سرمايه‌ي ثابت و سرمايه‌متغير

كل سرمايه‌اي كه يك سرمايه‌دار در اختيار دارد از دو قسمت تشكيل شده است:

يكم: سرمايه‌ ثابت؛ كه شامل وسايل و ابزار و ماشين‌هايي كه كارگر با آن‌ها كار مي‌كند، مواد اوليه‌ي كار، ساختمان، برق، آب، سوخت، حمل و نقل و ... مي‌باشد. وسايل و ابزارها و ماشين‌هايي كه در حين كار مشغول حركت و تغيير هستند، به تدريج استهلاك مي‌يابند كه هزينه‌ي اين استهلاك همراه با هزينه‌هاي آب، و برق، و سوخت و حمل و نقل و غيره محاسبه و بر ارزش كالاهاي توليده شده توسط كارگر اضافه مي‌گردد. به عبارتي ديگر سرمايه‌دار سرمايه‌ي ثابت خود را به تدريج همراه كالاي توليدي مجددا" به دست مي‌آورد. اما اين سرمايه به هيچ عنوان در توليد ارزش اضافي نقشي ندارد.

دوم: سرمايه‌ي متغير: سرمايه‌اي كه سرمايه‌دار صرف هزينه‌هاي جاري خود يعني حقوق و دستمزد كارگران و كارمندان خود مي‌نمايد. اين سرمايه صرف خريد نيروي كار مي‌گردد، كالايي كه(نيروي كار) علاوه بر اين كه معادل ارزش خود(دستمزد) ارزش توليد مي‌كند، تقريبا" به همان اندازه نيز ارزش اضافي توليد مي‌كند كه كارفرما يا سرمايه‌دار بابت آن هيچ‌گونه وجهي پرداخت نمي‌كنند. يعني كار(كار اضافي) را به رايگان دريافت مي‌دارند. اما از نظر ظاهر آن چنين پديده‌اي مشاهده نمي‌شود. به عبارت ديگر اين استثمار پنهان است و آشكار نيست. در نظام برده‌داري و فئودالي اين كار اضافي بدون مزد پنهان نبود بلكه آشكارا صورت مي‌گرفت. برده تمام شبانه روز خود و نيروي كار خود را فروخته بود در ازاي دريافت مقداري غذاي روزانه. و دهقان نيز در ازاي زميني كه از فئودال به صورت اجاره دريافت كرده بود، علاوه بر كار براي خود، معادل آن را نيز براي فئودال به صورت بيگاري كار مي‌كرد. اما در نظام سرمايه‌داري دهقان به اصطلاح آزاد شد و تبديل به كارگري گرديد كه به صورت پنهان نه آشكارا مورد بيگاري(استثمار) قرار گيرد.

حال ببينيم كه انگلس چه مي‌گويد:

      "فقط يك قسمت از سرمايه‌ كه در هر قرارداد توليدي سرمايه‌گذاري مي‌شود مستقيما" در توليد ارزش اضافي شركت مي‌كند و آن قسمتي از سرمايه‌ است كه به مصرف خريداري نيروي كار مي‌رسد. فقط اين بخش از سرمايه‌ است كه ارزش جديد توليد مي‌كند. سرمايه‌يي كه در ماشين‌آلات، مواد اوليه، زغال سنگ و غيره سرمايه‌گذاري مي‌شود دوباره در ارزش محصول توليد شده پديدار مي‌گردد. اين قسمت باقي مي‌ماند و بازتوليد مي‌شود، ولي هيچ ارزش اضافه‌اي نمي‌تواند از آن ناشي شود. سرمايه‌ ثابت، آن قسمتي كه صرفا" دوباره به دست مي‌آيد نام دارد.- يعني قسمتي كه در ماشين‌آلات، مواد اوليه و ديگر ابزار كار سرمايه‌گذاري شده است – و سرمايه‌‌ي متغير، آن قسمتي كه نه فقط بازتوليد مي‌شود، بلكه در عين حال منشاء بي‌واسطه ارزش اضافي نيز مي‌باشد- يعني قسمتي كه در خريداري نيروي كار يا در پرداخت دستمزدها سرمايه‌گذاري شده است. از اين‌جا روشن مي‌گردد كه هر چقدر سرمايه‌ ثابت در توليد ارزش اضافي لازم باشد، معهذا به طور مستقيم در آن دخالتي ندارد و به علاوه مقدار سرمايه‌ي ثابتِ سرمايه‌گذاري شده در هر داد و ستد، كوچك‌ترين تاثيري در مقدار ارزش اضافي توليد شده در آن داد و ستد را دارا نيست. در نتيجه، نبايد در تعيين نرخ ارزش اضافي، سرمايه ثابت به حساب آورده شود. اين نرخ فقط با مقايسه‌ي ارزش اضافي و سرمايه‌اي كه مستقيما" در به وجود آوردن آن نقش دارد، يعني سرمايه‌‌ي متغير، مي‌تواند تعيين گردد. بنابراين آقاي ماركس نرخ ارزش اضافي را فقط با نسبت آن به سرمايه‌ي متغير تعيين مي‌كند: اگر قيمت روزانه‌ي كار 3 شيلينگ باشد و ارزش اضافي كه در هر روز به دست مي‌آيد نيز 3 شيلينگ باشد، آن‌گاه نرخ ارزشِ اضافي را صددرصد مي‌نامد.

      در يك روز كار، زمان لازم براي كار لازم معين است ولي زماني كه صرفِ كار اضافي مي‌گردد توسط هيچ قانون اقتصادي تعيين نشده است و در حدود معيني مي‌تواند بيشتر و يا كم‌تر باشد. ولي هيچ‌گاه اين زمان نمي‌تواند صفر گردد. چرا كه آن‌گاه انگيزه‌ي سرمايه‌دار براي استخدام كارگر از بين خواهد رفت. و نه اين‌كه به دلايل فيزيولوژيك(جسماني)، روز كار مي‌تواند به 24 ساعت برسد. بين يك روز كارِ 6 ساعته و يك روز كارِ 24 ساعته مراحلِ مياني متعددي وجود دارد.

        "فرض كنيد كه يك روز كار شامل 6 ساعت كار لازم و 6 ساعت كار اضافي باشد، آن‌گاه كارگر در هفته 36 ساعت كار اضافه براي سرمايه‌دار انجام مي‌دهد. مانند اين كه 3 روز براي خود و 3 روز براي سرمايه‌دار كار كند. اما اين مسئله به يك‌باره قابل مشاهده نيست. كار اضافي و كار لازم كم و بيش با هم مخلوط شده‌اند." انگلس، "درباره‌ي سرمايه"

 اما كارل در كتاب "مزد، بها، سود" در اين مورد مي‌گويد:     

"اگر چه فقط بخشي از کار روزانه‌ي کارگر پرداخته مي‌شود و بخش ديگر نپرداخته مي‌ماند، واگر چه همانا کار نپرداخته يا کار اضافي است که منبع ارزش اضافي و يا سود مي‌باشد معذالک چنين به نظر مي‌رسد که همه‌ي کار، کار پرداخته است.

      اين ظاهر فريبنده است که کار مزدوري را از ساير شکل‌هاى تاريخي کار مشخص مي‌گرداند. برمبناي سيستم کار مزدوري، حتا کار نپرداخته، کار پرداخته به نظر مي‌رسد. در مورد بَرده، بر عکس، حتا بخش پرداخته‌ى کار او نپرداخته جلوه مي‌كند. بديهي است که بَرده براي اين که کار کند بايد زنده باشد و بخشي از روز کارش در راه جبران ارزش نگهداري خود او صرف مي‌شود. اما ازآن جا که بين بَرده و بَرده‌دار هيچ قراردادي منعقد نمي‌شود، ازآن جا که بين اين دو طرف هيچ گونه معامله‌ى خريد و فروش صورت نمي‌گيرد، تمام کار برده، بدون عوض به نظر ميرسد.

      از سوي ديگر، دهقان سرف را بنگريم که مي‌توان گفت تا ديروز در سراسر خاور اروپا وجود داشت. اين دهقان مثلا ٣ روز براي خودش برروي مزرعه‌ى خودش و يا مزرعه‌اى که به او واگذار شده بود کار مي‌كرد و در طي ٣ روز بقيه به کار اجباري و رايگان برروي ملک ارباب مي‌پرداخت. پس در اين جا بخش پرداخته‌ى کار از حيث زمان و مکان به طور آشکار از بخش نپرداخته جدا بود و ليبرال‌هاى ما چون اجبار انسان به کار رايگان را غير طبيعي مي‌شمردند اخلاقاً سخت برآشفته مي‌شدند.

      اما در واقع، خواه انسان ٣ روز در هفته براي خودش و بر روي مزرعه‌ى خودش و ٣ روز رايگان در ملک ارباب کار کند، و خواه در کارخانه و کارگاه 6 ساعت در روز براي خودش و 6 ساعت براي کارفرما کار کند، هردو يکسان است، اگرچه در حالت دوم، بخش پرداخته‌ى کار بدون تمايز با بخش نپرداخته‌ى کار در مي‌آميزد و ماهيت تمام اين معامله در اثر اين‌که قرارداد وجود دارد و در پايان هفته، پَرداخت صورت مي‌گيرد، به کلي در پرده مي‌ماند. در يک مورد، کار نَپرداخته کار داوطلبانه به نظر مي‌رسد و در مورد ديگر کار اجباري. تمام تفاوت در اين است. كتاب "مزد، بها، سود" ص52-53-54

 
+ نوشته شده توسط سیاوش در دوشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۲۱ و ساعت 16:57 |