آشنایی با جامعه شناسي

در اثر تكامل يكي از شاخه‌هاي ميمون، انسان بوجود آمد و، اين موجود تازه، در مسير تكامل تازه‌اي افتاد كه با مسير تكامل حيوانات تفاوت داشت. اين مسير تازه‌ي تكامل، تكامل اجتماعي بود، بدين معنا كه، انسان، ذاتا" اجتماعي است و، ناگزير، در جامعه زندگي مي‌كند و تكامل او، بطور اجتناب‌ناپذيري، با تكامل جامعه همراه است.

جامعه از انسان‌هايي تشكيل شده است كه روابطي با يكديگر دارند و اين روابط، قبل از هر چيز، به خاطر تهيه و توليد مايحتاج زندگي مي‌باشد، هم‌چنان ‌كه گله‌هاي انسان‌هاي اوليه و جماعت خانوادگي نيز بدان علت با يكديگر زندگاني مي‌كردند كه ناگزير بودند، مشتركا"،مايحتاج زندگاني خويش را تهيه و توليد كنند.

پس هر جامعه از مجموعه‌ي انسان‌ها، ونيز ، مجموعه‌ي روابطي تشكيل شده است كه اين انسان‌ها را به يكديگر پيوند مي‌هد. بديهي است كه انسان‌ها، و روابط اجتماعي آن‌ها، دائما"درتغيير و تكامل است. هر‌‌گاه بخواهيم كه به اصل و ماهيت روابط اجتماعي پي‌ببريم، و يا آن‌كه،مايل باشيم كه از قوانين حركت وتكامل جامعه آگاه شويم، بايد، به جامعه شناسي مراجعه كنيم. پس جامعه‌شناسي را بايد علم تكامل جامعه توصيف نماييم.

حال مي‌خواهيم بدانيم كه انديشه‌هاي اجتماعي و جامعه‌شناسي چگونه پيدا شدند.حقيقت آن‌ است كه، دير زماني است كه اختلافات و نابرابري‌هاي بسياري در درون جامعه‌هاي بشري ديده مي‌شود. در درون اين جامعه‌ها مردمان فقير وثروتمند، ارباب وبرده، آقا ونوكر، نجيب‌زاده وعادي، صاحب امتياز وبي‌امتياز به‌چشم مي‌خوردند. بديهي است كه صاحبان امتيازات از چنين وضعي سود مي‌بردند و آنان كه امتيازي نداشتند از اين وضع در رنج و زحمت بودند.

اين نابرابري همواره مردم را بفكر واداشته است، و پيوسته، اين مردم، از خود پرسيده‌اند كه ريشه‌ي آن چيست. تابه جائي‌كه، مي‌توان گفت كه مهم‌ترين انگيزه‌ي مردم براي پرداختن به مسائل اجتماعي همين نابرابري‌ها (مبارزه طبقاتي) بوده است. در طول تاريخ، دانشمندان، نويسندگان و شعراي بسياري، در آثار خود، به مسائل و مشكلات اجتماعي پرداختند. البته، همواره طرح مسائل اجتماعي در آثار متفكران داراي دو جهت و هدف اساسي و متضاد بوده است: متفكراني كه طرف‌دار مردم محروم جامعه بودند به انتقاد از نابرابري‌هاي اجتماعي، به‌منظور تغييرآن، پرداختند و آن‌ها كه در رديف صاحبان امتيازات اجتماعي قرار داشتند به توجيه نابرابري‌ها‌ پرداختند.

در گذشته اشخاصی، بارها اختلافات طبقاتي را مطرح مي‌كرده، و گاهي نيز، براي تعديل آن، راه حلي پيشنهاد مي‌کردند.

و اشخاصی هم بودند که بارها، كساني را كه خواستار تغييرات عميق اجتماعي بودند، مورد نكوهش قرار مي‌داده و حتا، پس از گذشت قرن‌ها، با كينه و نفرت از آن‌ها ياد مي‌كنند.

در اروپا و قبل از انقلاب كبير(1879) فرانسه، دانشمندان و متفكراني چون ولتر، منتسكيو، روسو، ديدرو و دالامبر نيز، به انتقاد جدي از وضع موجود پرداختند و، با كوشش در شناخت جامعه، تفكرات اجتماعي را به ميزان وسيعي توسعه دادند. در عصر اين دانشمندان، هنوز، اشراف و فئودال‌ها حكومت مي‌كردند و از امتيازات گوناگوني برخوردار بودند، در حالي كه، دهقانان فرانسه و بقیه‌ی کشورهای اروپایی، وضع تاسف‌آوري داشتند و در فقر و فلاکت مي‌سوختند و می‌ساختند. بازرگانان و صاحبان كارگاه‌ها و كارخانه‌ها داراي ثروت و پول بودند، ولي از نظر سياسي، با اشراف برابر نبودند، و موانعي كه فئودال‌ها، در مرزهاي هر فئودال نشين، ايجاد كرده بودند، مانع فعاليت‌هاي تجارتي آن‌ها مي‌شد، به علاوه، افراد اين طبقه، با آن‌كه صاحب ثروت بودند، به دليل نداشتن تبار اشرافي، از طرف نجبا، مورد تحقير قرار مي‌گرفتند.

دانشمنداني چون ولتر، منتسكيو، روسو و ديگران، در واقع، مدافع تمايلات و نظريات اين طبقه‌ي نوخاسته بودند و، همان‌طور كه گفتيم، كوشش كردند كه با طرح مسائل اجتماعي، و با ارائه‌ي نظريات خود در اين زمينه، افكار مساوات طلبانه‌ي خود را تحقق بخشند. مثلا" ولتر مي‌گفت: من هنگامي برتري نجيب‌زادگان را قبول دارم كه با دو چشم خويش مشاهده كنم كه يكي از آن‌ها با اسب وزين و يراق و زانو بند متولد مي‌شود.

سرانجام، نابرابري‌هاي طبقاتي به حدي رسيد كه تحمل آن غير ممكن شد. دهقانان فرانسه، در زير بار ماليات‌هاي كمرشكن و ظلم و تحقیر فئودال‌ها، خرد مي‌شدند. فقر و بی‌چیزی مردم شهرها دائما" افزايش مي‌يافت. قدرت اقتصادي بازرگانان امتيازات موروثي اشراف را تحت‌الشعاع قرار مي‌داد. افكار نو، مردم را، نسبت به حقوق خويش، آشناتر مي‌ساخت. همه‌ي اين عوامل سبب يك انقلاب بزرگ عالم‌گير شد و آن، انقلاب كبير فرانسه بود. سرانجام، در سال 1789 ميلادي، زندان باستيل سقوط كرد و سقوط باستيل، به منزله‌ي سقوط حكومت اشرافي و فئودالي بود. اشراف و فئودال‌ها موقعيت سابق را از دست دادند و، از زمان انقلاب به بعد، تنها مرثيه خوان افتخارات خانوادگي گذشته‌ي خود شدند. بازرگانان و صاحبان صنايع مقام آن‌ها را به چنگ آورند. موانع گمرگي فئودالي از بين رفت. بازرگاني و تجارت و صنايع رونق گرفت. كليسا موقعيت ممتاز خويش را از دست داد و افكار فئودالي جاي خويش را به افكار نوين بخشيد.

اما، انقلاب فرانسه، با آن كه امتيازات گوناگون اشراف و فئودال‌ها را از بين برد، و با آن كه از فشار ماليات بر دوش مردم، تا حدودي كاست، و با وجود آن كه سبب تغييرات بزرگ اجتماعي و اقتصادي شد، نتوانست وضع مردم عادي را بهبود بخشد. فقط، به جاي اشراف، به ثروتمندان حاكميت بخشيد. سلطه‌ي طبقه‌ي نوخاسته‌ي بازرگانان و كارخانه‌دارها تضمين شد و آن‌ها قدرت اقتصادي را با قدرت سياسي در آميختند. اين طبقه، هنگامي كه امتيازات مورد تقاضاي خويش را به دست آورد، فورا"، درصدد برآمد كه جلوي تحولات بزرگ ديگر را بگيرد، زيرا براي اين طبقه، انقلاب تا زماني لازم بود كه سبب تحكيم موقعيت خود آن طبقه شود.

به هر حال، انقلاب بزرگ فرانسه، و تأثيرات آن راه را براي گسترش افكار اجتماعي و پيدا شدن جامعه‌شناسي باز كرد. در اين ايام، انديشه‌هاي اجتماعي، و به طور كلي، جامعه‌شناسي، بيش از گذشته، رنگ طبقاتي به خود گرفت. به اين معنا، كه مسائل اجتماعي به دو نحو بررسي مي‌شد. نحوه‌ي بررسي طوري بود، كه برخي از جريانات فكري نظام اجتماعي موجود آن زمان را مورد انتقاد قرار مي‌دادند و آن را گذرا و قابل تغيير مي‌دانستند، در حالي كه برخي از جريانات فكري به توجيه وضع موجود مي‌پرداختند و آن را چنان تفسير مي‌كردند كه گويا ازلي و ابدي است.

در قرن نوزدهم سه واقعه‌ي مهم اجتماعي، به ظهور جامعه‌شناسي علمي كمك فراوان رسانيد و در حقيقت، جامعه‌شناسي علمي از درون اين تحولات واقعی و عینی بيرون آمد.

اما سه واقعه‌ی مهم اجتماعی كه سبب پيدايش جامعه‌شناسي علمي گرديد عبارت بود:

       1- فلسفه‌ي كلاسيك آلمان،كه با افكار هگل و فوئرباخ بسيار غني شده و در پيدا شدن جامعه‌شناسي علمي بسيار مؤثر بود. مخصوصا"، افكار هگل در زمينه‌هاي علمي، ادبی، فلسفي و هنري، بسيار تأثير گذاشت. هگل نيز تئوري تكامل را، براي اولين بار به طور وسيعي، در فلسفه مطرح كرد. اما هگل عقيده داشت كه درحقيقت، اين طبيعت نيست كه  تكامل مي‌پذيرد بلكه، ايده‌ي (انديشه) مطلق (كه مبنا و علت‌العلل جهان است) مي‌باشد كه در حركت و كامل شدن است.

پس از هگل، بيشتر فيلسوفان و دانشمندان پديده‌ها و امور جهان را در حركت و تكامل مورد بررسي قرار دادند و بديهي است، كه انديشه‌هاي اجتماعي نيز تحت تأثير انديشه‌ي تكاملي هگل قرار گرفت. بدين سان، از آن پس بيشتر كساني كه به تحقيق در اطراف مسائل اجتماعي پرداختند، جامعه را در حركت و تكامل خود مشاهده كردند به طوري كه جامعه‌ي بشري، از طرف اين محققين يك مقوله‌ي تاريخي به حساب مي‌آمد. بدين معنا كه، جامعه، دائما" در حركت است و اين حركت، جهتي جز پيچيدگي و تكامل افزاينده ندارد.

فوئرباخ، برخلاف هگل عقيده داشت كه وقايع طبيعت را مي‌توان به وسيله‌ي خود طبيعت توجيه و بيان كرد و اين موضوع نيز به متفكران اجتماعي امكان داد تا جامعه را نيز بر مبناي اموري كه در خود جامعه وجود دارد، مورد تفسير قرار دهند.

       2- اقتصاد سياسي انگلستان، نيز، به نوبه‌ي خود به تكامل جامعه‌شناسي سرعت بخشيد. دو تن از اقتصاددانان معروف انگلستان "آدام اسميت" و "ريكاردو" ثابت كردند كه، ثروت بشر ناشي از كار است. و اين كشف، علاوه بر آن كه ريشه‌ي اقتصادي بسياري از مسائل اجتماعي را آشكار كرد به جامعه شناسان مترقي نيز امكان داد تا به عادلانه نبودن نابرابري‌‌هاي اجتماعي، كه در نتيجه‌ي عدم توزيع عادلانه‌ي ثروت ايجاد شده است، پي ببرند.

       3-سوسیالیسم تخیلی فرانسه که "سن‌سيمون" و "فوريه"، علاوه بر انتقاد از جامعه‌ي موجود، به ارائه‌ي پيشنهادات تخيلي، براي ايجاد جامعه‌ي بهتر، پرداختند و تحقق پيشنهادات خويش را طلب كردند و اين نظريات نيز، به نوبه‌ي خود، راه را براي پخته و آب ديده شدن جامعه شناسي گشود.

جريانات اجتماعي دیگری که در قرن نوزدهم، به ظهور جامعه‌شناسي علمي كمك كردند، عبارت بودند از طغيان‌های كارگري كه بخاطر بهبود وضع زندگي اين طبقه صورت گرفته بود.

يكي، طغيان ابريشم بافان شهر ليون در فرانسه بود، كه تأثير آن به‌صورت چند قيام ديگر ظاهر شد.

تحول ديگر، جنبش چارتيستي در انگلستان بود كه اين جنبش نيز هدفش بهبود وضع كارگران انگليس بود.

جنبش سوم، قيام پارچه بافان سيليزي در آلمان مي‌باشد كه آن ‌هم سبب يك بحران بزرگ، در كشور آلمان گرديد.

 اين اعتراضات وسیع اجتماعی در سراسر قاره سبز، وجود طبقات اجتماعي، تناقضات بين آن‌ها را بيش از پيش آشكار ساخت و سبب شد كه علل بسياري از تحولات اجتماعي روشن شود.

+ نوشته شده توسط سیاوش در شنبه ۱۳۹۲/۱۱/۱۹ و ساعت 0:1 |