بشناس دشمني که داري

بگذار ترا آشنا کنم با دشمني که داري

 براي او مطرح نيست که پوست بدنت چه رنگ است

 آن‌چه براي او مهم است

 اين‌که تو برايش کار مي‌کني

و عجب اين‌که تو هم مي‌کني.

براي او مطرح نيست که درآمد تو چقدر است

آن‌چه براي او مهم است

اين‌که درآمدش را بيشتر کني

و عجب اين‌که تو هم مي‌کني.

برايش چه اهميتي دارد که زير شيرواني چه موجودي آشيانه دارد

تا جايي که مالکيت ساختمان از آن اوست

با وجود اين تو برايش جان مي‌کني.

آزادت مي‌گذارد تا هر چه شکايت از او داري

روي کاغذ بياوري

به شرطي که اقدامات تو عليه او از مرز کاغذها تجاوز نکند

با وجود اين تو باز مي‌نويسي.

او خوب مي‌داند که انسان در برابر ماشين‌آلات پشيزي نمي‌ارزد

اما در ستايش انسانيت نغمه سر مي‌دهد.

اگر خيال درگيري با او را در سر بپروراني

هم مسخره‌ي روزگارت مي‌سازد

هم چيزي بدهکارت مي‌کند

 اگر بخواهي خيال درگيري با او را با عمل آشنا سازي

از روي خاک به زير خاک مي‌‌فرستد

به محض اين که منافع خود را در خطر بيند

 کره‌ي زمين را يکسره نابود مي‌کند

شناختي دشمنت را

 پس هم اکنون سرمايه را نابود کن

اما همچنان‌که شتابان مي‌کوشي

تا آزادي را دريابي

 و با هم‌زنجيران خودت

پايه‌گذار منافع مشترکتان باشي

مبادا فراموش کني

دشمني را که در خود تو زندگي مي‌کند.

شاعر انگليسي: کريستفرلاک

 

+ نوشته شده توسط سیاوش در چهارشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۲۳ و ساعت 0:6 |