درخواست يك كارگر در سال 1860 ميلادي از سرمايه‌دار!

"كالايي كه من به تو فروخته‌ام با مجموعه‌ي كالاهاي متعارف از اين لحاظ تفاوت دارد كه مصرف آن ارزش ايجاد مي‌كند، ارزشي كه بيش از قيمت آن است. تو به اين علت آن را خريدي. آن چيزي كه از نظر تو ارزش افزايي سرمايه است، از نظر من صرف اضافي نيروي كار است. تو و من در بازار فقط يك قانون، يعني قانون مبادله‌ي كالاها، را مي‌شناسيم. و مصرف كالا نه از آن فروشنده‌اي است كه آن را از دست مي‌دهد، بلكه به خريداري تعلق دارد كه آن را به دست مي‌آورد. بنابراين، استفاده از نيروي كار روزانه‌ي من به تو تعلق دارد. اما به واسطه‌ي قيمتي كه تو هر روز براي خريد آن پرداخت مي‌كني، من بايد بتوانم هر روز آن را باز توليد كنم و به اين ترتيب آن را دوباره بفروشم. صرف‌نظر از فرسودگي طبيعي كه ناشي از سن و غيره است، من بايد بتوانم فردا نيز مانند امروز با همين وضع متعارف نيرو، سلامتي و طراوت كار كنم. تو هميشه برايم از اصول "صرفه‌جويي" و "امساك" موعظه مي‌كني. خيلي خوب. من نيز مانند يك مالك باشعور و صرفه‌جو، تنها ثروتم، نيروي كارم، را به بهترين وجه مصرف مي‌كنم و از هدر دادن احمقانه‌ي آن خودداري مي‌كنم. هر روز فقط مقداري از نيروي كارم را كه با مدت متعارف و تكامل سالم آن سازگار است مصرف مي‌كنم، به جريان مي‌اندازم و به كار منتقل مي‌سازم. شايد با گسترش نامحدود كار روزانه، در يك روز بتواني مقدار نيروي كار بيشتري از آن‌چه من ظرف سه روز ترميم مي‌كنم، مصرف كني. آن‌چه در كار كسب مي‌كني، من در ماده‌ي كار از دست مي‌دهم. استفاده از كارم و چپاول آن، دو چيز كاملا" متفاوت است. اگر ميانگين مدت زماني كه يك كارگر متوسط مي‌تواند زندگي كند (در حالي كه مقدار معقولانه‌اي كار كند) 30 سال باشد، ارزش نيروي كارم كه تو بابت آن روزانه به من پرداخت مي‌كني، برابر با  يا  از ارزش كل آن است. اما اگر تو آن را در 10 سال مصرف كني، روزانه به من به جاي  ،   از ارزش كل آن، يعني يك سوم از ارزش روزانه‌ي آن را پرداخت مي‌كني و بنابراين، هر روز دو سوم ارزش كالاي مرا مي‌دزدي. تو به من قيمت يك روز نيروي كارم را مي‌دهي، حال آن كه سه روز از آن استفاده مي‌كني. اين خلاف قرارداد ما و قانون مبادله كالايي است. بنابراين، خواستار كار روزانه با مدت متعارف هستم و اين را بدون انگشت گذاشتن بر رحم و مروت تو خواهانم، زيرا در مسائل مالي جايي براي احساسات نيست. شايد تو شهروند نمونه‌اي باشي، شايد عضو انجمن سلطنتي حمايت از حيوانات باشي و ممكن است شهره به تقدس باشي؛ اما چيزي را كه هنگام رويارويي با من عرضه مي‌كني، قلبي در سينه ندارد. آن‌چه مي‌تپد ضربان قلب من است. خواست من مدت زمان متعارف كار روزانه است، زيرا مانند هر فروشنده‌ي ديگري ارزش كالاي خود را مي‌طلبم."


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سیاوش در شنبه ۱۳۹۲/۱۰/۲۱ و ساعت 10:50 |

مفهوم بازتوليد ساده، زمان كار لازم و كار لازم چيست؟

"درجريان يك بخش از فرايند كار، تنها ارزش نيروي كار خود يعني ارزش وسيله‌ي معاش خود را توليد مي‌كند. چون او در شرايطي توليد مي‌كند كه متكي بر تقسيم اجتماعي كار است، خود مستقيما" وسايل معاش خويش را توليد نمي‌كند. به جاي آن، وي در شكل خاصي، مثلا" نخ، ارزش را توليد مي‌كند كه با ارزش وسايل معاشش، يا با ارزش پولي برابر است كه با آن اين وسايل معاش را مي‌خرد. اين بخش از كار روزانه كه به اين قصد اختصاص داده شده، به نسبت ارزش ميانگين وسايل معاش روزانه‌ي او، و بنابراين، به نسبت ميانگين زمان كار لازم براي توليد آن‌ها، بزرگ‌تر يا كوچك‌تر خواهد بود. اگر ارزش وسايل معاش روزانه‌ي او بازنمود ميانگين 6 ساعت كار شيئت يافته باشد، كارگر بايد به طور ميانگين 6 ساعت كار كند تا آن ارزش را توليد كند. اگر، وي به جاي كار براي سرمايه‌دار مستقلا" براي خود كار مي‌كرد، در صورت ثابت بودن بقيه‌ي شرايط، وي هنوز مجبور بود براي همين تعداد ساعت كار كند تا ارزش نيروي كار خود را توليد كند و از اين طريق وسايل معاش لازم براي حفظ خود يا بازتوليد مداوم خويش را به دست آورد. ... چون ارزش جديد ايجاد شده تنها جايگزين سرمايه‌ي متغير از پيش پرداخت شده مي‌شود، اين توليد ارزش چون بازتوليد ساده جلوه مي‌كند. من اين بخش از كار روزانه را كه در جريان آن، اين بازتوليد انجام مي‌شود، زمان كار لازم و كار صرف شده در اين مدت را كار لازم مي‌نامم؛ اين كار براي كارگر لازم است چون مستقل از شكل اجتماعي خاص كار اوست؛ براي سرمايه و جهان سرمايه‌داري لازم است، چون تداوم حيات كارگر بنياد چنين جهاني است."


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سیاوش در جمعه ۱۳۹۲/۱۰/۲۰ و ساعت 13:9 |