقات کارگری را امحا می‌کند. در نظر داشته باشید آنچه که گفتم در مورد سلطنت‌طلب‌ها در اپوزیسیون و نیروی مشابه اما متخالف‌شان در پوزیسیون نظام مستقر است. ولی مشروطه‌خواهان می‌گویند ما مهار می‌زنیم و شاه را مهار می‌کنیم، یا مشروطه‌خواهان دوره‌ی جمهوری اسلامی می‌گویند ما رأس قدرت را از طریق قانون و از طریق نیروهای حقیقی مهار می‌کنیم. چهار تجربه‌ی صدسال گذشته‌ی ما از زمان رضاشاه تا امروز به ما نشان داده که اگر بخش غیرانتخابی نظام، حتی در مواردی نیز که در ابتدا مشروطه و کوچک بود و پارلمان و دولت بازیگران اصلی بودند، منبسط نمی‌شد، دیر یا زود به دست پارلمان یا دولت یا مردم بلعیده می‌شد. به دلایلی که ربطی به تاریخ ما ندارد در مثلاً انگلستان چنین اتفاقی نیفتاده. سلطنت و نیروی غیرانتخابی هست اما به علت تکوین مکانیسم‌های تاریخی طولانی‌مدتی که در آن جغرافیا مؤثر بوده، آن قدرت غیرانتخابی منقبض‌شده و کوچک وجود دارد و دولت و پارلمان و بخش‌های زیادی از مردم کماکان نگه‌اش داشته‌اند. اما در اینجا سرنوشت این بوده که اگر منبسط نشوند، اگر قدرت‌شان به حد اعلا نرسد، توسط انواع فتح‌های سنگربه‌سنگر از بین خواهند رفت. همین مسبب شکل‌گیری دینامیسم‌هایی درونی، که من فقط از بخش کوچکی از آن‌ها شناخت محدودی دارم اما قطعاً باید پرشمار‌تر باشند، بوده است که قدرت غیرانتخابی را، ولو در ابتدا مشروطه نیز باشد، به مسیر دیکتاتوری و استبداد می‌انداخته‌اند. این، بنا بر روایت بیانیه‌ی ۸۰ سال پیش کارگران، اصلی‌ترین مشخصه‌ی رابطه‌ی بین حکومت و ملت در سرزمین ما بوده است. این خصلت با میانجی‌های پرشماری که این‌جا موضوع بحث من نیست نهایتاً شرایط زیستی و شرایط کاری کارگران را تخریب می‌کرده است، البته با فرض ثبات سایر شرایط.

دومین مؤلفه‌ای که در بیانیه‌ی کارگران قزوینی محل تأکید قرار گرفته بود این است که می‌نویسند «امروز روزبه‌روز بر عده‌ی بیکاران افزوده می‌شود». در نظر داشته باشیم که در آن زمان بحث فقط بحث بیکاری نبود. سال 1323 بود، فقط به‌تازگی از شدت و حدت قحطی کاسته شده بود. کالاهای اصلی کوپنی بودند، نه با نظم و ترتیبی که حتی امروز به یمن امکانات تکنولوژیک می‌توانیم تصور کنیم، بلکه با یک آشفتگی که از حیث ضعف تکنولوژی در آن زمان وجود داشت. فقر بسیار گسترده بود. آن فقر را امروز خوش‌بختانه حتی در بدترین حالت‌ها و در فقیرترین مناطق‌مان نیز نمی‌توانیم مشاهده کنیم، فقری بسیار بسیار گسترده. سطح قیمت‌ها رشد بسیار بالایی داشت. ارزش پول ملی، یعنی ریال، به‌شدت در عرض چند سال افت کرده بود. بیکاری درواقع معیاری بود برای همه‌ی این مشکلات. می‌گویند امروز روز‌به‌روز بر عده‌ی بیکاران افزوده می‌شود، یعنی سایر متغیرها نیز روزبه‌روز بدتر می‌شوند. چرا؟ چرایی‌اش البته بحث مفصلی است اما یکی از علل آن، در کنار سایر عوامل مهم، این بود که مملکت در اشغال قوای روس و انگلیس بود. اشغالی را که در سوم شهریور ۱۳۲۰ صورت گرفته بود (بدون این که وارد بحث مفصلی شویم و بدون این که بخواهیم تصمیم‌گیرندگان در آن زمان را تقبیح کنیم چون حقیقتاً تصمیم‌گیری بسیار دشواری بود) می‌شود ناشی از گرایش هیئت حاکمه و در صدر آن‌ها شخص رضاشاه به آلمان دانست. از ۱۳۲۰ حرف می‌زنم. هشت فصل بود که جنگ در اروپا شروع شده بود و هنوز هم جهانی نشده بود. ژاپن و آمریکا هنوز با هم تصادم نکرده‌ بودند. جنگ هنوز جنگی اروپایی بود. بخش اعظمی از تحلیلگران وقت اصلاً برنده‌ی نهایی را آلمان می‌دانستند، حتی دست‌کم تا اواخر ۱۳۲۰ هم همین‌طور بود. بنابراین بحث تقبیح شخص تصمیم‌گیرنده نیست، اما به‌هر‌حال ما با مزیتی زمانی که داریم و به گذشته که نگاه می‌کنیم، درک می‌کنیم که رضاشاه در دعوای بزرگ در بد جایی ایستاده بود. در طرف آلمان ایستاد که هزینه‌اش را نه فقط خودش بلکه جمعیت حدوداً 15 میلیونی آن زمان کشور نیز با رنج فراوان پرداخت. مسئله‌ی جاگیری حاکمیت در دعواهای بزرگ در صحنه‌ی جهانی مسئله‌ای کلیدی است. در این زلزله‌ی جهانی که آهسته‌آهسته نظم بعد از جنگ جهانی دوم و آن ثبات نسبی بین‌المللی از بین رفته است و قطب‌های بزرگ با هم به نحوی برخورد می‌کنند و تصادم‌های فراوان منطقه‌ای و محلی شکل گرفته، من نمی‌دانم، دست‌کم در فضاهای عمومی نمی‌دانم، که امروز ایران باید کجا بایستد. سلیقه‌ای دارم ولی شناخت عمیقی ندارم. اما این را می‌دانم جایی که ایران می‌ایستد خیلی اهمیت دارد. از باب نمونه مهم است که ایران مثلاً در رأس خط مقاومت قرار می‌گیرد یا نه. مهم است که در برابر اسرائیل قرار می‌گیرد یا در کنار اسرائیل. مهم است که روبروی آمریکا قرار می‌گیرد یا در کنار آمریکا. مهم است که نوع رابطه‌اش با اروپا تخاصمی است یا نه. این‌ها مسائلی بسیار کلیدی‌اند. بیش از هر عامل دیگری احتمالاً آینده‌ی ما و نسل‌های بعد از ما را نوع تصمیم‌گیری در این زمینه‌ها تعیین می‌کند. من ارزیابی در سطح بین‌المللی ندارم، ولی تجاربی که در سطح محلی می‌بینم من را به این سمت می‌برد که حاکمیت نظام جمهوری اسلامی دارد از بزرگ‌ترین خطاهایی که تاکنون کرده کماکان تبعیت می‌کند. جای بدی ایستاده‌ایم. پی‌آمدش می‌تواند نابودی تمدنی باشد. غزه را می‌بینیم، مردمانش چه به روزشان می‌آید. برای دنیا، نه برای فرهیختگان دنیا، برای نظام قدرت در تحلیل نهایی خیلی مهم نیست. یک کشور است، جمعیتی هستند که نابود می‌شوند. دهه‌ها جنگ داخلی در افغانستان را دیده‌ایم. ممکن است ما هم به این سمت حرکت کنیم. بنابراین رابطه‌ی بین حاکمیت مستقر و نظام جهانی و این که کجا می‌ایستد تصمیم مهمی است. رضاشاه نهایتاً تصمیم خطایی گرفت، هم خودش و هم ملتش هزینه‌های سنگینی پرداختند. آیا تاریخ از نو به شکل دیگری در دوره‌ی دیگری برای ما در حال تکرار شدن است؟ من سطح جهانی را در حدی نمی‌شناسم که بتوانم به این پرسش پاسخ بدهم اما در مقام یک شهروند نگرانی خودم و دیگران را به‌عینه حس می‌کنم. بسیار خب، معتقدم در این کشور متخصصان، آدم‌های معمولی، اعضای طبقه‌ی کارگر، شوراهای نداشته‌مان، سندیکاهای نداشته‌مان، هویت‌های جمعی نداشته‌مان، به همان میزان محق‌اند در اتخاذ چنین تصمیم‌هایی سهم داشته باشند که نهادهای غیرانتخابی موجود. این امر بی‌اندازه بر زندگی ما و نسل‌های بعدی ما مؤثر است. به قول کارگران قزوینی، «ما حق داریم از این مرگ که با آن روبرو شده‌ایم فرار کنیم». نباید تصمیم‌گیری‌ها در اتاق‌های دربسته و در دستان اقلیت اتفاق بیفتد، همان اقلیتی که در بند قبلی به قیاس از صحبت کارگران گفتم متأسفانه قدرتی است مطلقاً غیرانتخابی.

سومین مؤلفه‌ای که از بیانیه‌ی کارگران قزوینی برای شرح وضع موجود احضار می‌کنم این است که می‌نویسند «اگر دولت را به خیال خود بگذاریم»، توجه کنید لطفاً، نکته‌ی بسیار مهمی است، «فردا کارگران دیگری که امروز مشغول کار هستند و پس‌فردا شما کسبه‌ی بازار و پیشه‌وران به روز ما خواهید افتاد و یک‌باره ما و شما و همه در چنگال گرسنگی و در چنگال بیکاری دچار خواهیم شد.» حکومت کنونی اگر به خیال خودش گذاشته شود چه در زمینه‌ی حجاب اجباری، چه در زمینه‌ی مناسبات دیپلماتیک با خارج، چه در زمینه‌ی تخصیص بودجه‌اش به این وزارتخانه و آن کار، چه در سایر زمینه‌ها، اگر به خیال خودش گذاشته شود، به قراری که مسیر طی‌شده‌ی تاکنونی نشان می‌دهد، ما و شما یک‌باره همه در چنگال گرسنگی و بیکاری دچار خواهیم شد، از جمله اعضای طبقه‌ی کارگر. وضعیت ناامیدی اجتماعی که داریم محصول همین است.

اما چهارمین مؤلفه این که، بسیار خب، چه باید کرد. راه‌حلش را روی کاغذ همه می‌دانیم. تکوین نوعی ایجنسی (کارگزاری و عاملیت) که بتواند منحل کند. نمی‌گویم نظام سیاسی را منحل کند، نه. می‌گویم قواعد کنونی بازی را منحل کند. از بازیگران حرف نمی‌زنم، از قواعد بازی حرف می‌زنم. ما متأسفانه این نوع کارگزار سیاسی را نداریم. تجارب دی 96 و آبان 98 و جنبش 1401 و نیز سال 88 و ادوار قبل‌تر نشان داده که ما فاقد چنین کارگزاری هستیم. توانایی ایجنسی‌های ما تاکنون در تراز اختلال‌زایی بوده. می‌توانسته‌اند بازی حاکمیت را مختل کنند اما قواعد بازی حاکمیت را تاکنون نتوانسته‌اند منحل کنند. با این تراز که تاکنون داشته‌ایم از این به بعد هم نمی‌توانند منحل کنند. بحث پایانی من، بحث پایانی آقای صداقت هم هست. چنین چیزی شدنی نیست مگر با ورود طبقه‌ی کارگر در انواع اعتراضات و انواع چیزی که مخالف‌خوانی محسوب می‌شود، نه صرفاً در مقام شهروند که تاکنون هم نقش مخالف‌خوانی را داشته‌اند بلکه در مقام طبقه‌ی کارگر، یعنی آن‌جا که تأثیرش را در محل کار و نقطه‌ی تولید و در گلوگاه اصلی هر نظام سیاسی از جمله نظام سیاسی جمهوری اسلامی نشان می‌دهد. اگر جنبش‌های البته بی‌ سر و بی سازماندهی و قابل تحسین اما کماکان ضعیفی که داریم خودشان را تجهیز به چنین قوایی نکنند قواعد جاری بازی کنونی را نمی‌توان تغییر داد. قوای طبقه‌ی کارگر البته امروز ناموجود است. توان چانه‌زنی فردی کارگران و توان چانه‌زنی جمعی طبقه‌ی کارگر قبل‌ترها صفر بود و امروز زیر صفر است. اگر این قوا تکوین نیابد و نقش مکمل را برای جنبش‌های اعتراضی ایفا نکند، امکان انحلال قواعد بازی کنونی نیست، همان بازی که به قول کارگران قزوینی اگر کماکان جاری و ساری باشد در آتیه نه فقط طبقه‌ی کارگر بلکه همه‌ی طبقات اجتماعی بازنده‌اش هستند.

+ نوشته شده توسط سیاوش در دوشنبه ۱۴۰۳/۰۲/۱۷ و ساعت 19:43 |

�رابطه جنسی در خواب�؛ اختلال خجالت‌آوری که هیچ‌کس نمی‌خواهد در مورد آن صحبت کند

خواب جنسی

Copyright Canva

نگارش از یورونیوز فارسی

تاریخ انتشار ۰۳/۰۵/۲۰۲۴ - ۱۴:۱۴

مردی ۳۸ ساله بارها در نیمه‌شب تلاش می‌کند همسرش را مجبور به برقراری رابطه جنسی کند. زنی متاهل در اواسط دهه ۲۰ زندگی در میانه شب دست به خودارضایی می‌زند. این دو نفر در یک چیز مشترکند؛ وقتی صبح از خواب بیدار می‌شوند، هیچ کدام از این اتفاقات را به یاد نمی‌آورند.

این افراد و آدم‌های مشابه پس از اینکه متوجه رفتار ناخودآگاه خود می‌شوند، از آن خجالت می‌کشند و ممکن است از برقراری رابطه‌های عادی نیز اجتناب کنند.

اینها مثال‌هایی بودند از یک اختلال به نام �سکس‌سومنیا� یا �رابطه جنسی در خواب� (Sexsomnia) که بخشی از خانواده اختلالات خواب یا �خواب‌پریشی� محسوب می‌شوند. این اختلالات شامل راه رفتن در خواب، صحبت کردن در خواب، خوردن در خواب و وحشت در خواب می‌شود.

دکتر کارلوس شنک، پروفسور و روانپزشک ارشد در دانشگاه مینه‌سوتا، در این باره می‌گوید: �در حالی که ممکن است به نظر برسد مردم در حال انجام عملی چیزهایی هستند که در خواب می‌بینند، اما این رفتار زمانی رخ می‌دهند که مغز در حالت هشیاری قرار ندارد.�

پربیننده‌ترینبیشتر بخوانیدحمله حوثی‌ها به یک کشتی در دریای عرب؛آیا توان نیروهای �نیابتیایران� در حمله به اهداف دور بیشتر شده؟

آقای شنک که دهه‌ها مشغول مطالعه بر این نوع اختلالات خواب بوده است می‌گوید: �آنها اغلب در آهسته‌ترین و عمیق‌ترین مرحله خواب یعنی مرحله 'خواب امواج آهسته دلتا' رخ می‌دهند. این به مانند زنگ هشداری است که در سیستم عصبی مرکزی به صدا در می‌آید و شما در یک ثانیه از زیرزمین به پشت بام خود می‌روید.�

وی می‌افزاید: �در این حالت رفتارهای شناختی شما عمیقاً در خواب است، اما بدن شما فعال است. این مرحله خطرناکی است زیرا بعد از آن شروع به راه رفتن و دویدن می‌کنید و همه کارها را بدون اینکه ذهنتان بیدار باشد انجام می‌دهید.�

بررسی �خواب‌ جنسی� دشوار است، زیرا تا زمانی که شریک جنسی افراد مبتلا به آنها چیزی نگویند و افراد به خود آسیب نرسانند، بسیاری از فعالیت جنسی ناخودآگاه خود اطلاعی ندارند.

یک مطالعه در سال ۲۰۱۰ از میان هزار بزرگسال در نروژ نشان داد که حدود ۷ درصد آنها حداقل یک بار در طول زندگی خود رابطه جنسی در خواب را تجربه کرده‌اند. در حالی که نزدیک به ۳ درصد با این اختلال زندگی می‌کنند.

مبتلایان به این اختلال در صبح اعمال شب گذشته خود را به یاد نمی‌آورند

مبتلایان به این اختلال در صبح اعمال شب گذشته خود را به یاد نمی‌آورندعکس: کانوا

جنیفر مونت، استادیار پزشکی خواب و علوم رفتاری در دانشگاه نورث وسترن در شیکاگو، گفت: �برخی از افراد هستند که با شریک زندگی خود وارد فعالیت جنسی می‌شوند و این برای هیچ یک از آنها آزاردهنده نیست. بنابراین ممکن است که این امر برای برخی مشکلی ایجاد نکند. اما قطعاً مواردی وجود دارد که افراد مبتلا بابت آنچه در ناخودآگاه انجام داده‌اند نگران می‌شوند.�

در واقع چنین اختلالاتی می‌تواند زندگی‌ زوج‌ها را خراب کنند. دکتر شنک می‌گوید موردی داشته که زن مبتلا در طول شب با همسرش ارتباط جنسی برقرار می‌کرده، اما به هنگام صبح در انکار مطلق شوهرش را متهم می‌ساخته که او را برخلاف میلش مجبور به رابطه جنسی کرده است.

دکتر شنک می‌گوید: �آنچه واقعا برای این بیماران نگران‌کننده است این است که نسبت به آنچه رخ داده فراموشی کامل دارند. شریک یا یکی از اعضای خانواده به آ‌نها می‌گوید تو این کار را کردی، چرا آن کار را کردی؟ به همین خاطر آنها واقعا خجالت‌زده می‌شوند و احساس شرمندگی، بیچارگی و استیصال می‌کنند.�

اختلال رابطه جنسی در خواب می‌تواند باعث مشاجره بین زوج‌ها شود

اختلال رابطه جنسی در خواب می‌تواند باعث مشاجره بین زوج‌ها شودعکس: کانوا

چه چیزی باعث ایجاد اختلال �خواب جنسی� می‌شود؟

هیچ راهی برای پیش‌بینی ابتلا به چنین اختلالی وجود ندارد. برخی از افرادی که در کودکی در خواب حرف می‌زنند یا راه می‌روند در بزرگسالی دچار اختلال خواب جنسی می‌شوند، با این حال بسیاری دیگر اینگونه نیستند.

متخصصان احتمال می‌دهند پای یک مولفه ژنتیکی در میان باشد. برای مثال اگر یکی از بستگان درجه یک خانواده شما مبتلا به این اختلال باشد، احتمال ابتلای شما به آن بیشتر است.

ابتلا به آپنه یا �وقفه تنفسی در خواب� نیز ممکن است محرک چنین پدیده‌ای باشد. در این بیماری جدی خواب، هر شب تنفس افراد در خواب به مدت ۱۰ ثانیه تا دو دقیقه متوقف می‌شود.

برای اختلال رابطه جنسی در خواب تا کنون درمانی قطعی یافت نشده است، با این وجود داروهایی مانند کلونازپام می‌توانند با موفقیت خواب ناخواسته جنسی را برای بسیاری، اما نه همه، کنترل کنند.

پزشکان می‌گویند رعایت موارد بهداشت خواب مانند کم‌ کردن مصرف کافئین یا الکل، داشتن برنامه خواب ثابت‌تر، خنک نگه داشتن محل اتاق خواب و حذف سر و صدای محیط می‌توانند در کنترل علائم این اختلال مفید باشند.

+ نوشته شده توسط سیاوش در جمعه ۱۴۰۳/۰۲/۱۴ و ساعت 19:35 |

چرا نمي‌توان بالاي کوه اورست تخم مرغ آب‌پز کرد؟

تقريباً در همه جاي کره زمين مي‌توان تخم مرغ را آب‌پز کرد. اما يک جا وجود دارد که در آن چنين کاري امکان‌پذير نيست، حتي اگر اجاق داشته باشيد. اين نقطه نوک اورست است، يا همان مرتفع‌ترين نقطه از زمين.

شايد اين نکته به خودي خود دغدغه‌اي براي کسي محسوب نشود، اما قوانين ترموديناميک پشت اين مسئله به ظاهر ساده بر تهيه غذا و نوشيدني در بسياري از نقاط جهان تأثير مي‌گذارد. قوانيتي که هيچ راهي براي دور زدن آنها وجود ندارد.

اما اورست چه چيزي دارد که نمي‌توان آنجا تخم‌ مرغ را جوشاند؟ بايد گفت مشکل آن‌جا از فشار هوا ناشي مي‌شود.

در سطح دريا، آب در ۱۰۰ درجه سانتيگراد مي‌جوشد. اين اصطلاحا نقطه جوش آب است، ولي بايد دانست که نقطه جوش برخلاف اسمش تنها يک نقطه نيست. در حقيقت هنگامي که آب تحت فشارهاي مختلف قرار مي‌گيرد، نقطه جوش آن متفاوت مي‌شود.

هرچه از سطح دريا بالاتر باشيد، دماي لازم براي به جوش آوردن آب کمتر است. براي تعيين نقطه جوش دقيق در محل خود مي‌توانيد از يک ماشين حساب استفاده کنيد. در واقع به ازاي هر ۳۰۰ متر ارتفاع، دماي جوش ۱ درجه سانتيگراد کاهش مي‌يابد.

براي مثال در شهر «لا رينکونادا»، مرتفع‌ترين سکونت‌گاه مسکوني دائمي در جهان در ارتفاع حدود ۵۰۵۲ متري از سطح دريا، آب در ۸۲.۸ درجه سانتيگراد به جوش مي‌آيد.

اين نقطه جوش هنوز به اندازه کافي براي جوشاندن تخم مرغ خوب است، اما دماي آن کمتر از دماي ايده‌آل جهت تهيه قهوه است. اگرچه هنوز هم مي‌توانيد آن را درست کنيد.

قله اورست به طور قابل توجهي بالاتر از شهر لا رينکونادا است. ارتفاع آن از سطح دريا ۸۸۴۹ متر است و حدود يک سوم اتمسفر فشار دارد. به همين خاطر، دماي جوش آب در آنجا به ۶۸ درجه سانتيگراد کاهش پيدا مي‌کند. اين ميزان دما هنوز آنقدر داغ هست که باعث سوختگي شديد شود، اما حرارتش به اندازه‌اي نمي‌رسد که بتواند تخم مرغ را به طور کامل بپزد.

سفيد و زرده هر دو از مواد مختلفي ساخته شده‌اند و پروتئين‌ها در دماهاي مختلفي منعقد مي‌شوند. سفيده از ۵۴ درصد آلبومين ساخته شده است و تا دماي ۸۰ درجه سانتيگراد منعقد نمي‌شود. در سوي مقابل زرده نيز حداقل به ۷۰ درجه سانتيگراد براي سفت شدن نياز دارد.

اگر در بالاي قله اورست به سر مي‌بريد و واقعاً به دنبال خوردن يک تخم مرغ آب‌پز هستيد، تنها راه حل اين است که به قوانين ترموديناميک تعظيم کنيد و از زودپز استفاده کنيد. اين روش پخت به دليل افزايش فشار داخل محفظه، نقطه جوش را افزايش مي‌دهد.

همانطور که در ابتداي مطلب نيز گفته شد، جوشاندن تخم‌ مرغ در ارتفاع بالا يکي از همان دلايلي است که نشان مي‌دهد شما نمي‌توانيد در برابر ترموديناميک پيروز شويد، بلکه فقط مي‌توانيد از آن‌ها همانطور که هستند تبعيت کنيد.

+ نوشته شده توسط سیاوش در پنجشنبه ۱۴۰۳/۰۲/۱۳ و ساعت 21:49 |

مالیات بر عایدی سرمایه ؛ مجازات بیش‌فعالان اقتصادی یا دردسر مردم عادی؟

مالیات بر عایدی سرمایه ؛ مجازات بیش‌فعالان اقتصادی یا دردسر مردم عادی؟

مالیات بر عایدی سرمایه از کسانی که به بیش‌فعالی در بازار مسکن، خودرو، طلا و ارز مشغول هستند تعلق می‌گیرد، اما آیا برای مردم عادی و کسانی که می‌خواهند ارزش سرمایه‌شان را از شر تورم در امان نگه‌دارند هم دردسرساز است؟

مالیات بر عایدی سرمایه هیولایی ترسناک به‌نظر می‌رسد. می‌گویند قرار است بیاید و بی‌رحمانه هرچه با هزار زحمت و آرزو به دست آورده‌اید را از چنگتان بیرون بکشد. این حرف چقدر صحت دارد؟

به گزارش فرارو؛ مالیات بر عایدی سرمایه را در مجلس با نام طرح مالیات بر سوداگری و سفته‌بازی می‌شناسند. در روز‌های اخیر بررسی تیتر اخبار نشان می‌دهد، تکلیف قانون مالیات بر عایدی سرمایه، در مجلس روشن شده، اما این پایان کار نیست چرا که هر طرح یا لایحه‌ای اول در قالب پیشنهاد به مجلس می‌رود و برای چکش‌کاری‌های لازم، مراحلی را پشت سر خواهد گذاشت و تنها در صورت نبود مشکل و اختلاف نظر به قانون تبدیل شود. مالیات بر عایدی سرمایه، در حال حاضر نهایتا ۶۰ درصد راه را طی کرده است.

وضعیت فعلی مالیات بر عایدی سرمایه

مالیات بر عایدی سرمایه یا طرح مالیات بر سوداگری و سفته‌بازی، در مجلس تعیین تکلیف شده است. نمایندگان روز یکشنبه ۹ اردیبهشت، موارد معافیت را مشخص کرده‌اند و می‌توان گفت با تصویب تکالیف دستگاه‌ها، حالا سازوکار اخذ مالیات بر عایدی سرمایه تا حد زیادی مشخص است.

مالیات بر عایدی سرمایه، بعد رفع ایرادات شورای نگهبان، به مجمع تشخیص مصلحت نظام ارسال می‌شود و در این بین ممکن است به خاطر اختلاف‌نظر‌ها بین مجلس، شورای نگهبان و مجمع رفت‌وبرگشت داشته باشد.

مالیات بر عایدی سرمایه هنوز تاریخ دقیقی برای اجرا شدن ندارد، اما نمی‌توانیم دست روی دست بگذاریم و منتظر باشیم ببینیم چه پیش می‌آید. معمولا رسانه‌ها، کارشناسان و افکارعمومی در مراحل بحث و بررسی نظر خود را بیان می‌کنند تا نقطه‌نظرات و نگرانی‌هایشان به قانون‌گذاران انتقاد پیدا کند.

موارد مشمول مالیات بر عایدی سرمایه

مالیات بر عایدی سرمایه را خود پیشنهاد‌دهندگان با عنوان مالیات بر سوداگری و سفته‌بازی معرفی کرده‌اند. موقع نامگذاری تمام تلاششان را به کار گرفته‌اند تا ابهامی ایجاد نکنند، طرح توجیه داشته باشد و موجب نگرانی مردم عادی و فعالان اقتصادی نشود.

مالیات بر عایدی سرمایه، با فعالیت مشروع و معمول اقتصادی کاری ندارد. پیشنهاددهندگان چنین وعده‌ای داده‌اند، اما در توضیح یک‌خطی طرح آمده مالیات بر عایدی سرمایه روی سود حاصل از خرید و فروش املاک مسکونی، خودرو، طلا، سکه و ارز سایه می‌اندازد. بدون شرح و توضیح مسئله برای مردم عادی ترسناک است.

طرح مالیات بر سوداگری و سفته‌بازی برای به‌دست آوردن دل مردم و سرمایه‌گذاران خرد که برای حفظ پولشان برابر دیو تورم، قدم اول را خلاصه و مفید برمی‌دارد. با تاکید روی این مسئله که دارایی‌های نگهداری شده تا سقف مشخصی (مثلاً مسکن اول) از پرداخت مالیات بر عایدی سرمایه معاف هستند.

نرخ مالیات بر عایدی سرمایه

مالیات بر عایدی سرمایه به مدت زمان نگهداری دارایی و نرخ سود آن بستگی دارد. موضوع هولناک بعدی همین‌جا آفتابی می‌شود: نرخ مالیات بر عایدی سرمایه صفر تا ۴۰ درصد است. پیش از تسلط ترس و وحشت بیایید موضوع را دقیق بررسی کنیم.

نرخ مالیات بر عایدی سرمایه به نوع دارایی مورد معامله و مدت‌زمان نگهداری آن بستگی دارد. در حوزه املاک، اگر زمان نگهداری این دارایی کمتر از یک سال باشد، سود حاصل از فروش مسکن مشمول مالیات ۶۰ درصدی می‌شود. اگر همان ملک را برای مدت دوسال نگهداری کنید نرخ مالیات بر عایدی سرمایه معادل ۴۰ درصد محسابه خواهد شد. نرخ مالیات بر عایدی سرمایه خرید ملک پس از سه سال معادل ۲۰ درصد، بعد چهار سال به ۱۰ درصد و پس از پنج سال یا بیشتر به پنج درصد کاهش پیدا می‌کند. متوجه هستید چی شد؟

مالیات بر عایدی سرمایه ؛ مجازات بیش‌فعالان اقتصادی یا دردسر مردم عادی؟

اگر فردی ماشینی را ۵۰۰ میلیون بخرد و آن را یک میلیارد بفروشد، مالیات عایدی سرمایه به ۵۰۰ میلیون سود تعلق می‌گیرد

مالیات بر عایدی سرمایه مشتاق است بر خرید‌وفروش مکرر یک ملک توسط اشخاص با انگیزه کسب سود و ثروت‌اندوزی تاثیر بگذارد و با خریدارانی که برای رفع نیاز شخصی وارد معامله می‌شوند رفیق باشد.

مالیات بر عایدی سرمایه خودرو، طلا و ارز در صورتی که بخواهید اصل سرمایه را زیر یک سال بفروشید با نرخ ۳۰ درصد محاسبه خواهد شد. دوره یک تا دو سال برای سرمایه‌گذاری به نرخ مالیات ۲۰ درصد منجر می‌شود و اگر بخواهید سرمایه را بعد دو سال نقد کنید، قانون شما را به پرداخت مالیات ۱۰ درصدی مکلف می‌داند.

مالیات بر عایدی سرمایه، مابه‌تفاوت قیمت فروش و قیمت خرید را هدف می‌گیرد. اگر فردی خانه‌ای به مبلغ پنج میلیارد تومان بخرد و آن را شش میلیارد تومان بفروشد، مالیات بر عایدی سرمایه نه بر اصل پول که به یک میلیارد تومان سود حاصل از خرید‌وفروش تعلق می‌گیرد.

موارد معافیت از پرداخت مالیات بر عایدی

مالیات بر عایدی سرمایه را از حالا به‌عنوان با مسمی طرح مالیات بر سوداگری و سفته‌بازی می‌شناسیم. پیشنهاددهندگان علاوه بر تعریف مرز و محدوده قانون، موارد استثنا را هم مشخص کرده‌اند که از آن به‌عنوان معافیت مالیاتی یاد می‌کنند.

مالیات بر عایدی سرمایه براساس پیش‌بینی‌های صورت گرفته، تنها شامل یک تا پنج درصد افراد جامعه می‌شود. اگر کسی خانه، ماشین یا طلا و ارز بخرد و زود بفروشد تا سود کند، باید طبق فرمول اعلام شده مالیات بر عایدی سرمایه را بپردازد.

مالیات بر عایدی سرمایه در اغلب موارد بر خرید‌وفروش‌های مکرر تعلق می‌گیرد و افرادی که در ظرف و اندازه معمول، مثلا برای داشتن خانه بزرگ‌تر وارد فرآیند خرید مسکن می‌شوند یا سرمایه‌گذاری و کسب سود جزو نیت‌هایشان نیست معاف محسوب می‌شود.

مالیات بر عایدی مسکن با املاکی که در قالب ارث، وضعیت، جهیزیه یا مهریه به افراد تعلق گرفته، کاری ندارد. خرید‌وفروش طلا تا حداکثر وزن ۲۰۰ گرم نیز جزو معافیت‌ها قرار می‌گیرد. قانون فروش دو هزار یورو یا دو هزار و ۴۰۰ دلار در سال را هم نادیده می‌گیرد.

مالیات بر عایدی سرمایه شاید برای دلالان و سوداگران ترسناک باشد، اما معافیت‌ها را هم تا حد امکان دست‌ودلبازانه تعیین کرده‌اند. اگر سرپرست یک خانواده، همسرش و دو فرزند بالای ۱۸ سال آن‌ها روی هم چهار ملک یا چهار خودرو داشته باشند، همه‌شان از پرداخت مالیات بر عایدی سرمایه معاف هستند و ملک پنجم در تور مالیات بر عایدی سرمایه گرفتار می‌شود. برای همین است که می‌گویند حتی در صورت تصویب و ابلاغ و اجرا، در بدترین حالت فقط پنج درصد افراد جامعه مشمول قانون مالیات بر عایدی سرمایه هستند.

+ نوشته شده توسط سیاوش در دوشنبه ۱۴۰۳/۰۲/۱۰ و ساعت 13:51 |

چرا طبقه‌ی کارگر؟ / ویوک چیبر / ترجمه‌ی خسرو صادقی بروجنی

توسط نقد اقتصاد سیاسی • 27/04/2024

Illustration by Anuj Shrestha

یادداشت مترجم

هر سال همزمان با روز جهانی کارگر یعنی جشن بزرگ کارگرانِ سراسر جهان این پرسش کلیدی مطرح می‌شود که «طبقه‌ی اجتماعی چیست؟» و پس از پاسخ به این پرسش است که لابد می‌پرسند حالا در میان تمام طبقات اجتماعی «چرا طبقه‌ی کارگر؟». طبقه‌ی کارگر در جامعه‌ی سرمایه‌داری دارای کدام ویژگی است که عموم نیروهای سیاسی باورمند به تفکرات مارکس و انگلس، این همه بر آن تأکید می‌کنند؟

به خاطر دارم اولین مواجهه‌ام را با کتاب «سرمایه» و طرح این سؤال ذهنی در آن ایام نوجوانی که «چرا این کتاب مهم که مثلاً در مورد کار و طبقه‌ی کارگر است اسمش «سرمایه» است و نه کار یا کارگر». در همان ایام بود که سؤالات دیگری نیز ذهنم را مشغول می‌کرد: «چرا تصویر کارگر در عکس‌ها و پوسترهای روز جهانی کارگر همواره کارگر قوی‌هیکل با بازوان ستبر، سینه‌ای فراخ و با پتک یا چکشی در دست است و نه متناسب با مفاهیم جدیدتر طبقه‌ی کارگر، فردی تحصیل‌کرده در پشت رایانه‌ای برای طراحی یا کنترل خط تولید!» و پاسخ زیرکانه‌ی دوستی این بود که «این بیان تصویری بیش از آن که دال بر مفهوم سنتی یا مدرن طبقه کارگر باشد قصد دارد قدرتِ خلاق این طبقه را نشان دهد؛ قدرتِ در‌هم‌شکستن نظم قدیم و ساختن دنیایی جدید به دور از استثمار و بیگانگی».

یک بررسی آماری نشان می‌دهد کلمه‌ی «کار» در کتاب «سرمایه» 2944 بار و کلمه‌ی «سرمایه» 1050 بار به کار رفته است. کمّی‌گرا و ظاهربین نیستیم اما این‌که در کتابی با عنوان سرمایه، «کار» با فراوانی بیشتری در مقایسه با «سرمایه» به کار رفته است، معنادار است. کتاب «سرمایه» در مورد این است که کار چگونه سرمایه را ایجاد می‌کند؛ داستانِ ایجاد سرمایه که شخصیت اصلی آن کار است. از‌این‌رو نظام سرمایه‌داری که بر پایه‌ی رابطه اجتماعی و متضاد کار و سرمایه برقرار شده است با اختلال در این رابطه است که پایه‌های عینی‌اش متزلزل خواهد شد؛ کار تا زمانی که چرخ سرمایه را می‌چرخاند سود بر سود اضافه می‌شود و آن‌دم که چوبی لایِ چرخ سرمایه می‌گذارد آن را از حرکت باز می‌دارد. تمام رمزوراز قدرتِ کارگران و طبقه‌ی کارگر در همین قدرتِ بازداشتن و سرنگونی نظامی است که سوخت‌و‌ساز آن را کار انسانی کارگران تشکیل می‌دهد. از این رو است که به رغم نظریات رنگارنگ جدید مبنی بر «مرگ طبقه‌ی کارگر» و تلاش برای سپردن آن به موزه‌های تاریخ، عاملیت این طبقه به عنوان یگانه گورکنان سرمایه‌داری همواره و هنوز زنده است. بنابراین همچنان که «ویوک چیبر» استاد جامعه‌شناسی دانشگاه نیویورک نیز توضیح می‌دهد برحق بودن کارگران به‌عنوان عاملان تغییر، یک باور ایدئولوژیک و اخلاقی نیست و کارگر نیز موجودی مقدس و بی‌عیب شمرده نمی‌شود بلکه تحلیل علمی روابط اجتماعی طبقات و سازوکار تولید فقر و ثروت است که کارگر و طبقه‌ی کارگر را در جایگاه مذکور می‌نشاند.

بیشتر مردم می‌دانند که سوسیالیست‌ها طبقه‌ی کارگر را در مرکزیت نگرش سیاسی خود قرار می‌دهند. اما دقیقاً چرا؟ وقتی این سؤال را برای دانشجویان یا حتی فعالان مطرح می‌کنم، طیفی از پاسخ‌ها را دریافت می‌کنم، اما متداول‌ترین پاسخ، پاسخی اخلاقی است- سوسیالیست‌ها فکر می‌کنند که کارگران در سرمایه‌داری بیشترین آسیب را می‌بینند، و این وضعیت اسفناک آنها را مهم‌ترین مسأله‌ای می‌سازد که باید روی آن تمرکز کرد.

البته درست است که کارگران با انواع تحقیرها و محرومیت‌های مادی روبرو هستند و هر جنبشی برای عدالت اجتماعی باید این مسأله را به‌عنوان یک موضوع اصلی در نظر بگیرد. اما اگر این همه‌یِ موضوع و تنها دلیلی باشد که باید روی طبقه تمرکز کنیم، این استدلال به‌راحتی فرومی‌پاشد.

وانگهی، گروه‌های زیادی وجود دارند که از تحقیر و بی‌عدالتی رنج می‌برند- اقلیت‌های نژادی، زنان، معلولان. چرا کارگران را جدا کنیم؟ چرا فقط نمی‌گوییم که تمامی گروه‌های حاشیه‌ای و تحت ستم باید در مرکز توجه استراتژی سوسیالیستی باشد؟

با‌این‌حال، تمرکز بر طبقات فراتر از بحث اخلاقی صرف است. دلیل اینکه سوسیالیست‌ها بر این باورند که سازماندهی طبقاتی باید در کانون یک استراتژی سیاسی پایدار قرار گیرد به دو عامل عملی دیگر نیز مربوط می‌شود: تشخیص این‌که منابع بی‌عدالتی در جامعه‌ی مدرن چیست و این پیش‌بینی که بهترین عاملان تغییر در جهتی مترقی‌تر کدامند.

سرمایه‌داری چیزی نخواهد داد

مردم برای داشتن زندگی شایسته به چیزهای زیادی نیاز دارند. اما دو چیز کاملاً ضروری است. اولین مورد تضمین امنیت مادی است- چیزهایی مانند داشتن درآمد، مسکن و مراقبت‌های بهداشتی اولیه. دوم، رهایی از سلطه‌ی اجتماعی است– اگر تحت کنترل شخص دیگری قرار دارید، اگر او بسیاری از تصمیمات کلیدی را برای شما اتخاذ می‌‌کند، شما دائماً در معرض سوء‌استفاده هستید.

بنابراین، در جامعه‌ای که اکثر مردم امنیت شغلی ندارند، یا شغل دارند، اما نمی‌توانند صورت‌حساب‌های خود را بپردازند، در آن جامعه باید تسلیم کنترل دیگران شوند، جامعه‌ای که در آن صدایی در مورد چگونگی قوانین و مقررات وضع‌شده ندارند و دستیابی به عدالت اجتماعی غیرممکن است.

سرمایه‌داری نظامی اقتصادی است که به محروم‌کردن اکثریت قریب به اتفاق مردم از پیش‌شرط‌های ضروری برای یک زندگی شایسته وابسته است. کارگران هر روز سر کار حاضر می‌شوند زیرا می‌دانند که امنیت شغلی چندانی ندارند. به آن‌ها دستمزدی پرداخت می‌شود که کارفرمایان احساس می‌کنند با اولویت اصلی آنها، یعنی کسب سود، و نه رفاه کارکنان، مطابقت دارد. آنها با سرعت و به‌مدتی کار می‌کنند که رؤسای‌شان تعیین می‌‌کنند. و تن به این شرایط می‌دهند، نه به این دلیل که می‌خواهند، بلکه به این دلیل که برای اکثر آنها، جایگزینِ پذیرش این شرایط، نداشتن شغل است. این جنبه‌ی اتفاقی یا حاشیه‌ای سرمایه‌داری نیست. این ویژگی تعیین‌کننده‌ی این نظام است.

قدرت اقتصادی و سیاسی در دست سرمایه‌دارانی است که تنها هدف‌شان به حداکثر رساندن سود است، به این معنی که وضعیت کارگران در بهترین حالت، دغدغه‌ی ثانویه آنهاست. و این بدان معناست که بی‌عدالتی در ذات این نظام است.

به‌پای‌دارندگان تغییر

از‌این‌رو اولین گام برای انسانی‌تر و عادلانه‌تر کردن جامعه‌ی ما کاهش ناامنی و محرومیت مادی در زندگی بسیاری از مردم و افزایش دامنه‌ی خودمختاری آنهاست. اما بلافاصله با یک مشکل روبرو می‌شویم: مقاومت سیاسی سرآمدان.

قدرت در سرمایه‌داری به‌تساوی توزیع نمی‌شود. سرمایه‌داران، نه کارگران، تصمیم می‌گیرند که چه کسی استخدام و اخراج شود و چه کسی چه مدت کار کند. سرمایه‌داران همچنین بیشترین قدرت سیاسی را دارند، زیرا می‌توانند کارهایی مانند لابی‌گری، تأمین مالی کمپین‌های سیاسی و سرمایه‌گذاری احزاب سیاسی را انجام دهند.

از آنجایی که آنها کسانی هستند که از این نظام منتفع می‌شوند، چرا باید مشوق تغییراتی در آن شوند، تغییراتی که به‌ناچار به معنای کاهش قدرت و عایدی آنهاست؟ پاسخ این است که آنها با چنین چالش‌هایی چندان سر سازگاری ندارند و تمام تلاش خود را برای حفظ وضعیت موجود انجام می‌دهند.

جنبش‌های اصلاح‌طلبی بارها و بارها دریافته‌اند که هرگاه تلاش می‌کنند تغییراتی را در جهت عدالت انجام دهند، در مقابل قدرت سرمایه قرار می‌گیرند.

هر اصلاحاتی که مستلزم بازتوزیع درآمد است یا از سوی دولت به‌عنوان یک اقدام اجتماعی انجام می‌شود- چه مراقبت‌های بهداشتی، مقررات زیست‌محیطی، حداقل دستمزد یا برنامه‌های شغلی- معمولاً با مخالفت ثروتمندان روبرو می‌شود، زیرا هر یک از چنین اقداماتی ناگزیر به معنای کاهش درآمد آنها (به شکل مالیات) یا سودشان است.

این بدان معناست که تلاش‌های اصلاحی مترقی باید منبعی برای عامل تغییر، منبعی از قدرت بیابند که آنها را قادر می‌سازد بر مقاومت طبقه‌ی سرمایه‌دار و کارگزاران سیاسی آن غلبه کنند.

طبقه‌ی کارگر این قدرت را دارد، به یک دلیل ساده- سرمایه‌داران فقط زمانی می‌توانند سود خود را به دست آورند که کارگران هر روز سر کار حاضر شوند، و اگر از این کار خودداری کنند، سود یک‌شبه کم می‌شود. و تنها چیزی که توجه کارفرمایان را به خود جلب می‌کند توقف جریان پول است.

اقداماتی مانند اعتصاب نه‌تنها این پتانسیل را دارد که سرمایه‌داران خاصی را به زانو درآورد، بلکه می‌تواند تأثیری بسیار فراتر و لایه‌به‌لایه بر دیگر نهادهایی که مستقیم یا غیرمستقیم به آنها وابسته هستند- از جمله دولت- داشته باشد.

این توانایی در‌هم‌شکستن کل سیستم، فقط با امتناع از کار، به کارگران نیرویی می‌دهد که هیچ گروه دیگری در جامعه به‌جز خود سرمایه‌داران آن را ندارد.

به همین دلیل است که اگر تغییر اجتماعی مترقی مستلزم غلبه بر مخالفت سرمایه‌داری است- و ما در طی سه قرن آموخته‌ایم که چنین است- سازماندهی کارگران به گونه‌ای که بتوانند از این قدرت استفاده کنند از اهمیت اساسی برخوردار است.

بنابراین کارگران نه‌تنها یک گروه اجتماعی هستند که به‌طور نظام‌مند در جامعه‌ی مدرن تحت ستم و استثمار قرار می‌گیرند، بلکه آن‌ها گروهی هستند که بهترین موقعیت را برای اعمال تغییرات واقعی و گرفتن امتیاز از مرکز اصلی قدرت- بانکداران و صنعتگرانی که سیستم را اداره می کنند- دارند.

آنها گروهی هستند که هر روز با سرمایه‌داران در تماس‌اند و به‌عنوان بخشی از هستی‌شان، در کشمکشی همیشگی با آنها قرار دارند. آنها تنها گروهی هستند که اگر بخواهند زندگی خود را بهبود بخشند، باید مسئولیت سرمایه را برعهده بگیرند. پیرامون ما هیچ نیروی منطقی‌تر دیگری برای سازماندهی یک جنبش سیاسی وجود ندارد.

این فقط یک نظریه نیست. اگر به شرایطی نگاه کنیم که در آن اصلاحات گسترده طی صدسال گذشته انجام شده است، اصلاحاتی که شرایط مادی فقرا را بهبود بخشید، یا به آنها حقوق بیشتری در برابر بازار داد- آنها همیشه بر پایه‌ی بسیج طبقه‌ی کارگر بوده‌اند. این مسئله نه تنها در مورد اقدامات «غیرتبعیض‌آمیز»ی دولت رفاه، بلکه حتی در مورد پدیده‌هایی مانند حقوق مدنی و مبارزه برای حق رأی نیز درست است.

هر جنبشی که به فقرا، اعم از سیاه‌پوست یا سفید، مرد یا زن، مزایایی را تعمیم ‌داد، باید خود را بر پایه‌ی بسیج کارگران قرار می‌داد. این امر به همان اندازه که در اروپا و جنوب جهانی درست بود، در ایالات متحده هم صحت داشت.

همین قدرتِ گرفتنِ امتیازات واقعی از سرمایه است که به طبقه‌ی کارگر برای استراتژی سیاسی اهمیت بسیار می‌بخشد. البته، این واقعیت که کارگران هم اکثریت را در هر جامعه‌ی سرمایه‌داری تشکیل می‌دهند و هم به‌طور نظام‌مند مورد استثمار قرار می‌گیرند، موقعیت آنها را مبرم‌تر می‌کند. ترکیب الزام اخلاقی و نیروی استراتژیک چیزی است که طبقه‌ی کارگر را در کانون سیاست سوسیالیستی قرار می‌دهد.

ویوک چیبر

منبع اصلی:

Vivek Chibber (2016). Why the Working Class?

+ نوشته شده توسط سیاوش در شنبه ۱۴۰۳/۰۲/۰۸ و ساعت 21:21 |

عکس خیره‌کننده ناسا از «دَمبل کیهانی» به مناسبت سی و چهارمین سالگرد تلسکوپ هابل

تصویر گرفته شده توسط تلسکوپ هابل از فضا

Copyright NASA, ESA, STScI, A. Pagan (STScI)

سازمان فضایی آمریکا، ناسا، به مناسبت سی و چهارمین سالگرد پرتاب تلسکوپ فضایی هابل تصویری منحصر به فرد را از یک ستاره در حال مرگ منتشر کرده است.

سحابی «دمبل کوچک» که با نام «مسیه ۷۶» نیز شناخته می‌شود، در فاصله ۳۴۰۰ سال نوری از زمین و در صورت فلکی برساووش قرار دارد. این دمبل کیهانی در واقع پوسته‌ای از گازهای در حال انبساط است که توسط یک ستاره غول سرخ در حال فروپاشی به بیرون پرتاب شده‌اند.

نام دمبل به خاطر ظاهر این سحابی به آن داده شده است، چرا که یک حلقه به عنوان ساختار میله مرکزی و دو بخش متصل به هر دهانه حلقه دارد. این جرم کیهانی به عنوان یک «سحابی سیاره‌نما» شناخته می‌شود، هرچند این نام هیچ ارتباطی با سیاره‌ها ندارد.

سحابی‌های سیاره‌نما معمولاً ساختاری کروی دارند و به این دلیل به این نام نامیده می‌شوند که به قرص‌های تشکیل‌دهنده سیاره‌ها شبیه هستند.

شارل مسیه، ستاره‌شناس فرانسوی، برای اولین بار در سال ۱۷۶۴ یکی از آن‌ها را کشف کرد. با این حال نمای دقیق از آن بیش از یکصد سال بعد در سال ۱۸۹۱ به دست آمد. از آن زمان این سحابی فتوژنیک به دلیل شکل منحصر به فردش مورد علاقه ستاره‌شناسان حرفه‌ای و آماتور بوده است.

قبل از فروپاشی، ستاره غول سرخ حلقه‌ای از گاز و غبار را با سرعت ۳.۲ میلیون کیلومتر در ساعت در فضا آزاد کرده است و اخترشناسان بر این باورند که حلقه میانی احتمالاً توسط یک ستاره همراه شکل گرفته است.

با این حال ستاره همراه، که تصور می‌شود زمانی به دور غول سرخ می‌چرخیده است، در هیچ کجای تصویر هابل دیده نمی‌شود. اخترشناسان گمان می‌کنند که غول سرخ ستاره همراه خود را بلعیده است.

از زمان فروپاشی، ستاره غول سرخ به یک بقایای ستاره‌ای مرده تبدیل شده است که به عنوان یک ستاره کوتوله سفید فوق متراکم شناخته می‌شود. این کوتوله سفید با دمایی در حدود ۱۴۰ هزار درجه سانتی‌گراد (۲۴ برابر داغ‌تر از سطح خورشید ما) یکی از داغ‌ترین ستاره های کوتوله سفید شناخته شده است.

تشعشعات فرابنفش از ستاره داغ سوزان باعث می‌شود گازها به رنگ‌های مختلف بدرخشند که این رنگ‌ها نشان‌دهنده عناصر مختلف هستند؛ مانند قرمز که نشان‌دهنده نیتروژن و آبی که نشان‌دهنده اکسیژن است.

اخترشناسان تخمین می‌زنند که در طی ۱۵ هزار سال آینده این سحابی به تدریج تاریک و از آسمان شب ناپدید خواهد شد.

سحابی دمبل کوچک تنها یکی از ۵۳ هزار جرم نجومی است که هابل طی ۳۴ سال رصد کرده است. این تلسکوپ تا به امروز ۱.۶ میلیون رصد انجام داده است.

+ نوشته شده توسط سیاوش در جمعه ۱۴۰۳/۰۲/۰۷ و ساعت 20:38 |

دهه‌ی بی‌رمق اقتصاد جهانی / مایکل رابرتز

توسط نقد اقتصاد سیاسی • 24/04/2024

نشست شش‌ماهه‌ی صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی این هفته آغاز می‌شود. این سازمان‌ها و مهمانان مدعوشان در مورد وضعیت اقتصاد جهانی و چالش‌های پیشارو بحث خواهند کرد و راه‌حل‌های سیاستی ارائه خواهند داد. حداقل چنین به نظر می‌رسد.

کریستالینا جورجیوا، مدیر عامل صندوق بین‌المللی پول، به‌تازگی بدون مخالفت برای یک دوره‌ی پنج‌ساله‌ی دیگر منصوب شده است. او پیش از برگزاری نشست، نحوه‌ی نگاه صندوق بین‌المللی پول به اقتصاد جهان در سال 2024 و سال‌های آتی این سومین دهه‌ی قرن بیست‌ویکم را تشریح کرده بود. تحلیل او نگران‌کننده بود و این سال‌ها را «دهه‌ی کم‌رمق و نومیدکننده» دانست. در واقع، «بدون اصلاح روند، ما … به‌سمت سال‌های کم‌رمق دهه‌ی 20 می‌رویم.» اظهارات او پیش‌گفتار آخرین «چشم‌انداز اقتصاد جهانی صندوق بین‌المللی پول»، شامل پیش‌بینی‌های بلندمدت صندوق از اقتصاد جهانی بود.

لازم است این گزارش به‌دقت مطالعه شود. اجازه دهید نقل‌قول کنم: «در برابر فشارهای پیشارو، چشم‌اندازهای رشد آتی نیز بغرنج شده است. بر اساس پیش‌بینی‌های پنج‌سال آینده، رشد جهانی تا سال 2029 به صرفاً بیش از 3 درصد کاهش خواهد یافت. تحلیل‌های ما نشان می‌دهد که تا پایان دهه رشد می‌تواند به حدود یک درصد کم‌تر از میانگین قبل از همه‌گیری (یعنی سال‌های 2000 تا 2019) کاهش یابد. این کاهشِ رشد تهدیدی در جهت معکوس کردن بهبود سطح زندگی است و ناموزونی افت رشد بین کشورهای ثروتمندتر و فقیرتر می‌تواند چشم‌انداز همگرایی درآمد جهانی را محدود کند.»

«سناریوی رشد پایین دایمی، به همراه نرخ‌های بالای بهره، می‌تواند توان دولت‌ها در پرداخت بدهی‌هایشان را به خطر بیندازد و بدین ترتیب ظرفیت دولت را برای مقابله با افول اقتصادی و سرمایه‌گذاری در رفاه اجتماعی یا ابتکارات ‌محیط‌زیستی را محدود کند. علاوه بر این، انتظار رشد ضعیف می‌تواند سرمایه‌گذاران را از سرمایه‌گذاری در سرمایه و فناوری‌ها منصرف کند و احتمالاً افول را تعمیق ببخشد. بادهای قدرتمند مخالف به‌سبب تکه‌تکه شدن ژئواکونومیک و سیاست‌های تجاری و صنعتی یک‌جانبه‌ی زیان‌آور این همه را وخیم‌تر می‌کند.»

افزایش بهره‌وری نیروی کار که به‌کندی انجام می‌شود رانه‌ی اصلی رشد جهانی است. و «احتمالاً به‌دلیل چالش هایی مانند دشواری فزاینده‌ی دستیابی به پیشرفت‌های فناوری، رکود در پیشرفت تحصیلی، و روند کندتر دستیابی اقتصادهای کم‌تر توسعه‌یافته به جایگاه همتایان توسعه‌یافته‌شان، افول آن کماکان ادامه خواهد یافت.»

صندوق بین‌المللی پول دقیقاً تصریح می‌کند که شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری در افزایش بهره‌وری، که برای تأمین نیازهای اجتماعی هشت میلیارد انسان ضرورت دارد، ناکام است. چرا؟ نخست، از آن‌رو که نوآوری رو به کاهش دارد. علم اقتصاد جریان اصلی، نوآوری را با آنچه بهره‌وری کل عوامل (TFP) می‌نامد اندازه‌گیری می‌کند، یعنی میزان بهره‌وری که نمی‌توان آن را با سرمایه‌گذاری در وسایل تولید یا به‌کارگیری نیروی کار توضیح داد – یعنی باقیمانده‌ای که سطح کل بهره‌وری را تکمیل می‌کند. در این دهه تاکنون، رشد بهره‌روی جهانی کل عوامل تولید به پایین‌ترین نرخ خود از دهه‌ی 1980 کاهش یافته است.

همچنین به‌گفته‌ی صندوق بین‌المللی پول، عدم سرمایه‌گذاری کافی در چیزی که اقتصاددانان سرمایه‌داری مایل‌اند «سرمایه‌ی انسانی» بنامند، منجر به عدم بهبود مهارت‌‌های نیروی کار جهانی شده است. و از همه جالب‌تر آن‌که، صندوق بین‌المللی پول اذعان می‌کند که شکاف بین اقتصادهای سرمایه‌داری ثروتمند و از نظر فنی پیشرفته‌تر (در واقع بلوک امپریالیستی) و فقیر و کم‌تر پیشرفته‌ی پیرامونی، که 80 درصد بشریت در آن‌جا زندگی می‌کنند، ابداً کاهش نمی‌یابد – این برخلاف ادعاهای مستمر بسیاری از مطالعات اقتصادی جریان اصلی است.

به گفته‌ی صندوق بین‌المللی پول رشد اقتصاد جهانی به‌ویژه از هنگام پایان رکود بزرگ سال‌های 2008-2009 کاهش یافته است، و این بازتابی از تحلیل خود من از چیزی است که آن را رکود طولانی در اقتصادهای بزرگ سرمایه‌داری می‌نامم.

به‌طور خاص، سرمایه‌گذاری کسب‌وکارهای خصوصی، یعنی رانه‌ی اصلی رشد اقتصادی در اقتصادهای سرمایه‌داری، «پس از سال 2008 سقوط کرد و در سال 2021 به حدود 40 درصد آن در پیش از روند بحران مالی جهانی کاهش یافت». دلیل این کاهش چیست؟ صندوق بین‌المللی پول می‌گوید: «از سال 2008، نسبت کیو توبین (Q Tobin) [نسبت ارزش بازار دارایی‌های فیزیکی بنگاه به ارزش جایگزینی آن]، که شاخص انتظارات بهره‌وری و سودآوری آتی شرکت‌هاست، به‌طور متوسط بین 10 تا 30 درصد کاهش یافته است که در بخش اعظم کاهش سرمایه‌گذاری در اقتصادهای پیشرفته و بازارهای نوظهور نقش داشته است.” به عبارت دیگر به زبانی پیچیده گفته می‌شود که رشد سرمایه‌گذاری توسط شرکت‌های سرمایه‌داری کند شده است، زیرا آن‌ها سطوح سودآوری مورد انتظار خود را به دست نیاورده‌اند، همانطور که نمودار زیر نشان می‌دهد.

بنابراین کاهش رشد در تولید ناخالص داخلی واقعی جهانی، به‌گفته‌ی صندوق بین‌المللی پول، به موارد زیر مربوط می‌شود: 1) کاهش رشد نیروی کار موجود در جهان، که پیش‌بینی می‌شود به صرفاً 0.3 درصد در سال تقلیل یابد. 2) رکود سرمایه گذاری کسب‌وکارهای خصوصی؛ و 3) تضعیف نوآوری. تا پایان این دهه (و فرض بر این است که رکود بزرگ جهانی مانند سال‌های 2008 و 2020 وجود نداشته باشد)، برای اولین بار بعد از سال 1945 رشد جهانی به 2.8 درصد در سال کاهش خواهد یافت.

صندوق بین‌المللی پول درباره‌ی عوامل تشکیل‌دهنده‌ی این دومین دهه‌ی رکود چه می‌گوید؟ عامل اصلی تاکنون این بوده که «منابع به‌نحو نادرستی تخصیص» یافته است. منظور صندوق بین‌المللی پول این است که نظام بازار آزاد، عرضه‌ی وسایل تولید، نوآوری فنآورانه و نیروی کار را به مولدترین بخش‌ها تخصیص نمی‌دهد. بنا به برآورد صندوق بین‌المللی پول، این تخصیص نادرست هر سال 1.3 درصد از رشد جهانی را هدر می‌دهد. اما صندوق بین‌المللی پول این را نمی‌گوید که وقتی سرمایه‌گذاری‌ها به‌طور فزاینده‌ای صرف سوداگری مالی و مستغلاتی، هزینه‌های نظامی، تبلیغات و بازاریابی و غیره می‌شود، جای تعجب نیست که چنین «تخصیص نادرست» منابعی وجود داشته باشد که رشد بهره‌وری را عقب بیندازد.

عامل آسیب‌رسان دیگری که صندوق بین‌المللی پول برای رشد آتی شناسایی می‌کند، «تکه‌تکه شدن» تجارت و سرمایه‌گذاری جهانی است، چراکه قدرت‌های بزرگ اقتصادی به حمایت‌گرایی، تعرفه، اعمال تحریم‌های صادراتی و تجاری روی می‌آورند. و قدرت‌های امپریالیستی به رهبری ایالات متحده به دنبال تضعیف و خفه کردن کشورهایی هستند که مانند روسیه و چین «قواعد بازی را به‌هم می‌زنند». صندوق بین‌المللی پول تخمین می‌زند که تجزیه‌ی «تجارت آزاد» که قبلاً جهانی شده بود به بلوک‌های رقیب، رشد سالانه‌ی جهانی را تا 0.7 درصد کاهش می‌دهد.

چه باید کرد؟ صندوق بین المللی پول پس از تحلیل نومیدکننده‌ی خود از آینده، پیشنهاد می‌کند مشکلات را از طریق مشارکت بیشتر نیروی کار (زنان سر کار بروند) و مهاجرت بیشتر (نگاه کنید به این‌جا) حل کند، اما عمدتاً با همان بسته‌ی متعارف اقدامات جریان اصلی علم اقتصاد: «رقابت بازار، باز بودن تجارت، دسترسی مالی و انعطاف‌پذیری بازار کار» یعنی به عبارت دیگر، حرکت آزادتر سرمایه (کاهش مقررات) و کاهش حقوق کار (به نام «انعطاف‌پذیری»). صندوق بین‌المللی پول درواقع‌ می‌گوید که پاسخ این است که با استثمار بیشتر نیروی کار، و امکان دادن به حرکت آزادانه‌ی سرمایه‌های بزرگ در جهان، سود را افزایش دهیم. صندوق بین‌المللی پول تقریباً هر سال چنین اقداماتی را پیشنهاد می‌کند که نتیجه‌ی چندانی نداشته است.

در مورد هوش مصنوعی، صندوق بین‌المللی پول می‌گوید: «پتانسیل هوش مصنوعی برای افزایش بهره‌وری نیروی کار نامشخص است، اما به‌طور بالقوه قابل‌توجه است، که بسته به پذیرش و تأثیر آن بر نیروی کار، احتمالاً تا 0.8 درصد به رشد جهانی اضافه می کند. پس به عوامل متعددی منوط است.

پیش‌بینی‌های رشد تولید ناخالص داخلی واقعی نشان نمی‌دهند که چه اتفاقی برای نابرابری درآمد و ثروت در میانگین کل می‌افتد. اما صندوق بین‌المللی پول در حالت جدید «اقتصاد فراگیر» خود می‌گوید: «کاهش رشد میان‌مدت می‌تواند بر نابرابری درآمد جهانی و هم‌گرایی بین کشورها تأثیر بگذارد. یک محیط رشد کندتر، رسیدن به کشورهای ثروتمندتر را برای کشورهای فقیر چالش‌برانگیز می‌کند. رشد کندتر تولید ناخالص داخلی همچنین می‌تواند به نابرابری بیشتر بینجامد و [در واقع] میانگین رفاه را کاهش دهد.

آیا در سال‌های باقی‌مانده‌ی این دهه نابرابری گسترش خواهد یافت یا کاهش می‌یابد؟ صندوق بین‌المللی پول پاسخ می‌دهد: «برحسب معیار تحلیل‌شده، در میان‌مدت بهبودی وجود ندارد یا فقط انتظار می‌رود کم باشد. بهبودهای کوچکی در نابرابری درون کشور برای جبران کندی مورد انتظار در همگرایی نابرابری بین کشورها کافی نیست. بنابراین صندوق بین‌المللی پول نتیجه‌گیری می‌کند: «کاهش رشد پیامدهای بدی بر توزیع درآمد بین کشورها، درآمد جهانی یا معیارهای رفاهی عمومی‌تر دارد». صندوق بر این باور است که هوش مصنوعی نابرابری را بدتر می‌کند و «از آنجایی که عوامل دیگر، مانند تقسیم‌بندی ژئواکونومیک، توزیع درآمد بین کشورها را بدتر می‌کند، احتمالاً نابرابری جهانی و توزیع رفاه را تشدید می‌کنند، در غیر این صورت بهبود عمده‌ای در توزیع درآمد در کشورها و سایر ابعاد رفاه، مانند امید به زندگی رخ می‌دهد.»

در آغاز این دهه، درست پس از آنکه رکود همه‌گیر جهان را درنوردید، صحبت‌های خوش‌بینانه‌ای در مورد تکرار دهه‌ی خروشان بیستم قرن پیش مطرح شد که گویا اقتصاد ایالات متحده پس از اپیدمی آنفولانزای اسپانیایی ۱۹۱۸-۱۹۱۹ تجربه کرد. نام‌گذاری دهه‌ی 1920 همیشه اغراق‌آمیز بود، حتی در ایالات متحده. در عین حال که در اروپا یک کسادی حاد وجود داشت و دهه‌ی بیست و خروشان جای خود را به رکود بزرگ دهه‌ی 1930 داد. اما اکنون دیگر اصلاً صحبت خوش‌بینانه‌ای در مورد رونق طولانی مدت وجود ندارد، ولو آن‌که افزایش بهره وری احتمالی ناشی از هوش مصنوعی را در نظر بگیریم. اکنون – در بهترین حالت – صحبت از دهه‌ی 20 بی‌رمق است.

مایکل رابرتز

+ نوشته شده توسط سیاوش در چهارشنبه ۱۴۰۳/۰۲/۰۵ و ساعت 20:56 |

چرا دانشمندان خوردن روزی دو تخم‌‌مرغ را توصیه می‌کنند؟

نگارش از یورونیوزفارسی
تاریخ انتشار ۲۳/۰۴/۲۰۲۴ - ۱۴:۳۶

تخم‌مرغ که در بسیاری از یخچال‌های خانگی جز اصلی تغذیه روزانه محسوب می‌شود، چیزی فراتر از یک گزینه همه‌کاره و خوشمزه است. تحقیقات اخیر دلایل متعددی را برای گنجاندن دو تخم مرغ در رژیم غذایی روزانه نشان می‌دهد.

تخم مرغ بسیار فراتر از یک غذا است و سرشار از ویتامین‌ها و مواد معدنی ضروری است. تحقیقات دانشمندان از مزایای مصرف روزانه دو تخم‌مرغ می‌گوید.

سلامت چشم

تخم مرغ حاوی آنتی اکسیدان های قوی مانند لوتئین و زآگزانتین است که برای حفظ سلامت چشم بسیار حیاتی هستند. این آنتی اکسیدان‌ها در ماکولا، بخشی از چشم که مسئول بینایی مرکزی است، متمرکز شده‌اند.

دانشمندان در تحقیقی که در یک مجله علمی آمریکایی به نام «بایگانی‌های چشم‌پزشکی» منتشر شد، مقدار مناسب تخم مرغ مورد نیاز برای محافظت از چشمان را بررسی کردند.


در این مطالعه بررسی شد که آیا مصرف تخم مرغ کافی می تواند از بیماری «تباهی لکه‌زرد» که منجر به کوری یا انحطاط چشم می‌شود، جلوگیری کند.

در نهایت این مطالعه نشان داد که خطر ابتلا به این عارضه در بین افرادی که به مدت دو سال و به صورت روزانه دو عدد تخم مرغ مصرف می کردند، ۴۴ درصد کمتر است.

سوپر غذای تقویت کننده مغز

یکی از مزایای برجسته مصرف دو عدد تخم مرغ در روز، تاثیر مثبت آن بر سلامت مغز است. تخم مرغ منبعی غنی از کولین است که یک ماده مغذی حیاتی برای رشد و عملکرد مغز است.

در مطالعه ای که در مجله «عصب‌زیست‌شناسی یادگیری و حافظه» منتشر شد، شرکت کنندگانی که روزانه دو عدد تخم مرغ در طول چهار هفته خوردند، بهبود قابل توجهی در سطح حافظه و تمرکزخود نشان دادند.

مدیریت طبیعی وزن
تخم مرغ همچنین منبع بسیار خوبی از پروتئین‌های با کیفیت بالا و چربی‌های سالم است.


مطالعات نشان می دهد که شروع روز با تخم مرغ می تواند منجر به مصرف کالری کمتر در طول روز در مقایسه با جایگزین‌های غنی از کربوهیدرات مانند غلات صبحانه شود. این موضوع می تواند یک استراتژی مفید برای کسانی باشد که به دنبال مدیریت موثر وزن خود هستند.

روزی چند عدد تخم‌‌مرغ می‌توان خورد؟ متخصصان تغذیه پاسخ می‌دهند
علاوه بر این، تخم مرغ حاوی انواع ویتامین‌ها و مواد معدنی است که به جلوگیری از بیماری‌های مزمن مانند بیماری قلبی و برخی سرطان‌ها کمک می‌کند.

بنابراین بهتر است که در هر صبحانه جا را برای خوردن دو تخم مرغ باز کنید تا بهتر ببینید و بهتر فکر کنید و از چاقی و بیماری‌ها در امان بمانید.

+ نوشته شده توسط سیاوش در سه شنبه ۱۴۰۳/۰۲/۰۴ و ساعت 17:28 |

آمار تکان دهنده افزایش فقر در ایران طی ۲ سال

آمار تکان دهنده افزایش فقر در ایران طی ۲ سال

نرخ فقر در ایران از سال ۱۳۹۶ تا ۱۳۹۸ حدود ده درصد افزایش یافته و از سطح ۲۰ درصد به ۳۰ درصد رسیده است. افزایش ۱۰ درصدی نرخ فقر به معنی افزایش حدود ۸ میلیون نفر به تعداد فقرا در کشور است.

با استناد به گزارش مرکز پژوهش‌های مجلس خبر داده که طی دو سال ۸ میلیون نفر به جمعیت فقرا اضافه شده است.

به گزارش اعتماد، داده‌های نرخ فقر، شکاف فقر و وضعیت غیر فقرا نسبت به خط فقر، به ترتیب نشان‌دهنده تأثیر احتمالی سیاست‌های بودجه‌ای خواهد بود. برای این منظور ابتدا سراغ شاخص نرخ فقر می‌رویم. نرخ فقر درصدی از جمعیت کشور را نشان می‌دهد که در مقایسه با خط فقر درآمدی، فقیر به حساب می‌آیند. نرخ فقر در ایران از ابتدای دهه ۹۰ تا سال ۱۳۹۶ روند ثابتی داشته است، اما از سال ۱۳۹۶ تا ۱۳۹۸ حدود ده درصد افزایش یافته و از سطح ۲۰ درصد به ۳۰ درصد رسیده است.

افزایش ۱۰ درصدی نرخ فقر به معنی افزایش حدود ۸ میلیون نفر به تعداد فقرا در کشور است. به عبارت دیگر بعد از سال ۱۳۹۶ حدود ۵۰ درصد نسبت به گذشته به جمعیت فقرای کشور افزوده شده است. از سال ۱۳۹۸ به بعد نرخ فقر نوسان بسیار اندکی داشته و همواره در حدود سطح ۳۰ درصد باقی مانده است. منطقه ماندگاری فقر در سطح ۳۰ درصد در چهار سال اخیر در شرایطی است که بودجه‌های دولتی سالانه هزینه‌هایی را برای مقابله با فقر اختصاص می‌دهند، اما میزان و راهبرد هزینه‌ها، تکافوی حجم فقر موجود در جامعه را نمی‌دهد. در نتیجه سیاست‌های حمایتی در بودجه به تنهایی قادر به کاهش نرخ فقر ماندگار در ناحیه قرمز رنگ نیستند.

+ نوشته شده توسط سیاوش در دوشنبه ۱۴۰۳/۰۲/۰۳ و ساعت 20:57 |

نامهٔ احمدِ شاملو به سرسانسورچی وزارت ارشاد اسلامی

احمد شاملوApril 21, 2024

احمد شاملو، شاعر، فرهنگ‌نویس، و مترجم

آقای عزیز!

با سلام،

یادداشتی را که‌ ملاحظه‌ می‌کنید، هم می‌توانید یک نامۀ‌ خصوصی تلقّی کنید، هم می‌توانید در نهایتِ سپاسگزاری من، به دادگاهی احاله‌ کنید که من‌ آن را به‌ مجلس پر سر و صدای محاکمۀ‌ سانسور تبدیل‌ کنم، چون به‌ هرحال یکی باید در برابر این‌ فشار قد علم‌ کند.

من با نکاتِ نخست، ۳۸ موردیِ سانسورِ مجموعۀ هم‌چون کوچه‌‌یی بی‌انتها، که‌ بعد به‌ یازده‌ مورد تخفیف‌ داده شده، به‌شدّت معترضم. من نمی‌دانم این کتاب را چه کسی، به چه‌ حقّی و با کدام‌ صلاحیّت‌ ویژه مورد “بررسی” قرار داده، امّا آن‌ چه از ماحَصَل کار او استنباط می‌شود، این‌ است که:

۱ـ کم‌ترین صلاحیّتی برای قضاوت شعر ندارد و کم‌‌مایگی‌‌اش‌ حتّی از خطش‌ هم‌ پیداست؛

۲ـ حقایق را به‌ بهانۀ اخلاقی، که ضوابطش را احساس سرخوردگی شدید جنسی تعیین کرده‌ است، لاپوشانی می‌کند. شدّت‌ این سرخوردگی به‌ حدّی است که فقط کلمۀ زن او را به‌ جبهه‌گیری در برابر شیطانی شدنِ قطعی برمی‌انگیزد. به ‏اعتقاد او، هر زنی یک روسپی بالقوّه‌ است‌ و در نتیجه، به‌ شعری چون “تماس” (که‌ مواجهۀ سادهٔ زن و مرد را، که معمولاً برای عوام موضوعی حیوانی است، به‌ دیدگاهی انسانی کشانده است) از دریچۀ فحشا نظر می‌کند.

سرخوردگی جنسی او به‌ حدّی است‌ که‌ امر فرموده این‌ سطور حذف‌ شود:

– به‌ میخانه می‌روم، آنجا که‌ ویسکی مثل‌ آب جاری ست؛

– دلتنگی‌هام به باران می‌ماند…؛

– احساس‌ می‌کنم آغوش سردی مرا می‌فشارد و لب‌های یخ‌‌بسته‌یی بر لب‌هایم می‌افتد.

ملاحظه‌ می‌کنید؟ نمی‌دانستیم احساسِ در آغوش داشتن مرده‌یی که دلتنگی است هم،‌ آدمیزاد سالمی را به تحریک‌ جنسی می‌کشاند! و آقا که‌ در دستگاه‌ شما نانی نه‌ به‌ شایستگی، که‌ به‌ ناحق، می‌خورد، اسم این را گذاشته “رکاکت‌ الفاظ“، چیزی که معلوم‌ می‌کند ایشان معنی کلماتی را که‌ خود به کار می‌برد، هم نمی‌داند! رکاکت الفاظ!

۳. در آن شعر تلخ “شکوه‌ پرل‌می‌لی” کار از کج‌فهمی و عقدۀ جنسی به‌ فاجعه کشیده شده. این‌جا همان عقده‌‌یی مبنای قضاوت قرار گرفته که همان‌ ابتدا دست‌ صادق قطب‌زاده را رو کرد: آن‌ حشره در تظاهر به‌ عفاف قلّابی چنان پیش رفت که در یک‌ فیلم مستند مربوط به‌ مسائل گاوداری دستور داد پستان گاوه را، کادر به‌ کادر، با ماژیک‌ سیاه‌ کنند که مبادا مؤمنان به وسوسۀ‌ شیطان آلوده شوند!

“شکوه‌ پرل‌می‌لی” از یک‌ سو، حکایت‌ سقوط اخلاقی جامعۀ آمریکاست و از سوی دیگر، قصۀ غم‌انگیزِ لینچ سیاهان آمریکا به‌ کارگردانی عوامل ضدّانسانیِ گروه “کوک‌ لوکس کلان”.

سراسر شعر در فضایی تلخ و غمبار و معترض می‌گذرد. دختران آمریکایی به‌ دلیل تصوّری درست‌ یا غلط از قدرت جنسی سیاهان، کششی بیمارگونه به‌سوی آن تیره‌روزان داشتند ولی همیشه‌ از ترس آبستنی و زادن نوزادی سیاه‌پوست ادّعا می‌کردند که‌ مورد تجاوز قرار گرفته‌اند تا نتیجهٔ رسوایی‌آمیز بعدی را توجیه‌ کنند، و به‌ این ترتیب،‌ سیاه بیچاره شکاری می‌شد برای تفریح آدم‌کشانِ “ک.ک.ک” و لینچ کردن سوژۀ مورد نظر.

آقای سانسورچیان این شعر را هم از همان دریچۀ‌ فحشا قضاوت‌ کرده به‌ حذف یک‌ صفحه‌ٔ کامل‌ و چندین‌ سطر مهمّ آن‌ در صفحات ۳۲ تا ۳۴ فتوا صادر فرموده است. او با مخدوش‌ کردن واقعیّتی ضدّانسانی در حقیقت‌ بی‌آن‌که‌ بفهمد، از فساد جامعۀ آمریکا دفاع‌ کرده‌ است.

این‌ حذف‌های بی‌منطق در مجموع چیزی جز مشاهدۀ یک‌ فاجعه با چشم لوچ نیست. ایشان‌ حتّا در کشاکش فاجعه نیز مسأله‌ را از زاویۀ تحریک میل جنسی نگاه‌ می‌کند. به‌ عقیدۀ‌ شما، این شخص صاحب روان سالمی است؟

۴. دستور قلع و قَمعی که‌ برای دو سطر از صفحۀ ۲۱۸ صادر فرموده‌اند البته‌ مرا سخت مجاب کرد: وقتی که‌ شتر برای آدم جاذبۀ جنسی داشته باشد، دیگر کرۀ‌ سکسیِ ماه جای خودش را دارد!

۵. درک‌ عامیانه از شعر تا آنجاست که در یک‌ مجموعۀ‌ شعری دستور حذف یکی از موفق‌‌ترین اشعار من آیدا در آینه را صادر فرموده!

از من دور باد که‌ قصد چُغُلی کردن داشته‌ باشم ولی واقعاً سیاست‌های “یک‌ بام و دو هوا”ی شماست‌ که‌ مرا به این لجن‌زار هم هدایت‌ می‌کند.

ــــ سؤال این است:

چرا جلوِ رمان که‌ کشش و نتیجتاً خوانندهٔ بیشتری دارد، از این‌ سنگ‌ها پرتاب‌ نمی‌شود؟ آیا رمان خانۀ‌ ارواح و مجموعۀ جاودانگی را خوانده‌اید؟ در حالی‌که شعر، با این‌که نسبت‌ به رمان، خوانندگان متعال‌تری دارد که با خواندن کلمۀ پستان دندان‌هایشان کلید نمی‌شود و مقوله‌یی است به‌کلّی خارج از دسترس عوام، کار سخت‌گیری به این‌جا می‌کشد؟ اسم‌ این رسوایی تبعیض نیست؟

من در کمال حماقت امتحاناً در چند مورد لطمه‌ زدن به‌ شعر را آزمایش کردم ولی دست‌آخر به‌ این نتیجه رسیدم که‌ بهتر است‌ با تأسّی به‌ شما، کلّ کتاب را سانسور کنم و از خیر نشرش بگذرم. شعر جهان نیازمند ارشاد کارمند تنگ‌نظر شما نیست‌ که‌ به‌عقیدۀ سخیف‌ عوامانه‌اش، هر شعر که‌ هدفش گذر از حیوانیّت به‌ انسانیّت‌ باشد، ادبیاتِ فاحشه‌خانه است.

والسّلام

احمد شاملو

ــ ۱۳۷۲/۶/۲۴

+ نوشته شده توسط سیاوش در یکشنبه ۱۴۰۳/۰۲/۰۲ و ساعت 19:48 |

قتل رییس شهربانی مصدق؛ مقدمه چینی کودتای 4 ماه بعد/ چرا تیمسار را به غار بردند؟/ بقایی: کار من نبود

قتل رییس شهربانی مصدق؛ مقدمه چینی کودتای 4 ماه بعد/ چرا تیمسار را به غار بردند؟/ بقایی: کار من نبود

عصر ایران؛ مهرداد خدیر- در هفتاد و یکمین سال‌گرد ربودن و شکنجه و قتل سرلشکر افشارطوس رییس شهربانی وفادار دولت ملی دکتر مصدق از یاد این حادثه نباید فروکاست چون وقوع آن کمتر از 4 ماه قبل از کودتای 28 مرداد 1332 را می توان به مثابۀ مقدمه چینی آن دانست. از این رو مطلب تحقیقی قبلی بازنشر می شود:

قتل تیمسار افشارطوس ماجرایی بسیار پرسر و صداست و قابلیت تبدیل به فیلم و حتی سریال را دارد تا جایی که چندی پیش پژوهش‌گری به مسعود کیمیایی پیشنهاد کرد با توجه به حس و حالی که به تهران دهۀ 30 دارد فیلم ربودن و مرگ افشارطوس را بسازد که هم تاریخی است، هم جنایی و هم سیاسی و هم در تهران قدیم می‌گذرد و می‌تواند برای گروه‌های مختلف مردم جذاب باشد.

داستان را مرور می کنیم:

31 فروردین و در واقع اول اردیبهشت 1332 ساعت یک نیمه شب زنگ تلفن خانۀ نخست‌وزیر به صدا در می‌آید. مصدق بیدار است و آن سوی خط معاون شهربانی است که اعلام می‌کند از ساعت 9 شب دیگر خبری از تیمسار نیست و همسر و مادر او هم به شدت نگران‌اند. نخست‌وزیر بلافاصله با رییس ستاد ارتش و دکتر حسین فاطمی وزیر امور خارجه تماس می‌گیرد.

دکتر فاطمی اما تنها وزیر خارجه نبود. مدیر روزنامۀ «باختر امروز» هم بود و به همین خاطر اول بار خبر ربوده شدن رییس شهربانی را همین روزنامه در شمارۀ 1080 (اول اردیبهشت 1332) منتشر می‌کند و بعد کیهان با تیتر «رییس کل شهربانی را ربودند» و البته سپس اطلاعات و مردم باخبر می‌شوند. شاید همین انتشار عمومی خبر ربایندگان را به این نتیجه می‌رساند که به دنبال مبادله یا معامله نباشند و تیمسار را به قتل می‌رسانند.

در روزنامه‌ها همچنین اعلام می‌شود دولت برای اعلام هر گونه خبر در این باره جایزه 50 هزار تومانی تعیین کرده است. (وقتی 20 سال بعد و با شروع فوران درآمدهای نفتی حقوق متوسط کارمندان به 2 هزار تومان رسید می‌توان متوجه شد که 50 هزار تومان در آن زمان تا چه حد ارزش داشته است.)


از نکات جالب به نقل از اعترافات دستگیر شدگان این است که ربایندگان چند شب قبل‌تر فیلم «مهتاب نیمه شب» را در سینما تماشا کرده بودند. در این فیلم دیده بودند یک فرمانده آلمانی را می‌ربایند و به غار می‌برند. آنها هم به تقلید از همان فیلم تیمسار را به غاری در منطقۀ «تلو» - در تپه های لشکرک - می‌برند. غاری که چوپان‌ها در آن گوسفند نگاه می‌داشتند.

یا این که تا جایی با اتومبیل می‌روند و پس از آن امکان ادامۀ مسیر با خودرو نیست و پیکر بی‌هوش سرتیپ افشارطوس را سوار اسب می کنند و با اسب به غار می‌برند.

دربارۀ قتل افشارطوس این هم جالب است که وقتی حسین خطیبی اعتراف کرد پرونده به دادسرای جنایی هم رفت ولی بعد از کودتای 28 مرداد 1332 هم او مدعی شد اعترافات تحت شکنجه بوده و انکار کرد و پرونده‌ای چنین حساس برای افکار عمومی را بستند!

از نکاتی که در پیشنهاد تبدیل ماجرا به فیلم آمده این جزییات است:

« نقشۀ این قتل و دودوزه‌هایی که مظفر بقایی برای همراه‌سازی شماری از افسران بازنشسته یا اخراجی ارتش به کار گرفت،‌ ناپدید شدن افشارطوس در شب ۳۱ فروردین (1332) در خیابان صفی‌علیشاه، محاصرۀ منطقه توسطِ جمعِ زیادی از مأموران شهربانی و بازرسی خانه‌ها و خودروها، مژدگانی 50 هزار تومانی دولت برای یافتن رئیس شهربانی و بر عهده گرفته شدنِ پرونده به دستِ وزیر کشور، سپردن پرونده به سرهنگ سررشته- از افسرانِ شایستۀ رکن دو ارتش در قبال اختیارات ویژۀ فراقانونی برای بازرسی هر محل و بازداشت هر فردی، هدایت شدن به خانۀ حسین خطیبی از سیاسیونِ مرتبط با بقایی در پیِ بازجویی‌های محلی، مشکوک بودنِ بازبودن پنجره‌های خانۀ خطیبی با توجه به سرد بودن هوا و احساسِ بوی کلروفرم، زیر نظر داشتنِ خانه تا لو رفتنِ افسرانِ دست‌اندرکارِ توطئه در حملِ فردی بی‌هوش توسطِ نوکر خانه و هدایت شدن به روستای امیرعلایی توسط رانندۀ سرتیپ بازنشسته علی‌اصغر مزینی؛ صدورِ امان‌نامۀ نخست‌وزیر برای حسین خطیبی و هر کس که با اطلاعات خود موجب خلاص شدن افشارطوس را فراهم آورد، چشم و دست‌وپا بسته و گرسنه بودن افشارطوس در غار تلو، با خوردن تنها چند تخم‌مرغ، در تپه‌های لشگرک، در همان هنگام پی‌گیری‌ها در 48 ساعت آخر، آن هم در پیِ نپذیرفتنِ پیشنهاد توطئه‌گران برای همکاری در ترور مصدق، دستپاچه شدنِ توطئه‌گران در پیِ نزدیک شدن نیروهای آگاهی به محلِ پنهان کردنِ افشارطوس و پیشنهاد بقایی برای کشتنِ او و همراهی ناگزیرِ افسران در خفه کردنِ وی با طناب و سرانجام از زیر خاک بیرون آوردنِ پیکرِ طناب‌پیچ‌شدۀ افشارطوس، در حالی که قرآن کوچکی که قنادی یاس به مشتریان هدیه می‌داد در جیب کت افسری او قرار داشت».


جالب است اشاره شود اگرچه قرارِ مجرمیت دادگاه برای متهمان به خاطر وقوعِ کودتا به اجرا درنمی‌آید اما فرآیندِ به نتیجه رسیدنِ یک هفته‌ای پرونده، با فشارِ دولت و کارشکنیِ مخالفان، رویداد تلخ ولی بی‌مانندی است. به عبارت دیگر مصدق کمیته ای تشکیل نداد تا مشمول مرور زمان شود. به سرعت رسیدگی و قرار شد برخورد شود اگرچه به کودتا خورد و مجرمان جستند.

البته این حسین خطیبی را با دکتر حسین خطیبی نباید اشتباه گرفت که سال های طولانی رییس جمعیت شیر و خورشید سرخ بود و بعد از انقلاب تا اعدام هم رفت اما به دلیل خدمات و محبوبیت پس از چندی آزاد شد هر چند که شباهت اسمی همواره برای دکتر خطیبی اسباب دردسر بود.

تصویر همسر و دو فرزند تیمسار افشار طوس

مجلۀ تهران مصور 18 اردیبهشت 1332

قتل رییس شهربانی مصدق


نقل ماجرا از دو کتاب «خاطرات من- سرهنگ حسینقلی سررشته – ص ۷۰-۷۱و ۷۸» و«نامه های دکتر مصدق، محمد ترکمان، ص ۲۲۸» متن را مستندتر می کند:

«...کدخدا گفت: قبلا قرار نبود سرتیپ افشار طوس کشته شود ولی روز چهارشنبه دوم اردیبهشت ۳۲ سرتیپ مزینی و سرتیپ منزه به ده امیرعلایی آمدند و پس از گفت و گو با کدخدا، همان دو اسب را آوردند.

سرتیپ مزینی با کدخدا به محل اختفای تیمسار رفت و سرتیپ مزینی، سرگرد بلوچ قرایی را احضار کرد و به او دستور داد فورا قتل را انجام دهد.

سرتیپ مزینی از بالای تپه ناظر انجام قتل بود و پس از خاطر جمعی از پایان عمل، کلاه تیمسار افشار طوس را از بلوچ قرایی گرفت و نزد سرتیپ منزه که داخل ماشین بود آورد. پرسیدم :آیا سرتیپ مزینی در محل «غار تلو» با تیمسار افشار طوس صحبتی هم کرد؟

کدخدا گفت: در تمام آن مدت، چشم و گوش و دهان و دست و پای تیمسار افشار طوس بسته بود و سرتیپ مزینی با ایشان صحبتی نکرد.

تیمسار افشار طوس اصلاً نمی‌دانست در کجا زندانی است. در گوشه غار می‌نشست و چیزی نمی‌خورد و در تمام مدت غیر از چند عدد تخم مرغ، چیز دیگری نخورده بود. حتی موقع رفع حاجت با دست و پای بسته با هدایت بلوچ قرایی با افشار قاسملو از غار خارج می‌شد و با زجر و ناراحتی رفع حاجت می‌کرد.

در موقع انجام قتل، طنابی را به گردن تیمسار افشار طوس بستند، یک طرفش را کدخدا و طرف دیگر را افشار قاسملو می‌کشیدند و چون می‌خواستند کار را هر چه زودتر تمام کنند، بلوچ قرایی یک لنگه جوراب تیمسار افشار طوس را از پایش در آورد و به دهان او فرود کرد و با سمبه تفنگ آن قدر فشار داد تا جوراب راه حلقوم را مسدود کرد!

از کدخدا پرسیدم چرا ایشان را در مسیر جوی آب دفن کرده اید؟ گفت: سرتیپ مزینی آن محل را برای این انتخاب کرده است که با سپری شدن چند هفته و سبز شدن علف و سبزه روی قبر هیچ کس نتواند محل دفن را در آینده پیدا کند.

سربازان نهر را به اندازه دو وجب کنده بودند که لباس و کمربند نظامی تیمسار افشارطوس دیده شد... سربازان که لباس و دستهای بسته تیمسار افشارطوس را دیده بودند با صدای بلند" اشهدان لا اله الا‌الله" می‌گفتند.

سربازان را دور آن قبر جمع کردیم و گفتم: بچه ها این تیمسار بی گناه را بدون نماز دفن کرده‌اند، هر کدام از شما نماز میت می‌دانید بخوانید.

این دستور من برای تقویت روحیه سربازان و ادای احترام به یک تیمسار بود. همگی پشت سر یک سرباز، نماز میت خواندند.

خدمات اداری صادقانه و شجاعانه سرلشکر افشار طوس به دکتر مصدق موجب شد افتخار دریافت لقب شهید ملی را پیدا کند. ترور او با محکومیت گسترده و همدردی عظیم مردم مواجه و تشییع جنازۀ او به شکل یک تظاهرات عظیم انجام شد.»

دکتر مصدق نخست‌وزیر فردای پیدا شدن جنازه و در ۷ اردیبهشت 1332در پیامی به مناسب شهادت سرتیپ افشارطوس، خطاب به خانواده او نوشت:

«با نهایت تاثر شهادت اسف‌انگیز افسر رشید و فداکار مرحوم تیمسار سرتیپ افشارطوس رئیس شهربانی کل کشور را که در راه ایفای وظیفه و خدمت به وطن و مبارزه با توطئه‌های ضد ملی به وضع ناجوانمردانه‌ای توسط ایادی ناپاک و خائن به کشور شربت شهادت نوشیده است به خاندان داغدیده آن مرحوم تسلیت عرض میکنم. شهادت این افسر رشید برای ملت ما ضایعه‌ای فراموش نشدنی است.

من خود را در این مصیبت بزرگ با خاندان جلیل افشارطوس سهیم می دانم و با استظهار به عدل الهی و اطمینان به اجرای قانون از خداوند متعال صبر و شکیبایی خاندان شهید فقید را مسئلت می‌دارم. نخست وزیر- دکتر محمد مصدق».

هر چند از دکتر مظفر بقایی به عنوان طراح این قتل یاد می شود ولی کسی نتوانست با دلایل محکمه پسند این موضوع را ثابت کند. خود مظفر بقایی در مصاحبه با حبیب لاجوردی در مجموعه تاریخ شفاهی به پرسشی در این باره پاسخ می دهد و طبعا تکذیب می کند:

«شروع کردند تو رادیو و روزنامه‌ها و... که فلانی قاتل افشارطوس است و تقریرات و اعترافات کسانی که دستگیر شده بودند... به تفصیل رادیو... در صورتی که این رادیویی که... دکتر مصدق یکدفعه دستور داد که رادیو نطق‌های مخالفین را پخش کند، چون قبلا پخش می‌شد در دوره شانزدهم. چون دکتر مصدق خوب، ملت طرفدارش بود و این‌ها هرچه می‌گفتند به ضرر خودشان بود. ایشان دستور داد که پخش شود. یکی از نطق‌های من که الان خاطرم نیست کدام نطق است نصفش پخش شد. مجلس تمام شد، ماند برای جلسه بعد، بعد دیگر رادیو منتشر نکرد. بعد هم گفتند که بله آقای دکتر دستور دادند، ولی برنامه رادیو طوری است که نمی‌دانم ساعت‌ها و... وقت ندارد. [در صورتی که] ساعت‌ها وقت داشتند که راجع به قاتل بودن من چیز کنند ولی مذاکرات مجلس را فرصت نداشتند که پخش کنند!

بعد آقای دکتر مصدق دستور دادند یک هیاتی از قضات بروند این پرونده [قتل افشارطوس] را رسیدگی کنند و اعلامیه بدهند. که خلاصه این پرونده به جریان افتاد. چون خیلی هم صحبت شد که چطور هنوز محاکمه‌ای نشده، کسی متهم نشده، محکوم نشده، این‌قدر تو رادیو و روزنامه‌ها قاتل چیز می‌شود، این‌ها سابقه داشت. بنا بود که ساعت ۱۰... این را جزو ناصر زمانی من نگفتم که بهرامی متوجه می‌شود که آقای زهری در آن جلسه فرضی نبودند، این را می‌برد که اصلاح کند، گفتند بعدا اعلامیه می‌دهند، بعد گفتند بعدازظهر می‌دهند، بعد ندادند. که تو روزنامه «شاهد» هر روز آقای زهری سوال می‌کرد که «اعلامیه چطور شد؟» بعد از چند روز فرمانداری نظامی یک اعلامیه بی سر و تهی داد.

تا آن‌جایی که خود من به اصطلاح چیز کردم، یکی احتمال این‌که این افسرها در این کار دخالت داشتند، این احتمال هست. همین‌هایی که گرفتار شدند و اقرارهایی کردند.

یک احتمال دیگر هم هست، چون مطابق اطلاعاتی که ما به دست آوردیم افشارطوس با مصدق اختلاف پیدا کرده بود و خیال داشته استعفا دهد، حتی گفتند روز پیش از این واقعه کاغذهاش و این‌ها را از شهربانی برده بود و خیال استعفا داشت. و آن‌طوری که پزشکی قانونی به اصطلاح روی جسد مطالعه کرده بود و گزارش داده بود، در روی جسد آثار خون‌مردگی در اثر سرما ذکر شده بود. این‌ها گفتند که این جسد را کنار نهر آب دفن کردند. نهر آب اصولا مرطوب است، وقتی هم خاک روی یک چیزی باشد این به حدی نمی‌رسد که جسد یخ ببندد و این چیز را داشته باشد. یک احتمال هست که این را جای دیگری کشته باشند و جسد را برده باشند آن‌جا، چون دو تا واقعه اتفاق افتاد مقارن همان زمان: یکی [این‌که] یکی از کارمندان شهربانی در بیرون تهران خودکشی کرده بود. نوشتند که این شخص قبلا در اداره آگاهی بوده تو اداره چی بوده، اقدام کرده بود که به حسابداری منتقل شود و تازه یکی دو ماه بود منتقل شده بود، از کارش هم راضی بوده، و این خودکشی کرده. یکی دیگر یک جنازه‌ای در حفره‌های زیر کلاک تو جاده کرج پیدا کردند که نوشته بودند که این لخت بوده و جزئیاتش حالا یادم نیست، خودکشی بوده یا کشته شده بود، که این هم مشکوک بود. یک احتمال هم از این طرف هست. ولی در هر صورت شخص بنده هیچ نوع دخالتی نداشتم. مسلما هیچ اطلاعی نداشتم. [...].»

+ نوشته شده توسط سیاوش در یکشنبه ۱۴۰۳/۰۲/۰۲ و ساعت 19:9 |