تکه‌ کاغذی با جمله "کمک کنید" جان دختر ربوده‌شده را نجات داد

رهگذران در کالیفرنیا با جدی گفتن تقاضای کمک یک دختر از درون اتومبیل، با پلیس تماس گرفتند. او بر روی کاغذ نوشته بود "کمک کنید" و آن را به شیشه چسبانده بود. پلیس پس از حضور در محل او را از چنگال یک آدم‌ربا نجات داد.

دختر ربوده‌شده، با نوشتن عبارت "کمک کنید" بر روی کاغذ، از رهگذران تقاضای کمک کرد

طبق گزارش‌ها، یک دختر ۱۳ ساله در آمریکا سه روز پس از آنکه توسط یک مرد ۶۱ ساله ربوده شد، توانست توجه عابران را به خود جلب کند و از دست آدم‌ربا نجات یابد.

این دختر بر روی تکه کاغذی نوشت "کمکم کنید" و آن را از داخل به پنجره خودرو چسباند و به این ترتیب موفق شد توجه رهگذران را در یک پارکینگ در جنوب لس‌آنجلس در ایالت کالیفرنیا به خود جلب کند.

عابرانی که این عبارت را دیدند، بدون اینکه لحظه‌ای شک کنند که آیا این دختر واقعاً در خطر است یا نه، بلافاصله با پلیس تماس گرفتند و تقاضای کمک کردند.

ماموران پلیس پس از رسیدن به این محل مردی را دیدند که جلوی این اتومبیل ایستاده است و هم‌زمان متوجه دختری در داخل ماشین شدند که با حرکات دهانش، کلمه "کمک" را بیان می‌کرد.

ماموران پلیس با مشاهده این صحنه، این مرد را بازداشت کردند و دختر ربوده‌شده را از درون اتومبیل نجات دادند.

طبق گزارش‌ها، پس از آن مشخص شد که این مرد در روز ششم ماه ژوئیه با خودروی خود جلوی این دختر که در یک ایستگاه اتوبوس در شهر سن‌آنتونیو در ایالت تگزاس ایستاده بود، توقف کرده و او را با اسلحه وادار کرده است که سوار ماشین شود.

گفته می‌شود این مرد با این دختر به مدت سه روز با عبور از ایالت‌های نیومکزیکو و آریزونا در مسیر ۲۲۰۰ کیلومتری تا کالیفرنیا در راه بوده و چندین بار نیز او را مورد آزار جنسی قرار داده است.

بر اساس گزارش‌ها، فرد رباینده به دلیل دزدی در "لیست تحت تعقیب پلیس" قرار داشت. او پیشتر به خاطر سرقت مسلحانه، در فهرست "افراد خطرناک" طبقه‌بندی شده بود.

حال قرار است این مرد ۶۱ ساله بابت اتهام "آدم‌ربایی و آزار جنسی" محاکمه شود.

مقام‌های پلیس از احساس مسئولیت رهگذرانی که با پلیس تماس گرفتند، تشکر کردند و گفتند که این پرونده نشان می‌دهد که شجاعت اخلاقی شهروندان چقدر می‌تواند در تامین امنیت جامعه، نقش مهمی ایفا کند.

+ نوشته شده توسط سیاوش در شنبه ۱۴۰۲/۰۴/۳۱ و ساعت 23:35 |

بحران جهانی

خسرو پارسا

Wanderer Above the Sea of Fog 1817 – Caspar David Friedrich

ضرورت هم‌آهنگی و هم‌راهی در این مصاف نفس‌گیر

جهان به راست چرخیده است و چپ نیز در یکی دیگر از بحران‌‌هایش به‌سر می‌برد. و این برای هر انسان پیشرو هم پرسش‌های متعددی را مطرح می‌کند و هم کوشش‌هایی برای ارائه‌ی پاسخ مناسب به آنها.

همه‌ی ما در جست‌وجو بوده‌ایم. زنجیره‌ای از مسائل و معضلات در ارتباط با چپ جهانی وجود دارد که گریبان ما را نیز می‌گیرد؛ در عین حال و علاوه بر آنها مشکلاتی هم هست که ویژه‌ی خود ماست.

نظم نوین جهانی

سلطه‌ی نولیبرالیسم مشخصه‌ی اساسی نظم جهانی کنونی است. اما همزمان مجموعه عوامل دیگری که خود علت یا معلول همین عامل هستند سلطه‌ی نولیبرالیسم را کامل کرده‌اند

هنگامی که انقلاب انفورماتیک شروع می‌شد بسیاری از خوش‌بینان با دیدن جنبه‌های مثبت، آن‌را به‌عنوان عاملی در دگرگونی مناسبات اجتماعی و لذا پایان سرمایه‌داری تلقی کردند. به‌راستی هم که این پدیده امکاناتی در اختیار بشریت می‌گذاشت که فراتر از هر جهشی بود که تاکنون دیده شده بود. اما همان زمان برای بسیاری از نیروهای پیشرو مطرح شد که لزوماً چنین نیست و این پدیده در عین مثبت بودن می‌تواند در روند خود برخلاف تصور منجر به تقویت سرمایه‌داری شود که شد. در سطح جهان و نیز در ایران ادبیات گسترده‌ای در این زمینه به‌وجود آمد. در ایران از جمله کتابی تحت عنوان «جامعه‌ی انفورماتیک و سرمایه‌داری» منتشر شد که به همین انقلاب می‌پرداخت. اما سرمایه‌داری با امکاناتِ وسیعِ خود این انقلاب را مصادره کرد؛ کاری که امروز می‌خواهد با پدیده‌ی هوش مصنوعی که به‌خودی‌خود یک دستاورد عظیم بشری است، انجام دهد.

تشدید سرکوب جهانی

تشدید سرکوب نشانه‌ای از گستاخ‌تر شدن سرمایه‌داری است.‌ جهان با دو نوع سرکوب روبرو است. اول سرکوب فیزیکی و مستقیم است که به‌قدر کافی در‌باره‌ی آن می‌دانیم و در نظم نوین «قانونی» است چون سازمان‌های بین‌المللی خشونت و توسل به سلاح را جزء حقوق ویژه‌ی دولت‌ها شمرده و توسل به آنها را از جانب مخالفان «تروریسم» نامیده‌اند! نوع دوم سرکوبِ غیرمستقیم است که اتفاقاً با استفاده از امکاناتی که انقلاب انفورماتیک در دسترس قرار داده به حد بی‌سابقه‌ای رسیده است. شناسایی و پی‌گیری مخالفانِ نظم حاکم تحت عناوین مختلف ازجمله مرکزیت دادن به اطلاعات هویتی، شخصی و بهداشتی، ‌مالی، قضایی و حقوقی و امنیتی و…. همزمان با کمبود امکان دفاع مردم از خود در این زمینه‌ها، شرایطی به‌وجود آورده است که امروز با آن مواجه هستیم. روزی نیست که همه‌ی ما به شواهدی دال بر محصور شدن بیشتر و بیشتر خود روبرو نشویم. آنچه در گذشته صرفاً تخیلی در حوزه‌ی امکان بود ــ «1984» و «میرا» و… ــ نه تنها به واقعیت پیوسته که از آن نیز فراتر رفته است.

قصد من از اشاره به این پدیده از یک طرف تأکید روی مسئله‌‌ای‌ست که به‌طور روزمره اِعمال می‌شود ولی مهم‌تر از آن توجه به پیدایش عارضه‌ای جدید است برای نیروهای پیشرو : رسانه‌های سرمایه‌داری و چیرگی‌شان بر افکار عمومی.

سلطه بر رسانه‌ها

سرمایه‌داری با استفاده از این امکانات توانسته است خود را در مصاف با چپ یک‌دست‌تر و سلطه‌ی خود را بر رسانه‌ها به‌مراتب بیش از پیش کند. اگر در گذشته ممکن بود گه‌گاه در رسانه‌ها به‌اصطلاح «چیزی از دست‌شان دربرود»، امروز نه‌تنها متولیان اصلی رسانه‌ها، بلکه حتی مجریان میانی و پایینی هم چنان دست‌چین می‌شوند که مغز و قلب و … آنها از پیش شناسایی و تربیت شده است. آنها نه صرفاً به‌صورت یک مجری، بلکه به‌صورت یک کارگزار عمل می‌کنند. اگر تا چند سال پیش امکان درز اطلاعات به خارج از سیستم وجود داشت امروز این امکان بسیار کم‌تر شده است. اکنون سرمایه‌داری در مقابله با مصادره‌ی این امکانات تواناتر و لذا گستاخ‌تر شده است. در این مسئله جای سخن بسیار است.

محدودیت چپ

اما آن روی سکه‌ی انحصار حتی مهم‌تر است: محروم شدن چپ از دسترسی به اطلاعات. نظم نوین توانسته است با انحصار اطلاعات و سلطه بر رسانه‌های ‌همگانی، نیروهای چپ را تا اندازه‌ی زیادی از دسترسی به اطلاعات مهم بازبدارد. هرروز از برملا شدن مسائلی غافلگیر می‌شویم که ظاهراً از مدت‌ها پیش برنامه‌ریزی شده و جریان داشته است. هرروز «ناگهان» با اخباری از زدوبندهای جهانی روبرو می‌شویم که برنامه‌ریزی‌ها و یا توطئه‌های آن از مدت‌ها پیش در اردوی سرمایه‌داری در دستورکار بوده است. نگاهی به مطبوعات چپ در سطح جهان سطح نازل دسترسی به اطلاعات را نشان می‌دهد. صرف‌نظر از آن که تحلیل‌های این مطبوعات ارزش‌های ویژه‌ی خود را دارد.

«مزیت‌ها»!

جز در مورد امتیازهای عمده‌ی سرمایه‌داری که ذکر آن رفت «مزیت‌های» دیگری برای آن در جدال با نیروهای مقابل را می‌توان برشمرد که کم‌اثر نیستند. سرمایه، پول و امکانات فراوان، جاسوسی و دزدی و ارتشا، توسل به هرنوع توطئه، توسل به لومپنیسم و فحشا و هر نوع بی‌اخلاقی متصور. به‌هرحال مجموعه‌ی امکانات و نیز این «مزیت»های ویژه هم کمک کرده است که نظم نوین سرمایه‌داری دست‌بالا را داشته باشد. نظم نوین توانسته میراث‌دار گذشته‌ی سرمایه‌داری باشد. از بحران‎ها آموخته است. ‌اندیشکده‌های بی‌شمار و نهادها و تعهدات و پیمان‌های بین‌المللی متعدد به‌وجود آورده است: از سازمان ملل تا ناتو، تا اتحادیه‌ی اروپا و کمیسیون سه‌جانبه، «باشگاه رم»، مجمع جهانی اقتصاد و….

نیروهای پیشرو و چپ

سکتاریسم

اگر پرسیده شود که از مهم‌ترین علل عدم‌هماهنگی یا اتحاد نیروهای چپ در گذشته و حال و در سطح جهانی و ایران چه بوده است، بی‌تردید به مسئله‌ی سکتاریسم توجه خواهیم کرد. اشاره‌ای می‌کنم.

چپ از نظر اجتماعی و فرهنگی در جهان و ایران دستاوردهایی داشته است که تاریخی شده است. تاریخ مبارزات کارگران، زنان، اقلیت‌ها، مبارزه برای حفظ محیط زیست، مبارزه برای رهایی … سرشار از کوشش‌های تعیین‌کننده‌ی چپ بوده است. اما وضع کنونی به چه‌صورت است؟ چرا برخی از این دستاوردها یا مصادره و یا کمرنگ شده‌اند. چرا چپ امروز هم مانند گذشته باید تقریباً از صفر شروع کند. چرا دستاوردها حفظ نشده‌اند و نمی‌شوند.

در پاسخ به این پرسش‌ها ما طبیعتاً دوباره همان مسائل سرکوب، خفقان و … را مطرح نمی‌کنیم. این‌ها بارها مورد بحث قرار گرفته است. پرسش اصلی کنونی این است که قصور یا تقصیرات خودِ چپ چه بوده است و چه است.

تجربه‌ی ایرانِ بعد از انقلاب که مجالی برای نزدیکی نیروهای چپ به‌وجود ‌آورد سرتاسر مملو از شکست بود. کوشش‌های گروه‌های متعدد برای اتحاد به سرانجام دلخواهی نرسید و نه تنها در مقابل حاکمیت، بلکه حتی در مقابل «چپ»هایی که ذوب در ولایت شده بودند، موفق نبود. تجربه‌ی «جبهه‌ی دموکراتیک ملی» به‌عنوان یک جبهه‌‌ی ائتلافی هم در عین‌حال که جنبه‌های مثبت داشت، به سرانجام نرسید. ما معمولاً نقش حاکمیت در این شکست‌ها را «داده» می‌گیریم. اما نقش خود گروه‌های چپ چه بود؟

علل سکتاریسم

من در تجربه‌ی عملی بعد از انقلاب علاوه بر تفاوت‌های آرمانی و اختلاف‌نظرهای سیاسی، نقش سکتاریسم را بسیار مؤثر و مخرب دیده‌ام. احتمالاً خیلی‌ها موافق این ارزیابی هستند ولی باید پرسید علل سکتاریسم چه بوده است و چیست. خود سکتاریسم از کجاها ناشی می‌شود.

انسان، از ابتدا یا بعد از رشد در اجتماع، ملغمه‌ای از نیروهای متضادِ ایثار از یک‌سو و خودخواهی از سوی دیگر بوده است. این بحث از نظر بیولوژیک، اجتماعی و فلسفی … آن‌قدر به جهات مختلف کشیده شده که ورود مجدد به آن ملال‌‌انگیز است. همه‌ی ما و، لذا همه‌ی برساخته‌های ما، تا حدی و حدودی درگیر این نیروهای متضاد هستیم.

اجازه دهید از یک موضوع روزمره شروع کنم. من و شما قاعدتاً مایلیم که در هر کاری که انجام می‌دهیم آزاد باشیم و به‌اصطلاح «آقابالاسر» نداشته باشیم. آنچه را که مایلیم و درست می‌پنداریم انجام دهیم. این نه‌تنها در امور فردی بلکه در امور اجتماعی و سیاسی هم صادق است. اما در عین‌حال می‌دانیم که فعالیت در جمع مزیت‌ها و قابلیت‌ها و نتایج بیشتر و بهتری دارد. بنابراین می‌پذیریم که فعالیت جمعی مقداری ــ بلی مقداری ــ ما را محدود کند. ولی پرسش اصلی این است که این مقدار چه حد و حدودی دارد، چقدر است و تا کجاست. به‌نظر من اصل قضیه این است. اگر این نوع جمع‌ها و جمعیت‌ها حدود اصول آرمانی و اساسی را محدود نکند می‌توان و باید آن‌را به فعالیت فردی که کم‌تر مثمر ثمر است ترجیح داد.

فقدان دید دموکراتیک، اتوریته‌گرایی

فرض کنیم ما جمعی مشخص هستیم و می‌پذیریم که با جمعی دیگر فعالیت مشترک کنیم. آیا پس از پذیرشِ ضروریِ محدودیت‌های جمعی خود را ذوب شده در آن جمع دیگر خواهیم یافت؟ آیا آن جمع بزرگ‌تر اجازه می‌دهد که در مواردی که ما با آن تفاوت نظر یا مخالفت داریم، آن را ابراز کنیم؟ به‌نظر من اگر چنین امکانی وجود نداشته باشد اولین تخطی از حقوق انسانی صورت گرفته است. چطور منِ نوعی می‌تواند به جمعی بپیوندد و احیاناً مجبور به دفاع از مواضعی شود که به آنها باور ندارد و خلاف آنها می‌اندیشد. این یک دروغ‌گویی به خود، و به دیگران است. اولین گام سقوط در سراشیبی است.

من در گذشته مفصل‌تردر باره‌‌ی این موضوع گفته و نوشته‌ام. با اولین «بلی» خنجر به زیر چانه‌ خواهد رفت.

راه و طریق درست اما این است که جمع به‌صورتی تشکیل شده باشد که امکان وجود طرز فکرها و جناح‌ها را ــ نه صرفاً درون تشکیلاتی بلکه حتی خارج از تشکیلات ــ بدهد. یعنی جمع غیراتوریته‌گرا باشد و دموکرات. باز هم قبلاً در این مورد نوشته‌ایم.

در جامعه‌ی ما، به هزار و یک دلیل، اگر نگوییم همه، بیشتر جمع‌های چپ مطابق الگوبرداری از مناسبات در احزاب و جوامع پیشین مبتنی بر مناسبات اتوریته‌گرا بوده‌اند و این حتی خلاف شأن انسان است.

پس از انقلاب 57 ذوق‌زدگی و کوته‌بینی‌های چپ نیز این سکتاریسم را تشدید کرد. سوابق اتوریته‌گرایانه‌ی سازمان‌ها نیز باز مزید بر علت شد. هر جمعی فکر می‌کرد که اوضاع بر وفق مرادش است، پس چرا خود را در جمعی دیگر ادغام کند. چرا به سر بی‌درد دستمال ببندد، به‌ویژه آن‌که بداند پس از ادغام در حقیقت در آن جمع ذوب و مستحیل خواهد شد. در آن‌زمان آن‌قدر این توهم و چراها ادامه پیدا کرد که خیلی زود دیر شد! به‌همین سادگی، به‌همین تأسف‌انگیزی!

زمانی که هیچ نیرویی که به‌وضوح برتر باشد در صحنه وجود نداشته باشد گروه‌های کوچک‌تر حتی سکتاریست‌تر هم می‌شوند. هنگام توهمِ پیروزیِ قریب‌الوقوع، و بدتر از آن هنگام شکست، جدال‌ها فزونی می‌یابد و تقصیر شکست بیش از پیش به‌عهده‌ی دیگران انداخته می‌شود.

چپ‌روی

این سناریو تا زمانی که برخوردی همه‌جانبه، صادقانه و آینده‌نگرانه به‌وجود نیاید ادامه می‌یابد. نباید در مقابل بحران آن‌را اساساً نفی کرد. نه افسرده و دلسرد شد و نه به‌عکس چپ و چپ‌تر، یعنی ایزوله و ایزوله‌تر، شد. آیا قبول نداریم که ما از یکدیگر و نیز از بخش بزرگی از مردم ایزوله‌ایم؟

چپ‌روی و چپ‌زدگی همواره آفت بزرگی در میان ما بوده است. چپ‌روی هم در لحظه‌ی حال مخرب است و هم امکانات و امید‌های آینده را نابود می‌کند.

باید در لحظه تحلیل واقع‌بینانه کرد. کم‌تر کرده‌ایم، حتی در تحلیل «بعد از واقعه» هم بارها از آن طفره رفته‌ایم. یا منکر بحران شده‌ایم و یا در صورت اجبار به اقرار، دلسرد و افسرده شده‌ایم. این ما را به‌جایی نخواهد رساند.

تنبّه و درس‌آموزی

ما، یعنی مجموعه‌ی نیروهای چپ و پیشرو ضد سرمایه‌داری (یعنی نیروهای مخالف مناسبات موجود که خواهان نظمی مترقی هستند) ، اگر نه بالفعل، بالقوه نیروی عظیمی هستیم، و راهی به‌جز هم‌آوایی، هم‌آهنگی و همراهی و اتحاد لااقل در عمل نداریم. باید در هر حرکت و موضع خود سؤال کنیم که آیا در جهت تفرقه پیش می‌رویم یا اتحاد.

البته تفرق و سکتاریسم همه‌جا ــ و نه تنها در چپ ــ وجود دارد. در میان نیروهای «اپوزیسیون» وابسته اگر بیشتر نباشد کم‌تر نیست. ولی آنها یک ویژگی دارند که ما نداریم. آنها دم‌شان به جایی بسته است، به نیروهایی وابسته است که آنها را تأمین می‌کنند و به آنها دستور می‌دهند. به پول و قدرت وابسته‌اند و فرمان نهایی را از آن می‌گیرند. می‌توانند بنا بر دستور مؤتلف شوند، متحد شوند یا ازهم بپاشند که نظایر مضحک آن‌را شاهد بوده‌ایم.

آینده به کدام سو می‌رود؟

آنها به پول و قدرت متکی هستند و ما به آرمان. ببینیم در مصاف نفس‌گیرِ پول و آرمان چه‌کسی برنده می‌شود. ببینیم آیا تضادهای درون سرمایه‌داریِ گستاخ که شدیدترهم شده است ما را به جنگ جهانی سوم و بربریت و نابودی قطعی می‌کشاند، یا خرد و وجدانِ انسانِ خردمند در نهایت نیروی خود را اِعمال می‌کند. شواهدِ هردو امکان در افق دیده می‌شود.

ببینیم تا اسب اسفندیار

سوی آخور آید همی بی‌سوار

و یا باره‌ی رستم جنگجوی

به ایوان نهد بی‌خداوند روی

+ نوشته شده توسط سیاوش در چهارشنبه ۱۴۰۲/۰۴/۲۸ و ساعت 20:6 |

ماجرای موسسه گاج:

خود شاعر ( #فرخی_یزدی) را به خاطر اشعارش زندانی کردند و یک قرن بعد، مسوولان آموزش و پرورش، حکم تعطیلی موسسه ای را به خاطر بازنشر اشعارش صادر کردند. این رفتار مدیران آموزش و پرورش، دقیقاً شبیه همان رفتاری است که با فرخی یزدی شده است.

🔴گاج چه سؤالاتی طرح کرده بود؟

جمعه ۱۸ آذر ۱۴۰۱ آزمون گاج برای پایه دوازدهم علوم انسانی برگزار شد بخشی از این سؤالات را ببینید:

- در ابیات زیر، چند بار از «اختیارات زبانی» استفاده شده است؟

«پافشاری پی حق خود اگر ملت داشت / مال او غارت یک دسته عیاش نبود

معنی دولت قانونی اگر این باشد / نامی از دولت و قانون به جهان کاش نبود

ما طرفداری خورشید حقیقت کردیم / آن زمان که هما، سخره خفاش نبود».

۱) ۱۰ ۲) ۹ ۳) ۸ ۴) ۷

- در کدام گزینه هر دو نوع تغییر کمیت مصوت «بند به کوتاه» و «کوتاه به بلند» وجود دارد؟

۱) ای دوست ببین بی سر و سامانی ایران / بدبختی ایران و پریشانی ایران

۲) از وضع کنونی و ز بدبختی ملت / زین فقر و پریشانی و ویرانی ایران

۳) گردیده جهان تیره و گشته است دلم تنگ / گویی که شدم حبسی و زندانی ایران

۴) بگرفته دلم سخت ز اوضاع کنونی / بیچارگی و محنت و حیرانی ایران

- در کدام گزینه، هیچ «اختیار زبانی» به کار نرفته است؟

۱) آشیان من بیچاره اگر سوخت چه باک/ فکر ویران شدن خانه صیاد کنید

۲) جور و بیداد کند عمر جوانان،کوتاه/ ای بزرگان وطن! بهر خدا داد کنید

۳) گر شد از جور شما خانه موری ویران/ خانه خویش محال است که آباد کنید

۴) کنج ویرانه زندان شد اگر سهم بهار/ شکر آزادی و آن گنج خداداد کنید

- در کدام بیت از «اختیار زبانی تغییر کمیت مصوت‌ها» استفاده شده است؟

۱) در سایه استبداد، پژمرده شد آزادی/ این گلبن نورس را بی‌ریشه نباید کرد

۲) ز انتخاب چو کاری نمی‌رود از پیش/ به پور کاوه بگو فکر انقلاب کند

۳) این اسیری تا به کی ای ملت بی‌دست و پای؟/ گر برای حفظ آزادی ز مادر زاده‌ایم

۴) می‌برد از دسترنجش گنج اگر سرمایه‌دار/ بهر قتلش از چه دیگر پافشاری می‌کند؟

+ نوشته شده توسط سیاوش در سه شنبه ۱۴۰۲/۰۴/۲۷ و ساعت 15:3 |

ما و تاریخی که نمی‌شناسیم

احمد سیف

اردشیر محصص، شاه و من، 1978

جنبش‌های سیاسی – اجتماعی ناموفق سرنوشت عجیبی دارند. وقتی كه به دست‌انداز می‌افتند و در نهایت موفق نمی‌شوند، همه‌ی اجزای آن گرفتار زلزله می‌شود. شماری از میان راه برگشته، انگشت حسرت به دندان می‌گزند و گاه عاقبت‌به‌خیر هم می‌شوند. بعضی‌های دیگر كه اغلب نگرش رمانتیكی به مسایل تاریخی و اجتماعی دارند چراغ به دست به دنبال گروه و قدرتی در بیرون و یا در حاشیه‌ی جنبش‌ می‌گردند تا گناه شكست را به گردن آن گروه و آن قدرت بیندازند و همین كه این كار را كردند، آرام می‌شوند. علاوه بر تبرئه‌ی خویش، سرخویش را نیز شیره می‌مالند كه اگر این گروه و آن قدرت نبود، من (ما) با هر تیر تركش، حداقل سه پرنده‌ی چاق و چله شكار می‌كردم(یم). رفتار این جماعت اگرچه رفتار دن‌كیشوت را به ذهن متبادر می‌كند، ولی خودشان بر این گمان‌اند كه رستم دستان‌اند. نتیجه‌ی این خودفریبی ترحم‌برانگیز البته پرتی بیشتر از زمان و زمانه است و نادانی بیشتر درباره‌ی آن‌چه كه باید بشود تا بتوان قدمی به جلو برداشت.

در ضمن كم نیستند كسانی كه «غیب‌گویانه» آن چنان سخن می‌گویند كه انگار از همان آغاز همه چیز را می‌دانستند ولی روایت این جماعت، در وجه عمده، مقوله‌ی همان معمایی است كه حل شده است. واقعیت این است كه جنبش‌های ناموفق بیشتر به زائویی می‌مانند كه چندین و چند قابله دارد. آنچه معمولاً انجام نمی‌گیرد كالبدشكافی جنبش‌ برای دست‌یافتن به علت یا علل شكست است و چون این كالبدشكافی صورت نمی‌گیرد، تكرار اشتباهات و ندانم‌كاری‌ها به صورت تكرار تاریخ جلوه‌گر می‌شود. ولی كیست كه نداند تاریخ تكرارناشدنی است.

اگر اندكی در دیدگاه‌های رایج درباره‌ی انقلاب بهمن 57 دقت كنید مشاهده خواهید كرد كه گذشته از توطئه‌های مكرر ارضی و سماوی – شركت‌های نفتی و دولت‌های غربی – فریب‌كاری رهبران مذهبی انقلاب، و به‌خصوص خرابكاری ماركسیست‌ها در ایران، سقوط استبداد سلطنت و عدم توفیق‌های بعد از آن – یا به عبارت دیگر به این ترتیب انقلاب و شكست‌اش – نه زمینه‌ی سیاسی داشت ونه علل اقتصادی، نه مبنای فرهنگی داشت و نه مبنای جامعه‌‌شناسانه. گروهی براین ایده اصرار می‌ورزند كه ایران قرار بود «ژاپن» دیگری بشود، و غربی‌ها نمی‌توانستند دو تا ژاپن را تحمل كنند! به همین خاطر، توطئه كردند و سرانجام در گوادالوپ تصمیم گرفتند كه شاه برود و شاه هم رفت.

آن دیگری كه كم هم ادعا نداشت مدعی است «اعدام‌های اوایل انقلاب، اسلامی نبود. ناشی از نفوذ چپ‌ها بود. یك پدیده‌ی كمونیستی بود كه به ما تحمیل شد».[1] و باز یكی دیگر، می‌نویسد، « اما دستان پلید جهان‌خواران، شریعت‌مداران و ملی‌گرایان به‌هم فشرده شد، چون صاعقه فرود آمد و ساقه‌های نهال دموكراسی را سوزاند. ملایان سوار انقلاب شدند و به جای آوای بهار آزادی، روضه‌ی زمستان خفقان را سردادند».[2]

از این مباحث كه بگذرم، شماری از محققان نیز انقلاب بهمن 1357 ایران را انقلابی عمدتا روستایی می‌دانند و استدلال می‌كنند كه پس از تحولاتی كه در نتیجه‌ی اصلاحات ارضی رخ داد بخشی از جمعیت جامعه‌ی روستایی وارد شهرهای بزرگ شد. تقابل سنت (فرهنگ روستائی) و مدرنیته (فرهنگ شهر نشینی) و این كه اینها توانائی و ظرفیت‌های موجود شهروند شدن را نداشتند در نتیجه‌ی این تضادها، تشدید شد. دیدگاه دیگر بر این گمان است كه وقتی روستایی‌ها به تهران آمدند و پروژه‌های ساخت شهرك‌های بزرگ تهران را به عهده گرفتند طولی نكشید كه به این صرافت افتادند كه چطور خودشان نمی‌توانند این‌گونه زندگی كنند؟ پس، این تجربه زمینه‌ساز انقلاب 1357 شد.

در این یادداشت می‌كوشم نشان بدهم كه چرا با این دیدگاه موافق نیستم. نكته این است كه من نیز با یك سری از این بحث‌ها آشنا هستم ولی برای من قانع‌كننده نیستند. نكته‌ی اصلی این دیدگاه را كه خلاصه بكنم، این است كه به گفته‌ی مدافعان این دیدگاه، سرعت تجددطلبی زمان محمد رضا شدید شده بود و جامعه‌ی سنتی ایران قدرت انطباق آن را با فضای ذهنی خود نداشت. اگر بخواهم همین دیدگاه را به صورت دیگر خلاصه كنم. از منظر این دیدگاه، علت اصلی سقوط رژیم شاه این بود كه (برای جامعه‌ی ایرانی ما) زیادی «متجدد» بود! من با این دیدگاه یك مشكل جدی دارم و اتفاقاً نظرم این است كه عدم اعتقاد به تجدد و كوشش برای حكم راندن به شیوه‌ی شاه‌عباس صفوی – آن‌هم در نیمه‌ی دوم قرن بیستم- علت اصلی سقوط رژیم شاه بود نه زیادی متجدد بودن آن! دلیل من هم ساده است.

قبل از هر چیز، باید روشن كنیم كه منظور ما از تجددطلبی چیست؟ وقتی از تجدد صحبت می‌كنیم، تجدد در سیاست معنی دارد. هر چیزی را نمی‌توان دل‌خواهانه تجدد معرفی كرد. از ظواهر كه بگذریم، چه چیز آن حكومت متجدد و مدرن بود كه سرعت تحولاتش كم و زیاد باشد؟ سؤالی كه باید به آن پاسخ داد این است كه در اصول و مبانی حكومت، چه تفاوتی بین حكومت ایران در زمان شاه و در زمان شاه‌عباس صفوی وجود داشت؟ زمان شاه‌عباس، هر تصمیمی كه شاه می‌گرفت اجرا می‌شد. در زمان محمدرضا پهلوی هم همین‌طور بود. آن زمان انتخابات نداشتیم. زمان محمدرضا پهلوی هم – مثل سال‌های پس از او – انتخابات ما بی‌معنی بود. مطبوعات هم به همین منوال. هر وقت شاه یا نخست‌وزیر یا هر صاحب قدرت دیگری هوس می‌كرد روزنامه را ببندد، آن را می‌بست. هر كس را که می‌خواست، بگیرند، دستور می‌داد بگیرند. حبس كنند، شكنجه كنند و حتی به قتل برسانند. حزب و فعالیت سیاسی هم تعطیل بود. دانشگاه داشتیم كه البته به زمان شاه‌عباس نبود ولی آیا امكان تحقیق و پژوهش و یا امكان به آزادی سخن گفتن و حتی درس گفتن هم بود؟ البته اگر منظور از تجدد ظواهر قضایا باشد، مقوله‌ی دیگری است. البته عده‌ای هستند كه با مبالغه درباره‌ی دست‌آوردها، از اقتصاد ایران كه قرار بود مثل اقتصاد ژاپن بشود سخن می‌گویند. تقدّس گذشته صفت مشخصه‌ی تفكر و دیدگاهی است كه گرفتار بحران شده و به آینده‌ی خود امیدی ندارد و به همین خاطر، به جای این كه برای بهبود وضعیت كنونی خود كه دلپسند نیست دست به حركت بزند سر خود را با تقدّس گذشته كه اتفاقا آش دهن‌سوزی هم نبود، شیره می‌مالد.

البته این درست است كه تعدادی كارخانه‌ی مونتاژ درست شد ولی به نظر من خیلی از پژوهشگران رونق بازار نفت را با رونق اقتصاد ایران اشتباه گرفته اند. مثلاً شما سال 1356 را در نظر بگیرید ما در آن سال حدود 14 میلیارد دلار واردات داشتیم و 500 میلیون دلار هم صادرات غیرنفتی. در كنارش از جان آدم تا شیرمرغ را وارد می‌كردیم. یعنی در بخش بدون نفت اقتصاد، شما با 13.5 میلیارد دلار كسری روبرو بودند كه به زمان خودش كم نبود. الان هم، كه همان سیاست و نگرش اقتصادی حاكم است، همان شکاف اساسی بین تولید و مصرف دراقتصاد ایران هم چنان وجود دارد ولی با اغتشاشاتی که در حوزه‌ی سیاست خارجی و دسترسی ایران به دلارهای نفتی پیش آمده، به صورت کنونی اش دگرسان شده است.

از این وجه قضیه كه بگذریم، بخش عمده‌ی بودجه‌ی دولت هم یا صرف خرید اسلحه می‌شد یا به خرج ساواك و دیگر ارگان‌های سركوب می‌رسید. این كه اسم‌اش رونق اقتصادی نیست.[3] پیش از این كه سلطنت‌طلبان ‌گرامی «تغذیه‌ی رایگان» و دیگر برنامه‌ها را به رخ بكشند یادآوری كنم كه در آخرین بودجه‌ای كه از سوی آقای جمشید آموزگار به مجلس ارایه شد بودجه‌ی وزارت جنگ به‌تنهایی نزدیك به دو برابر بودجه‌ی وزارت آموزش و پرورش، وزارت فرهنگ و هنر، وزارت بهداری، وزرات كشاورزی و عمران روستایی، دانشگاه‌های ایران، سازمان تربیت بدنی بود. به رقم و عدد، بودجه‌ی وزرات جنگ 700 میلیارد ریال بود (یعنی به دلار آن موقع 10 میلیارد دلار) و مجموع بودجه‌ی این وزارت‌خانه‌های یاد شده هم 354.6 میلیارد ریال، یا اندكی بیش از 5 میلیارد دلار. بودجه‌ی شهربانی، ژاندارمری و ساواك را هم اضافه كنید تا رقم واقعی به دست آید. از سوی دیگر، وقتی كسری تراز اقتصاد غیرنفتی ما را در نظر می‌گیرید، مشاهده می‌كنید كه اندكی كم‌تر از كل بودجه‌ی دولت، هزینه‌های خرید ایران از بقیه‌ی دنیاست كه به ازای این همه هزینه – به‌غیر از تعدادی مشاغل دلالی و واسطگی، شغلی در ایران ایجاد نمی‌شود.

همان‌طور كه گفتم، با نظریات بعضی از پژوهشگرانی كه این مسئله را پیش كشیده‌اند تا حدودی آشنا هستم كه «تجدد» در زمان شاه شتاب گرفت ولی، همین پژوهشگران‌گرامی توضیح نمی‌دهند كه این تجدد در كدام حوزه و در چه عرصه‌ای اتفاق افتاد؟ آیا در سیاست بود یا در فرهنگ یا در عرصه‌ی اقتصاد؟ در جامعه‌ای كه افراد حق و حقوق فردی ندارند و آزاد نیستند البته كه نمی‌توان از تجدد سخن گفت.

آیا به‌واقع به همین زودی فراموش كرده‌ایم كه شاه در مصاحبه‌ای گفته بود كه احزاب خودساخته‌اش پی كارشان بروند. كه خوب رفتند. آن‌گونه كه الان روشن شده است ظاهراً حتی نخست‌وزیرش هم خبر نداشت كه او تصمیم دارد دست به چنین كاری بزند. آیا این تجدد است؟ آیا روزنامه‌ها و مجلات را فله‌ای با یك اشاره آقای هویدا نبستند؟ در چنین مجموعه‌ای از تجدد سخن گفتن به نظرم اندكی خنده‌دار است.

به این ترتیب، ما باید تعریف‌مان را از تجدد مشخص بكنیم و بعد ببینیم كه وضع ما به چه صورتی درمی‌آید؟ به‌واقع به زمان شاه سابق، اگر بخواهیم به تعاریف پذیرفته شده پای‌بند باشیم، آیا می‌توانیم از تجدد سخن بگوییم تا برسر سرعت اش بگومگو كنیم! اگر تعریف دكتر عباس میلانی را در كتاب «تجدد و تجدد ستیزی در ایران» بپذیریم- كه من می‌پذیرم ولی فكر نمی‌كنم الان خودش آن را بپذیرد- مبنای تجدد فردگرایی و احترام به حقوق فردی است. حالا شما بیایید همین تعریف مختصر و مفید را به زمان شاه به‌كار بگیرید. از ادعای پروفسور‌ هالیدی و شوكراس و دیگران چه باقی می‌ماند!

البته به اشاره بگویم و بگذرم كه براساس این دیدگاه، انتقاد از شاه این می‌شود كه او با سرعتی بیش از كشش جامعه كوشید جامعه را «متجدد» كند و من اما همان طور كه پیشتر گفتم بر این اعتقادم كه علت اصلی سقوط حكومت‌اش این بود كه شاه برای متجدد كردن واقعی جامعه نكوشید و به‌عوض همه‌ی راه‌ها را بست و اندكی زیادی كوشید به همان شیوه‌ی شاه‌عباس بر این مملكت حكم براند. و در سال‌های پایانی قرن بیستم چنین چیزی امكان نداشت. به‌خصوص در سال‌های پایانی حكومت اش، آن چه در ایران اتفاق می‌افتاد نه فرد‌گرایی و احترام به حق و حقوق فردی، بلكه دقیقاً نوعی همشكل‌شدن عامیانه بود. یعنی همان تنوع نه چندان جدی مطبوعاتی را برنتابیدند. یا همگان باید مستقل از دیدگاه خویش عضو تنها حزب فراگیر بشوند و یا همانطور كه خود شاه گفته بود پاسپورت‌شان را بگیرند و از ایران بروند. وجه دیگر این هم‌شكل شدن ما این بود كه یك بقال را به همان‌سادگی می‌گرفتند كه یك وزیر را. به عبارتی، تنها وجه هم‌شكل شدن ما، بی‌حقی عمومی ما بود. یعنی در این كه هیچ حقی نداشته‌ایم همگان – به‌غیر ازشاه و نزدیكانش- با هم برابر شده بودیم. اگرچه دوستان از شتاب «تجدد»خواهی حرف می‌زنند ولی به گمان من، این بازگشتی بود به زمان شاه‌عباس صفوی ولی در نیمه‌ی دوم قرن بیستم.

در خصوص نكته‌ی دیگر، درباره‌ی شركت حاشیه‌نشین‌ها در تظاهرات، من هم با این دیدگاه موافقم كه این بخش از جمعیت در تظاهرات شركت داشتند. ولی آنها كه در ایران بودند بهتر از من می‌دانند كه فقط حاشیه‌نشین‌ها نبودند. مگر ادارات تعطیل نبود؟ مگر كارخانه‌ها تعطیل نبود؟ مگر روزنامه‌ها در اعتصاب نبودند؟ اینها كه حاشیه‌نشین نبودند. مگر نماز جماعت در قیطریه نخواندند. قیطریه كه محل حاشیه‌نشین‌ها نبود.

درباره‌ی زمینه‌های اقتصادی، اگر یادتان باشد دولت شاه یك كمیسیون شاهنشاهی تشكیل داده بود و یك سری از گزارش‌های آن درر وزنامه‌های همان وقت چاپ شد. من تعدادی از این گزارش‌ها را در آرشیو خودم دارم. وقتی آنها را بررسی می‌كنید می‌بینید كه اقتصاد ایران در چه سراشیبی قرار گرفته بود. من برخلاف این دوستان مطمئن نیستم كه اقتصاد ایران در آن موقع خیلی خوب بوده باشد. هركس كه این گزارش‌ها را بخواند متوجه‌ی این عرض بنده خواهد شد. من حتی بر این اعتقادم همین كه شاه بعد از 37 سال به این نتیجه می‌رسد كه باید كمیسیون شاهنشاهی فرابخواند و بعد در شرایطی كه همه چیز در مطبوعات كنترل می‌شد، اجازه می‌دهد بعضی از این گزارش‌های به‌شدت انتقادی در مطبوعات چاپ شود، خود همین عكس‌العمل، نشانه‌ی حاد بودن بحران اقتصادی است.

البته ما نگرش ویژه‌ی «ایرانی‌»مان را هم داریم كه می‌گویند چون كارتر آمد، این اتفاق افتاد و یا اشاره می‌كنند به كنفرانس گوادالوپ كه انگار برای ایران تصمیم گرفتند. این دوستان توجه نمی‌كنند كه وقتی كار به كنفرانس گوادالوپ می‌رسد از رژیم شاهنشاهی جز ویرانه‌ای باقی نمانده بود. این درست است كه كارتر هم شاید یك چیزهایی گفته باشد. ولی واقعیت امر این است كه خود ما در این جا یك سری مشكلات بسیار جدی داشتیم. در همین گزارش‌هایی كه اشاره كردم ببینید كه درباره‌ی كشاورزی ما چه نوشته بودند یا وضعیت صنایع ما چگونه بود؟ یا حتی اگر به آن گزارش‌ها دسترسی ندارید به كتابی كه مرحوم آقای داریوش همایون – وزیر اطلاعات رژیم قبلی – نوشتند مراجعه بفرمایید. خواندن مطالبی كه ایشان نوشته‌اند به‌راستی حیرت‌آور است. من باز هم تأکید می‌كنم كه دوستانی كه شتاب تجددطلبی را دلیل سقوط رژیم شاهنشاهی می‌دانند بهتر است كتاب ایشان را بخوانند تا واقعیت برای‌شان روشن شود. آقای همایون حتی در این كتاب می‌نویسد كه حدود 70 درصد بودجه‌ی مملكت در دست شخص شاه بود. یعنی با وجود دولت و سازمان برنامه و مؤسسات متعدد دیگر، ضربان اقتصادی مملكت دست شاه بود. در دیگر عرصه‌ها نیز سیستم اداره‌ی مملكت هیچ نظم و حساب و كتابی نداشت. یعنی در پایان قرن بیستم مشكلات ما هم‌چنان همان مشكلات قرن نوزدهم باقی ماند و به عبارت دیگر امور ما قانونمند نبودند. شاید زمانی می‌شد مملكت را این گونه اداره كرد – كه من بعید می‌دانم- ولی در پایان قرن بیستم این گونه نمی‌شد كشورداری كرد. كاری كه در همان سال‌ها كرده بودند این بود كه درهای مملكت را به روی واردات باز كردند- مخصوصاً در بخش كشاورزی كه واردات تقریباً همه‌جا‌گیر شد. در مقابل به‌جز درآمد نفت، چیزی نداشتیم.

الان هم به شکل و صورت دیگری داریم همان کار را می‌کنیم ولی با چند تفاوت عمده. اول این که جمعیت کشور حدودا سه برابر شده است و ثانیاً هم دلارهای نفتی کافی نداریم و هم به آن چه که هست به‌سهولت دسترسی نداریم و سیاست خارجی غیر هوشمندانه‌ی دولت هم کاری کرده است که ما مانده ایم و این حوض کوچک ما!

یعنی با این طول و تفصیل می‌خواهم عرض كنم كه علل فاعلی انقلاب بهمن 57 بسیار پیچیده‌تر از چیزهایی است كه‌ هالیدی و دیگران می‌گویند. بررسی این علل می‌ماند برای فرصتی دیگر.

***

بیش از 40 سال گذشته است ولی اكنون نیز اقتصاد ما به همان‌گونه است. به تازه‌ترین آمارهای تجارت خارجی ایران بنگرید. کل تجارت ایران با بقیه‌ی دنیا در سال 1401 اندکی کم‌تر از 113 میلیارد دلار بود. صرف‌نظر از تقلبی که درثبت آمارها صورت می‌گیرد و صادرات فرآورده‌های نفتی را به عنوان «صادرات غیرنفتی» حساب می‌کنند ولی هنوز حدود 6.5 میلیارد دلار کسری تراز داریم. یعنی در مقابل 53 میلیارد دلار صادرات، واردات به ایران دراین سال اندکی کم‌تر از 60میلیارد دلار بود. حتی اداره‌ی گمرگ هم می‌داند که 80 درصد صادرات «غیرنفتی» ایران فرآورده‌های نفتی و صنایع شیمیایی و فلزات است.[4] اگر این ارقام را کنار بگذاریم و به‌راستی ببینیم وضع اقتصادی ایران بدون نفت و فرآورده‌های نفتی چگونه است وضع به‌واقع زار می‌شود. یعنی اگر این گونه برخورد کنیم کسری تراز تجارتی ایران به جای 6.5 میلیارد دلار اندکی بیشتر از 49 میلیارد دلار می‌شود. مشکل دیگر هم درواقع خام‌فروشی است یعنی وقتی اندکی دراین ارقام دقیق می‌شویم درآمد ایران از تن کالای صادراتی به‌طور متوسط 436 دلار است در حالی که به‌ازای هر تن کالای وارداتی ایران 1604 دلار می‌پردازد. یعنی به ازای هرتن کالای وارداتی، 4 تن کالا از ایران صادر می‌شود.

یکی از حوزه‌هایی که به‌شدت نگران کننده است وابستگی تغذیه‌ی مردم در ایران به واردات است. یعنی دربخش مواد غذایی در سال 1401 ایران 5.2 میلیارد دلار صادرات و 17.8 میلیارد دلار واردات داشته است. به عبارت دیگر، فقط در بخش مواد غذایی ایران، بیش از 12.5 میلیارد دلار کسری تراز تجارتی دارد.

ناگفته روشن است که با این شیوه‌ی مدیریت نالایق بهای ارز، با این میزان وابستگی به واردات مواد غذایی چگونه گذران زندگی روزمره هرروزه دشوارتر می‌شود. وقتی به داده‌های آماری سال 1401 نگاه می‌کنیم مشاهده می‌شود که برای نزدیک به 50 میلیارد دلار از هزینه‌هایی كه در اقتصاد ایران می‌شود، در داخل شغل مولدی ایجاد نمی‌شود. برای این كه اهمیت این رقم و عدد روشن شود اجازه بدهید فرض کنیم که دولتمردانی داریم که کارشان را بلدند و برنامه‌ریزی می‌کنند تا در پنج سال آینده تنها 20 درصد از این کسری را در داخل اقتصاد ایران تولید کنند. یعنی به‌جای این که کسری واقعی تراز تجارتی ایران حدوداً 50 میلیارد دلار باشد آن را به 40 میلیارد دلار کاهش بدهند. باز هم فرض کنید در واحدهای تولیدی که باید ایجاد شود متوسط حقوق پرداختی به تولید کنندگان ماهی حدود 40 میلیون تومان (1000 دلار) است- مشاهده می‌کنید که ازمزد پرداختی به کارگران و تولید کنندگان در ایران بسیار بیشتر است – اگرچنین بشود درآن صورت می‌توان بیش از 830 هزار فرصت شغلی با مختصاتی که برشمردم در کشور ایجاد کرد. خلاصه کنم اگردولتمردان ایرانی چنین برنامه‌ای داشته باشند به‌ازای هر یك میلیارد دلاری كه از این كسری تجارتی بكاهند و مصرف با محصولات داخلی برآورده شود بیش از 83 هزار فرصت شغلی ایجاد خواهد شد. ولی ما چه كرده ایم و چه می‌كنیم؟ هنوز با دلارهای نفتی به مصرف در این اقتصاد می‌دمیم همه به دلالی و واسطگی تمایل دارند.

جالب این كه ما خودمان را «تولیدكننده»ی نفت هم حساب می‌كنیم ولی حقیقت این است كه در تولید آن نقشی نداریم. واقعیت این است كه سرزمین ایران نفت دارد و فرایند تولیدش هم چندین میلیون سال طول می‌كشد و ما هم از خوش شانسی به گمان خیلی‌ها، و بدشانسی از نظر من، روی این نفت نشسته ایم و با استخراج آن، سوار بر مركب سم سیاه نفت می‌خواستیم از «دروازه‌های تمدن بزرگ» بگذریم!

+ نوشته شده توسط سیاوش در دوشنبه ۱۴۰۲/۰۴/۲۶ و ساعت 0:10 |

سوسیالیسم و تاریخ مردمی مشروطه؛ به مناسبت تجدید چاپ اثری از خسرو شاکری

این پژوهش، آن‌طورکه در پیشگفتار اثر هم اشاره شده، بیش از هر چیز در پی بازسازی و بررسی تاریخ خط مشی سیاسی جناح چپ در ایران و پیشینه‌های روسی-قفقازی آن در دوره انقلاب مشروطه است؛ یعنی در زمانی که این جریان برای نخستین‌بار زاییده شد و رشد کرد

«پیشینه‌های اقتصادی-اجتماعی جنبش مشروطیت و انکشاف سوسیال‌دموکراسی»، پژوهش ارزنده خسرو شاکری، که سال‌ها پیش در نشر اختران منتشر شده بود پس از مدت‌ها توسط همین نشر بازنشر شده است. شاکری در این اثر برخلاف بسیاری از تاریخ‌نگاری‌های مرسوم مشروطه، به تاریخ اجتماعی و روند اثرگذاری نیروی کار و طبقات فرودست در انقلاب مشروطه توجه داشته و به تأثیر و نسبت این جنبش بر دیگر جنبش‌های مردمی و رهایی‌بخش منطقه هم توجه کرده است.

پیام حیدرقزوینی در ادامه در “شرق” نوشت: این پژوهش، آن‌طورکه در پیشگفتار اثر هم اشاره شده، بیش از هر چیز در پی بازسازی و بررسی تاریخ خط مشی سیاسی جناح چپ در ایران و پیشینه‌های روسی-قفقازی آن در دوره انقلاب مشروطه است؛ یعنی در زمانی که این جریان برای نخستین‌بار زاییده شد و رشد کرد. شاکری در پیشگفتار اثر به ضرورت این بررسی اشاره کرده و نوشته: «…چندین کتابی که به تاریخ چپ ایران پرداخته‌اند عملا تاریخ مهم و بنیادی سوسیال‌دموکراسی را نادیده گرفته‌اند. هیچ‌کدام از پژوهش‌هایی که به انقلاب مشروطیت ایران پرداخته‌اند نیز به بررسی این جنبش، که نقش قاطعی در موفقیت آن انقلاب، به ویژه در مرحله دوم آن، پس از به توپ بسته‌شدن مجلس، همت نگماشته‌اند».

شاکری در پژوهش خود به نقاطی از انقلاب مشروطه و تاریخ معاصر ایران توجه کرده که کمتر مورد توجه بوده‌اند. او تلاش کرده با نورانداختن بر تاریک‌جاهای تاریخ به قول خودش از رمز و رازهای گیج‌کننده و اسرارآمیز تاریخ معاصر بکاهد: «این پژوهش وظیفه دارد تاریخ و نقش سوسیال‌دموکراسی را در انقلاب مشروطیت ایران در تمام ابعادش بازنمایاند و رازگونگی‌ای را که از همه سو بر نقش سوسیال‌دموکراسی در آن انقلاب سایه افکنده و در نتیجه آن را دگرگونه جلوه داده به کناری نهد.

در واقع این کوششی است به منظور راززدایی از مبارزه ایدئولوژیکی که، طی حدود هفتاد سال، می‌کوشید این تاریخ را برای خدمت به توجیه حکومت شوروی، دچار ابهام و رازگونگی کند».

برای رسیدن به این هدف، شاکری نخست به بررسی و تحلیل تغییر تدریجی نظام اقتصادی سنتی ایران پرداخته است. او معتقد است که این تغیرات دو نتیجه به بار آورد: از یک سو به موج بزرگ مهاجرت ایرانیان و سیاسی‌شدن بعدی تعداد زیادی از آنان در قلمروهای تازه به دست آمده قفقاز و آسیانه میانه روسیه تزاری منجر شد؛ و از سوی دیگر باعث نارضایتی سیاسی در مراکز عمده شهری شد که در دهه نخست قرن بیستم در جنبش مشروطه به اوج خود رسید.

کتاب در فصل‌های ابتدایی به صورت اجمالی تاریخ معاصر ایران را در حوزه‌های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی پیش از پیدایش نخستین سازمان‌های کارگری و با سمت‌گیری سوسیالیستی در آغاز قرن، بررسی کرده است. در این بررسی، دو جنگ با روسیه تزاری اهمیت دارد چراکه تبعاتی برای حکومت ایران به‌همراه داشت. از جمله اینکه به از‌دست‌رفتن درآمدهای دولت از مناطق از‌دست‌رفته انجامید، و همچنین به تغییر تدریجی اما محسوس اقتصاد سنتی از جمله در بخش کشاورزی و پیوند آن با بازار جهانی و خانه‌خرابی دهقانان و پیشه‌وران و بخش‌هایی از بازگانان و نهادهای سنتی منجر شد.

در این نقطه می‌توان دیدگاه اصلی پژوهش شاکری را هم دید؛ اینکه دخالت نظام‌مند استعماری در ایران، که با جنگ‌های ایران و روس در نخستین دهه‌های قرن نوزدهم آغاز شد، به فروپاشی نظام اقتصاد سنتی ایران منجر شد. شاکری با اشاره به مدرنیزاسیون زیر سایه قدرتی استعماری نوشته: «فرایند مدرن‌کردن که زیر سلطه استعمار آغاز شد، به وضعیتی پارادکسال انجامید که در آن تمام نهادها و ارزش‌های سنتی، که به عنوان شالوده‌های پیش-دموکراتیک بالقوه می‌توانستند برای فرایند دموکراتیک‌کردن مترقی جامعه مفید باشند، به تدریج رو به نابودی رفتند، در حالی که تمام کسانی که تا آن زمان مانع پیشرفت سیاسی-اقتصادی کشور بودند تقویت شدند». در واقع شاکری معتقد است که تا پیش از این قدرت شاه در عرصه سیاسی با برخی سازوکارهای سنتی محدود می‌شد. شاه اگرچه سایه خدا بر روی زمین بود اما با این حال تابع سازوکارهای کنترلی‌ای بود که سه واحد مولد اقتصادی یعنی روستاها، ایلات، کسبه و پیشه‌وران شهری به وجود آورده بودند و سلطنت به مازاد آنها وابسته بود: «در درون سامان این پادشاهی غیرمتمرکز، این واحدهای اقتصادی قادر بودند استبداد سلطنتی را مهار کنند و از شدت آن بکاهند».

شاکری در اینجا روی نکته‌ای قابل توجه دست می‌گذارد و می‌گوید با ازبین‌رفتن سازوکارهای کنترلی قدرت مطلقه شاه، سازوکارهای مدرن به‌صورتی کارا شکل نگرفتند و می‌پرسد آیا تلاشی همه‌جانبه در کار نبود تا کوشش‌های عناصر مترقی و دموکراتیک برای جایگزینی استبداد سنتی با یک نظام سیاسی کارآمد خنثی شود؟ و به عبارتی آیا ایران زیر سلطه استعمار به گسستگی فاجعه‌آمیز و تداوم فرساینده دچار نشد؟

شاکری می‌گوید زیر نفوذ استعمار ایران نتوانست به سمت حیات سیاسی دموکراتیک گام بردارد: «شگفت آنکه نوع استعماری مدرن‌کردن، با ایجاد بدل‌های ظاهرفریب نهادهای غربی یعنی پارلمان، احزاب سیاسی، و اتحادیه‌های کارگری- که روشنفکران لیبرال و چپی ایران در آن نقش مهمی ایفا می‌کردند- به نحو مؤثری از دموکراتیک‌کردن حیات سیاسی جلوگیری کرد و در نتیجه تقویت قدرت مطلقه شاه، به‌ویژه در دوره پس از مشروطیت را موجب شد». شاکری می‌گوید این اتفاق در دو سطح رخ داد: یکی با تقویت جایگاه و قدرت مطلقه شاه از طریق کنارزدن تمام سازوکارهای کنترل سنتی که مردم به خوبی با آنها آشنا بودند، و دیگری با ایجاد ناباوری تدریجی در مردم نسبت به کارایی نهادهای اقتباس‌شده غربی و این مسئله باعث شد که نهادهای غربی تازه برآمده به اسباب مضحکه بدل شوند.

یکی دیگر از نقاط قابل توجه پژوهش شاکری این است که کار او برخلاف بسیاری دیگر از آثاری که به تاریخ چپ ایران پرداخته‌اند، حاصل بیش از ۲۰ سال تلاش او روی منابع بایگانی و اسناد چاپ‌شده ایرانی، آذری، ارمنی، گرجی، روسی، انگلیسی، آلمانی، فرانسوی و آمریکایی است. علاوه بر این، او به اسناد محرمانه آرشیو شوروی که در نتیجه گلاسنوست و فضای باز سیاسی در اواخر دوران اتحادیه جماهیر شوروی به دست آمد هم توجه کرده است. شاکری در فصل‌هایی جداگانه به فرقه اجتماعیون عامیون، گروه‌های سوسیال‌دموکرات ارمنی، حزب دموکرات ایران پرداخته و در بخش پایانی نیز نکاتی درباره پیدایش و تأثیر سوسیال‌دموکراسی بر تاریخ ایران ذکر کرده است.

***

عباس خاکسار، پژوهشگر تاریخ و نویسنده کتاب «تاملی در انقلاب مشروطه ایران» در ارتباط با نگاه شاکری به انقلاب مشروطه و تاریخ معاصر ایران، با تاکید بر این که در پژوهش هایش از خسرو شاکری بهره گرفته و غالبا با او هم نظر می باشد منتقد کارایی ساز و کارهای سنتی مورد نظر شاکری در مهار استبداد است. خاکسار می گوید:

«تاکید شاکری بر عناصری از ساز و کارهای درونی جامعه سنتی گذشته تاریخ ما (شوراهای روستایی، ایلیاتی و صنفی) در برابر کنترل استبداد و ستم حاکمیت «استبداد آسیایی» است و با نگاه جانب‌دارانه‌اش که «با حذف این ساز و کارها و جایگزینی اشکال مدرن، احزاب و اتحادیه‌هایی شکل گرفت که موجودیت آنها نه به تقویت دموکراسی، بلکه موجب تقویت استبداد و تداوم آن شد» و از این طریق «راه برای گسست فرساینده فراهم‌تر شد.»

به باور من در نگاه شاکری، به نوعی درباره کارکرد «ساز و کارهای سنتی تاریخ گذشته ما» بزرگ‌نمایی و مبالغه می‌شود و در مقابل کارکرد احزاب، اتحادیه‌ها و سازمان‌های مدرن به سبب حاکمیت و دیکتاتوری پهلوی‌ها و… نه تنها زیر سوال می‌رود بلکه نفی می‌شود. نگاهی که می‌تواند بر کل دستاوردهای تاریخی و فرهنگی ایران طی یک قرن مهر باطل بکوبد و به‌جای نقد پروژه ناتمام مدرنیته ایران، کل جنبش تجددخواهانه ایران را زیر سوال ببرد. به نظر من هسته تفکری وی، این است که طی دو قرن اخیر تاریخ ایران پس از شکست‌های پیاپی از روسیه، فرایند گسست فرساینده‌ای را آغاز می‌کند که می‌توانست با انقلاب مشروطه پایان یابد، اما به دلیل عدم شناخت روشنفکران از مبانی این ارزش‌های سنتی و عدم بهره‌گیری درست از فرهنگ بالنده اروپایی، برای ساختن سنتزی بالنده از ترکیب این دو، راه به پویایی نمی‌برد و لاجرم این فرایند گسست فرسایشی، در تهاجم نظام سرمایه‌داری جهانی و دیکتاتوری داخلی سیری صعودی پیدا می‌کند. اندیشه‌ای که در ذات و جوهر خود منطقی است، اما به صرف آرمانی و دور از دسترس بودن تاریخی‌اش، به تحقیر واقعیت موجود می‌رسد و برخلاف منش و بینش انسان دوستانه شاکری، ناخواسته پرده سیاهی از تاریخ معاصر مقابل دیدگان ما می‌گذارد.»

+ نوشته شده توسط سیاوش در یکشنبه ۱۴۰۲/۰۴/۱۸ و ساعت 22:25 |

سرویس بهداشتی ؛ اولویت اصلی مردم ایران از نگاه وزیر گردشگری

سرویس بهداشتی ، مسأله تاریخی دولت های اصلاح طلب و اصولگرا :/ آن" 4 میلیون مسکن " را بی خیال ؛ این " هزار دستشویی " را بسازید تا لااقل بگوییم " یک مشکل " را حل کردید

وعده حل مشکل دستشویی در دولت احمدی نژاد محقق نشد و دولت حسن روحانی هم که اصلاً به روی خودش نیاورد و گذشت و گذشت تا رسید به دوران ریاست جمهوری سید ابراهیم رئیسی و وزارت سید عزت الله ضرغامی بر گردشگری ایران که همین امروز گفته است: من در صفحات شخصی خودم هم از سرویس‌های بهداشتی مناسبی که وجود دارد رفتم، بازدید کردم و هم از جاهایی که وضعیت‌شان افتضاح بوده است، تصویر گذاشته‌ام...من فکر می‌کنم قبل از این‌که برای مردم اجمالاً کنسرت، حجاب و محدودیت‌های اینجوری مطرح شود، فعلا سرویس بهداشتی اولویت اول مردم است.

عصر ایران - معضل دستشویی بین راهی در ایران ، از آن مصائبی است که حل آن نه به تکنولوژی خاصی نیاز دارد (ایرانی ها از قدیم بلد بودند چگونه دستشویی بسازند)، نه تحریم ها مانع آن است، نه توطئه های داخلی و خارجی متوجهش است و نه بودجه عجیب و غریبی می خواهد.

کانال عصر ایران در تلگرام

اما از آنجا که مسوولان کشورمان، عزم شان را جزم کرده اند که حتی یک مشکل را هم به طور کامل حل نکنند، هنوز که هنوز است، یک ملت 85 میلیونی با اندک مهمانان خارجی که به ایران می آیند، لنگ این هستند که اگر گلاب به رویتان، در وسط جاده نیاز به دستشویی پیدا کردند، چه خاکی به سرشان کنند!

تازه خیلی از دستشویی ها هم که چنان وضع افتتضاحی دارند که " عدم شان به ز وجود " و رسماً مایه آبرو ریزی اند و تهوع اند!

دستشویی عمومی
این شد که در دولت اول محمود احمدی نژاد، اعلام کردند که 1000 سرویس بهداشتی خواهند ساخت:در هر 25 کیلومتر از جاده ها و بزرگراه های اصلی کشور، یک سرویس.

بسیار هم در بوق و کرنا کردند و خلق الله نیز مسرور شدند که بالاخره اگر یکی پرسید در مملکت شما کدام یک از مشکلات تان حل شده، می توانند سرشان را بالا بگیرند و بگویند:
اگر بحران آب داریم،
اگر تورم روز افزون است،
اگر محیط زیست مان رو به اضمحلال است،
اگر نظام بیمه درست و حسابی نداریم،
اگر نرخ بیکاری بالاست،
اگر بنیان های خانواده در معرض آسیب های جدی است،
اگر نظام آموزشی مان فشل است،
اگر سرعت اینترنت مان حلزونی است،
اگر بازارهای جهانی مان مانند فرش و پسته و نفت را یکی یکی داریم از دست می دهیم،
اگر سیستم حمل نقل مان از جاده ای و ریلی گرفته تا دریایی و هوایی، فرسوده است،
اگر روابط خارجی بسامانی نداریم،
اگر فساد اداری داریم،
اگرخودروسازی هایمان لگن می سازند،
اگر سن اعتیاد پایین آمده،
اگر قاچاق کالا و ارز بیداد می کند،
اگر نخبگان از کشور فراری می شوند،
اگر احزاب درست و حسابی نداریم و اگر و اگر و اگر ...
عوضش مشکل دفع ادرار و اجابت مزاج در جاده نداریم و این یک مشکل مان حل شده است!

اما حل نشد و این وعده هم رفت پیش هزاران وعده ای که دادند و عمل نکردند و دولت حسن روحانی هم که اصلاً به روی خودش نیاورد و گذشت و گذشت تا رسید به دوران ریاست جمهوری سید ابراهیم رئیسی و وزارت سید عزت الله ضرغامی بر گردشگری ایران که همین امروز در گفت و گو با ایلنا گفته است:

« من در صفحات شخصی خودم هم از سرویس‌های بهداشتی مناسبی که وجود دارد رفتم، بازدید کردم و هم از جاهایی که وضعیت‌شان افتضاح بوده است، تصویر گذاشته‌ام.

در جلسات مشترک استاندارها با هیأت دولت به طور جدی روی این مسئله تاکید کردم. آقای مخبر هم با نظر کاملا مثبت دستورات لازم را به سازمان برنامه دادند، ما باید بسیج شویم و سرویس‌های بهداشتی فعلی را یک‌مقدار آماده‌سازی کنیم، زیرا آماده نیستند.

من فکر می‌کنم قبل از این‌که برای مردم اجمالاً کنسرت، حجاب و محدودیت‌های اینجوری مطرح شود، فعلا سرویس بهداشتی اولویت اول مردم است. یعنی مردم می‌گویند آقا شما که نمی‌توانید سرویس بهداشتی را درست کنید، بقیه حرف‌هایتان هم مثل این است. اصلاً من در این حوزه تعارف ندارم و ان‌شاءالله سعی می‌کنیم با تلاش وضعیت بهداشتی را قابل قبول کنیم و بعد با طرح جامعی که ما داریم و طرح تیپی که برای سرویس‌های بهداشتی با همکاری استانداری‌ها و شهرداری‌ها آماده کردیم، بتوانیم طرحی را که داریم در کشور تعمیم دهیم و سرویس‌های جدید را هم ان‌شاءالله ایجاد کنیم. »

از حق نگذریم که در جاهای معدودی سرویس بهداشتی های بین راهی خوبی هم داریم
سرویس بهداشتی

می بینید؟! بعد از سال های سال تازه کار به این مرحله رسیده که وزیر گردشگری عکس توالت های کثیف و نامناسب را در شبکه های اجتماعی اش منتشر کند و بنده خدا دست به دامن شخص دوم دولت یعنی معاون اول رئیس جمهور و استانداران شود که سرویس های بهداشتی فعلی را "یک مقداری آماده سازی" کنند تا انشاء الله ، انشاء الله اگر عمری بود، بعداً طرح جامعی بنویسند که ملت در جاده ها لنگ مستراح نباشند!

و باز کار به جایی رسیده که وزیر مملکت اعتراف می کند که "فعلا سرویس بهداشتی اولویت اول مردم است". یعنی مردمی که قرار بود قله های آرمانی را فتح کنند، الان اولویت اصلی شان شده است سرویس بهداشتی!

باز دم ضرغامی گرم که پیش افتاده و از معاون اول دستور گرفته و به فکر طرح تیپ دستشویی هم هست ولی واقعاً این چه حجمی از ناکارآمدی است که یک "مشکل ساده با صورت مسأله مشخص و راه حل معلوم" ، دولت به دولت روی دست مانده است و اصولگرا و اصلاح طلب هم ندارد؟!

ضرغامی

راستش را بخواهید الان هم امید چندانی به حل این مشکل نیست و دولت کنونی، نه 4 میلیون مسکن برای مردم خواهد ساخت و نه حتی هزار دستشویی برای مسافران!

البته امیدواریم که اشتباه کرده باشیم و روزی که دولت سیزدهم تمام می شود، آن میلیون ها مسکن را نه، این هزار دستشویی بین راهی را بشمارد و تحویل ملت دهد که لااقل این بار مردم سرشان را بالا بگیرند و بگویند اگر تحت انواع فشارها هستیم، لااقل به همت دولت مردمی، دیگر وسط جاده ها مجبور به تحمل فشار مضاعف نیستیم... و دعا کنند به جان عزت الله خان ضرغامی!

بعد از تحریر:
در شهرها هم دستشویی عمومی مناسب و کافی نداریم...شاید وقتی دیگر!

+ نوشته شده توسط سیاوش در یکشنبه ۱۴۰۲/۰۴/۱۸ و ساعت 22:10 |

آیا قانون و محیط زیست میانکاله، قربانی پتروشیمی ابر بدهکار بانکی می‌شود؟

آیا قانون و محیط زیست میانکاله، قربانی پتروشیمی ابر بدهکار بانکی می‌شود؟

ساخت پروژه پتروشیمی میانکاله باوجود مخالفت سازمان محیط زیست و دادستان کل کشور همچنان ادامه دارد.

به گزارش خبرنگار انرژی پرس، عبدالله عبدی، سرمایه‌گذار پتروشیمی میانکاله، که این روزها با خبر حصارکشی، مجددا نامش بر سر زبان‌ها جاری شده، یک‌ ابر بدهکار بانکی است که ۵۸ میلیون یورو از بانک توسعه صادرات وام گرفته و این مبلغ را برنگردانده است. اگرچه پروژه تاکنون متوقف بود اما این پتروشیمی بدون توجه به اخطارهای محیط زیست و حتی دادستانی کل کشور، عملیات اجرایی خود را آغاز کرد.

پتروشیمی‌میانکاله با برگزاری یک نشست مطبوعاتی، عملا اخطارهای محیط زیست و داداستانی را نادیده گرفت. این نشست خبری منجر به دستگیری حر منصوری، فعال محیط زیست مازندران شد که همواره نسبت به ساخت این پتروشیمی انتقاد داشت.

حاشیه‌های صدور مجوز خوراک پتروشیمی میانکاله

شرکت صنایع پتروشیمی امیرآباد مازندران به‌عنوان سرمایه‌گذار پتروشیمی میانکاله شناخته می‌شود. این شرکت در تاریخ ۲۲ مرداد ۱۳۹۹ تاسیس شد و به فاصله چند ماه، مجوز خوراک دریافت کرد که در تاریخ مجوزهای خوراک وزارت نفت، اتفاقی کم‌نظیر شمرده می‌شود. این پتروشیمی که قرار است پروپیلن تولید کند در سال ۹۹ مجوز خوراک دریافت کرد و کلنگ زنی را آغاز کرد.

سازمان محیط زیست و دادستان علیه پتروشیمی میانکاله

این پروژه که قرار است در قلب یکی از مهمترین مناطق حفاظت‌شده ی محیط زیست ایران راه‌اندازی شود، مصداق بارز تخلف است که سازمان محیط زیست و داداستانی کل کشور نیز به آن اذعان دارند. با پخش خبر احداث این پروژه، در ذخیره‌گاه زیست کره‌ی میانکاله، اعتراضات در رسانه‌ها بالا گرفت و فعالان محیط زیست به شدت مقابل آن ایستادند تا سرانجام در اردیبهشت ۱۴۰۱ دادستانی کل کشور کشور، دستور توقف آن را صادر کرد.

علی سلاجقه، رئیس سازمان حفاظت محیط زیست اسفندماه سال گذشته گفته بود: «احداث کارخانه پتروشیمی در این منطقه بدون کسب مجوز از سازمان حفاظت محیط زیست امکان‌پذیر نیست و سازمان تا زمانی که این کارخانه مجوز زیست‌محیطی نگیرد، جلوی احداث آن خواهد ایستاد».

اختلاف‌نظر مدیران محیط زیست درباره‌ی پتروشیمی میانکاله

مدیرکل حفاظت محیط زیست مازندران اما اظهار نظر تازه‌ای که در تضادی آشکار با سازمان حفاظت محیط زیست است گفته: «محلی که برای ساخت پتروشیمی میانکاله در نظر گرفته شده است حدود چهار هزار و ۲۰۰ متر از پناهگاه حیات وحش و تالاب میانکاله فاصله دارد که با تایید نهایی سازمان حفاظت محیط زیست می‌تواند، احداث شود». اما علی سلاجقه همچنان بر سخنان خود پایبند است و طی روزهای اخیر بیان کرد که پروژه‌ای به نام میانکاله وجود ندارد و از لحاظ علمی، اقتصادی و نقشه آمایش استان مازندران این پروژه قابل اجرا نیست.

پتروشیمی بلای جان میانکاله

ذخیره‌گاه زیست‌کره میانکاله در سال ۱۳۵۵ به تأیید یونسکو رسیده است و هرگونه بهره‌برداری از این مناطق باید مطابق استانداردهای سازمان حفاظت محیط زیست باشد و در غیر این صورت از فهرست ذخیره‌گاه‌های زیست‌کره دنیا حذف خواهد شد.تالاب میانکاله که در ۱۲ کیلومتری شمال شهر بهشر قرار دارد و از آن جهت دارای اهمیت بالایی است که محیط طبیعی‌اش در وضعیتی نسبتاً دست‌نخورده باقی‌مانده است. از آنجا که رد پای یکی از ابربدهکاران بانکی در این پروژه به چشم می‌خورد باید دید دولت تا چه اندازه توانایی ایستادگی در برابر ساخت این پروژه را دارد.

+ نوشته شده توسط سیاوش در شنبه ۱۴۰۲/۰۴/۱۷ و ساعت 0:22 |

بوسه و نقش جادویی آن در هستی

اسد سیف

بوسه چیست و چه نقشی در هستی دارد؟ چه تاریخی را پشت سر گذاشته؟ و آیا رسمی‌ست جاری در سراسر گیتی؟ هنر و ادبیات و رسانه‌ها چه نقشی در این میان دارند؟ اسد سیف، پژوهشگر، به مناسبت روز جهانی بوسه نگاهی انداخته به این موضوع.

بوسه جایگاهی بلند و جادویی در هستی دارد؛ آن‌چنان که روزی جهانی را به نامش نام‌گذاری کرده‌اند: ششم ژوییه.

بوسه گاه نشان از عشق دارد و گاه نیز به مهر بر گونه می‌نشیند. اگرچه دست‌بوسی و پابوسی هنوز بر گُرده تاریخ اجتماعی ما سنگینی می‌کند و حضور امروزین آن هم‌چنان نشانی‌ست از نابرابری انسان‌ها، بوسیدن اما در جهان مدرن نفی تابوهاست. در رهایی و آزادی بر هر آن‌جا که ذهن اراده کند و دوست داشته باشد، می‌نشیند تا گرمابخش مهر و دوستی و عشق باشد.

از احساس‌های غریزی که فاصله بگیریم، عشق ورزیدن نشان از آگاهی انسان دارد. در این راستا و در عشق‌بازی، بوسه نشان عشق است. می‌تواند سنجشگر آن باشد؛ عشق را علنی کند، نشان دهد، روایت کند و بازگوید. نوعاشقان بی‌هیچ هراسی، به تکرار و عمیق یکدیگر را می‌بوسند تا آن‌چه را که بر زبان نمی‌آید، بر تن یکدیگر بنویسند. زوج‌ها در هم‌آمیزی بوسه‌باران می‌شوند. در فروکش عطش عشق از تعداد و میزان بوسه نیز کاسته می‌شود. به وقت قهر بوسه‌ای در میان نیست. بوسه نشان از سپاس نیز دارد. و تکرار آن نشان از ژرفای آن دارد.

به هنگام هم‌آغوشی آه و همهمه شنیده می‌شود. به وقت بوسیدن اما سکوت حاکم است. همه‌چیز در رفتار خود را نشان می‌دهد. سخن بر زبان نمی‌آید. چشم‌ها بسته می‌شوند تا تمرکز پذیرای احساسی عمیق‌تر گردد. شاید بتوان گفت بوسه زبان عشق است. می‌توان از بوسه به عنوان دماسنج عشق نام برد. بوسه را شاید بتوان کوششی به‌شمار آورد برای یکی شدن؛ دو تن که می‌کوشند با درهم‌آمیزی یکی شوند.

جهان اروتیسم به بوسه جان گرفته است. خلاف بوسه‌های پورنو که رفتارهای جنسی در آن‌ها شتاب دارد، بوسه‌های اروتیک در آرامش، لذت‌آفرین هستند.

بوسیدن امری داوطلبانه است. تا کسی را نشناسیم، او را نمی‌بوسیم. بوسه غیرعاشقانه نشان از احترام دارد. نشان دوستی‌ست؛ نه بر لب، بل‌که بر گونه و یا پیشانی می‌نشیند.

در جست‌وجوی تاریخ بوسه

بوسه تا همین چند سال پیش در میان بومیان آفریقا جایی نداشت. در بیشتر مناطق آسیا دست‌بوسی و پابوسی رواج داشت و زوج‌ها در خلوت همدیگر را می‌بوسیدند. در مناطق سیبری بوییدن همان کارکرد بوسیدن را داشته و دارد. در میان اسکیموها و هم‌چنین بومیان استرالیا و نیوزیلند بینی‌ها را به‌هم می‌سایند و یکدیگر را می‌بویند.

در اروپا کاتولیک‌ها تا قرن سیزدهم یکدیگر را می‌بوسیدند؛ رفتاری که بعدها به فرمان پاپ ممنوع شد. حال اما زوج‌ها به وقت ازدواج، در اظهار عشق، یکدیگر را می‌بوسند؛ شاید به این دلیل که بوسه‌ها زین‌پس از طریق ازدواج رسمی می‌شوند.

فرانسوی‌ها در جهان به رکورددار بوسه شهرت دارند. در زبان فرانسه و آلمانی بیش از بیست نوع بوسه وجود دارد. در زبان فارسی ماچ شکلی دیگر از بوسه است. در جهان غرب رسم است که زوج‌ها به وقت جداشدن از هم و یا بازدیدن (صبح و عصر) همدیگر را می‌بوسند. در کره جنوبی، در هر چهار روز یک‌بار زوج‌ها یکدیگر را می‌بوسند. در ژاپن دو روز یک‌بار. در چین دو بوسه در روز. در فرانسه و ایتالیا هفت بوسه در روز. از هر ده نفر در جهان یک‌نفر بیگانه با بوسه است.

تاریخ بوسه را می‌باید در تاریخ روابط جنسی جست‌وجو کرد. آن‌جا که رفتارهای جنسی هنوز در شمار تابوهاست، پژوهش در تاریخ روابط جنسی نیز دشوار می‌شود. در معابد هند تندیس‌هایی از بوسیدن دیده می‌شود که قدمتی سه‌هزارساله دارند و این در حالی‌ست که هنوز بوسیدن به سینمای هند راه نیافته است. یونانی‌ها و رومی‌ها نیز از ایام کهن آن را می‌شناختند. کهن‌ترین نمونه بوسه تندیسی‌ست از گل رُس از منطقه میانرودان با قدمتی ۴۵۰۰ ساله که زوجی همدیگر را در آغوش گرفته، می‌بوسند. این تندیس را می‌توان در موزه بریتانیا در لندن دید.

بوسه هم‌چون ناز و نوازش در میان برخی از حیوانات نیز دیده می‌شود. این خود شاید علتی باشد در تکامل این غریزه حیوانی در انسان.

بوسه در ادبیات فارسی

ادبیات فارسی شاید در خصوص بوسه غنی‌ترین نمونه باشد. بوسه در ادبیات کهن ایران خلاف ادبیات غرب موج می‌زند. بوسه در زبان فارسی از مصدر بوسیدن، بنیان در زبان پهلوی میانه (بوسی‌تان) دارد و به احتمال از صدایی گرفته شده است که به هنگام بوسیدن و فشار دو لب برهم شنیده می‌شود. واژه بساویدن به معنای بسودن و لمس کردن از این واژه مشتق شده است. با توجه به قدمت این واژه و کارکرد آن در ایران باستان، و تشابه و هم‌ریشه بودن آن با آوای لاتین (Savium)، انگلیسی (Kiss)، آلمانی (Kuss, Bussi)، اسپانیایی (Beso)، ایتالیایی (Baiser)، عربی (التقبیل، البوس) می‌توان حدس زد که شاید بنیانی مشترک داشته باشند.

در ماشین جستجوگر گوگل زیر عنوان بوسه در زبان فارسی بیش از ۴۴ میلیون نوشته یافت می‌شود. این در حالی‌ست که زیر همین واژه در زبان آلمانی ۴۱ و در زبان فرانسه ۶۶ میلیون مطلب می‌توان یافت. جالب این‌که در زبان ترکی این رقم به ده‌ونیم میلیون می‌رسد. در پی‌گیری موضوع، آن‌چه در زبان فارسی از بوسه پیدا می‌شود، در کلیت خویش کاربرد این واژه در شعر است و در نهایت تأسف از کم‌وکیف، بررسی و پژوهش در آن کمتر چیزی می‌یابیم. در زبان‌های غربی اما هزاران کتاب و مقاله و تحقیق در این عرصه یافت می‌شود.

با اینکه سراسر ادبیات غنایی ایران بوسه‌باران است، با توجه به عناوین آثاری که در زبان فارسی از بوسه نوشته شده، می‌توان تاریخ غمبار آن را در فرهنگ ایران بازیافت: بوسه خون، بوسه اهریمن، بوسه تقدیر، بوسه و باروت، اشک و بوسه، بوسه خون‌آشام، بوسه بر خاک، بوسه آخر، بوسه بر لب‌های خونین، بوسه مرگ، و...

بوسه در اشعار فارسی بر دهان، لب، خال یار، چشم، گونه، پیشانی و گاه دست و پای یار می‌نشیند.

بوسه در اشعار فارسی شیرین است: آن‌که لبش مایه حلاوت قند است/ کاش بگوید که نرخ بوسه به چند است (فروغی بسطامی)

بوسه روشنابخش جان و تن است: آیی و گویی بوسه خواهی؟ خواهم/ کور چه خواهد به‌جز دو دیده روشن (فرخی)

از برای بوسه می‌توان جان داد: از بهر بوسه‌ای ز لبش جان همی دهم/ اینم نمی‌ستاند و آنم نمی‌دهد (حافظ)

بوسه را می‌توان خرید و یا بخشید: بوسه‌ای زآن دهن تنگ بده یا بفروش/ کاین متاعی‌ست که بخشند و بها نیز کنند (سعدی)

بوسیدن را شهامت باید: پی یک بوسه گرد پایه حوض/ بسی گشتم تو دل دریا نکردی (خاقانی)

برای بوسه می‌توان از جان گذشت: تو بوسه ده که منت جان نثار خواهم کرد/ کسی معامله بهتر از این دوتا نکند (عارف)
بوسه سرمایه جان است: دزدی بوسه عجب دزدی پُرمنفعتی‌ست/ که اگر بازستانند دوچندان گردد (صائب تبریزی)
بوسه جان‌بخش عمر است: هر بوسه کز آن تنگ‌دهان می‌خواهی/ عمریست که از معدن جان می‌خواهی (سیف فرغانی)

بوسه در هنر و ادبیات جهان

بوسه نشان از یک بیداری جنسی نیز دارد. شاید نمادی باشد از دمیدن روح خداوندی در انسان؛ آن‌سان که در انجیل و قرآن آمده است. داستان "زیبای خفته" را می‌توان در بسیاری از فرهنگ‌ها بازیافت: دختر جوانی در بستر خواب است، شاهزاده‌و یا نجیب‌زاده‌ای سوار بر اسبی سفید، او را در این حالت می‌بیند. به او نزدیک می‌شود. در بهت از زیبایی دختر بوسه‌ای بر لبان او می‌نشاند. زیبای خفته بیدار می‌شود.

در روان‌شناسی زیبای خفته را که دختری باکره است، نماد ناهشیاری جنسی می‌شناسند. بوسه که نشان از رفتار جنسی دارد، هشیاری جنسی را در او بیدار می‌کند. بیداری پس از بوسه همانا به بیداری جنسی تعبیر می‌شود. زیبای خفته کاربردی عام دارد و موضوع بسیاری از داستان‌ها بوده است.

در جهان هنر، تندیس مشهور "بوسه" اثر رودن یکی از مشهورترین آن‌هاست. این تندیس که با الهام از کمدی الهی دانته در ۱۸۸۲ ساخته شد، قرار بود بر "دروازه جهنم" قرار گیرد تا درس عبرتی باشد برای بینندگان. توضیح این‌که:

لردزاده‌ای ایتالیایی با نام فرانچسکا دا ریمینی را در سال ۱۲۷۵ میلادی، خلاف اراده‌اش به ازدواج ثروتمندی با نام جیوانی مالاتسا درآوردند. فرانچسکا در دربار این مرد با دیدن برادر او، پائولو، شیفته‌اش می‌شود. هنوز زمانی دراز از عشق پائولو و فرانچسکا نگذشته بود که روزی جیوانی آن دو را در حال عشق‌بازی می‌بیند. شمشیر از نیام برکشیده، هر دو را می‌کشد. این حادثه که در عصر دانته اتفاق افتاده بود، چون بسیاری دیگر از حوادث، به بخش دوزخ از "کمدی الهی" راه می‌یابد. در سال ۱۸۸۰ در پروژه "دروازه جهنم" از هنرمندان بسیاری از جمله رودن دعوت به کار شد. این هنرمند مجسمه بوسه را برای این مجموعه ساخت که سال‌ها پس از مرگش پرده‌برداری شد. در واقع، خلاف توهم رودن، تندیس بوسه الهام‌بخش بوسه شد. با دیدن آن، نه احساس "گناه"، بل‌که هوس بوسیدن در بیننده سر برمی‌آورد.

فروید در شمار نخستین دانشمندانی است که برای بوسه ارزشی در علم روان‌شناسی یافت. در نگاه فرویدی به بوسه، لب‌ها در بوسیدن به دنبال تجربه مکیدن پستان مادر هستند. او اما این رفتار را در زنان توضیح نداد. شاید به این علت که هنوز در آن سال‌ها برای زنان نقشی فعال در عشق‌بازی تصور نمی‌کردند و تصور بر این بود که احساس‌های جنسی آنان بایستی از طریق مردها تحریک شود.

ولتر بوسه را برنمی‌تافت و آن‌را ژست مزورانه آریستوکرات‌ها می‌دانست. ژان ژاک روسو آن را ژستی رمانتیک و اصیل تلقی می‌کرد. رمان "هلوئیر جدید یا نامه‌های عاشقانه" روسو به عنوان یکی از پرخواننده‌ترین رمان‌های عاشقانه جهان در قرن هیجدهم، سرمشقی شد برای دیگر نویسندگان اروپایی. گوته "رنج‌های ورتر جوان" را در الهام از آن نوشت.

بوسیدن در اشعار عصر رنسانس در ایتالیا و سپس در رمان‌های قرن هیجدهم فرانسه و سرانجام در نقاشی‌های قرن نوزدهم در آثار گوستاو کلمنت و ادوارد مونک سربرآورد. ادبیات و هنر و به ویژه سینما بوسه را عمومی کردند و این تجربه زوج‌ها را بُعدی فرهنگی و هنری بخشیده، جهانی کردند. ((Alexandre Lacroix: Kleiner Versuch über das Küssen

در ادبیات معاصر جهان بوسه نخست در ادبیات فرانسه در رمان "سرخ و سیاه" استاندال خود را نشان داد و پس از آن در داستان‌های روسو و فلوبر دیده شد.

در دهه چهل میلادی، آن‌گاه که معاشقه در بستر در فیلم‌ها مجاز نبود، بوسه آغازی شد در نشان دادن احساس‌های جنسی. سینما اما زود این تابو را شکست و از بند سانسور و خودسانسوری رها شد؛ اگرچه نباید نقش سود و سرمایه را در این رفتار نادیده گرفت.

در ایران نیز سینما همین نقش را بر عهده داشت. با این‌که بوسه در شعر فارسی موج می‌زد، سینما بود که بوسیدن را همگانی کرد و آموزشگاهی شد برای نمایش انواع بوسه و تکنیک‌های آن در عشق‌بازی.

با حاکمیت جمهوری اسلامی بر ایران، بوسه نیز در ادبیات و هنر سانسور شد و به خلوتگاه‌ها تبعید رفت.

+ نوشته شده توسط سیاوش در پنجشنبه ۱۴۰۲/۰۴/۱۵ و ساعت 14:40 |

پرتاب تلسکوپ فضایی "یوکلید"؛ آغاز سفر به اعماق تاریک گیتی

تلسکوپ فضایی ۱.۵ میلیارد یورویی "یوکلید" (اقلیدس) بالاخره با گذشت بیش از ده سال انتظار به فضا پرتاب شد تا پرده از بزرگ‌ترین رازهای عالم هستی بردارد و از جمله از ماهیت مرموز "ماده تاریک" و "انرژی تاریک" رمزگشایی کند.

تلسکوپ فضایی "یوکلید" (اقلیدس) متعلق به سازمان فضایی اروپا، ساعت ۱۱ و ۱۲ دقیقه صبح روز شنبه، اول ژوئیه به وقت محلی در ایالات متحده آمریکا به فضا پرتاب شد.

این تلسکوپ فضایی ۱.۵ میلیارد یورویی که سوار بر راکت "فالکون-۹" شرکت "اسپیس‌ایکس" از ایستگاه فضایی "کیپ کاناورال" فلوریدا به فضا فرستاده شد، قرار است طی یک ماموریت ۶ ساله از یکی از بزرگ‌ترین رازهای عالم یعنی ماهیت "ماده تاریک" و "انرژی تاریک" رمزگشایی کند.

این تلسکوپ فضایی ۲۱۶۰ کیلوگرمی با ارتفاع تقریبا ۴.۵ متر و قطر حدود ۳.۵ متر، در ابتدا قرار بود در قالب دو ماموریت جداگانه به نام‌های "Dune" و "Space" به فضا پرتاب شود اما در نهایت این دو طرح با یکدیگر ادغام شدند و در اکتبر سال ۲۰۱۱ طرح یوکلید (Euclid) از سوی سازمان فضایی اروپا انتخاب و به صورت رسمی تصویب شد.

یوکلید که به افتخار اقلیدس، ریاضیدان مشهور یونانی قرن ۳ پیش از میلاد نام‌گذاری شده طی ۳۰ روز آینده به نقطه‌ای در فضا خواهد رسید که نقطه لاگرانژی ۲ (L2) نام دارد.

نیروی گرانشی میان زمین و خورشید در این ناحیه که در فاصله ۱.۶ میلیون کیلومتری زمین واقع شده متعادل است و از این رو فضاپیماها یا ماهواره‌ها و تلسکوپ‌های فضایی می‌توانند در آن‌نواحی بی‌حرکت بمانند.

از این رو تلسکوپ فضایی یوکلید نیز مانند دو تلسکوپ فضایی "گایا" سازمان فضایی اروپا و "جیمز وب" ناسا در این ناحیه مستقر خواهد شد.

ماده تاریک چیست؟ انرژی تاریک چیست؟

مشاهدات و بررسی‌های کیهان‌شناسان نشان می‌دهند که عمر عالم ما به حدود ۱۳.۸ میلیارد سال می‌رسد اما آن چه که سبب حیرت دانشمندان شده این است که ماده معمولی که می‌شناسیم تنها کمتر از ۵ درصد از عالم ما را تشکیل می‌دهد و بقیه جهان از دو موجودیت مرموز به نام‌های ماده تاریک و انرژی تاریک تشکیل شده است.

دانشمندان دقیقا نمی‌دانند که ماهیت آنچه که ماده تاریک و انرژی تاریک خوانده می‌شود چیست، اما تا کنون باور غالب کیهان‌شناسان این بوده که ماده تاریک در آغاز جهان و هم‌زمان با پیدایش عالم شکل گرفته‌ است.

در کنار ماده معمولی شکل‌دهنده عالم که تنها ۵ درصد از گیتی را تشکیل می‌دهد، ماده تاریک در حدود ۲۷ درصد از کیهان ماست و ۶۸ درصد باقی‌مانده نیز از موجودیتی مرموز تشکیل شده که انرژی تاریک نام دارد.

کیهان‌شناسان می‌گویند، ماده تاریک بر سرعت چرخش کهکشان‌های مارپیچی اثر می‌گذارد و انرژی تاریک نیز عامل انبساط شتاب‌دار عالم است. به گفته دانشمندان، انرژی تاریک در حدود ۵ میلیارد سال پیش، زمانی که کیهان ۹ میلیارد سال عمر داشته، ظاهر شده است.

به عبارت دیگر، انبساط جهان از ۵ میلیارد سال پیش به این سو شتاب گرفته است و پیش از آن انبساط عالم تحت تاثیر نیروی گرانش در حال کاهش بوده است.

بیشتر بخوانید:کشف یک سیاهچاله کوچک در نزدیکی زمین

رفتار مرموز ماده تاریک و انرژی تاریک و ماهیت ناشناخته این دو، پیش‌بینی فرجام نهایی کیهان را ناممکن کرده است. برخی از دانشمندان بر این باورند که اگر این انبساط ادامه یابد، کل کیهان، شامل کهکشان‌ها و ستارگان و اتم‌ها و ذرات زیراتمی و حتی خود فضازمان، در حدود ۲۲ میلیارد سال آینده از هم خواهد پاشید.

تصویر لحظه پرتاب تلسکوپ فضایی یوکلید سوار بر موشک فالکون ۹ اسپیس ایکستصویر لحظه پرتاب تلسکوپ فضایی یوکلید سوار بر موشک فالکون ۹ اسپیس ایکس

تصویر لحظه پرتاب تلسکوپ فضایی یوکلید سوار بر موشک فالکون ۹ اسپیس ایکسعکس: Malcolm Denemark/Florida Today/USA TODAY Network/IMAGO

تلسکوپ فضایی یوکلید چه چیزی را رصد خواهد کرد؟

تلسکوپ فضایی یوکلید مجهز به دو ابزار رصدی به نام‌‌های VIS و NISP است که اولی امواج نور مرئی را گردآوری می‌کند و یک دوربین ۶۰۰ مگاپیکسلی است.

دومین ابزار یعنی NISP، امواج فروسرخ نزدیک را رصد می‌کند و در بررسی انتقال به سرخ کهکشان‌‌ها مورد استفاده قرار می‌گیرد. این ابزار با محاسبه فاصله کهکشان‌ها بر اساس دور شدن آن‌ها از ما اطلاعات ارزشمندی درباره نرخ انبساط عالم و در نتیجه ماهیت انرژی تاریک در اختیار ما قرار می‌دهد.

انبساط شتابدار عالم در واقع از اواخر دهه ۱۹۹۰، شناخته شد و دانشمندان دریافتند که انبساط گیتی ثابت نیست بلکه شتابدار است و کهکشان‌های دورتر عالم، با سرعت بیشتری از ما دور می‌شوند. پدیده‌ عجیبی در کیهان که هنوز توضیح مشخص و دقیقی برای آن وجود ندارد و کسی نمی‌داند که چرا عالم ما با قطر تقریبی ۹۳ میلیارد سال نوری، این چنین است.

مشاهده طیف فروسرخ چه اهمیتی دارد؟

واقعیت این است که برخی اجرام در کیهان، اصطلاحا سردند و نور مرئی یا انرژی زیادی از خود ساطع نمی‌کنند. امواج نور مرئی در بسیاری از موارد بر سر راه خود با موانعی چون سحابی‌های متراکم و ابرها و غبارهای عظیم مواجه می‌شوند و از این رو برای ما قابل مشاهده نیستند.

یکی از کارهایی که تلسکوپ‌های آشکارساز فروسرخ مانند یوکلید یا جیمز وب انجام می‌دهند در واقع این است که به ما این امکان را می‌دهند که به درون ابرهای متراکم نگاه کنیم و ببینیم پشت این توده‌های متراکم سحابی و غبار، چه می گذرد.

بیشتر بخوانید:از انبساط عجیب عالم تا تلاش برای کشف صد میلیون سیاهچاله در کهکشان راه شیری

مساله بر سر این است که کوتوله‌های قهوه ای یا مراحل تشکیل پیش ستاره‌ها در اعماق یک سحابی به سختی قابل مشاهده‌اند. از این رو این تلسکوپ‌ها، بخش‌های پنهانی از کیهان را برای ما قابل مشاهده می‌کنند که اصولا قابل مشاهده نیستند.

آشکارسازی این بخش از امواج الکترومغناطیسی، یعنی طیف فروسرخ می‌تواند اطلاعات بسیاری درباره ماهیت ماده تاریک، انرژی تاریک، سیاهچاله‌ها و روند تکامل کهکشان‌ها در اختیارمان بگذارد.

+ نوشته شده توسط سیاوش در یکشنبه ۱۴۰۲/۰۴/۱۱ و ساعت 20:16 |

پاسخ به نقد: جلد دهم تاریخ طبری، صفحۀ 23 چه شد؟/ برتری نژاد آریا ساخته و پرداخته گوبینو است

مقاله «ایرانیان نژاد‌پرست نیستند» بازتاب فراوان داشت و بعد از آن بحث بر سر کلمۀ «خوزستان» درگرفت. چون این مباحثه نه میان دو شخص بلکه دو طیف فکری است و همچنان حاوی اشارات تازه در نوشته ها و جوابیه هاست این نقد نیز منعکس می‌شود...

عصرایران - عبدالنبی قیم نویسنده و پژوهش‌گر در واکنش به مطلب اخیر علیرضا جلیلیان در عصر ایران (پاسخ به نقد/ سندی دربارۀ ذکر خوزستان در تاریخ طبری ) متن زیر را ارائه کرده است. ( به مخاطبانی که از ابتدا پی گیر نبوده اند توصیه می‌کنیم با پیوند بالا و «بیشتر بخوانید» در پایین سراغ بخش‌های قبلی بروند. به طور خلاصه داستان از آنجا شروع شد که آقای شاه‌ملکی در مقاله‌ای نوشت "ایرانیان نژاد‌پرست نیستند" و آقای قیم با استناد به برخی نوشته‌ها علیه مردم عرب‌ ایران مدعی شد نه، "در ایران نژادپرستی هست". بعد آقای جلیلیان به آقای قیم پاسخ داد و چون در آن به تاریخ طبری استناد کرد و تصریح کرد واژه خوزستان در آن آمده آقای قیم صفحه ذکر شده در منبع را زیر سؤال برد. نوبت بعد آقای جلیلیان سند خود را ذکر کرد و حالا پاسخ دیگری از آقای قیم که حاوی نکات تازه‌ای است):


عبدالنبی قیم: از آنجایی که در جوابیه روز یکشنبه با مدرک و سند نشان دادم آنچه آقای جلیلیان دربارۀ وجود نام خوزستان در جلد دهم کتاب تاریخ طبری، صفحۀ 23 نوشته صحت ندارد و او حتی نگاهی به کتاب تاریخ طبری نکرده تا ببیند در جلد دهم اصلاً صفحه 23 وجود دارد یا خیر؟

وی دو روز بعد در شمارۀ سه‌شنبه ششم تیرماه 1402 پایگاه وزین و موقر عصر ایران به عوض ارائه مدرک در خصوص جلد دهم، صفحۀ 23 ما را به جلد پانزدهم هدایت کرد و نوشت که نام خوزستان در جلد پانزدهم آمده است.

قبل از اینکه سؤالات خود را مطرح کنم ، ذکر این نکته الزامی است که همین نوشتۀ او صحت گفتۀ ما را تأیید می‌کند که آقای جلیلیان به کتاب طبری مراجعه نکرده و اصلاً کتاب را نگاه نکرده است.

اولین سؤال از او این است که پس جلد دهم، صفحۀ 23 چی شد؟ دومین سؤال این است که شما بر چه اساسی نوشتید: جلد دهم ، صفحۀ 23؟ این سخن را از کجا آورده‌اید؟ و چرا بدون مراجعه به کتاب، به آن استناد می‌کنید؟ در حقیقت او این مطلب را از فرد دیگری به عاریت گرفته و آن را رونویسی کرده است.

همان‌طور که پیش از این گفته شد، بحث ما دربارۀ وجود نژادپرستی در ایران بود. آقای شاه ملکی منکر نژادپرستی در ایران بود و مطلبی در این بارۀ نوشت که در آن علناً و آشکارا قوم خود و نژاد خود را برتر از عرب می‌دانست، البته ایشان چون می‌دانست نژادپرستی منفور و ضدانسانی است از کلمۀ نژاد استفاده نکرد، گفت از نظر فرهنگی بالاتر هستیم. چون عرب ملخ می خورد.

آقای جلیلیان به جای آقای شاه ملکی جواب داد و منکر نژادپرستی شد و بعد برای خالی نبودن عریضه به خیال خود نقبی به کتاب "پادشاهی میسان و اهواز یا احواز" من زد. اما قبل از سخن گفتن دربارۀ نژاد پرستی و کتاب طبری سه سؤال از ایشان دارم:

اول اینکه آیا او موافق توقیف کتاب من هست؟ این را صریحاً اعلام کند. دوم اینکه اگر موافق توقیف کتاب است، به من بگوید عیب و ایراد این کتاب چیست؟ کجای کتاب اشکال دارد؟ سوم اینکه او به ما نگفت چه نسبتی با آن جلیلیانی دارید که برای کمک به مشتکی علیه در دادگاه به عنوان وکیل حضور داشت؟ آیا این تشابه اسمی است یا آن شخص با او نسبتی دارد؟ یا شاید همان فرد باشد؟

اما برگردیم به کتاب طبری،در کتاب پادشاهی میسان با استناد به کتب تاریخی و حتی کتب غیر تاریخی مثل شاهنامه و همچنین اشعار شاعران پیش از اسلام نشان دادیم که نام این سرزمین اهواز بوده است ( صص 189 -201).

پاسخ به نقد: جلد دهم تاریخ طبری، صفحۀ 23 چه شد؟/ برتری نژاد آریا ساخته و پرداخته گوبینو است

فراتر از این نشان دادیم در تورات که قرن‌ها کهن تر از میلاد مسیح است نام اهواز آمده است (ابن خلدون، تاریخ ابن خلدون، جلد اول، ص 597). بعد به استناد دو مقالۀ جهانگیر قائم مقامی که یکی به سال 1329 درشمارۀ 9 از سال 3 مجلۀ یغما تحت عنوان "خوزستان، تطورات نام این منطقه و وجوه تسمیۀ آن"، و دیگری بعد از 18 سال، درشمارۀ 6، سال سوم، بهمن 1347 مجلۀ بررسی تاریخی، تحت عنوان "تطورات نام خوزستان" مطلب مزبور نوشته شد.

جهانگیر قائم مقامی در مقالۀ اول در مجلۀ یغما نام خوزستان را اول بار در کتاب "حدود العالم من المشرق الی المغرب"(تألیف سال 372 هجری) می‌داند. و ما می‌دانیم که محمدبن جریر طبری در سال 310 هجری یعنی 62 سال قبل از آن فوت کرده است.

مراجعه به کتاب تاریخ طبری نیز نشان می‌داد که در جای جای کتاب پانزده جلدی که نزدیک به هفت هزار صفحه (6785 صفحه) است، نام اهواز به کرات آمده است. حتی درعناوین مباحث کتاب نام اهواز آمده اما ذکری و سخنی از خوزستان در عناوین مباحث کتاب نیست. فراتر از این حتی نام عبادان (‌آبادان بعد از 1314 ه ش) آمده، اما نام خوزستان در عناوین نیست.


عناوین کتاب که در آن ها نام اهواز و عبادان آمده ، به شرح ذیل است:
سخن از بیروذ اهواز جلد پنجم، صفحۀ 2017
سخن از اینکه چرا مردم عبادان تسلیم سالار زنگیان شدند؟ جلد پانزدهم، صفحۀ 6400
سخن از اینکه چرا یاران سالار زنگیان وارد اهواز شدند؟ جلد پانزدهم، صفحۀ 6400
سخن از کار عبدالرحمان و اسحاق و ابراهیم در اهواز و بصره جلد پانزدهم، صفحۀ 6436
سخن از کار صفار در اهواز به سال دویست و شصت و سوم جلد پانزدهم، صفحۀ 6466
سخن از کار تکین در اهواز وقتی که آنجا رفت جلد پانزدهم ، صفحۀ 6483

نکتۀ قابل تأمل این است که طبری 97 بار نام اهواز را در کتاب خود آورده اما فقط دوبار نام خوزستان را ذکر کرده است. در همان صفحه‌ای که نام خوزستان را آورده در صفحۀ قبل آن یعنی صفحۀ 6641 نام اهواز را ذکر کرده است و این نشان می‌دهد اولا نام خوزستان مطرح نبوده و ثانیاً خوزستان با اهواز فرق دارد. معلوم نیست منظور طبری از خوزستان کجاست؟ ابن خرداد به اهواز را شامل هفت کوره (= شهرستان) می‌داند (ابن خردادبه ، المسالک والممالک، ص 42) بلاذری هم در فتوح البلدان از اهواز و کُوَر آن نام می برد( ص372).

اما برگردیم به بحث اصلی ما دربارۀ وجود نژادپرستی در ایران و انکار بعضی‌ها. اصولاً افرادی که خصلت بد و زشتی دارند، همواره منکر آن می‌شوند. یکی مثل آقای شاه ملکی می گوید: نژادپرستی یک مفهوم غربی است. یکی هم مثل آقای جلیلیان صغری کبری می‌کند و زمین و زمان را به هم می دوزد تا بگوید در ایران نژادپرستی نیست. ظالمان، آدم کشان، جلادان، فاشیست ها و دیکتاتورها بهترین نمونۀ این سخن ماست. هیتلر هم منکر نژادپرستی بود و می گفت من نژادپرست نیستم. هیتلر با آن همه جنایت که هفتاد میلیون را به کشتن داد می گفت من آدم کش، دیکتاتور و ظالم نیستم. موسولینی فاشیست معروف هم می گفت من فاشیست نیستم. صدام حسین هم می گفت من مستبد و دیکتاتور نیستم. معمر قذافی که من با چشم خود می دیدم مردم طرابلس و بنغازی از او به ستوه آمده بودند، منکر استبداد و دیکتاتوری بود.

اگر بخواهم موارد نژادپرستی در ایران را بنویسم باید یک کتاب قطور و شاید کتاب ها باید بنویسم. فقط تجربۀ شخصی من از نژادپرستی یک کتاب است.

در قرون اولیۀ هجری بجز شعوبیه که یک طرز فکر نژادپرستانه بود و به قول گلدزیهر"نژادپرستی ایرانی" بود ( گلدزیهر،اسلام در ایران، شعوبیه...، ص 371) ما نژادپرستی و عرب ستیزی نداشتیم. شعوبیه هم نه تنها در میان مردم ، بلکه در میان نویسندگان و شاعران محدود بود و افراد اندکی شعوبی بودند ( ریچارد فرای، عصر زرین فرهنگ ایران، ص 128). تازه همین شعوبیان به وسیلۀ ایرانیان سرکوب شدند ( محمد تقی بهار، سبک شناسی، ص150) و برای همیشه از صحنۀ روزگار حذف شدند.

گلدزیهر
پاسخ به نقد: جلد دهم تاریخ طبری، صفحۀ 23 چه شد؟/ برتری نژاد آریا ساخته و پرداخته گوبینو است
اگر بخواهیم شعر شاعران و متون نویسندگان پارسی زبان دربارۀ عرب و شعر عرب را بیان کنیم، در حوصلۀ این مقال نیست. فقط به عنوان نمونه چند مورد را ذکر می کینم و در یک کلام می گوییم که بعد از خاموش شدن و به تعبیر اولی حذف شعوبیه در قرن چهارم یا پنجم هجری برای هزارسال نژادپرستی و به ویژه عرب ستیزی در شعر و ادبیات ایران وجود نداشت. عرب ستیزی که خود جلوه ای از نژادپرستی است؛ محصول دوران معاصر است و پس از آن ایجاد شد که کنت گوبینو پدر نژادپرستی، مقولۀ برتری نژاد آریا را مطرح کرد.

برای اینکه نشان دهیم عرب ستیزی برساختۀ جدید است و محصول افکار وآراء نژادپرستانۀ گوبینو است، نگاهی به قرون اول هجری می اندازیم. ریچارد فرای می نویسد:"طبری نکته ای جالب توجه دربارۀ یکی از سران عرب که به سوی موسی بن حازم گرویده بود یاد می کند که ثابت بن قطب خزاعی چنان مورد احترام و محبوب ایرانیان بود که به سر او سوگند می خوردند( ریچارد فرای، همان، ص96) او در ادامه می نویسد:" این یکی از چند نمونه ای است از سپاس مردم بومی نسبت به عرب ها (همان). در جای دیگر می نویسد: طبق مندرجات یکی از منابع(طبری،ص 489)بیست هزار تن از نوزادان بومی را در ماوراء النهر به نام سلم بن زیاد خواندند ( همان، ص 114).

از میان شاعرانی چون ناصرخسرو، منوچهری، خاقانی، سنایی و دیگران که همه در مدح عرب و زبان عربی و شعر عرب، شعر سرودند و ابیاتی دارند، فقط دو تن از بزرگان شعر پارسی را انتخاب می کنیم.سعدی و حافظ، افتخار ادبیات ایران.

سعدی در دیوان اشعار خود و در بخش رباعیات، رباعی شمارۀ 77 می گوید:
هرچند که هست عالم از خوبان پُر شیرازی و کازرونی و دشتی و لُر
مولای من است آن عربی زادۀ حُر کاخر به دهان حلو می گوید مُر


یا در گلستان، باب دوم در اخلاق درویشان، حکایت شمارۀ 27 می گوید:


دانی چه گفت مرا آن بلبل سحری تو خود چه دانی کز عشق بی خبری
اشتر به شعر عرب در حالت است و طرب گر ذوق نیست تو را کژطبع جانوری

اشعار عربی سعدی و به ویژه مرثیۀ معروف او در رثای بغداد یکی از غمناک ترین و حزن آورترین قصاید در این باب است، در همین قصیده است که سعدی غم و اندوه خود را از مرگ خلیفه المستعصم بالله بیان کرده است.

یا حافظ و مولانا که دیوان آن ها سرشار است از اشعار عربی و یا ابیاتی که یک مصرع آن عربی هستند. حافظ برزگ ترین شاعر پارسی گوی، زبان عربی را هنر می داند و در غزل شمارۀ 64 می گوید:
اگرچه عرض هنر پیش یار بی ادبی است زبان خموش، لیکن دهان پر از عربی است

یا نویسندگان و دانشمندانی چون ابن قتیبه دینوری، زمخشری، ابومنصور عبدالمالک ثعالبی، ابوالفضل بیهقی، ابوریحان بیرونی،خواجه نظام الملک، ابوعلی سینا، صاحب بن عبّاد نه تنها نژادپرست و ضدعرب نبودند، بلکه عرب دوست بودند و برخی از آن ها نسبت به عرب حمیت و تعصب داشتند.

از زمانی که گوبینو مقولۀ برتری نژاد آریا را مطرح کرد و طی دو سفر خود به ایران، به عنوان سفیر و امثال آن چند سالی در تهران اقامت کرد و با صغیر و کبیر ارتباط برقرار کرد و حتی لهجۀ محلی را بیاموخت و با همه رقم مردم از اشراف و اعیان و نویسندگان و شاعران و مردم کوچه و بازار تماس داشت و حتی در مراسم عزاداری ماه محرم شرکت می کرد و افکار نژادپرستانهّ خود را اشاعه داد، این ها باورشان شد که نژادی به عنوان نژاد آریا وجود دارد و از همه بدتر باورشان شد که نژاد آریا از همۀ نژادها برتر است.

از این رو ناسیونالیسم و عرب ستیزی از میرزا فتحعلی آخوند زاده و جلال الدین میرزا که معاصر گوبینو بودند، شروع شد و با میرزا آقاخان کرمانی به اوج رسید. به همین دلیل محمدتقی بهار گفت: فکر ضدعرب از میرزاآقاخان نشئت گرفت ( همان، جلد دوم، ص 373). گوبینو فقط پیشوا و مرشد نازی ها نبود، بلکه معلم و مرشد نژادپرستان وطنی هم بود.

بعدها در زمان رضاشاه ناسیونالیسم ایدئولوژی رسمی و حکومتی شد و از آنجایی که رضاشاه "نژادپرست و پان ایرانیست بود" (محمدعلی همایون کاتوزیان، اقتصاد سیاسی، ص 180)، نژادپرستی و عرب ستیزی در همه جا تبلیغ شد و حتی در کتاب های درسی برتری نژاد آریا و پست بودن دیگر نژادها تدریس شد ( برای اطلاع بیشتر در این خصوص نگاه کنید به پایان نامه دکتری خانم دکتر زهرا حامدی که بعدها در قالب کتاب"مبانی ایدئولوژی حاکمیت و تأثیر آن بر متون و مواد درسی در عصر پهلوی اول").

در پرتو افکار گوبینو و باور ناسیونالیست های وطنی به وجود نژاد آریا و برتری این نژاد، رضاشاه به هیتلر نزدیک شد و زن و دختر خود را با هدایا به بارگاه هیتلر فرستاد. بعدها هم کسانی از ایرانیان جزء اس‌اس‌ها شدند و در جنگ دوم جهانی در کنار نازی‌ها جنگیدند. نمونۀ آشکار و علنی آن داوود منشی‌زاده است که در جریان جنگ زخمی شد. براساس همین برتری نژادی و نژادپرستی، حزب پان ایرانیست تشکیل شد که یک حزب نژادپرست و فاشیست بود که به عدم برابری نژادهای انسانی اعتقاد داشت و حتی آرم آن برگرفته و تقلیدی از آرم نازی ها بود.

یکی از افرادی که سخت تحت تأثیر گوبینو قرارگرفت، صادق هدایت بود. او در گفتگویی که با فرزانه داشت، اعتراف می کند که"...شاید کسی که بیش از همه به من تأثیر کرد، گوبینو باشد."(م.ف. فرزانه،"آشنایی با صادق هدایت"،ص 71). در دورۀ حاکمیت ایدئولوژی ناسیونالیسم افراطی، تاریخ هم تحریف شد و تاریخ در خدمت ایدئولوژی قرار گرفت. از این رو بسیاری از مطالبی که دربارۀ تاریخ ایران چه پیش از اسلام و چه بعد از اسلام نوشته شد با حب و بغض و با کینه و نفرت یا تعصب همراه بود.

برای این کار دروغ، تحریف، جعل، وارونه جلوه دادن حقایق و قرادت های ناسیونالیستی و نژادپرستانه در دستور کار قرار گرفت. ابومسلم که خود کارگزار ابراهیم امام بود، کسی معرفی می شود که ایرانی بود و برای برانداختن حکومت عرب ها قیام کرده است. مقتّع که مردم بخارا از جور ظلم و ستم و کشتارهای او دست به دامن عامل خلیفه می شوند کسی معرفی می شود که در فکر احیای عظمت دیرین گذشته بوده است ( سعید نفیسی، ماه نخشب، ص444 ). افشین که فقط به فکر خود بود و برای رسیدن به جاه و مقام برادر خود را فدا کرد، قهرمان ملی می شود (زرین کوب، همان، ص231). پادشاهان ظالم و ستمگر دورة باستان"پادشاهان فرشته کردار" می شوند( آخوندف، کمال الدوله، ص 16 ).به جرئت می توان گفت بسیاری از مطالب تاریخی که تا به حال به عنوان حقایق مسلم به خورد ما داده اند، نیاز به بازنگری دارد.

بدون شک یکی از نشانه های نژادپرستی در ایران ، نگارش کتاب دوقرن سکوت توسط عبدالحسین زرین کوب است. همین که نویسنده‌ای به خود جرئت می‌دهد چنین کتابی بنویسد، خود نشان از حاکمیت جوّ ناسیونالیسم افراطی است. به قول یرواند آبراهامیان در ایران ناسیونالیسم افراطی حاکم بوده است (‌ایران بین دو انقلاب، ص 15).

این کتاب با روحیه ای کاملاً کینه توزانه و مغرضانه نوشته شده و مبلغ و مروج نفرت و کینه است. در جایی از کتاب زرین‌کوب می نویسد: شاید این روایت افسانه‌ای بیش نباشد اما در هرحال چنین افسانه‌ای برای تحریک دشمنی و کینه جویی ایرانیان صلح‌جویی که در شهرها و دیه‌های خود در کنار اعراب می‌زیسته‌اند بهانۀ خوبی می توانسته است باشد (ص 148).

چون کتاب برمبنای کینه‌توزی و نفرت نوشته شده بسیاری از مطالب آن دروغ محض است. تحریف، جعل حقایق، عدم امانت در نقل روایت، غرض ورزی، بی‌انصافی و همچنین تناقض‌های آشکار از ویژگی‌های این کتاب است. کتابی که تحت هیچ عنوانی نمی‌توان نام کتاب تاریخ بر آن نهاد. تحقیرعرب ویژگی بارز این کتاب است. سه صفحۀ اول کتاب تمام تحقیر، توهین ، دشنام به عرب است، او در این سه صفحه بیست و دو بار به عرب توهین کرده است.گویی زرین کوب این کتاب را برای تسویه حساب و انتقام گرفتن از سعدبن ابی وقاص نوشته است. گاهی مباحث کتاب با تحقیر شروع می‌شود، گویی تا زرین‌کوب تحقیر نکند و دشنام ندهد نمی‌تواند چیزی بنویسد. بدترین و زشت ترین تحقیر و توهین زرین کوب این عبارت اوست که "عرب پست ترین و پراکنده ترین مردم است"(ص 59). او این جمله را چهار بار در کتاب خود تکرار کرده است. از همه بدتر دروغ می گوید و می‌نویسد:" عرب که حتی خود نیز خویشتن را پست و وحشی می خواند"(همان). او در جایی از کتاب عرب را به خرفستر یعنی حشره توصیف می کند( همان،ص 136).

نمی دانم آقای جلیلیان و یاران او و یا آقای شاه‌ملکی اگر روزی یک نویسندۀ خارجی ایرانیان را پست ترین و پراکنده ترین مردم بداند و آن ها را به خرفستر تشبیه کند، چه حالی به آن ها دست می دهد و چنین شخصی را چه می نامند؟

این کتاب تا سال 1399 یعنی سه سال پیش، سی و سه بار به طور قانونی تجدید چاپ شده و ده ها بار به صورت غیرقانونی چاپ شده است. این نمایانگر جو ناسیونالیستی و نژادپرستی در ایران است که این چنین از یک کتاب احساسی و تهییجی و غیرعلمی استقبال می شود. از همه اسفناک تر این است که وقتی در سال های پایانی عمرش از او پرسیدند، بهترین کتاب شما کدام کتاب است؟ با خنده جواب می دهد: دو قرن سکوت (عطا آیتی، " گفتگو با دکتر زرین کوب در پاریس، ص526).

آیا شعاری که چند سالی است برخی ها در آبان ماه در پاسارگاد سر می دهند و می گویند" ما آریایی هستیم / ما عرب نمی پرستیم" یک شعار نژادپرستانه نیست؟ بدبختی این است که این ها از مسلمانان و از عرب ها تقلید کردند و گرد ساختمانی طواف می کنند. اگر مسلمانان و عرب ها گرد خانۀ خدا طواف می کنند و خدا را معبود خود می دانند، این ها با این طواف کوروش را خدای خود می دانند. این ها در حالی این شعار را می دهند که مردم آلمان از واژه آریایی بیزار شده اند. این ها این قدر بی سواد هستند که نمی دانند در دین اسلام، عرب را نمی پرستند، بلکه خدا را می پرستند.


به هرحال موارد نژادپرستی در ایران خیلی زیاد هستند، فقط متعصبان و آن هایی که معتقد به برتری نژاد آریا هستند منکر این حقیقت می‌شوند.

+ نوشته شده توسط سیاوش در شنبه ۱۴۰۲/۰۴/۱۰ و ساعت 23:25 |

گردهمایی ابرثروتمندان در لندن؛ هشدار درباره وقوع یک «شورش واقعی» در آینده نزدیک در پی نابرابری‌ها

سالن رقص هتل پنج ستاره ساوُی در خیابان «استرند» در مرکز شهر لندن این هفته میزبان ابرثروتمندان و مشاوران مالی آن‌ها بود.

برخی از سخنرانان این نشست به ابرثروتمندان توصیه کردند که در آینده نزدیک باید مراقب افرادی باشند که در اعتراض به شرایط سخت، اصطلاحا با «چنگک و مشعل» به خیابان بیایند؛ مگر اینکه برای کمک به میلیون‌ها نفری که با بحران هزینه زندگی دست و پنجه نرم می‌کنند بیشتر از امکانات خود خرج کنند. در قدیم از تعبیر اعتراضات چنگک و مشعل برای اعتراضات طبقه دهقانان استفاده می‌شد.

ثروتمندانی که می‌توانند قهرمان باشند

در جریان کنفرانسی که توسط «مجله مدیریت ثروت اسپیر» در حوزه سرمایه‌گذاری برگزار شد، مشاوران ترقی‌خواه به نخبگان جهان و هیات‌های مالی حاضر هشدار دادند که اگر در نتیجه افزایش قیمت انرژی و مواد غذایی که خانواده‌های بسیاری را تحت فشار گذاشته، شکاف نابرابری بین اقشار غنی و فقیر بیشتر افزایش یابد؛ آنگاه است که «خطر واقعی شورش» و «اختلال مدنی» محتمل خواهد شد.

جولیا دیویس، یکی از اعضای موسس میلیونرهای وطن‌پرست بریتانیا، گروهی متشکل از ابرثروتمندانی که خواستار وضع مالیات بر ثروت هستند، هشدار داد که فقر جهانی و وضعیت اضطراری آب و هوایی «بسیار بدتر» خواهد شد، مگر اینکه ثروتمندان برای کمک به شهروندان فقیرتر بیشتر تلاش کنند.

به گفته خانم دیویس «همه [خیلی راحت] می‌توانند بگویند این وظیفه دیگران است؛ اما این افراد ثروتمند جامعه هستند که در این مورد واقعا کاری از دستشان برمی‌آید.»

وی در ادامه گفت که «متاسفانه، ثروتمندترین افراد جامعه هستند که در حال حاضر از کاهش سرعت رسیدگی به مسائل بزرگ حمایت می‌کنند. شاید اینگونه فکر می کنند که خودشان خوب خواهند بود. صادقانه می‌گویم که به باور من اینگونه نیست و قطعا فکر نمی‌کنم فرزندان و نوه‌های آن‌ها [در آینده] خوب باشند.»

پربیننده‌ترینبیشتر بخوانیددانشمندان سرانجام برای اولین بار صدای «موسیقی پس‌زمینهجهان» را شنیدند

او خطاب به ۵۰۰ تن از ابرثروتمندان جهان و مشاوران آن‌ها گفت که آن‌ها فرصت دارند تا به «قهرمان» تبدیل شوند و افزود: «شماها همان کسانی هستید که می‌توانید نقطه عطفی برای حفاظت از فرزندان و نوه‌هایتان همچنین فرزندان و نوه‌های مشتری‌هایتان باشید. آیا ارزشش را ندارد؟»

آوازه بد تلاش‌های گذشته

الکساندرا لویدون، مدیر شرکت مدیریت ثروت «St James’s Place» نیز از حضار خواست تا به آدم‌های دور و بر خود در تالار ۱۱۳ ساله هتل ساوُی و «میزان ثروت جمعی حضار سالن» نگاه کنند و افزود: «ثروتی که در اختیار ما است و تأثیری که می‌توانیم داشته باشیم، خیلی زیاد است. من کاملا معتقدم که همه نه تنها باید در تسهیل خواسته‌های نسل بعدی مشتریان، بلکه در آموزش نسل فعلی مشتریان نیز نقش ایفا کنیم.»

کلر وودکرافت، یکی از کارشناسان «مرکز نوع‌دوستی راهبردی» در دانشگاه کمبریج گفت که تلاش‌های بشردوستانه افراد ثروتمند «آوازه بدی» داشته، چراکه این تلاش‌ها به خوبی «درک نشده، ضعیف اجرا شده و مقررات» آن نیز به خوبی تنظیم نشده است.

خانم وودکرافت که به‌عنوان مشاور ابرثروتمندان فعالیت دارد، در این رابطه افزود که «متاسفانه اغلب تمرکزها روی شور و شوق ایجاد شده در پس یک عمل انسان‌دوستانه و حس خوب آن است و نه اینکه برای رفع نیاز واقعی باشد. نیکوکاران وقتی حدس می‌زنند که ممکن است جایی نیازی وجود داشته باشد، بدون داشتن داده‌های [لازم و کافی]، مشتاق می‌شوند که وارد عمل شوند.»

روشمند کردن خیریه‌های خانوادگی

وی افزود که بسیاری از ثروتمندان به دنبال راه‌اندازی بنیادهای آموزشی یا بهداشتی خود هستند؛ غافل از اینکه آیا اصلا نیازی به این کار بوده یا اینکه خیریه‌ای برای آن وجود داشته یا نه؛ و نمی‌دانند آیا بودجه دولتی برای رسیدگی به این موضوع اختصاص یافته یا خیر.

او با اشاره به این خیریه‌ها گفت که «هنوز دفترهای خانوادگی به من مراجعه می‌کنند و می‌گویند می‌خواهیم در حوزه آموزش کار کنیم، می‌خواهیم بنیادی ایجاد کنیم و می‌خواهیم فلان کار را در فلان بازار انجام دهیم.»

وودکرافت گفت که وقتی دلیل این کارشان را می‌پرسد، فقط پاسخ می‌دهند: «مهم نیست. بیایید فقط چند دستاورد زودبازده داشته باشیم.»

او گفت: «دقیقا چالش همینجا است. باید یک قدم عقب‌تر برویم و روش‌شناسی روشنی برای سرمایه‌گذاری در حوزه بشردوستانه داشته باشیم، به این ترتیب است که می‌توانیم تأثیر این قبیل کارها را به حداکثر برسانیم و از این رو برخی از آسیب‌های وارده به آوازه [اقدامات بشردوستانه از ناحیه ثروتمندان] را کاهش دهیم.»

#آموختن: اعمال خیرخواهانه، و بنگاه‌های کاذب خیریه‌شان، به تمام معنا رسوا شده است. اکنون در فکر کار دیگری هستند انجام دهند، تا شاید این رسوایی را به پوشاند.

ذات شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری به شما انگل‌صفتان پیش از این‌که به وسیله‌ی فروشنده‌گان نیروی کار کارگران در سراسر جهان، به زباله‌دان تاریخ روانه گردانیده شوید، حتا اجازه کار خیرخواهانه را به شما نمی‌دهد.

همان‌طور که بیش از 150 سال پیش #کارل_مارکس بیان داشته، عقل سالم حکم می‌کند که سرمایه‌دارها کنار بکشند و راه را برای شیوه‌ی تولید بالاتر بدون درد و خون‌ریزی باز کنند. این تنها راه حل است.

+ نوشته شده توسط سیاوش در جمعه ۱۴۰۲/۰۴/۰۹ و ساعت 21:37 |

آقای خاندوزی! یعنی بانک ها سود کمتری از خلق الله خواهند گرفت؟

آقای خاندوزی! یعنی بانک ها سود کمتری از خلق الله خواهند گرفت؟

کجای سیستم بانکی ما شبیه بانک های معتبر روز دنیاست که این یک مورد هم باید مانند آنها باشد؟ شفافیت مالی شان؟ اتصال شان به سامانه های بین المللی بانکی؟ تسهیلات آسان شان؟ بهره های اندک شان؟ یا چی شان؟!

عصر ایران - وزیر محترم اقتصاد در توضیح یا توجیه تصمیم جدید بانک مرکزی برای دریافت کارمزد از تراکنش های کارت های بانکی گفته است که " سیستم بانکی می خواسته بیشتر درآمد ناشی از خدمات داشته باشد تا درآمد ناشی از سود " و به همین دلیل متقاضی دریافت کارمزد از عملیات کارت های بانکی در پوزهای فروشگاهی بوده است.

قبلاً نیز برخی درباره این کاسبی جدید، به بانک های آمریکایی و اروپایی اشاره کرده و نوشته اند که آنجا هم درصدی از مبلغی که در کشیدن کارت جایجا می شود، به عنوان کارمزد کسر می شود.

درباره این که تصمیم جدید بانک مرکزی قانونی است یا خیر و نیز متضمن منافع مردم است یا نه، قاعدتاً باید نمایندگان مردم در مجلس اظهار نظر کنند چرا که به هر حال باید مدافع منافع موکلان خود باشند و قطعاً و حتماً و صد در صد در این باره نیز همانند همه موارد قبلی، در دفاع از حقوق مردم اقدام خواهند کرد(!)

اما عجالتاً از جناب وزیر 2 سوال خیلی کوچک داریم:

1 - گفته اید بانک ها تقاضا کرده اند که اجازه دهید کارمزد بگیریم تا درآمدمان بیش از آن که از سود بانکی باشد از خدمات باشد.
بسیار خب و جقدر هم عالی! یعنی از این به بعد، سود بانکی کمتر خواهد شد و خلق الله کمتر توسط سیستم بانکی نقره داغ می شود؟ یا نه؟ سود همان سود سابق است و این هم اضافه می شود به سفره بانک ها تا بعداً ببینند از چه راه های دیگری می شود از مردم پول گرفت؟!

2 - اساساً کجای سیستم بانکی ما شبیه بانک های معتبر روز دنیاست که این یک مورد هم باید مانند آنها باشد؟ شفافیت مالی شان؟ اتصال شان به سامانه های بین المللی بانکی؟ تسهیلات آسان شان؟ بهره های اندک شان؟ یا چی شان؟!

+ نوشته شده توسط سیاوش در پنجشنبه ۱۴۰۲/۰۴/۰۸ و ساعت 17:28 |

ترا نولیوس؛ سرزمین‌هایی در جهان که متعلق به هیچ کشوری نیستند

عرفان کسرایی

به رغم پیچیدگی‌‌های ژئوپولیتیک عصر حاضر، کره خاکی ما هنوز سرزمین‌هایی بلاصاحب یا "ترا نولیوس" دارد. برخی از این سرزمین‌ها به معنای واقعی زمین‌هایی خالی و به کلی بی‌سکنه‌اند. یادداشتی از عرفان کسرایی، پژوهشگر مطالعات علم.

تا صدهزار سال پیش جمعیت جهان احتمالا حتی به یک میلیون نفر هم نمی‌رسید. چه بسا تا همین قرن پیش هنوز هم می‌شد در برخی نقاط با پرتاب سنگ محدوده مالکیت زمین را مشخص کرد و بر زمین‌های بایر ادعای مالکیت کرد.

سال ۱۸۶۷ یعنی زمانی که ایالات متحده سرزمین آلاسکا به وسعتی تقریبا برابر با ایران را به قیمت ۷.۲ میلیون دلار (حدود ۱۵۰ میلیون دلار امروزی) خرید، زمان دوری نیست. این یعنی تا همین ۱۵۰ سال پیش مناطقی در جهان وجود داشته که به این شکل خرید و فروش می‌شده و در مورد این مثال خاص، هر کیلومتر مربع آلاسکا فقط به قیمت ۴.۷ دلار به کشوری دیگر واگذار شده است.

این بحث منحصر به گذشته و تاریخ زمین نیست، در آینده نیز کشمکش و مجادله بر سر مالکیت بخش‌های مرغوب ماه و مریخ میان کشورها و یا شرکت‌های خصوصی فضایی در خواهد گرفت. از هم اکنون بحث حقوقی بر سر مالکیت قله‌های همیشه روشن (PELs) در ماه وجود دارد.

مناطقی که در معرض دریافت دائمی انرژی خورشیدی قرار دارند طبیعتا نواحی مرغوب ماه محسوب می‌شوند و درگیری بر سر اینکه چه کسی مالک این مناطق خواهد شد، صرفا تخیل و یا موضوع داستان علمی تخیلی نیست. آیا می‌توان هر کسی یا هر کشوری را که زودتر به جایی دست پیدا کند، مالک آن مکان خواند؟

بریتانیایی‌ها زمانی که در سال ۱۷۸۸ استرالیا را تصرف کردند، این سرزمین را با وجود آن‌که جمعیت زیادی از بومیان از ده‌ها هزار سال قبل در آن جا سکونت داشتند، یک "ترا نولیوس" یعنی سرزمین بدون صاحب خواندند. اصطلاح لاتین "ترا نولیوس"، به معنی سرزمین بلاصاحب، ممکن است در نگاه نخست شبیه به تعبیری ادبی و شاعرانه به نظٰر برسد.

اما واقعیت این است که در میان سرزمین‌ها و قاره‌های امروزی و به رغم پیچیدگی‌‌های ژئوپولیتیک عصر حاضر، بخشی از سرزمین‌های کره خاکی ما همچنان "ترا نولیوس" محسوب می‌شوند؛ سرزمین‌هایی که هم به معنای سیاسی و حقوقی و هم به معنای واقعی، بدون صاحب و در برخی موارد زمین خالی و به کلی بی‌سکنه‌اند.

زمین پر است از مناطق مورد مناقشه مرزی میان کشورها. از مناقشه قره‌باغ میان آذربایجان و ارمنستان گرفته تا جزایر پاراسل و جزایر اسپراتلی که چین و فیلیپین و مالزی و برونئی بر سر مالکیت بخش‌های مختلف صخره‌های سنگی، صخره‌های مرجانی و یا سد ساحلی اسکاربورو در آن با یکدیگر اختلاف دارند.

با این همه هنوز هم روی زمین مناطقی وجود دارند که هیچ کشوری ادعایی رسمی در خصوص مالکیت آن ندارد و دست‌کم بر روی کاغذ، صرف‌نظر از اینکه چنین چیزی عملی باشد یا نه، می‌توان انتظار داشت در آینده دور، کشورهایی جدیدی در این سرزمین‌‌ها تاسیس شوند. در اینجا چند نمونه از این سرزمین‌های بلاصاحب یا "ترا نولیوس" را به اختصار مرور می‌کنیم.

۱. سرزمین ماری برد

"ماری برد لند" سرزمینی یخی و منجمد در غرب جنوبگان است که از شرق یخ‌تاق راس و دریای راس، میان ۱۵۸ درجه غربی تا '۲۴°۱۰۳ درجه غربی واقع شده است. ریچارد برد، افسر نیروی دریای ایالات متحده این سرزمین را در اوایل قرن بیستم کشف و به نام همسرش نام‌گذاری کرد. وسعت این سرزمین که بخش اعظم آن مورد ادعای مالکیت هیچ کشوری نیست، بیش از یک میلیون و ۶۰۰ هزار کیلومتر مربع، و تقریبا به اندازه مساحت ایران است.

ماری برد لند - سرزمینی در جنوبگان که هیچ کشوری ادعای مالکیت بر آن نداردماری برد لند - سرزمینی در جنوبگان که هیچ کشوری ادعای مالکیت بر آن ندارد

ماری برد لند - سرزمینی در جنوبگان که هیچ کشوری ادعای مالکیت بر آن نداردعکس: ZUMA/imago

۲. بیر طویل

بیر طویل منطقه‌ای به وسعت ۲۰۶۰ کیلومتر مربع میان مرز سودان و مصر است که هیچ کشوری مدعی مالکیت آن نیست. این منطقه از کره زمین، بر خلاف "ماری برد لند"، اساسا قابل سکونت است اما به دلیل وضعیت مبهم مرزبندی میان مصر و سودان در این منطقه، هیچ یک از این دو کشور، بیر طویل را در نقشه‌ها متعلق به خاک خود نمی‌دانند.

تصویر ماهواره Landsat 8 ناسا از منطقه بیر طویل میان مصر و سودانتصویر ماهواره Landsat 8 ناسا از منطقه بیر طویل میان مصر و سودان

تصویر ماهواره Landsat 8 ناسا از منطقه بیر طویل میان مصر و سودانعکس: NASA/wikipedia

۳. لیبرلند

لیبرلند، سرزمینی بسیار کوچک در میان کرواسی و صربستان، واقع در کنار رود دانوب است که وسعت آن تنها به هفت کیلومتر مربع می‌رسد. این منطقه از زمان جنگ در جمهوری یوگسلاوی سابق در سال‌های نخست دهه ۹۰ میلادی بلاصاحب باقی مانده و هیچ کشوری آن را به عنوان بخشی از خاک خود به رسمیت نشناخته است.

تصویر آرشیوی از سرزمین مشهور به لیبرلند به همراه پرچم آن - هیچ کشوری لیبرلند را به رسمیت نمی‌شناسدتصویر آرشیوی از سرزمین مشهور به لیبرلند به همراه پرچم آن - هیچ کشوری لیبرلند را به رسمیت نمی‌شناسد

تصویر آرشیوی از سرزمین مشهور به لیبرلند به همراه پرچم آن - هیچ کشوری لیبرلند را به رسمیت نمی‌شناسدعکس: S. Kljajić

نام این منطقه، به خصوص پس از آن که ویت یدلیچکا، فعال مدنی و سیاسی اهل جمهوری چک، در سال ۲۰۱۵ خود را به عنوان رئیس‌جمهور خودخوانده‌اش اعلام کرد، بر سر زبان‌ها افتاد. اگرچه تا کنون هیچ دولت و هیچ کشوری، لیبرلند را به رسمیت نشناخته است و یدلیچکا و طرفداران او حتی امکان استقرار در این سرزمین را نیز پیدا نکرده‌اند، اما برای این سرزمین قانون اساسی، پرچم و سرود ملی و گذرنامه ساخته شده و هزاران نفر از سراسر دنیا برای شهروندی این سرزمین بلاصاحب درخواست داده‌اند.

در عین حال دولت کرواسی منطقه مورد نظر را منطقه ای بدون صاحب نمی‌داند و می‌گوید، مالکیت این سرزمین تا زمان دستیابی به توافقی میان صربستان و کرواسی نامشخص است.

۴. جمهوری جزیره رُز

جمهوری جزیره رُز تفاوت بسیاری با نمونه‌‌های دیگر سرزمین‌های بلاصاحب دارد. این منطقه در واقع صرفا یک سکوی معلق دریایی به مساحت ۴۰۰ متر مربع واقع در دریای آدریاتیک و در ۱۱ کیلومتری ایتالیا بود که "جورجیا روزا" در سال ۱۹۶۸ راه‌اندازی کرد.

سکوی دریایی مشهور به جمهوری رز در سواحل ایتالیاسکوی دریایی مشهور به جمهوری رز در سواحل ایتالیا

سکوی دریایی مشهور به جمهوری رز در سواحل ایتالیاعکس: gemeinfrei/Wikipedia

این سکوی کوچک دریایی دفتر پست و رستوران نیز داشت و زبان رسمی آن اسپرانتو اعلام شده بود. اما در نهایت مقامات ایتالیایی به دلایل گوناگون دستور تخریب این سکو را صادر کردند و نیروی دریایی ایتالیا جمهوری خودخوانده جزیره رز را در سال ۱۹۶۹ به زیر آب فرستاد.

واقعیت فراتر از این بحث‌ها این است که از نقطه‌نظر زمین‌شناسی و کیهان‌شناسی، هیچ مالکیتی ابدی نیست و حتی خشکی‌های کنونی روی زمین نیز ابدی نیستند و چهره زمین با تغییر تکتونیک صفحه‌ای و جابه‌جایی قار‌ه‌ها طی میلیون‌ها سال آینده به کلی تغییر خواهد کرد.

بر اساس مدل‌سازی‌های زمین‌شناسی، با از میان رفتن بسیاری از دریاها و زمین‌‌ها، مرزهای کنونی میان اغلب کشورها و قاره‌ها در هم ادغام خواهند شد و حتی بسیاری از خشکی‌های زمین تا ۸۰ میلیون سال آینده دیگر جابه‌جا خواهند شد و در مواردی به کلی وجود نخواهند داشت.

از این‌ها گذشته، زمین نیز نهایتا طی هفت یا هشت میلیارد سال آینده با مرگ خورشید و تبدیل آن به غول سرخ، در شراره‌های خورشید گرفتار می‌شود و با تبخیر آب اقیانوس‌ها طی یک دوره چند میلیارد‌ ساله رفته‌رفته به سیاره‌ای جهنمی تبدیل و در نهایت نابود خواهد شد.

+ نوشته شده توسط سیاوش در چهارشنبه ۱۴۰۲/۰۴/۰۷ و ساعت 23:5 |

چرا در شکاف جنسیتی هم‌ردیف چاد، «قلب مرده آفریقا» و در قعر جدولیم؟

چرا در شکاف جنسیتی هم‌ردیف چاد، «قلب مرده آفریقا» و در قعر جدولیم؟

به نظر می رسد اگر چه خواسته یا ناخواسته ما در برخی از حوزه ها در مسیر برابری جنسیتی قرار داریم اما این امر در نهایت به اصل برابری جنسیتی و رضایتمندی زنان جامعه ایران منجر نشده است.

عصر ایران؛ سجاد بهزادی - گزارش جدید مجمع جهانی اقتصاد از شاخص شکاف جنسیتی در جهان منتشر شد. کشور ایران در کنار کشور چاد در قعر این گزارش قرار دارند. سالهاست که در این زمینه، کشور ایران و کشور چاد، درگزارش مجمع جهانی اقتصاد، نام شان در کنار هم دیده می شود. اما ما کجا ؛ چاد کجا؟

جمهوری چاد یکی از کشورهای مسلمان آفریقای مرکزی است و از فقیرترین کشورهای جهان به شمار می‌آید. بخش زیادی از زمین‌های این کشور را بیابان پوشانده است و به خاطر آب و هوای خشکش به قلب مرده آفریقا مشهور است.

این کشور ۱۰ میلیون نفر جمعیت دارد وخشکسالی‌های سخت از عوامل اصلی فقر و عقب ماندگی این کشور است. اکثریت مردم، در ناحیه دریاچه چاد، جایی که نمک از دریاچه استخراج می‌شود، زندگی می‌کنند.

این کشور که از سال ۱۹۲۰ میلادی مستعمره فرانسه بود، در سال ۱۹۶۰ از فرانسه مستقل شد، درگیر جنگ‌ داخلی شد و شورشیان این کشور را تا امروز اداره می کنند.


امید به زندگی در این کشور به طور متوسط برای زنان و مردان ۴۶ سال است و مردم این کشورها پیش از آن که به میانسالی برسند جان خود را از دست می دهند

.در چاد بیشتر مردم رادیو گوش می‌دهند وتنها یک شبکه تلویزیون در آن وجود دارد. فساد مالی در تمامی رده‌های قدرت در کشور چاد رواج دارد به طوری که سازمان شفاف‌سازی بین‌المللی که به بررسی شاخص فساد در دولت‌ها می‌پردازد دست کم دو بار این کشور را به عنوان فاسدترین کشور جهان معرفی کرد.

از طرفی کشور ایران به لحاظ منابع ثروت با کشور چاد کاملا متفاوت است. تنها در یک موردگزارش تازه استاتیستا، ایران بعنوان ۱۰ کشور برتر جهان در منابع معدنی معرفی شد. گزارش تازه استاتیستا نشان می‌دهد عربستان‌سعودی، ایالات‌متحده‌آمریکا و فدراسیون‌روسیه سه پایگاه اصلی منابع معدنی در جهان هستند و این گزارش کشور ایران را نیز در لیست ۱۰ کشور برتر جهان در زمینه برخورداری از ذخایر معدنی معرفی کرده است.

اما چرا علیرغم تفاوت در دو سرزمین ایران وچاد از نظر منابع، باز دو کشور هر سال در کنار افغانستان و الجزایر در قعر شاخص شکاف جنسیتی در جهان معرفی می شوند؟ آیا ارتباطی بین برخوردار بودن از یک طرف و برابری، آزادی ودمکراسی از طرفی دیگر در کشورها وجود دارد؟

مقایسه تطبیقی کشور های جهان با هم و کشور ایران و چاد که در این یادداشت مدنظر می باشد، ما را به پاسخ روشنی در مورد این پرسش نزدیک می کند.

نکته اساسی اینکه برخوردار بودن و داشتن منابع عظیم انرژی و معدنی، الزاما به معنای داشتن شاخص های قابل قبول انسانی نیست؛ وبرعکس. می توان چندان هم از منابع انرژی و معدنی برخوردار نبود اما در شاخص های مختلف توسعه ، رفاه انسانی و جنسیتی در صدر دیگر کشورها قرار داشت. مصداق این نکته، کشورهای ایسلند، نروژ و فنلاند هستند که رده اول، دوم و سوم جدول برابری و شاخص شکاف جنسیتی در جهان هستند.

حالا پرسش مهم تر اینکه؛ اگر کشور مسلمان چاد و افغانستان به دلایل خاص از جمله فقر سرزمینی و نظام حکم رانی نمی توانند خود را از قعر جدول برابری و شکاف جنسیتی در جهان جدا کنند، چرا ایران نمی تواند؟

مجمع جهانی اقتصاد می گوید ایران با همه ثروتی که دارد در کنار کشورهایی چون چاد و افغانستان نخواسته و یا نتوانسته است برای رسیدن به دستمزد برابر، ایجاد فرصت آموزشی یکسان برای تمام جنسیت‏ ها و توانمندسازی سیاسی برای زنان تلاش کند و ایران نسبت به سال گذشته حتی درجا هم زده است.

از دیدگاه برخی کارشناسان و فعالان حقوق زنان، وضعیت ایران در هیچ‌کدام از فاکتورهای گزارش شکاف جنسیتی ، ایده‏ آل نیست.

می توان گفت زنان در ایران، نسبت به افغانستان و کشورهایی مانند چاد و الجزایر، دغدغه "سلامتی و بقا" را بعنوان یکی از شاخص های برابری جنسیتی کمتر دارند؛ اما در زمینه "توانمندی سیاسی و مشارکت اقتصادی و فرصت های برابر" بعنوان دیگر شاخص های شکاف جنسیتی، همچنان راه های نرفته فراوانی وجود دارد.

ازدواج دختران زیر سن قانونی (۱۸ سال) از دیگر شاخص هایی است که رتبه نابرابری جنسیتی را کشورها شدیدا تحت تاثیر قرار می دهد.

آمار تکان‌دهنده‌ی نابرابری جنسیتی در سراسر جهان نشان می‌دهد که سالانه حدود ۱۲ میلیون دختر زیر ۱۸ سال ازدواج می‌کنند.

علاوه بر این، طبق آمار نابرابری جنسیتی مجمع جهانی اقتصاد، روزانه حدود ۳۳۰۰۰ دختر زیر سن قانونی ازدواج می‌کنند.

در ایران نیز بررسی‌های مرکز آمار نشان می‌دهد که از زمستان سال ۱۴۰۰ تا پایان پاییز ۱۴۰۱ دست‌کم ۲۷ هزار و ۵۰۰ دختر در سنین زیر ۱۵ سال ازدواج کرده‌اند.

می توان از آمارهای کودک همسری این چنین نتیجه گفت که اگر چه ایران با کشورهای فقرزده چاد وافغانستان به ظاهر متفاوت است اما تشابه ایدئولوژیکی با این کشورها سبب شده است، هر سال نام ما در کنار آنها در قعر جدول برابری و شکاف جنسیتی باشد.

زنان در کشور ما البته در حوزه های آموزش و حضور در دانشگاه ها نیز قابل مقایسه با کشور هایی مانند چاد و افغانستان کنونی نیست. اما بنظر میرسد این برخورداری زنان چندان در خدمت برابری جنسیتی آنها نبوده است و نتوانسته اند در معرض فرصت های برابر با مردان قرار گیرند.

مسئله دیگری که زنان را در جامعه ایران تهدید می کند بحران آب است. اما ارتباط بحران آب و زنان چیست؟

زنان در مناطق روستایی کشورهای کم آب، سالانه بیش از ۴۰ میلیارد ساعت زمان صرف آب آوردن برای خانواده می‌کنند. این بحران در برخی مناطق کشور ما نیز وجود دارد.

سال گذشته محی‌الدین سعیدی، نماینده چابهار، در جلسه طرح سوال از وزیر نیرو، گفت: "زنی شریف‌تر از وزیر و رئيس‌جمهور، در بلوچستان بابت تامین آب برای فرزندان‌اش، ناچار شده با یک مرد بخوابد و پس‌از آن خودکشی کرده... آدم این درد را کجا بگوید؟"

نماینده چابهار در مجلس که با خود آب آشامیدنی آلوده مردم منطقه‌اش را به جلسه با وزیر نیرو آورده بود، درخواست کرد رئیس‌جمهور و اعضای کابینه از این آب بخورند!

به نظر می رسد اگر چه خواسته یا ناخواسته ما در برخی از حوزه ها در مسیر برابری جنسیتی قرار داریم اما این امر در نهایت به اصل برابری جنسیتی و رضایتمندی زنان جامعه ایران منجر نشده است.

به عنوان مثال اگرچه امروز بخش قابل توجهی از زنان، صندلی های دانشگاه ها را به خود اختصاص داده اند اما پس از فارغ التحصیلی یا سهم آنها در اشتغال نسبت به مردان بسیار کم تر است ویا در حقوق ومزایا نابرابری جنسیتی شدیدی وجود دارد.

بر همین اساس اگر چه ما در مقایسه با افغانستان یا کشور چاد، اقداماتی را در جهت رفع شکاف جنسیتی داشته ایم، اما منجر به خلق فرصت های برابر نشده است.

+ نوشته شده توسط سیاوش در چهارشنبه ۱۴۰۲/۰۴/۰۷ و ساعت 15:37 |

مدخلی بر ترجمه‌ی فارسی رساله‌های اومانیستی مارکس

/ رایا دونایفسکایا / ترجمه‌ی علی رها

توسط نقد اقتصاد سیاسی • 27/06/2023

یادداشت مترجم: بیش از ۴۰ سال پیش، به درخواست من، رایا دونایفسکایا متن زیر را برای معرفی نخستین ترجمه‌ی فارسی «دست‌نوشته‌های اقتصادی-فلسفی ۱۸۴۴» مارکس نگاشت. زمان نگارش این مقدمه به پیش از وقایع خرداد ۱۳۶۰ مربوط می‌شود. در آن مقطع، دونایفسکایا کماکان براین باور بود که علی‌رغم ظهور ضدانقلاب از درون انقلاب، هنوز انقلاب جانی در بدن دارد و نباید پیشاپیش آن را پایان‌یافته تلقی کرد، بلکه هم در عرصه‌ی عملی و هم نظری، باید راهی برای تداوم انقلاب یافت. او بین سال‌های ۱۳۵۷ تا ۱۳۶۰، مطالب متعددی در‌باره‌ی انقلاب و ضدانقلاب در ایران نوشت که در همان زمان زیر عنوان «نامه‌های فلسفی-سیاسی رایا دونایفسکایا» ترجمه و منتشر شد. بازخوانی این «مدخل ویژه» نشانگر آن است که به‌رغم گذشت زمان و شرایط تغییر‌یافته‌ی ایران و جهان، اصول نظری آن کماکان برای امروز حائز اهمیت است. ازاین‌رو، برآن شدم تا ترجمه‌ی آن را به‌روز کرده، در اختیار علاقه‌مندان قراردهم. علی رها

از آن‌جا که هیچ چیز شوق‌انگیزتر از مخاطب قراردادن انقلابیونِ یک انقلاب جاری نیست، بسیار مفتخرم که در سال ۱۹۸۰ این فرصت را یافته‌ام تا «دست‌نوشته‌های اقتصادی-فلسفی ۱۸۴۴» مارکس را معرفی کنم؛ دست‌نوشته‌هایی که یک قاره‌ی کاملاً نوین اندیشه و انقلاب را گشود و مارکس آن‌را یک «اومانیسم نوین» نامید. یک ربع قرن پیش، زمانی‌که من برای نخستین‌بار این رساله‌های انسان‌باورانه را به پیوست اثرم «مارکسیسم و آزادی» منتشر کردم، با انقلاب مجارستان مصادف شد؛ انقلابی علیه توتالیتاریسم روسیه که خود را کمونیسم می‌نامد. بدین‌سان، هم از پایین، از یک انقلاب بالفعل پرولتری، و هم از تئوری، امروزی بودن این رساله‌ها که در قفسه‌های غبارآلود آرشیوها مدفون شده و هیچ‌گاه به عمل آورده نشده بودند، آشکار شد. از آن‌جا که اکنون بزرگ‌ترین نیاز جهان معاصر وحدت فلسفه‌ی رهایی مارکس با یک انقلاب تمام و کمال است، باید ازنو بررسی کنیم که وقتی مارکس در عظیم‌ترین اثر تئوریک خود «کاپیتال» اعلام می‌کند که «توان‌مندی انسانی، پایانی در خود است»؛ و هنگامی‌که در نخستین تحلیل ماتریالیستی تاریخی خود در ۱۸۴۴ ابراز می‌کند که «کمونیسم، به خودی خود،[1] هدف رشد انسان، شکل جامعه‌ی انسانی نیست» و هدف آفرینش روابط کاملاً نوینِ بی‌طبقه‌ی انسانی است، مقصود او چه بود.

هنگامی‌که به رساله‌های «مالکیت خصوصی و کمونیسم» و «نقد دیالکتیک هگلی» مراجعه کنید، بی‌درنگ سه نکته جلب‌نظر می‌کند. یکم و مهم‌ترین، تحلیل از کار است – و این مارکس را از کلیه‌ی سوسیالیست‌ها و کمونیست‌های زمان خود و زمان ما متمایز می‌کند – که از ساختمان اقتصادی جامعه بسیار فراتر می‌رود. تحلیل او به روابط بالفعل انسان می‌پردازد. دوم، مارکس با متحدکردن اندیشه و هستی، به‌جای جداکردن آن‌ها، نه فقط هگل را برروی پا ایستاند، بلکه همچنین آن «کمونیسم کاملاً مبتذل و بی‌خردی که شخصیت انسان را به‌کلی نفی می‌کند».» سوم، و ازهمه مهم‌تر، مفهوم مارکس از کار است – یعنی خلاقیت کارگر به‌عنوان گورکن سرمایه‌داری که کلیه‌ی مناسبات کهن را ریشه‌کن می‌کند. سرمایه‌داری سلطه بر کار را چه از طریق مالکیت یا کنترل ابزار تولید کسب کند، کانون توجه مارکس این است: هرگونه «سلطه بر کار دیگران» نه فقط سرشت استثماری سرمایه‌داری بلکه ماهیت کژپوی آن‌را ثابت می‌کند. مارکس برای تأکید بیشتر بر این ماهیت کژپو، کل سرمایه‌داری را در یک جمله‌ی واحد خلاصه می‌کند: «کار مرده بر کار زنده تسلط دارد». این مناسبات طبقاتی، کارگر زنده را به «زایده‌ا‌ی از ماشین» تبدیل می‌کند. مارکس این امر را در رساله‌های انسان‌باورانه این‌گونه بیان می‌کند:

«مالکیت خصوصی ما را چنان احمق و تک‌ساحتی ساخته است که… به‌جای کلیه‌ی حواس جسمی و روحی، حس تملک را نشانده است که بیگانگی محض کلیه‌ی حواس است… بنابراین، فراروی از مالکیت خصوصی به‌منزله‌ی آزاد کردن کلیه‌ی حواس و ویژگی‌های انسان است.»

در این‌جاست که مارکس برای رفع این شبهه که الغای مالکیت خصوصی یک جامعه‌ی نوین می‌آفریند، جایگزین کردن یک شکل از مالکیت – مالکیت دولتی – را به‌جای مالکیت خصوصی به‌عنوان راه‌حل مسأله‌ی استثمار، رد می‌کند. به همین دلیل است که «کمونیسم مبتذل و بی‌خرد» را رد و درعوض بر روی دو معضل دیگر تمرکز کرد: ۱) روابط حقیقتاً انسانی، «اومانیسم نوین» به‌جای کمونیسم؛ و ۲) کلیت ریشه‌کن‌سازی مجموعه‌ی مناسبات کهن، به‌طوری که آهنگ دوگانه‌ی انقلاب اجتماعی – الغای کهنه و آفرینش نو – سیر کامل خود را طی کند.

اجازه دهید برای درک کامل ماتریالیسم تاریخی مارکس که توسط این رساله‌های انسان‌باورانه پایه‌گذاری شد، به تاریخ زمان مارکس و نیز زمان کنونی رجوع کنیم. آن‌گاه بیش و پیش از هر چیز درمی‌یابیم که مارکس هم‌پای پایه‌ریزی ماتریالیسم تاریخی، همچنین نظریه‌ی انقلاب پرولتری، دیالکتیک رهایی، را می‌آفریند. برجسته‌ترین کشف مارکس – مفهوم کار که آشکار ساخت کارگر صرفاً نیروی انقلاب نیست، بلکه خردِ آن است – بدان معنی بود که پرولتاریا «سوژه» است، سوژه‌ای جهان‌شمول[2] که صرفاً محصول تاریخ نیست، بلکه سازنده، نفی‌کننده‌ی آن است، یعنی، الغاگر واقعیت استثماری است. پرولتاریای استثمارشده، دگرگون کننده‌ی واقعیت است. در این‌جاست که مارکس هسته‌ی دیالکتیک هگلی را تشخیص داده، «دیالکتیک منفیت را اصل متحرک و خلاق» می‌نامد.

مارکس ادامه می‌دهد که درواقع در «پدیدارشناسی روح» هگل «حرکت تاریخ» نهفته است. پرده‌ی رازآمیزی که هگل برآن کشیده بود را باید کنار گذاشت. اما مارکس نه فقط ابداً به فلسفه پشت نکرد، بلکه انقلاب در فلسفه‌ی هگل را به فلسفه‌ی انقلاب تبدیل کرد. برای همین بود که مارکس برآن بود که: «اومانیسم خود را هم از ایده‌آلیسم و هم از ماتریالیسم متمایز می‌کند، و هم‌هنگام به‌منزله‌ی حقیقت متحدکننده‌ی آن‌دو است…(و) توانایی درک کنش تاریخ جهانی را دارد.»

هنگامی‌که مارکس در انقلاب‌های ۱۸۴۸ مشاهده کرد که بورژوازی به‌محض پیروزی یر فئودالیسم به کمک توده‌ها، به ضدیت با آن‌ها رو آورد، نزد او «درک کنش تاریخ جهانی» به‌معنای اعلام «انقلاب در تداوم» بود. و هنگامی‌که در کمون پاریس ۱۸۷۱، عظیم‌ترین انقلاب زمان خود را تجربه کرد، و دید توده‌ها چگونه سرنوشت را در دست‌های خود گرفتند، مارکس آن نادولت را یگانه «شکل سیاسیِ سرانجام کشف‌شده‌ برای به انجام رساندن رهایی اقتصادی پرولتاریا» نامید. به بیان مارکس:

«ما باید به‌ویژه باید از استقرار مجدد جامعه به‌مثابه‌ی انتزاعی در برابر فرد، خودداری کنیم. فرد، همان وجود اجتماعی است.»

مارکس مسأله‌ی «انقلاب در تداوم» را نه فقط برای زمان خود که همچون راه خروجی ازکلیه‌ی انقلاب‌های ناتمام ارایه کرد. هیچ عصری بهتر از عصر ما قادر به درک این مسأله نیست؛ عصری که هم از دگرگونی هر انقلابی به ضد خود – مانند نخستین دولت کارگری برخاسته از انقلاب روسیه که به غول سرمایه‌داری دولتی کنونی روسیه تبدیل شد – و هم انقلاب‌های سقط‌شده‌ی کنونی حتی پیش از به انجام رسیدن، به ستوه آمده است.

پرسش این است: پس از نخستین کنش انقلاب، چه اتفاقی می‌افتد؟ آیا کسب قدرت ضامن برقراری جامعه‌ای بی‌طبقه است، یا فقط بوروکراسی یک طبقه‌ی جدید؟ عصر ما که از درون مبارزه علیه امپریالیسم غرب (بیش از همه امپریالیسم آمریکا) شاهد یک جهان سوم کاملاً نوین در آمریکای لاتین، افریقا، خاورمیانه و آسیا بوده است، نیازمند طرح این درخواست است که «درک کنش تاریخ جهانی» به معنی بیان آزادی کامل است.

بازهم در این‌جا شیوه‌ای که مارکس برای کلیت ریشه‌کن کردن کهنه و آفرینش نو به‌کار گرفت، می‌تواند وظیفه‌ی ما را آشکار کند. او به بنیادی‌ترین رابطه‌ی انسانی، یعنی به رابطه‌ی مرد با زن پرداخت. این رابطه به ما نشان می‌دهد که چرا مارکس هم مخالف مالکیت خصوصی و هم «کمونیسم مبتذل» بود:

«انحطاط بی‌پایانی که در آن انسان فقط برای خود زیست می‌کند در این رابطه با زن به‌مثابه‌ی طعمه و خدمت‌کار ولع همگانی بیان می‌شود. چراکه راز رابطه‌ی انسان با انسان تجلی روشن، قاطع، باز و بدیهی خود را در رابطه‌ی مرد با زن می‌یابد، و از این طریق، در رابطه‌ی مستقیم، طبیعی، بین جنسیت‌ها. رابطه‌ی مستقیم، طبیعی و ضروری بین انسان و انسان، همانا رابطه‌ی مرد با زن است.»

آشکارا، «هریک از روابط انسانی با جهان – دیدن، شنیدن، بوئیدن، چشیدن، حس‌کردن، اندیشیدن، ادراک، آزمودن، فعالیت، اشتیاق، عشق ورزیدن» باید از برابری صرف، یعنی نخستین دستاورد لازم، فراتر رود، چراکه هنوز تجدید سازماندهی کامل و ضروری مناسبات انسانی نیست. الغای کهنه، فقط در حکم واسطه‌ی نخستین است. «فقط با فراروی از این واسطه… اومانیسم مثبت که از خود آغاز می‌کند، برخواهد خاست.»

با پیگیری دیدگاه مارکس درباره‌ی آزادی کامل، می‌توان دریافت که فلسفه‌ی انقلاب مارکس تا چه حد از فناوری فراتر می‌رود. مدت‌ها پیش از تجزیه‌ی اتم و سربرآوردن مخرب‌ترین بمب‌های هسته‌ای، هیدروژنی و نوترونی، و نه عظیم‌ترین نیروی بارآور، مارکس در این رساله‌ها نوشت: «انتخاب یک مبنا برای زندگی و مبنای دیگری برای علم، پیشاپیش[3] یک دروغ است.» ما در هیروشیما دیدیم که دروغ جداکردن عقل برای هستی و عقل برای پرورش علمی چه فاجعه‌ی عظیمی به باور می‌آورد. اکنون با ظهور جنبش ضد هسته‌ای در سراسر جهان، بار دیگر می‌توان دریافت که پژوهش در و عمل کردن به قاره‌ی نوین اندیشه‌ی مارکس تا چه حد فوریت دارد. همانطور که ویلیام بلیک، شاعر برجسته‌ی انگلیسی، بیان کرد، هیچ چیز اسارت‌بارتر از «قیود ساخته‌ی ذهن» نیست. بگذارید یک‌بار برای همیشه به این قیود پایان بخشیم.

به‌همراه تکاپو برای چنین بیانیه‌ای درباره‌ی آزادی کامل است که من، به‌عنوان مارکسیست-اومانیست، همبستگی خود را با انقلابیون ایران ابراز می‌کنم، چراکه همه‌ی ما طالب یک انترناسیونالیسم نوین هستیم. مبارزه ادامه دارد.

نوامبر ۱۹۸۰

دیترویت، میشیگان

+ نوشته شده توسط سیاوش در سه شنبه ۱۴۰۲/۰۴/۰۶ و ساعت 22:7 |

اجداد انسان‌ها ۱.۵ میلیون سال پیش همدیگر را قصابی می‌کردند و می‌خوردند

استخوان کشف‌شده متعلق به ۱.۴۵ میلیون سال پیش

باستان‌شناسان به شواهدی دست یافته‌اند که نشان می‌دهد یکی از اقوام گونه‌های انسان در ۱.۴۵ میلیون سال پیش به دست همنوعانش قصابی و خورده شده است.

آدمخواری در اجداد دور انسان‌ها رفتاری ناشناخته محسوب نمی‌شود با این حال محققان می‌گویند یک استخوان درشت نی کشف‌شده که روی آن آثار بریدگی مشاهده می‌شود، احتمالا قدیمی‌ترین نمونه‌ای است که تاکنون از قصابی انسان بر روی انسان دیگر به ثبت رسیده است.

این استخوان از یک سایت باستان‌شناسی مربوط به ۱.۴۵ میلیون سال پیش در دوران پلیستوسن در کوبی فورا کنیا در آفریقا کشف شده است. تصور می‌شود که این استخوان پا متعلق به یکی از بستگان مرموز انسان‌ها باشد که میلیون‌ها سال پیش در این ناحیه زندگی می‌کرده است.

تیمی از دیرینه‌شناسان و انسان‌شناسان در موزه ملی تاریخ طبیعی مؤسسه اسمیتسونیان آمریکا آزمایش‌ها و تجزیه و تحلیل‌های سه‌بعدی دقیقی از بریدگی‌های روی این استخوان انجام دادند تا دریابند چه چیزی باعث شکل‌گیری آن‌ها شده است. یافته‌های آن‌ها نشان داد این بریدگی‌ها با ابزار‌های سنگی و به شیوه کندن گوشت جهت آماده‌سازی برای خوردن آن ایجاد شده‌اند.

بریانا پوبینر، دیرین‌انسان‌شناس در موسسه اسمیتسونیان، در این باره می‌گوید: «اطلاعاتی که در اختیار داریم به ما می‌گوید انسان‌تباران احتمالاً دستکم در ۱.۴۵ میلیون سال پیش انسان‌تبار‌های دیگر را می‌خورده‌اند.»

وی اضافه کرد: «نمونه‌های متعدد دیگری از گونه‌های دیگر درخت تکاملی انسان وجود دارد که نشان می‌دهد زیرگونه‌های انسانی برای تغذیه از هم استفاده می‌کرده‌اند. این فسیل اما نشان می‌دهد که خویشاوندان گونه‌های ما همدیگر را می‌خوردند تا بتوانند زنده بمانند.»

انسان‌تباران با نام علمی « Hominini»، یا با نام متعارف‌تر دودمان انسان‌ها، شامل تمام گونه‌های موجود یا منقرض‌شده‌ای است که به انسان امروزی نزدیک‌ترند تا به شامپانزه‌های امروزی.

اگرچه یک مطالعه که سال گذشته منتشر شده بود نشان می‌داد انسان‌ها و اقوام و اجداد ما در چند میلیون سال گذشته ردیف نخست را در زنجیره غذایی اشغال می‌کرده‌اند، با این حال شواهد تازه نشان می‌دهد انسان‌تبارها خودشان گاهی اوقات به‌عنوان میان‌وعده برای دیگر دسته‌های انسانی صرف می‌شده‌اند.

باستان‌شناسان به هنگام مطالعه، شیارهایی عمدی را روی استخوان یافتند. نتایج تحقیقات علمی نشان می‌داد از ۱۱ شیار ایجاد شده روی استخوان، ۹ شیار به وضوح عمدا و روی یک الگوی مشخص برش خورده بودند که مطابق با نوع آسیب ناشی از ابزارهای سنگی بود. دو مورد دیگر رد دندان موجودی شبیه شیر برآورد شده است.

به گفته محققان ۹ برش با هدف جدا کردن گوشت از استخوان ایجاد شده و منطبق با الگوی آماده‌سازی به منظور خوردن است.

در واقع تمامی شیارها به یک شکل و با یک زاویه ایجاد شده‌اند، گویی که شخصی که آنها را ایجاد کرده بدون اینکه حرکت مچ دست خود را تغییر دهد با ابزار سنگی در حال جدا کردن گوشت بوده است. از سوی دیگر تمامی برش‌ها در جایی قرار دارند که ماهیچه ساق پا به استخوان متصل شده است. اگر هدف شما قصابی و جدا کردن یک تکه گوشت باشد، اینجا بهترین نقطه برای خرد کردن است.

دکتر پوبینر می‌گوید: «به احتمال زیاد گوشت این پا خورده شده است و از آن برای تغذیه استفاده شده و نه برای تشریفات یک آئین مذهبی.»

دانشمندان هنوز نمی‌دانند چه گونه‌ای از انسان‌تبار‌های گرسنه ممکن بوده این علائم برش را ایجاد کرده باشند. به همین خاطر آنان می‌گویند چون این عمل ممکن است بین گونه‌های مختلف از اجداد انسان‌ها حادث شده باشد، این عمل را بیشتر بتوان «انسان‌خواری» دانست تا «آدمخواری».

پیشتر جمجمه‌ای با قدمت بین ۱.۵ تا ۲.۶ میلیون سال پیدا شده بود که روی آن شیارهایی، ایجاد شده توسط ابزارهای سنگی، دیده می‌شد. شماری از باستان‌شناسان آن را قدیمی‌ترین مورد کشف‌شده از انسان‌خواری می‌دانند، با این جامعه علمی بر سر آن اتفاق نظر ندارد.

محققان می‌گویند مطالعه دقیق فسیل‌های باستانی در موزه‌ها و مراکز نگهداری آثار دیرین‌شناسی می‌تواند شواهد دیگری از انسان‌خواری را به دست بدهد.

نتایج تحقیقات تازه در نشریه علمی «Scientific Reports» منتشر شده است.

+ نوشته شده توسط سیاوش در دوشنبه ۱۴۰۲/۰۴/۰۵ و ساعت 23:10 |


بازگشت هواپیمای «پرواز مرگ» به آرژانتین؛ وسیله‌ای برای پرتاب کردن مخالفان به دریا در دوران دیکتاتوری


June 25, 2023
یک پرواز عادی از شهر فلوریدای ایالات متحده به بوئنوس آیرس در آرژانتین حدود ۱۰ ساعت طول می‌کشد؛ اما فرود یک فروند هواپیما با موتور توربوپراپ در روز شنبه در این کشور عادی نبود.
این هواپیما ۲۰ روز در راه بود و بسیاری از آرژانتینی‌ها مشتاقانه با نرم‌افزارهای ردیابی، مسیر آن را پیگیری می‌کردند تا به مقصد برسد.
این هواپیمای مدل «شرت اسکای‌ون اس‌سی.۷»، هیچ بار مهم یا مسافر ویژه‌ای را حمل نمی‌کرد اما برای آرژانتینی‌ها یادآور تاریخ بی‌رحمانه دیکتاتوری نظامی در سال‌های ۱۹۷۶ تا ۱۹۸۳ میلادی بود.
این هواپیما که در ایالات متحده شناسایی شده، نخستین هواپیمایی است که طبق نظر دادگاه از سوی حکومت نظامی آرژانتین برای پرت کردن زندانیان سیاسی از آسمان استفاده می‌شد، یکی از خون‌سردترین جنایت‌های دوره خونین دیکتاتوری.
دولت آرژانتین این هواپیما را به موزه حافظه که مربوط به بدنام‌ترین بازداشتگاه مخفی حکومت نظامی است، اضافه خواهد کرد.

این هواپیما با نام «اِسما» (ESMA) شناخته می‌شود و طبق اسناد و مدارک ثابت شده، بسیاری از بازداشت شدگان را در «پرواز مرگ» زنده به اقیانوس یا رودخانه پرتاب می‌کرد.
یکی از قربانیان مرتبط با هواپیمای بازگشتی، آزوسنا ویلافلور بود که ابتدا نستور پسرش ناپدید شد و احتمالا در اوایل دوران دیکتاتوری به قتل رسیده بود.
او پس از ناپدید شدن پسرش، گروه مادران پلازادومایو را برای دادخواهی و درخواست اطلاعات درباره کودکان ناپدید شده تاسیس کرد اما خود او به دلیل این اقدام بازداشت و کشته شد.
سیسیلیا وینسنتی، دختر ویلافلور به آسوشیتدپرس گفت: «برای ما به‌عنوان اعضای خانواده بسیار مهم است که هواپیما بخشی از تاریخ باشد زیرا هواپیما دقیقا می‌گوید که چه اتفاقی افتاده است.»
بازگشت هواپیما از سوی جیان‌کارلو سرادو، عکاس ایتالیایی که سال‌ها در جست‌وجوی هواپیماهای «پرواز مرگ» بود ممکن شد.
سرادو می‌گوید در طول مدت تلاشش، افراد بی‌شماری بودند که متوجه نشدند چرا او روی یافتن هواپیمای حکومت نظامی متمرکز شده است به‌ویژه که اجساد بسیاری از قربانیان دیکتاتوری هنوز کشف نشده است.
سرادو در گفت‌وگویی افزود: «هواپیماها باید پیدا می‌شدند زیرا مانند اتاق‌های گاز دوران نازی‌ها، یک مدرک مهم محسوب می‌شوند.»


حکومت آرژانتین مرگبارترین دیکتاتوری نظامی بود که در دهه‌های ۷۰ و ۸۰ میلادی بر بخش زیادی از آمریکای لاتین حکومت می‌کرد. افراد مظنون به مخالفت با حکومت بازداشت، شکنجه و کشته می‌شدند. گروه‌های حقوق بشر تخمین می‌زنند که ۳۰۰ هزار نفر کشته شدند که بسیاری از آن‌ها بدون هیچ اثری ناپدید شده‌اند.
برخی از آن‌ها در «پروازهای مرگ» ناپدید شده‌اند. در دادگاه‌های بین سال‌های ۲۰۱۲ تا ۲۰۱۷ بازماندگان شهادت داده‌اند که این پروازها به‌صورت هفتگی انجام می‌شد. به‌گفته شاهدان اغلب به زندانیان گفته می‌شد که آزاد می‌شوند و گاهی مجبور می‌شدند در جشن با موسیقی بلند برقصند. سپس به آن‌ها یک واکسن فرضی تزریق می‌شد که در واقع یک آرام‌بخش قوی بود. هنگامی که مواد تزریقی اثر می‌کرد آن‌ها را سوار هواپیما می‌کردند.
در این دادگاه‌ها که ۲۹ مقام سابق به حبس ابد محکوم شدند، ثابت شد که دیکتاتوری آرژانتین از پروازهای مرگ به‌عنوان روشی سیستماتیک برای نابودی مخالفان استفاده می‌کرد.


دختر ویلافور گفت که در پروازی که توسط هواپیمای «اسکای‌ون» که به تازگی به بوئنوس آیرس بازگشته بود انجام شد مادرش و ۱۱ زندانی دیگر کشته شدند.


دادستان‌ها می‌گویند که نمی‌توان مشخص کرد که در مجموع چه تعداد بازداشت شده از هواپیماها به بیرون پرتاب شده‌اند اما به گفته بخش مردم‌شناسی پزشکی قانونی آرژانتین دست کم ۷۱ جسد از قربانیان مرگ مشکوک پرواز در امتداد ساحل پیدا شدند که ۴۴ نفر از آن‌ها در سواحل آرژانتین و ۲۷ نفر دیگر در سواحل اروگوئه پیدا شدند.
بین دسامبر ۱۹۷۷ تا فوریه ۱۹۷۸ اجساد پنج زن از جمله ویلافلور و سایر اعضای گروه مادران پلازا دو مایو در ساحل پیدا شد. آن‌ها بدون شناسایی دفن شدند و اجساد آن‌ها تا سال ۲۰۰۵ شناسایی نشده بود.
سرادو با میریام لوین، روزنامه‌نگار و از بازماندگان «اسما» در جست‌وجوی هواپیماها همکاری کرد.


خلبانان پروازی که ویلافلو را به قتل رساندند با مدارکی که سرادو و لوین پس از ردیابی هواپیمایی «اسکای‌ون» در فلوریدا در سال ۲۰۱۰ پیدا کردند محکوم شدند.
مرسدس سوئیزا ریلی، دادستان محاکمه سال‌های ۲۰۱۲ تا ۲۰۱۷ گفت: «سوابق ما را به خلبانان رساند و از این اسامی ما توانستیم آن‌ها را در ساختارهای سرکوبگرانه‌ای که در خدمت نابود کردن سیستماتیک افراد بودند شناسایی کنیم.»
سرادو و لوین با جست‌وجوهای طولانی که شامل زیر و رو کردن وبسایت‌ها می‌شد که در آن علاقه‌مندان به ردیابی هواپیماها آن‌‌ها را دنبال می‌کنند، توانستند مکان هواپیماها را پیدا کنند.
از پنج هواپیمای «اسکای‌ون» که در پروازهای مرگ مورد استفاده قرار می‌گرفتند، دو فروند در جنگ سال ۱۹۸۲ با بریتانیا بر سر جزایر فالکلند نابود شدند. سه فروند دیگر در سال‌های ۱۹۹۴ به یک شرکت مستقر در لوکزامبورگ فروخته شد. سپس یکی از این هواپیماها به شرکت «ایرلینک» فروخته شد که از آن برای ارائه خدمات پست خصوصی به ماهاما از فلوریدا استفاده می‌کرد.

بازگرداندن این هواپیمای قدیمی ساده نبود. پس از اینکه موتور آن مدت کوتاهی پس از برخاستن از جزیره خراب شد، به مدت دو هفته در جامائیکا زمین‌گیر شد. همچنین چند روزی هم در بولیوی به‌دلیل آب و هوای نامناسب گیر کرد.
۲۹۶ دادگاه به‌دلیل جنایت علیه بشریت در دوران دیکتاتوری علیه افراد دخیل در آرژانتین برگزار شده است. به گفته دفتر دادستانی هزار و ۱۱۵ نفر در این دادگاه‌ها محکوم شده‌اند.
به گفته کنشگران، نمایش این هواپیما به آرژانتینی‌ها کمک می‌کند تا واقعیت دیکتاتوری را درک کنند.
لوین می‌گوید: «این موضوع بسیار مهم است زیرا نسل‌های اخیر در دموکراسی متولد شده و زندگی‌ کرده اند و از وحشت آن‌ها خبر ندارند.»

+ نوشته شده توسط سیاوش در یکشنبه ۱۴۰۲/۰۴/۰۴ و ساعت 22:28 |

سیمای زن در ادبیات حکومتی

اسد سیف

نمایشگاه کتاب تهران امسال نیز عرصه‌ای گسترده بود برای ادبیات حکومتی. این ادبیات چه می‌گوید و چه هدفی را دنبال می‌کند؟ اسد سیف، منتقد ادبی، در این یادداشت به گوشه‌هایی از تصویر و نقش زن در ادبیات حکومتی می‌پردازد.

در جمهوری اسلامی، همچون در هر حکومت ایدئولوژیکی، هنر و ادبیاتی تولید می‌شود که از دولت و امکانات دولتی تغذیه می‌شوند تا شیپور تبلیغاتی آن باشند.

در پی انقلاب و حذف دگراندیشان، در سانسور حاکم، ادبیاتی در ایران بنیان گذشته شد که به "ادبیات اسلامی" شهرت یافت. آفرینندگان این آثار خود را "اسلامی‌نویس" می‌خوانند. این‌گونه از نوشتن را می‌توان با آثاری مقایسه کرد که در جهان به "ادبیات ایدئولوژیک" مشهورند و نمودهایی از آن را در آثار نویسندگان پیرامون حکومت در نازیسم هیتلری و یا نویسندگانی یافت که در زمان اقتدار استالین پیرامون حکومت شوروی و کشورهای اقمار آن حلقه زده بودند تا از انسان نوین و جامعه ایده‌آلی بنویسند که قرار بود ایدئولوژی جدید بیافریند.

در ایران با گذشت بیش از چهار دهه و صرف هزینه‌های کلان "اسلامی‌نویسی" نیز به بن‌بست رسید. اسلامی‌نویسان می‌بایست ایدئولوژی حکومت جدید را به ادبیات بکشانند؛ از آن و برای آن بنویسند. این آثار در هم‌خوانی با سیاست‌های دولت آفریده می‌شد. در این راستا چه بسا موضوع‌ها که با سر کار آمدن هر دولت جدید دستمایه کار می‌شد. در این میان اما نگاه این نویسندگان در ژرفای خویش نه جهان معاصر و پدیده‌های آن، بل‌که قرآن و آن اسلامی بود که کاربرد روز داشت و می‌توانست مورد استفاده تبلیغاتی قرار گیرد.

با بازداشت، منزوی کردن، تاراندن از کشور، و حتی حذف فیزیکی نویسندگان مستقل، رژیم نتوانست سپهر ادبیات و هنر ایران را به مصادره خویش در آورد. سانسور حاکم اگرچه ضربه‌ای کارآ بر پیکر ادبیات فرود آورد و از توان بارآوری آن کاست، ولی نتوانست بر آن چیره گردد.

نویسندگان پیرامون حکومت در واقع مزدوران فرهنگی رژیم هستند. از آن تغذیه می‌کنند، به مشاغل دولتی دست می‌یابند، در اداره سانسور فعال هستند، در هزاران مؤسسه‌ای که با عنوان‌هایی رنگارنگ در سراسر کشور فعالیت دارند، به نام هنر و ادبیات، می‌کوشند بازوی تبلیغاتی حکومت باشند، آثارشان با سرمایه دولتی انتشار می‌یابد و به اندک‌زمانی در تمامی کتابخانه‌های دولتی راه می‌یابد. با این‌همه، در این چهار دهه حتی یک اثر ماندگار از آنان خلق نشده است.

نویسندگان پیرامون حکومت در این راستا حتی در تقابل با کانون نویسندگان ایران و در نفی آن "انجمن قلم ایران" را بنیان گذاشتند تا از این راه، هم‌چون "ستاد ائمه جمعه" و تشکیلات رنگارنگ "جهاد سازندگی"، با سازماندهی نویسندگان هم‌راه و هم‌گام حکومت گردند. محمد سرشار، رئیس هیئت‌مدیره انجمن قلم در نمایشگاه کتاب، مهم‌ترین هدف این انجمن را «گردهم‌آوردن اهالی ادبیات در راستای اهداف انقلاب اسلامی" اعلام کرد.

زن در آثار نویسندگان پیرامون حکومت

آثار نویسندگان پیرامون حکومت را می‌توان در موضوع‌هایی گوناگون پی‌گرفت و هم‌گامی آنان را با حکومت در آن‌ها بازیافت. حضور زن در جامعه یکی از این موضوع‌هاست.

در پی انقلاب، حاکمیت جدید نتوانست زنان را خانه‌نشین کند. فعالیت‌هایی در این عرصه صورت گرفت، اما موفقیتی حاصل نشد. در چنین موقعیتی کوشش به عمل آمد تا از زن آن موجودی بازسازی شود که نمودهایی از آن در قرآن، حدیث‌ها و سخنان خمینی یافت می‌شد. حال که نتوانسته بودند زن را خانه‌نشین کنند، می‌بایست این "شیطانِ فتنه‌گر" به خدمت مردان در آمده، رام آنان گردد. در داستان‌های نویسندگان پیرامون حکومت همین نگاه "تسلط مردان بر زنان" را می‌توان پی‌گرفت.

ادبیات که ایدئولوژی باشد، باید در انطباق با آن نقشی آموزشی ایفا کند. مرد داستان‌نویس از زبان شخصیت زن می‌نویسد: «من طاقتم کم است. تو پُرطاقتی، تو مردی. من دلم شکستنی‌ست، تو شکستنی‌نیستی، تو نمی‌شکنی، تو مردی...» (مهدی شجاعی، داستان راز دو آینه) و زن نویسنده نیز همین تفکر و نگاه را در داستان‌های خود ادامه می‌دهد: «...به گریه کردن ما زن‌ها محل نگذارید، گریه کردن برای ما کار آسونیه، دم دسته، عادت شده دیگه. ترک عادت هم موجب مرضه.» (اشرف منشی، داستان شهر همیشه‌بهار)

زن و خانواده

داستان‌های اسلامی بر "تقدس خانواده" استوار است. زن در این داستان‌ها با ازدواج صاحب هویت می‌شود. او پیش از این‌که زن باشد، مادر است و همسر. نقش‌آفرینی او در خانواده سبب‌ساز تحول او می‌شود. در تمامی شرایط پشتیبان بی‌دریغ مرد و در خدمت اوست. او می‌پذیرد که برابر با مرد نیست و نمی‌تواند در جامعه نقشی برابر با او داشته باشد. اگر در هزاران مورد زن با حضور خویش در جامعه، بدون پشتیبانی مرد، به موفقیت رسیده باشد، با این‌همه چنین زنی شانس ورود به داستان به عنوان یک شخصیت را ندارند.

"سنگر خانواده" جایی‌ست که مرد پس از کار روزانه به آن بازمی‌گردد تا از مهر زنی که منتظر او است، لذت برده، به آرامش دست یابد. زنی که نتواند چنین نقشی را بازی کند، نمی‌تواند زنی مسلمان باشد. زن در این داستان‌ها به کار بیرون هم اگر مشغول باشد، نباید از نقش زن بودن خود غافل شود. برای نمونه در داستان "بن‌بست" اثر قاسمعلی فراست، زن به عنوان منتقد ادبی در کار خویش موفق است، ولی به عنوان زنی خانه‌دار ناموفق. او توان آن ندارد تا نیازهای همسر و فرزندان را برآورد. نویسنده در واقع کوشیده است از زنی اجتماعی و مدرن، زنی اسلامی و سنتی بسازد.

مردان نویسنده می‌کوشند در داستان‌های خویش زنی بیافرینند در خدمت مرد. زنان نویسنده اما با پذیرش تبعیض جنسی می‌کوشند توجه مردان را به نیازهای خویش که بیشتر عاطفی هستند، جلب کنند و از مردان آن مردی را بسازند که پاسدار ارزش‌های اسلامی است.

برای نمونه در داستان "زیرزمین" از منصوره شریف‌زاده، زن حامله است و می‌کوشد مطابق میل شوهر غذا بپزد و رضایت وی را جلب کند. مرد اما بی‌توجه به احساس‌های زن است. او را کتک می‌زند، خانه را ترک می‌گوید تا با دوستانش به سفر برود. زن در اثر کتک‌های شوهر دچار خونریزی می‌شود، سقط جنین می‌کند و خود نیز می‌میرد. نویسنده می‌کوشد با مرگ زن، احساس مردان را در حمایت از زن برانگیزاند.

جسم زن در ادبیات اسلامی

جسم زن در ادبیات حکومتی نماد گناه و وسوسه‌های شیطانی‌ست. تن زن، مرد مسلمان را به وسوسه‌های زمینی گرفتار کرده، از رستگاری دور می‌کند. داستان‌نویسان مسلمان در این راستا می‌کوشند تا زن در داستان‌ها همیشه مادر باشد، لباس بشوید، بچه بزاید و از کودک پرستاری کند، غذا بپزد و پیوسته‌ایام در خدمت مرد آماده باشد. هیچ تجربه جنسی در داستان‌های اسلامی مجاز نیست. لذت جنسی امری مردانه است، اگرچه زن وسوسه‌گر است. در این داستان‌ها از عشق زمینی، عشق‌بازی، بوسه و هم‌آغوشی خبری نیست. تنها فاحشگان، غربی‌ها و غرب‌زدگان هستند که از لذت جنسی می‌گویند. موی زن در این داستان‌ها پوشیده است. او آرایش نمی‌کند، لباس‌هایی به رنگ شاد نمی‌پوشد و چادر سر می‌کند.

در داستان‌های اسلامی زنان از خود اراده‌ای ندارند، هر زنی که زیبا و دگراندیش باشد، موی خویش آشکار کند و لباس زیبا و رنگارنگ بپوشد و شادی کند، قطعا ضدانقلاب است و عامل دشمن: «قدبلند و عینکی با موهای خرمایی که موهایش را بافته و روی شانه چپش انداخته... یک بلوز آستین‌کوتاه و یک شلوار چسبان پوشیده» و «ناخن بلند و لاک‌زده» دارد. (حسین فتاحی، داستان آتش در خرمن)

چنین زنانی ‌"بی‌وفا" هستند، از "عفت" و "پاکدامنی" چیزی در خود ندارند. (فیروز جلالی، قصه خاک و خاکستر) در همین راستاست که "بره گمشده آقای راعی" اثر هوشنگ گلشیری و یا "ظل‌الله" براهنی "وقیح" معرفی می‌شوند، زیرا لذت جنسی «پنهانی‌ترین زوایای روح انسان‌های بیمار و منحرف است.» (مهرداد غفارزاده، داستان وصیت)

در چنین رابطه‌ای‌ست که ادبیات پیش از انقلاب «تجلی امیال و عقده‌های سرکوفته جنسی» معرفی می‌شود و پس از انقلاب حجاب به "سنگر زن" تبدیل می‌شود تا مرد مسلمان را از گناه دور نگاه دارد.

در این ادبیات هیچگاه زن و مرد یکدیگر را نمی‌بوسند، دست همدیگر را نمی‌گیرند و تنگ هم نمی‌نشینند. دختر و پسر جوان در کنار هم دیده نمی‌شوند و یا زن و شوهری پیش از ازدواج به چشم نمی‌خورند. پنداری احساس جنسی در انسان‌ها حضور ندارد.

در داستان‌هایی از این دست که زنان می‌نویسند، بی‌وفایی مرد عمده است. مردان خدانشناس به دام زنانی مکار گرفتار می‌آیند و در نهایت، همسر مهربان خویش را طلاق داده، همسری دیگری اختیار می‌کنند. (منصوره شریف‌زاده، داستان غریبه)

با گذشت چهار دهه از عمر رژیم، فریاد جهان‌گیر "زن زندگی آزادی" در خیابان‌های ایران، در واقع صدای اعتراضی بود بر نگاه تحقیرآمیز به زن در ایران. جمهوری اسلامی و نویسندگان وابسته به آن نتوانستند آرزوهای خویش را از طریق ادبیات و هنر بر جامعه اعمال کنند. امروز زنان ایرانی که در عصیانگری‌های خویش، آزاد و رها در خیابان‌ها به چشم می‌خورند، بی‌تردید شخصیت‌های دیگری در داستان‌ها خواهند شد.

+ نوشته شده توسط سیاوش در یکشنبه ۱۴۰۲/۰۴/۰۴ و ساعت 16:3 |

یوم التوپ؛ روزی که مجلس را به توپ بستند

/ سر روزنامه‌نگار بالای دار/ یاد‌آر زِ شمع مرده یاد‌آر...

یوم التوپ؛ روزی که مجلس را به توپ بستند/ سر روزنامه‌نگار بالای دار/ یاد‌آر زِ شمع مرده یاد‌آر...

از این روز به عنوان «یوم التوپ» هم یاد می‌کنند که آشکار است به لحاظ دستوری درست نیست اما نه محمد علی شاه و نه مشروطه خواهان به دستور زبان نمی‌اندیشیدند به دستوری می اندیشیدند که آرمان مشروطه را می‌خواست بر باد دهد

عصر ایران- دوم تیر یادآور یکی از مهم‌ترین و به تعبیر درست‌تر عبرت‌آموز‌ترین ایام و مناسبت‌های تاریخ ایران است. چرا که 115 سال قبل در دوم تیر 1287 خورشیدی، مجلس شورای ملی به عنوان نماد مشروطیت به توپ بسته شد. پادشاه اراده کرده بود عقربه‌های زمان را به عقب بازگرداند حال آن که به گفته آرتور کوستلر در دهه‌ها بعد آگاهی را نمی‌توان بازپس گرفت.

دو سال قبل از آن و در 14 مرداد 1285 خورشیدی مظفرالدین شاه قاجار فرمان مشروطه را امضا کرده و پس از آن ایرانیان، صاحب مجلس و پارلمان شده بودند آن هم در سرزمینی با تاریخی درازدامن از استبداد فردی و با این پیشینه: چه فرمان یزدان چه فرمان شاه. از این پس قرار بود قانون جای فرمان را بگیرد و بدین منظور مجلس شورای ملی شکل گرفت تا تمام قدرت از آنِ پادشاه نباشد و نتواند علی‌الاطلاق آن را اعمال کند بلکه مشروط باشد به قانون و قانون هم در مجلس تصویب می‌شود. به توپ بستن مجلس شورش فرمان علیه قانون بود و برنتافتن اراده جمع از جانب فرد و نپذیرفتن مشورت و شراکت چرا که در فرهنگ این سرزمین حکم شاه همان قانون بوده و حال باید همان شاه به مصوبات نمایندگان ملت (رعیت) تن می‌داد.

مظفرالدین شاه اندک زمانی پس از امضای مشروطه چشم از جهان بسته و ولیعهد او محمد‌علی میرزا با روحیه استبدادی که شراکت غیر در قدرت را برنمی‌تافت بر تخت سلطنت نشسته بود و از تأیید شیخ فضل‌الله نوری هم برخوردار شد که مشروطه را مشئومه می‌دانست. (در کتاب‌های درسی البته به فرزندان ما می‌گویند او حامی مشروطۀ مشروعه بود نه مشئومه).

محمد علی شاه که تحمل مجلس و روزنامه و صحبت غیر را نداشت بر آن شد بساط استبداد را دوباره بگستراند. پس در دوم تیر 1287 به کلنل ولادیمیر لیاخوف فرمانده روس بریگاد قزاق دستور داد مجلس را به توپ ببندد. او هم چنین کرد تا همگان بدانند مشروطه بی‌مشروطه و در بر همان پاشنه می‌چرخد که پیش از مشروطه می‌چرخید!

مشهور است که محمد علی شاه بعد از شنیدن خبر اتمام عملیات و حین صرف ناهار احساس آسودگی کرد و گفت دیگر لازم نیست برای هر کاری که می‌خواهیم انجام دهیم و در شأن مقام سلطنت است از مشهدی باقر بقال وکیل اجازه بگیریم و بر اسم مشهدی باقر وکیل توقف و آن را تکرار می‌کرد و قاه‌قاه می‌خندید. (وکلای مجلس اول را صنوف مختلف انتخاب می‌کردند و بسیار هم مردمی بودند تا جایی که سفیر بریتانیا هم از ترکیب آن شگفت‌زده شده بود که تا چه حد به خواست و اراده مردم نزدیک‌اند).یوم التوپ؛ روزی که مجلس را به توپ بستند/ سر روزنامه‌نگار بالای دار/ یاد‌آر زِ شمع مرده یاد‌آر...

از این روز به عنوان «یوم‌التوپ» - یا یوم‌التوب- هم یاد می‌کنند که آشکار است به لحاظ دستوری درست نیست (‌توپ، ال نمی‌گیرد و تبدیل "پ" به "ب" هم مشکل را حل نمی‌کند!/ قابل توجه منتقدان ممنوع‌الکار). اما نه محمد‌علی شاه و نه مشروطه‌خواهان به دستور زبان نمی‌اندیشیدند بلکه به دستوری می‌اندیشیدند که آرمان مشروطه را می‌خواست بر باد دهد و برای آن که نشان دهد قصد ندارد کوتاه بیاید همان‌شب یا بامداد روز بعد و در مقابل چشمان محمد‌علی شاه دو رجل برجسته - میرزا جهانگیر‌خان شیرازی و ملک‌المتکلمین- را در باغ‌شاه بر دار کردند. اولی روزنامه‌نگاری بسیار مشهور بود که به خاطر روزنامه‌اش خود نیز به صور اسرافیل شهرت داشت.

این روزنامه محمد‌علی شاه را از اِعمال استبداد برحذرمی‌داشت و او را نصیحت می‌کرد و لوگو یا نام‌واره آن هم فرشتۀ اسرافیل بود با شعاری در دست: حُریت، مساوات، اخوّت.

صور اسرافیل اسمی به واقع با مسما بود چون به راستی شیپور آزادی‌خواهی شد و شخصیتی چون علی‌اکبر دهخدا هم در آن می‌نوشت (ستون چرند و پرند).

روزنامه اما در پی به توپ بستن مجلس شورای ملی و اعدام میرزا جهانگیر خان بسته شد و دهخدا هم به سوییس رفت تا انتشار آن را ادامه دهد و خبر دار زدن میرزا جهانگیر خان را که شنید بسیار مغموم شد و یکی از مشهورترین اشعار خود را در این باره سرود که ضرب‌المثل شده است: یاد آر ز شمع مرده یاد آر...

احمد کسروی در کتاب «تاریخ مشروطه ایران» درباره روز واقعه نوشته است:

"امروز در شهر همچنان آزادی خواهان را جست‌و‌جو می‌کردند و هر که را می‌یافتند دستگیر می‌کردند و به باغ‌شاه می‌بردند. از آن‌سو ملک المتکلمین و میرزا جهانگیر‌خان را بی آن که بازپرسی کنند یا به داوری کشند نابود کردند. میرزا جهانگیر‌خان صور اسرافیل هنگام طناب انداختن با گفتن "‌زنده باد مشروطه" به زمین اشاره کرد و گفت: ای خاک! ما برای تو کشته شدیم."

دوران استبداد محمد‌علی شاه قاجار خوش بختانه کوتاه بود -و به همین خاطر به استبداد صغیر شهرت یافته- و تهران فتح شد و مشروطه خواهان بازپس گرفتند و شاه را هم تبعید کردند تا در بندری در اوکراین امروزی روزگار بگذراند و بعد به خاطر وقوع انقلاب در روسیه ناگزیر شد به ایتالیا برود و در همان تبعید مُرد. چنان که جانشین او احمد شاه و حتی دو پادشاه سلسله بعدی هر چهار در تبعید چشم از جهان بستند.

به توپ بستن مجلس به لحاظ فیزیکی دیگر تکرار نشد اما طی سال‌های بعد هر گاه مجلس تهدید یا تحدید شده نام لیاخوف به میان آمده است.

با این که دوم تیر 1287 خیلی به ما نزدیک است (‌در قیاس با وقایع صدها سال قبل‌تر) ولی جزییات آن را چه‌بسا خیلی‌ها ندانند و دغدغه صدا و سیمای قبل جبلی هم نبود چه رسد به حالا و غالب مردمان اگر هم نامی از آن بشناسند اسم ضد‌قهرمان داستان است: لیاوخوف روس که فرماندار نظامی تهران هم شد و نه نام قهرمان آن: میرزا جهانگیر خان صور‌اسرافیل.

او برای روزنامه خود از نام و طرح شیپور استفاده کرده بود چون هدف از مشروطه بیداری بود و شیپور هم نمود و نماد بیداری است. دهه‌ها بعد شاعری که روزنامه‌نگار هم بود در توصیف رویکرد شاعرانه خود گفت شعر من شیپور است نه لالایی و از این رو جا دارد وقتی از دوم تیر 1287 یاد می‌کنیم به شیپور بیشتر اشاره کنیم تا توپ. چرا که همین شیپورهای آزادی بود که محمد‌علی شاه مستبد را از تخت برانداخت اگرچه از بداقبالی همیشگی ایرانیان آرمان‌ها قافیه را به واقعیت می‌بازند و وقایع بعدی با جنگ جهانگیر اول هم زمان شد.

چرا بداقبالی؟ چون با شعله ور شدن آتش جنگ شیرازه امور گسست و اولویت مردمان دیگر آزادی و عدالت نبود بلکه معیشت و امنیت بود و در مطالبه این دو فقره در سال پایانی قرن یک فرمانده دیگر قزاق قدرت را در دست گرفت و جالب این‌که این بار نه در جبهه مقابل که یک روزنامه‌دار و روزنامه‌نگار هم دست او بود: سید ضیاءالدین طباطبایی و اگرچه دست به بازداشت و توقیف زدند اما چون محمد‌علی شاه عمل نکردند و استبداد او در سال‌ها بعد از جنسی دیگر و با توجیه رفاه و امنیت رخ نمود.

باری، هیچ شعری و هیچ روایتی به اندازه آنچه علامه فقید علی‌اکبر دهخدا دربارۀ جهانگیر خان شیرازی سروده گویای آن موقعیت نیست و خود درباره چرای و چگونگی این سرایش درخشان نوشته است:

"شبی مرحوم میرزا جهانگیر خان را به خواب دیدم. در جامۀ سپید (که عادتاً در تهران در برداشت) و به من گفت: «چرا نگفتی او جوان افتاد؟» من از این عبارت چنین فهمیدم که می‌گوید: «چرا مرگ مرا در جایی نگفته یا ننوشته‌ای؟» و بلافاصله در خواب این جمله به خاطر من آمد: یاد آر ز شمع مرده یاد آر! در این حال بیدار شدم و تا نزدیک صبح سه قطعه از مسمط ذیل را ساختم و فردا گفته‌های شب را تصحیح کرده و دو قطعۀ دیگر به آن افزودم." ای مرغِ سحر! چو این شبِ تار

بگذاشت ز سر، سیاه‌کاری،

وز نفحۀ روح‌بخشِ اسحار

رفت از سرِ خفتگان، خماری،

بگشود گره ز زلفِ زرتار

محبوبۀ نیلگونْ عماری یزدان به‌ کمال شد پدیدار

و اهریمنِ زشت‌خو، حصاری

یاد‌آر زِ شمعِ مرده! یاد‌آر!

+ نوشته شده توسط سیاوش در جمعه ۱۴۰۲/۰۴/۰۲ و ساعت 19:38 |