آتش‌سوزی‌های کالیفرنیا و تغییرات اقلیمی/ به جای مصرف سودجویانهٔ کره‌زمین با طبیعت منطبق شویم

آتش‌سوزی‌های کالیفرنیا و تغییرات اقلیمی/ به جای مصرف سودجویانهٔ کره‌زمین با طبیعت منطبق شویم

انسان‌ها دارند کره‌زمین را بی‌رویه مصرف می‌کنند اما شاید نیاز به یک بازاندیشی نقادانه به این منطق احساس می‌شود و باید جای مصرف به قصد سود بیشتر به سمت انطباق با طبیعت برویم.


عصر ایران؛ فواد شمس- صحنه‌های آتش‌سوزی در لس‌آنجلس و راه افتادن سیل در دوبی و مکه یا بارش برف در بیابان‌های عربستان برای بسیاری تعجب‌برانگیز شده است

این روزها در رسانه‌ها از تغییرات اقلیمی زیاد می‌شنویم. این صحنه‌ها برای مخاطبان شاید جالب باشد عین یک فیلم سینمایی. اما از آن طرف برای ما ایرانی‌ها خشک سالی، فرونشست زمین و آلودگی هوا نگران کننده است. قطعا تغییرات اقلیمی برای بسیاری از انسان‌ها باید همین‌قدر نگران کننده باشد.

منطق حاکم بر امروز جهان کسب سود بیشتر به قیمت مصرف بی‌رویه تمامی منابع طبیعی است که منجر به بروز تغییرات اقلیمی مخرب می‌شود به یک معنا انسان‌ها دارند کره‌زمین را بی‌رویه مصرف می‌کنند اما شاید نیاز به یک بازاندیشی نقادانه به این منطق احساس می‌شود و باید جای مصرف به قصد سود بیشتر به سمت انطباق با طبیعت برویم. چون هنوز طبیعت و جغرافیا قوی‌تر از ماست.

▪️دست مادر قهار طبیعت قوی‌تر از انسان‌ها

جغرافیا و طبیعت هنوز هم قوی‌تر از هر نوع اراده انسانی است. این واقعیت را می‌توان در تغییرات اقلیمی که مستقیما زندگی میلیاردرها انسان را تحت تاثیر قرار داده ببینیم. فرقی هم نمی‌کند که آتش‌سوزی در مناطق ثروتمندنشین کالیفرنیا باشد یا روستاهای قحطی‌زده آفریقا. در هر نقطه از کره زمین تغییرات اقلیمی به شکلی زندگی بشر را تحت‌الشعاع خودش قرار داده است.

تغییرات اقلیمی به خاطر بهره‌وری بیش از حد از طبیعت رخ داده. سودجویی انسان‌ موجب شده سازوکار طبیعت بهم بریزد. ناگهان شاهد این هستیم که در وسط بیابان‌های عربستان برف می‌آید، در جنگل‌های استرالیا و کالیفرنیا آتش‌سوزی می‌شود.

رودخانه‌های ایران خشک می‌شود، اما از آن طرف یخ قطبی آب می‌شود و سطح آب بالا می‌آید. همه این تغییرات اقلیمی روی زندگی انسان‌ها مستقیم تاثیر دارد. هنوز هم انسان‌ها در مقابل جغرافیا و طبیعت ضعیف هستند و نمی‌توانند بر آن غلبه کنند. در نهایت بتوانند تنها خود را با آن تطبیق دهند.

▪️آتش‌سوزی در لس‌آنجلس؛ هشدار برای همگان

کالیفرنیا، به عنوان یکی از ایالت‌های پیشرو در زمینه تغییرات اقلیمی، در سال‌های اخیر شاهد افزایش چشمگیر آتش‌سوزی‌های گسترده و ویرانگر بوده است. این آتش‌سوزی‌ها که به ویژه در مناطق اطراف لس‌آنجلس شدت بیشتری دارند، ارتباط مستقیمی با تغییرات اقلیمی دارند.

تغیییرات اقلیمی باعث افزایش دما، کاهش بارندگی و طولانی‌تر شدن دوره‌های خشکسالی در کالیفرنیا شده است. این شرایط، پوشش گیاهی منطقه را خشک‌تر و مستعدتر برای آتش‌سوزی می‌کند. همچنین، بادهای گرم و خشک سانتا آنا که در این منطقه می‌وزند، سرعت گسترش آتش‌سوزی‌ها را افزایش می‌دهند.

آتش‌سوزی‌های اخیر کالیفرنیا بار دیگر تنش‌های آبی در این ایالت را به مرکز توجه افکار عمومی آورده است.


در این میان، خانواده رزنیک، میلیاردرهایی که کنترل بخش بزرگی از منابع آبی کالیفرنیا را در دست دارند، به نمادی از بهره‌برداری خصوصی از منابع عمومی تبدیل شده‌اند. این خانواده، علاوه بر انحصار آب و تبدیل آن به محصولات گران‌قیمتی مانند پسته، به دنبال حفظ تحریم‌ها علیه پسته ایران نیز بوده‌اند تا بازار جهانی این محصول را در اختیار خود نگه دارند.

پیوند بین سرمایه‌داری و تشدید بحران‌های اقلیمی در این مورد مشخص به وضوح دیده می‌شود.

▪️ کشورهای سرمایه‌داری، مقصران اصلی تغییرات اقلیمی

کشورهای صنعتی‌شده و سرمایه‌داری، بزرگترین تولیدکنندگان آلاینده‌ها و مصرف‌کنندگان منابع طبیعی کره زمین هستند و سهم بیشتری در تخریب محیط‌زیست و تغییرات اقلیمی دارند.

کشورهای به اصطلاح شمالی از جمله ایالات متحده آمریکا ، اتحادیه اروپا و کانادا بزرگترین تولیدکنندگان گازهای گلخانه‌ای در جهان هستند. فعالیت‌های صنعتی گسترده، استفاده گسترده از سوخت‌های فسیلی و مصرف بالای انرژی، این کشورها را به اصلی‌ترین عوامل تغییرات اقلیمی تبدیل کرده است.

این کشورهای صنعتی‌شده، از قرن‌ها پیش به توسعه صنایع و استفاده از سوخت‌های فسیلی روی آورده‌اند و این امر باعث تجمع قابل توجهی از گازهای گلخانه‌ای در جو شده است. همچنین سبک زندگی مصرف‌گرایانه در کشورهای توسعه‌یافته، به مصرف بالای انرژی و تولید بیشتر گازهای گلخانه‌ای منجر شده است. بسیاری از کالاهای مصرفی در کشورهای در حال توسعه، در کشورهای صنعتی تولید می‌شوند و این تولیدات، به نوبه خود، به انتشار گازهای گلخانه‌ای کمک می‌کنند.

این کشورها به دلیل سهم تاریخی خود در انتشار گازهای گلخانه‌ای، مسئولیت بیشتری برای مقابله با تغییرات اقلیمی دارند.

▪️ قربانیان تغییرات اقلیمی

در حالی که تعداد معدودی از کشورها برای کسب سود بیشتر به مصرف بی رویه کره‌زمین می‌پردازند و موجب تغییرات اقلیمی شده‌اند طیف وسیعی از کشورهایی هستند که بیشترین آسیب را از تغییرات اقلیمی می‌بینند.

کشورهای جزیره‌ای و ساحلی در صف اول هستند. این کشورها به دلیل افزایش سطح آب دریاها و وقوع رویدادهای شدید آب و هوایی مانند طوفان و سیل، در معرض خطر بیشتری قرار دارند. در کنار آن کشورهای در حال توسعه نیز اسیب‌پذیرند. این کشورها معمولاً منابع محدودتری برای مقابله با تغییرات اقلیمی دارند و زیرساخت‌های آن‌ها برای مقابله با بلایای طبیعی آماده نیست. کشورهایی با اقتصاد وابسته به کشاورزی نیز از تغییرات اقلیمی ضربه می‌خورند. در الگوهای بارندگی، افزایش دما و خشکسالی، به شدت بر تولید محصولات کشاورزی در این کشورها تأثیر می‌گذارد.


نمونه‌هایی از کشورهایی که بیشترین آسیب را از تغییرات اقلیمی می‌بینند کشورهای جزیره‌ای کوچک مانند مالدیو، تووالو و کیریباتی که به طور کامل در معرض خطر زیر آب رفتن قرار دارند. بسیاری از کشورهای آفریقایی به دلیل وابستگی شدید به کشاورزی و کمبود منابع، آسیب‌پذیری بالایی در برابر تغییرات اقلیمی دارند. کشورهای جنوب آسیا نیز در معرض خطر هستند. کشورهای این منطقه مانند بنگلادش و هند، به دلیل افزایش سطح آب دریاها، سیلاب و خشکسالی، در معرض خطر جدی قرار دارند.

▪️ نقد مصلحانه مارکسی؛ جلوگیری از مصرف بی‌رویه کره‌زمین

کارل مارکس، در قرن نوزدهم در دوره‌ای زندگی می‌کرد که بحران‌های زیست‌محیطی مثل الان حاد نشده بود، اما نشانه‌های اولیه آن دیده می‌شد. بسیاری از مفاهیم و تحلیل‌های او می‌توانند برای درک رابطه بین انسان و طبیعت و چالش‌های ناشی از تغییرات اقلیمی مفید باشند.

مارکس به رابطه متقابل بین انسان و طبیعت به عنوان یک "متابولیسم اجتماعی" نگاه می‌کرد. او معتقد بود که این رابطه باید به گونه‌ای باشد که طبیعت بتواند خود را بازتولید کند. یعنی به طبیعت فرصت داد که خود را بازسازی کند اما نگاه حریصانه سودجوی سرمایه‌داری به سرعت می‌خواهد همه چیز را مصرف کند و فرصت تنفس به طبیعت نمی‌دهد.

مارکس به شدت از بهره‌کشی سرمایه‌داران از طبیعت انتقاد می‌کرد. او معتقد بود که به دلیل انگیزه سود، سرمایه‌داران به طور بی‌رحمانه‌ای از منابع طبیعی بهره‌برداری می‌کنند و به محیط زیست آسیب می‌رسانند. تغییرات اقلیمی نتیجه مستقیم نظام سرمایه‌داری و اولویت دادن به سود اقتصادی بر هزینه‌های زیست‌محیطی است.
بهره‌کشی بی‌رویه از طبیعت در منطق سرمایه‌داری برای حفظ و افزایش سود، به طور مداوم منابع طبیعی را مصرف می‌کند بدون این‌که فرصت بازسازی به جغرافیا و طبیعت بدهد.

در سیستم سرمایه‌داری، هزینه‌های زیست‌محیطی اغلب نادیده گرفته می‌شوند یا به جامعه تحمیل می‌شوند. شرکت‌ها به دنبال حداقل کردن هزینه‌های تولید هستند و هزینه‌های زیست‌محیطی را به عنوان یک هزینه اضافی می‌بینند.

▪️ کروپتکین منتقد رادیکال و مبدع همیاری داوطلبانه در طبیعت

کروپتکین به عنوان یک آنارشیست دوستدار طبیعت با آرایی بدیع در زمانه خودش بسیار کمتر از کارل مارکس شهرت دارد اما شاید نظرات رادیکال و بدیع او برای زمانه ما و بحرانی که گرفتار آن هستیم جالب توجه باشد.


پتر کروپتکین، آنارشیستی اهل روسیه بود که طبیعت شناس قهاری هم به حساب می‌آمد. علاوه بر این‌که یک نظریه پرداز سیاسی بود بلکه به عنوان یک طبیعت‌شناس و جغرافی‌دان نیز شناخته می‌شود.

او در آثارش به ویژه کتاب " کمک به طبیعت" (Mutual Aid) به نقش همکاری و همیاری در طبیعت پرداخته و این ایده را گسترش داده است که انسان می‌تواند با الهام از طبیعت، جامعه‌ای بدون سلسله مراتب و مبتنی بر همکاری ایجاد کند.


کروپتکین بر خلاف دیدگاه‌های رایج در زمان خود که رقابت را اصل اصلی در طبیعت می‌دانستند، بر اهمیت همکاری در میان گونه انسانی تأکید می‌کرد. او معتقد بود که بسیاری از گونه‌ها برای بقای خود به همکاری و همیاری نیاز دارند. این ایده را او با مشاهده زندگی جانوران در طبیعت، به ویژه در مناطق قطبی، استخراج کرد.

او معتقد بود که انسان نیز به عنوان بخشی از طبیعت، می‌تواند با الهام از این همکاری، جامعه‌ای بدون نیاز به سودجویی سرمایهدارانه و سلسله مراتب ایجاد کند. این جامعه‌ای که کروپتکین تصور می‌کرد، جامعه‌ای بود که در آن افراد به صورت داوطلبانه و بر اساس نیازهای مشترک با هم همکاری می‌کردند.

کروپتکین معتقد بود نابرابری اجتماعی یکی از عوامل اصلی تخریب محیط زیست است. او معتقد بود که جامعه‌ای که بر اساس برابری و عدالت اجتماعی بنا شده باشد، کمتر به محیط زیست آسیب می‌رساند. محیط زیست به عنوان یک کل مرتبط است. کروپتکین به محیط زیست به عنوان یک کل نگاه می‌کرد و معتقد بود که انسان بخشی جدایی‌ناپذیر از آن است. همچنین کروپتکین با تمرکززدایی و کوچک‌سازی جوامع موافق بود. او معتقد بود که جوامع کوچک‌تر بهتر می‌توانند نیازهای محلی را برآورده کنند و به محیط زیست آسیب کمتری وارد کنند.

اندیشه‌های او همچنان الهام‌بخش بسیاری از فعالان محیط زیست و کسانی است که به دنبال ایجاد دنیایی عادلانه‌تر و پایدارتر هستند.

+ نوشته شده توسط سیاوش در یکشنبه ۱۴۰۳/۱۰/۳۰ و ساعت 16:33 |

مصادره دومین ساختمان ایران به دلیل پرونده کرسنت

مصادره دومین ساختمان ایران به دلیل پرونده کرسنت

شرکت اماراتی کرسنت (الهلال) با شکایت از ایران توانست حکمی برای دریافت جریمه از ایران دریافت کند.

دومین ساختمان شرکت ملی نفت ایران در خارج از کشور، به دلیل شکایت شرکت کرسنت، توقیف و فروخته شد.

به گزارش عصرایران، قبل از این یک ساختمان وابسته به شرکت ملی نفت ایران در لندن به همین دلیل توقیف شده بود. حالا به گفته خبرگزاری فارس، دومین ساختمان وابسته به شرکت ملی نفت، این بار در شهر روتردام هلند نیز به همین سرنوشت دچار شده است.

شرکت ملی نفت ایران و شرکت اماراتی کرسنت (الهلال) در سال 1381 قراردادی برای صادرات گاز از ایران به امارات امضا کرده بودند اما در نهایت ایران از اجرای قرارداد خودداری کرد. عدم اجرای قرارداد به دلیل برخی مخالفت ها در برخی مراجع قانونی در ایران رخ داد.

قرارداد در زمان وزارت نفت بیژن زنگنه امضا شد اما با مخالفت جمعی از اصولگرایان روبه رو شد. در نهایت شرکت ملی نفت ایران از اجرای این قرارداد امضا شده خودداری کرد.

شرکت اماراتی کرسنت (الهلال) با شکایت از ایران توانست حکمی برای دریافت جریمه از ایران دریافت کند.

مصادره دومین ساختمان ایران

خبرگزاری فارس درباره جزئیات توقیف و مصادره و فروش ساختمان شرکت ملی نفت ایران در هلند نوشت: این ساختمان به‌علت بدهی بیش از ۲.۶ میلیارد دلاری شرکت ملی نفت ایران (NIOC) به شرکت کرسنت گس کورپوریشن (Crescent Gas Corporation) و طبق حکم داوری بین‌المللی توقیف شده بود. در تاریخ ۲۰ آوریل ۲۰۲۳، این ملک طی یک مزایده عمومی به شرکت Heuvel واگذار شد.

حکم توقیف موقت این ساختمان در ۲۰ مه ۲۰۲۲ به درخواست کرسنت صادر و دادگاه هلند هشت ماه بعد آن را تأیید کرد، که زمینه فروش ساختمان در مزایده فراهم شد.

شرکت  نفت اماراتی الهلال (کرسنت)

شرکت ملی نفت ایران با استناد به قوانین بین‌المللی مبنی بر مصونیت اموال دولتی از توقیف و فروش اجباری و با توجه به مالکیت دولتی این ساختمان، درخواست ابطال مزایده را مطرح کرده بود.

در مقابل، شرکت Heuvel تأکید داشت که این مزایده در آوریل ۲۰۲۳ مطابق قوانین انجام شده و مالکیت قانونی ملک به این شرکت تعلق دارد.

در نهایت، دادگاه منطقه‌ای روتردام در تاریخ ۳۰ اکتبر ۲۰۲۴ (۹ آبان ۱۴۰۳) اعتراض ایران را رد کرد و رأی به مصادره نهایی این ساختمان داد. براساس این حکم، مالکیت ساختمان از مالک قبلی (شرکت ملی نفت ایران) به مالک جدید ( شرکت Heuvel) منتقل می شود.

+ نوشته شده توسط سیاوش در یکشنبه ۱۴۰۳/۱۰/۳۰ و ساعت 14:56 |

معیدفر، جامعه شناس: حاکمیت گوشش بدهکار مصیبت‌های مردم نیست و ساز خود را می‌زند /مزیت‌های این سرزمین از دست رفته است

معیدفر، جامعه شناس: حاکمیت گوشش بدهکار مصیبت‌های مردم نیست و ساز خود را می‌زند /مزیت‌های این سرزمین از دست رفته است

یک جامعه شناس می گوید: حاکمیتی که ساز خود را می‌زند و اساسا گوشش بدهکار مصیبت‌های مردم نیست و همچنان در رویای سروری دنیا و دشمنی با شرق و غرب عالم به‌سرمی‌برد و از سمت دیگر مردمی که در نیازهای اولیه خود مانده‌اند.

جماران نوشت: اگرچه مشکلات جامعه به حوزه‌ای خاص محدود نمی‌شود و کشور در بسیاری از بخش‌های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی به قول مسئولان دچار ناترازی شده است، اما به نظر می رسد طبق پیمایش ها و نظرسنجی های مختلف این مشکلات ریشه‌ای مشترک دارد و از بی‌اعتمادی جامعه و بخشهایی از حاکمیت نسبت به یکدیگر و شکاف عمیق بین این دو ناشی می‌شود.

نارضایتی مردم آن چنان عریان شده که چند روز پیش وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی نیز در نشست خبری خود بیان کرد: «چالش عمده در کل حاکمیت، کاهش سرمایه اجتماعی و اعتماد مردم به حکمرانان است که در حوزه فرهنگ و هنر شتاب بیشتری دارد. روزهای سختی را پیش رو داریم و باید با توجه به موقعیت ایران و بحران‌هایی که ممکن است در پیش داشته باشیم، گردهم بیاییم و از نزدیک با هم باشیم و حرف هم را بهتر بفهمیم. تلاشم این بود که بر این موضوع متمرکز باشیم. همچنین تلاش کردیم بخش‌های دیگر نظام حکمرانی را به اینکه جامعه ما قابل اعتماد و قابل احترام است متوجه کنیم و اعتماد از دست رفته را برگردانیم.»

به گزارش جماران، دلسوزان کشور در مقاطع مختلف ایده‌هایی را برای ترمیم شکاف بی اعتمادی به عنوان تنها راهکار حل مشکلات کشور ارائه داده‌اند؛ این ایده‌ زمانی از سمت خاتمی با عنوان «آشتی ملی» مطرح شد و امروز از سمت پزشکیان با عنوان «وفاق ملی».

حاکمیت ساز خود را می‌زند و گوشش بدهکار مصیبت‌های مردم نیست

سعید معیدفر، استاد بازنشسته جامعه‌شناسی دانشگاه تهران در این زمینه معتقد است علی‌رغم تمام تلاش‌های دولت پزشکیان برای کاهش فاصله با مردم، تندروی‌های جناح مقابل در پی مانع شدن از موفقیت خواهند بود.

وی در گفت‌وگو با خبرنگار جماران با بیان اینکه در سال‌های اخیر هر چه جلوتر آمدیم، شکاف بین مردم و حاکمیت افزایش یافته است، اظهار کرد: این ناشی از این می‌شود که رفته‌رفته از منویات مردم فاصله گرفته شده است. در هر کشوری، ماموریت اصلی حکمرانان تحقق رفاه، امنیت و خواسته‌های مردم‌شان است و در قبال آنان مسئولیت دارند و بر همین اساس صرفا در جهت منویات جامعه‌شان تلاش می‌کنند.

معیدفر افزود: لازمه شکل‌گیری این نوع از حکمرانی در کشور، این است که حاکمیت در دوره‌های زمانی مختلف اعتبار خود را از مردم اخذ کند. هرچند در کشور ما انتخابات برگزار می‌شود، اما عملا با دخالت نهادهایی انجام می‌گردد و شورای نگهبان بعضا مانع از این است که نمایندگان واقعی مردم در پست‌های حاکمیتی قرار گیرند. لذا عملا امکان انتخاب افراد اصلح توسط مردم در این موارد فراهم نیست که به همین دلیل در هر دوره شاهد کاهش مشارکت مردم در انتخابات هستیم.

رئیس انجمن جامعه شناسی ایران ادامه داد: در انتخابات اخیر ریاست‌جمهوری نیز دیدیم که عده زیادی چون حس می‌کردند ردصلاحیت خواهند شد، اصلا حضور نیافتند. نهایتا هم که ما کلی زور زدیم و به مردم هشدار دادیم که عدم شرکت در انتخابات چه عاقبتی را برایشان رقم خواهد زد، حدود ۴۰، ۵۰ درصد پای صندوق آمدند. این اولین نشانه وجود شکاف بین حاکمیت و مردم است.

معیدفر با بیان اینکه دغدغه‌‌های حاکمیت کاملا متفاوت از مشکلات مردم است، عنوان کرد: مشکلات اقتصادی بیداد می‌کند و هر روز مردم بیشتر در ابعاد مختلف زندگی‌شان احساس ناامنی دارند و جوانان ناامیدتر می‌شوند، در حالی که سخنان حاکمیت تماما حول مسائل منطقه و… است. در حقیقت عده‌ای برای کشور اولویت تعیین می‌کنند و منابع و امکانات مردم را به آن سمت می‌برند. این کارشان هم نه‌تنها حفظ امنیت مردم را در پی نداشته، بلکه برعکس ایران عملا تبدیل به تهدید منطقه و جهان شده و امنیت اقتصادی خودش هم از بین رفته است.

وی تصریح کرد: اکنون حاکمیت باید پاسخ دهد که برای این مردم چه کرده است؟ اینکه از یک سمت بخش زیادی از جوانان‌ مهاجرت می‌کنند و از سمت دیگر مردمی که می‌مانند، با مصیبت‌های فراوان درگیرند، همه نشان می‌دهد مزیت‌های این سرزمین از دست رفته است. این‌ها همه نشانه‌های شکاف بین حاکمیت و مردم است؛ حاکمیتی که ساز خود را می‌زند و اساسا گوشش بدهکار مصیبت‌های مردم نیست و همچنان در رویای سروری دنیا و دشمنی با شرق و غرب عالم به‌سرمی‌برد و از سمت دیگر مردمی که در نیازهای اولیه خود مانده‌اند.

استاد بازنشسته جامعه‌شناسی دانشگاه تهران بیان کرد: وقتی زندگی مردم تعطیل شده و حاکمیت هم هیچ برنامه مشخصی برای آینده کشور ندارد، طبیعتا مشکلات دیگری نیز بروز پیدا می‌کند. اکنون اخلاقیات جامعه نیز دچار خدشه شده است. ما از پیامبر(ص) حدیث داریم که «من لا معاش له، لا معاد له» (کسی که معاشش تامین نباشد، معادی هم ندارد). در شرایطی که مردم درگیر زندگی روزمره اند و حداقل‌ها را هم ندارند، کم‌کم اعتقادات و ارزش‌های دینی و اخلاقی هم سقوط می‌کند.

معیدفر با اشاره به وضعیت فرهنگ در کشور، اضافه کرد: طبق چیزی که من از فیلم‌سازان شنیده‌ام، امروز حتی به فیلم‌های فاخر و اخلاقی مجوز داده نمی‌شود، بلکه صرفا برای فیلم‌هایی که لودگی را به نمایش می‌گذارد، مجوز صادر می‌شود.

یعنی حاکمیت آن قدر از ارزش‌های جامعه فاصله گرفته که اجازه نمی‌دهد فیلم‌سازان شرایط منحط را در جامعه به تصویر بکشند. این‌ نشان می‌دهد سینما و حوزه فرهنگ ما نیز سقوط کرده است. این‌ها همه حاکی از شکاف بین مردم و حاکمیت است.

وی با بیان اینکه دولت چهاردهم در پی تغییر رویکرد و تعدیل فضاست، گفت: اما بخش‌هایی از حاکمیت که بقای خود را در تداوم وضعیت قبلی می‌بینند، در مسیر دولت سنگ‌اندازی می‌کنند و مانع از تحقق اهداف آن می‌شوند. به عنوان مثال، اکنون دولت می‌خواهد ایران از عامل تهدید منطقه، به کشوری تبدیل شود که روابط عادی با دنیا دارد و در پی روابط دوستانه با جهان است، اما هر روز از تریبون‌های جریان مقابل فریاد یک نفر بلند می‌شود. به همین ترتیب در حوزه اقتصادی هم که دولت می‌خواهد گامی را بردارد، جریان مقابل موضوع استیضاح را مطرح می‌کند. در حوزه فرهنگ نیز وضعیت به همین شکل است.

این جامعه‌شناس با بیان اینکه در چنین شرایطی دولت چهاردهم عملا اخته شده است، عنوان کرد: دولت می‌خواهد گام‌هایی را بردارد، اما یک ماشین ضعیف در اختیارش قرار داده‌اند و جاده پیش‌رویش هم پر از دست‌انداز است. در چنین دولت چندان امکان موفقیت ندارد. متأسفانه حاکمیت هنوز متوجه عمق فاجعه نشده است و در رویای بازگشت به آرمان‌های خود است.

+ نوشته شده توسط سیاوش در شنبه ۱۴۰۳/۱۰/۲۹ و ساعت 20:53 |

پاسخی به پرسش «آیا ول‌معطلیم؟» / یوسف کهن

۲۹ دی ۱۴۰۳

مقدمه

قبل از هر چیز مایلم به عنوان یک خواننده، مراتب خوشحالیم را از انتشار «آیا ول‌معطلیم؟» در سایت «نقد اقتصاد سیاسی» ابراز کنم. شخصا همیشه از عدم پرداختنِ نشریات سوسیالیستی به مسایل هنری، ادبی، فرهنگی و به‌ویژه تئاتر رنج برده‌ام. گویا اردوی کار اهل هنر، سینما، تئاتر و فرهنگ نیست و صرفاً باید به مباحثات نظری، انقلابی و تهییجی بپردازد!

نوشته‌ی «آیا ول‌معطلیم؟» پرسش دو تئاتریست از همگی ماست. از خواننده‌ای مثل من که هیچ آشنایی شخصی، حرفه‌ای و هنری با آنها ندارد. پس بگذارید در کمال ناآشنایی، روی درددل‌ها و دغدغه‌های‌شان مکث کنم و در فضای تئاترگونه‌ای که به یاری قلم پردازش کرده‌‌اند، به آنها به گفت‌و‌گو بنشینم.

نه ول‌معطل نیستید!

این پاسخ کوتاه من به شماست. کسی که یک اثر فکری، فرهنگی و هنری تولید می‌کند، به اندازه‌ی کارگری که فرآورده‌ی مادی می‌افریند، در ساختن بنای جامعه‌ی انسانی، تاریخ و فرهنگ آن نقش ایفا می‌کند. پس ابداً «ول‌معطل» نیست. او نیز چیزی جز فروش نیروی فکریش برای امرار معاش ندارد. او هم دربه‌در می‌گردد که استثمارش کنند! او هم کالایی برای عرضه به بازار تولید می‌کند، ارزش می‌آفریند که -چه بسا نه به‌صورت سودِ مالی بلکه به شکل نفع فرهنگی!- به‌جیب صاحب‌کارش می‌رود.

پس نقطه‌ی عزیمت و نقد ما به هر دو معضل –یعنی کار یدی و کار فکری- از یک‌ جا شروع می‌شود: «نقد اقتصاد سیاسی».

حضور شکارچی

حکایت سگ‌آبی که با حضور شکارچی، بیضتین‌اش را می‌درد، تمثیل به‌جایی برای توصیف کارگر یدی یا فکری در جامعه‌ی مبتنی بر سلطه، ستم و سود نیست. اقدام او غریزی است و اقدام انسانِ تولیدگر اختیاری، انتخابی، جمعی و به‌درجاتی آ‌گاهانه است. اگر حضور شکارچی برای سگ‌آبی، بی‌خایه‌شدگی‌اش را تداعی می‌کند، حضور سنگینِ نظامی که با تحمیل فقر، بی‌حقوقی و سانسور هر روز بخش بیشتری از تولیدات مادی و فکریِ آحاد جامعه را به یغما می‌برد، خودزنی و خودسانسوری نیست! اردوی کار هرگز در درازنای تاریخِ، شمشیر داموکلس را به‌دست خودش بر سرش فرود نیاورده‌است.

تئاتر چیست؟

حق با شماست. در تئاتر چیز ارزشمندی هست که انگیزه‌ی شکارچی را برای شکار سگ‌آبی توضیح می‌دهد؛ و آن همان فراورده‌ا‌ی است که در تئاتر به دست شما ‌آفریده می‌شود. اما طنز ماجرا اینجاست که شما می‌خواهید در حلق اثر هنری‌تان آزاد باشید؛ آن را به میل و اراده‌تان بیافرینید و آنطور که دلتان می‌خواهد به مخاطبان‌تان عرضه کنید و… اما چنین اجازه‌ای به شما داده نمی‌شود! درست همان‌طوری‌که چنین اجازه‌ای از کارگر یدی سلب شده‌است.

اگر از احساسات «سرخوردگی»، «بیهودگی» و «نابودشدگی» دو شخصیت گفت‌وگو‌گر در نوشتار حاضر بگذریم، سؤالات عمیق و مهمی در این گفت‌وگو طرح می‌شوند: تئاتر چیست؟ رابطه‌اش با مخاطب چگونه است؟

پاسخی که از میان خطوط می‌خوانیم این است: تئاتر یک کالای فکری است. می‌تواند سفارشی باشد و به ترویج ایده‌های ضدفرهنگی یک حکومت خدمت کند و یا نقش خرمگس را بازی کند! یعنی موی دماغ حاکمیت شود، اندیشه‌های خفته را بیدار کند و اذهان مسخ‌شده را به چالش بکشد. تئاتر سفارشی مسلم است که مجوز قانونی می‌گیرد و از همه‌گونه منابع مالی و انسانی برخوردار می‌شود حال‌آنکه تئاتر متعهد، سانسور می‌شود، تحت پیگرد قرار می‌گیرد و خلاصه از جای دیگر سر درمی‌آورد!

رابطه‌ی تئاتر با مخاطب

پرسش مهم بعدی متوجه‌ی رابطه‌ی تئاتر با اردوی کار است. چرا آنان علاقه‌ای به تئاتر نشان نمی‌دهند؟ در پاسخ به این سئوال، گفت‌و‌گو‌کنندگان پاسخ روشنی ندارند ولی استدلال می‌کنند که مثلا در فرانسه کمک‌های مالی دولت و نهادهای مردمی شرایطی فراهم کرده‌اند که مانع از گسست رابطه‌ی توده‌ها با تئاتر متعهد شده‌است. بعد هم نتیجه می‌گیرند که سرزندگی تئاترِ متعهد در گرو آزادی بیان، استقرار دموکراسی و پاگیری یک جامعه‌ی مدنی است. با این توضیح که رابطه‌ی تئاتر با دموکراسی دوطرفه است؛ یعنی تئاتر، خود نیز در فرآیند دموکراتیزه‌کردن جامعه نقش دارد و باید به این نقش وفادار بماند. اما چگونه؟ از طریق اجراهای بدون مجوز و زیرزمینی؟

پاسخی که مجدداً از لابلای خطوط خوانده می‌شود این است: شاید بشود با اجرای تئاتر با توسل به چنین سبک‌ها و سنت‌هایی نقش‌هایی‌ بسیار کوچکی در دموکراتیزه‌کردن جامعه ایفا کرد اما با تئاتر نه؛ «امکانِ تئاتر موکول می‌شود به پیروزی در استقرار جامعه‌ی دموکراتیکِ در راه.»

جمع‌بندی

ضمن ابراز مجدد شادمانی شخصی‌ام از طرح این مباحثات در «نقد اقتصاد سیاسی» و با این امید که شاهد مباحثات بیشتری در این زمینه باشیم، میل دارم نظرم را این‌طور جمع‌بندی کنم که ترس از تیر شکارچی -که خایه‌مان را نشانه رفته- خایه‌دری نیست! ضمناً همان‌طوری که کارگر یدی بخاطر تحمیل فزاینده‌ی بی‌حقوقی‌ها و فشارها هم‌چنان تولید می‌کند و هم‌زمان علیه شکارچی نیرویش را متحد می‌کند و به‌منظور به‌دست گرفت مالکیت و کنترل وسایل تولیدی و استقرار دموکراسی می‌جنگد، کارگر فکری هم ناگزیر است در کنار هم‌سرنوشتانش بایستد و با چسباندن برچسب «بی‌خایه‌ی بالقوه»، آفرینش هنری‌اش را به فردای نامعلوم حواله ندهد!‌

این را هم باید آویزه‌ی گوش کرد که در آغوش ولرم دموکراسی رقصیدن و تئاتر اجراکردن چندان هنر نیست؛ زیر وحشت تیر شکارچی، اثر خلق کردن هنر است. این همان کاری است که برای مثال برتولت برشت در دوره‌ی استیلای فاشیسم انجام داد. او در دل نظام اقتدارگرا، مستبد و غیردموکراتیک نمایش‌نامه نوشت و تئاتر اجرا کرد. برای تئاتر تقدس قایل نشد، آن را از اجرایش متمایز نکرد و به نسیم دموکراسی -که چه بسا در آینده‌ خواهد وزید- نه مشروط کرد و نه حواله داد. طبیعتاً برشت با محدودیت‌ها و موانع کار در جوامع استبدادی آشنا بود، از همین رو سبکی را ابداع کرد –یا برگزید- که با آن شرایط تناسب داشت. آگوستو بوال (Augusto Boal)، پیتر بروک (Peter Brook)، دیوید ادگار (David Edgar) هنرمندان دیگری هستند که در زمینه‌ی تولیدات هنری در نظام‌های توتالیتر، حرف‌های زیادی برای گفتن دارند. اینان و بسیاری دیگر مبلّغ این ایده بوده و هستند که در جوامع غیردموکراتیک، تئاتر قادر است توده‌ها را از انفعال برهاند و با تشویق‌شان به تفکر انتقادی، توان تازه‌ای را در آنها برانگیزاند و نقش ارزنده‌ای در مشارکت فعال‌شان در تغییر روابط و مناسبات جامعه ایفا کند.[۱]

[۱] به علاقه‌مندان به این بحث پیشنهاد می‌کنم ترکیباتی مثل Theatre and the State یا Political Theatre in an Age of Authoritarianim را سرچ کنند تا مقالات و کتاب‌هایی خواندنی و الهام‌بخشی پیداکنند.

+ نوشته شده توسط سیاوش در شنبه ۱۴۰۳/۱۰/۲۹ و ساعت 15:30 |

ابراهیم نبوی و طنز فقاهتی – اسد سیف

توضیح: ابراهیم نبوی دو روز پیش به زندگی خود پایان داد. در مقاله ی «ابراهیم نبوی و طنز فقاهتی» که پیشتر در کتاب “طنز در ادبیات داستانی ایران در تبعید”، منتشر شده، آقای اسد سیف به نقد طنزهای ابراهیم نبوی پرداخته بود. این مقاله را در زیر می خوانید:

یکی از شناخته‌ترین چهره‌های طنز دوران به اصطلاح “اصلاحات” و دوم خرداد ابراهیم نبوی است. در بیوگرافی او گذشته از “مدیر دفتر سیاسی وزارت کشور در فاصله سال‌های ۱۳۶۴-۱۳۶۱″، ده‌ها شغل دولتی از کار در دانشگاه تا رادیو و تلویزیون دیده می‌شود. با توجه به پیشینه‌ی نبوی می‌توان او را حداقل تا مقطع خروج از ایران، یکی از کارگزارن فرهنگی جمهوری اسلامی محسوب داشت. از نبوی در این سال‌ها بیش از شصت کتاب نیز در عرصه‌های مختلف، از سینما تا ادبیات منتشر شده است.[۱] ابراهیم نبوی در رابطه با نوشتن طنز، به اتهام “اقدام علیه امنیت کشور”، در سال ۱۳۷۷ دو بار بازداشت شده و به مدت چهار ماه زندانی بوده‌اند. در سال ۱۳۸۲ از ایران خارج شده و در کشور بلژیک اقامت دارد. او از “اصلاح‌طلبان” است. نبوی خود را پناهنده نمی‌داند.

با انتشار “گل‌آقا” ابراهیم نبوی، دبیر اجرایی آن بود. نام او اما با کار در نشریات “اصلاح‌طلبان” بر سر زبان‌ها افتاد. با آغاز به کار روزنامه “جامعه” که شمس‌الواعظین مدیر مسئول آن بود، نبوی از دومین شماره آن عهده‌دار ستونی با عنوان “ستون پنجم” بود. خود می‌گوید که “ستون پنجم لقبی بود که برخی محافظه‌کاران همواره به روزنامه‌نگاران دگراندیش و منتقد می‌دادند و آنان را ستون پنجم دشمن می‌دانستند”.[۲]

در پی توقیف “جامعه”، نبوی نوشتن طنز را در روزنامه‌های “آریا”، “توس”، “نشاط” ادامه می‌دهد. به اتهام “اهانت به مسئولان کشور و توهین به نظام” بازداشت می‌شود. در همین زمان برای سومین بار برنده “جایزه طنزنویس برگزیده مطبوعات” می‌شود. در دادگاه اعلام می‌دارد که “ما تندروی کردیم”. روزنامه‌ها از پشیمانی و ندامت او می‌نویسند. از زندان آزاد می‌شود، زندانی که برایش شهرت به همراه داشت.

ابراهیم نبوی به همراه جمع بزرگی از “اصلاح‌طلبان” که با به قدرت رسیدن احمدی‌نژاد، کشور را ترک گفتند، در سال ۱۳۸۲ از ایران خارج شد. شهرت او در داخل کشور باعث شد تا در خارج از کشور نیز از او استقبال شود. با رادیوها و رسانه‌هایی چند همکاری آغاز نمود. از آن‌جا که منتقد جدی رژیم نبود، و از سویی دیگر مخالفان رژیم را به آشتی با حکومت و “فراموش کردن آن‌ سال‌ها” یعنی سال‌های کشتار دگراندیشان و در این میان کشتار ۶۷ در زندان‌ها، فرامی‌خواند،[۳] از سوی تبعیدیان مورد استقبال واقع نشد. طنز او نیز در واقع در ایران، با توجه به آن “خط قرمز” و “انطباق” و “سقف لازم”، طنز بود و برایش شهرت به همراه داشت. آن طنز نمی‌توانست در خارج از کشور نیز با آن معیار از نوشتن، مقبول واقع گردد. طرفداری او از نظام جمهوری اسلامی و برخی از سران رژیم او را در میان پناهندگان منزوی‌تر کرد.

نبوی خود را بزرگ‌ترین طنزنویس آسیا می‌داند. می‌گوید “در ویکیپدیای جهانی…در میان طنزنویسان زنده جهان نام دو نفر آسیایی‌ها نوشته شده که یکی نام من است. یعنی به عنوان یک طنزنویس شاخص پذیرفته شده‌ام. افتخاری هم نیست، ولی واقعیت است”.[۴]

ابراهیم نبوی البته خود را محقق تاریخ طنز در ایران نیز می‌نامد و در این راستا آثاری هم منتشر نموده است، فکر می‌کند که تاریخ طنز ایران در این چهار دهه اخیر با نام او و کیومرث صابری آغاز و پایان می‌یابد. خود البته به طنز این را نیز گفته است: “نوشتن گزارشی از وضع طنز در سال‌های پس از دوم خرداد برای من که جزو طنزنویسان پرکار این سال‌ها بودم، کار دشواری بود، بخصوص این‌که من نمی‌توانستم اسم خودم را دائماً ننویسم. از سویی شیفتگی مفرطی که من نسبت به خودم دارم و معمولاً فقط می‌توانم از خودم حرف بزنم، باعث شد که تاریخ طنز معاصر ایران تبدیل به زندگینامه من و مختصری در باره بقیه طنزنویسان شود”.[۵]

نبوی در واقع نیز چنین می‌کند که می‌گوید. در رابطه با طنز این سال‌ها پنداری کیومرث صابری و او سکانداران این کشتی هستند. و جالب این‌که عامدانه خط بطلان بر طنز ایران در تبعید می‌کشد. در بررسی تاریخ طنز ایران در بعد از انقلاب، آن‌جا که به طنزنویسان تارانده شده از کشور می‌رسد، از “طنز ایران در غربت” می‌گوید تا از بار سیاسی آن بگریزد و آنگاه در نگاه به آن، نخست به ایرج پزشکزاد می‌رسد تا بنویسد: “پس از مهاجرت از ایران کمتر به طنزنویسی پرداخت”. جالب این‌که جهان خارج از ایران برای نبوی به پیش و “پس از اصلاحات” خلاصه می‌شود و این‌که پزشکزاد “انترناسیونال بچه پرروها” را در خارج از ایران چاپ کرد، اما در دوران پس از اصلاحات جز مقاله‌ای عمیق و کارشناسانه در مورد سعدی چیزی نگفت و کمتر نوشت”. آنگاه به سراغ فریدون تنکابنی می‌رود تا بدون آوردن نام آثار او در خارج از کشور، بنویسد: “تنکابنی بعد از دوم خرداد در نشریات خارج از کشور طنز نوشت، طنزهایی که با روزهای درخشان چای، گپ و سیاست او فاصله داشت”.

مورخ تاریخ طنز در ادامه تحقیقات خویش، با نگاهی به پیرامون خود، از میان طنزنویسان خارج از کشور تنها ابوالفضل اردوخانی را می‌یابد که ساکن بلژیک، سکونتگاه نویسنده است. در باره او می‌نویسد: “نگاهش اگرچه کمتر سیاسی است، اما وقتی سیاسی است به اصلاحات نزدیک‌تر است تا به نگاه‌های دیگر”.

نبوی البته چون نمی‌تواند هادی خرسندی را نبیند، به شیوه‌ای دیگر متوسل می‌شود. او تازه یادش می‌آید که “طنزنویسی بعد از انقلاب فقط در محدوده مرزهای سیاسی ایران زنده نبود و پس از دوم خرداد هم طنزنویسی فقط در داخل ایران فعال نبود”. با اشاره به این‌که خرسندی پیش از انقلاب نیز طنز می‌نوشته، به انتشار “اصغرآقا” در لندن اشاره می‌کند و این‌که؛ “تقریباً جز نام خرسندی هیچ نام دیگری به طور جدی در اصغرآقا نوشته نشد. او تکلیفش را با حکومت روشن کرد. معتقد به سرنگونی حکومت بود و همه نوشته‌هایش هم حکایت از همین داشت”. نبوی از دو کتاب خرسندی نیز نام می‌برد، بی‌‌آن‌که به محتوای آن بپردازد. و فراموش نمی‌کند قاطعیت او را در برابر جناح‌های حکومتی و شناخت او را از “گل‌اقا” که از همان نخست و به درستی نوشت: “صابری نگاهش به سیاست ناشی از نگاهش به فقه است، عنوان طنز فقاهتی را روی آثار صابری گذاشت”. جالب این‌که معیار دوم خردادِ نبوی برای خرسندی نیز صدق می‌کند، اگرچه خود اعلام داشته که او از همان آغاز سرنگونی حکومت را می‌خواسته است: “اگرچه بعد از دوم خرداد خرسندی با جدیت طنزنویسی را در مورد مسائل سیاسی ایران دنبال می‌کند، اما در برنامه‌های روی صحنه و اکثر نوشته‌ها و سروده‌هایش مسائل ایرانیان در غربت را موضوع اصلی نوشته‌هایش قرار داده است”.

ابراهیم نبوی تاریخ “طنز غربت” را با همین چهار طنزنویس می‌بندد. در افق نگاه نبوی در رابطه با “طنز در غربت” البته نیک‌آهنگ کوثر و توکا نیستانی نیز قرار دارند که از همکاران او بوده‌اند در داخل کشور، و حال در خارج از کشور راهی جدا از راه او پیش گرفته‌اند.

مورخ تاریخ طنز در پایان نتیجه می‌گیرد که طنز ایران به عنوان “راه بیان” و “نوشتن در مطبوعات”، “همراه با اصلاحات روزهای شکوه و اقتدارش را از دست داده است”. [۶]به بیانی دیگر با افول شکوه نبوی در مهاجرت، طنز ایران نیز از اعتبار و پویش تهی می‌شود.

برای دیده شدن و یا به قول صابری و نبوی، “ماندن” در سپهر ادبیات ایرانِ جمهوری اسلامی و “صنعت فرهنگ‌سازی” آن، تنها خیال ناب و خلاقیت کافی نیست، باید هنرمندانه خطر کرد، زیبایی‌شناسی حذف را در اتاق‌های هزارتوی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی فراگرفت، مقوله هنر و ادبیات را به آن سویی کشاند که سودِ جریان نشسته بر قدرت خواهان آنند. باید هنر ریا و تزویر و دروغ به کار گرفت تا هم حذف نمود و هم گردن زد و هم مظلوم‌نمایی کرد و به قلب توده مردم راه یافت.

به نقل از کتاب “طنز در ادبیات داستانی ایران در تبعید”

[۱]– با نگاه به سال انتشار این آثار دیده می‌شود که او در سال‌هایی از جمله ۷۹ که سال بازداشت و محاکمه او در ایران است، بیش از ده کتاب در یک سال انتشار داده است.

[۲]– ابراهیم نبوی، سایت بی‌بی‌سی، خندیدن پشت چراغ قرمز، پیشین

[۳]– ابراهیم نبوی در مصاحبه با تلویزیون آمریکا، https://www.youtube.com/watch?v=XPEru8m7MIQ

[۴]– وقتی کوچک‌ترها بزرگ می‌شوند و بزرگ‌ترها کوچک، گفت‌وگوی توکا نیستانی با ابراهیم نبوی، نشریه اینترنتی تابو، شماره ۲۱، آبان ۱۳۹۳

[۵]– ابراهیم نبوی، پیشین

[۶]– ابراهیم نبوی، پیشین

+ نوشته شده توسط سیاوش در جمعه ۱۴۰۳/۱۰/۲۸ و ساعت 21:24 |

"عروس‌دزدی" در قزاقستان؛ دخترانی که به عقد رباینده درمی‌آیند

سنت "عروس‌دزدی" در قزاقستان که منجر به ازدواج اجباری دختران و گاه کودکان می‌شود، بناست که با تصویب پارلمان این کشور، بیش از قبل مورد مجازات قرار بگیرد.

گُلمیرا یک پرستار در شهر آلماتی، پایتخت قزاقستان برای گزارشگر دویچه‌وله تعریف می‌کند که یکی از هزاران "عروس دزدیده‌شده" در این کشور آسیای میانه است.

او که حالا ۴۰ سال دارد زمانی که ۱۹ ساله بوده در راه برگشت از دانشگاه به خانه توسط سه مرد دزدیده می‌شود، به یک روستا برده می‌شود و از سوی مردی که هرگز او را ندیده بوده مورد تجاوز قرار می‌گیرد و سپس به عقد او درمی‌آید.

تنها یک هفته بعد از این ماجرا گلمیرا می‌تواند با خانواده‌اش تماس بگیرد اما پدرش به او می‌گوید که مقصر خود اوست و او مایه ننگ خانواده است و پدرش دیگر نمی‌خواهد او را ببیند.

۹ سال پس از این ماجرا، زمانی که گلمیرا دو فرزند هم داشته، به طور تصادفی در یک کلینیک هم‌کلاسی دوران مدرسه‌اش را می‌بیند. او به گلمیرا کمک می‌کند تا به آلماتی برگردد و از شوهرش طلاق بگیرد.

این در حالی است که اگر در همان زمان ربایش، پدرش به پلیس شکایت کرده بود، گلمیرا لازم نبود ۹ سال در خانه مرد متجاوز زندگی کند و دو فرزند هم به دنیا بیاورد.

"جرمی" که جدی گرفته نمی‌‌شود

"عروس‌دزدی" از میانه دهه ۱۹۹۰ میلادی در قزاقستان جرم محسوب می‌شود اما به گفته فعالان مدنی، مجازات آن به اندازه کافی بازدارنده نیست.

بر اساس ماده ۱۲۵ قانون مجازات قزاقستان، "عروس‌دزدی" چهار تا هفت سال زندان در پی دارد و در صورتی که رباینده، دختر را تحویل دهد می‌تواند از مجازات خلاص شود. فعالان حقوق بشر می‌گویند، همین تبصره تا کنون باعث شده ربایندگانی که پس از ازدواج اجباری، زنان را "ظاهرا" آزاد می‌کنند از مجازات مصون بمانند.

اولین بارقه امید برای بهبود این قانون در ماه اوت ۲۰۲۳ زده شد. آرتور لاستایف، مسئول حقوق بشر رییس جمهوری قزاقستان، اعلام کرد که دفتر او طرحی را برای تشدید مجازات "عروس‌دزدی" تهیه کرده و از دادستانی خواسته، فهرست جداگانه‌ای از جرایمی تهیه کند که در قانون ۱۲۵ مجازات به آنها اشاره نشده است. او گفت، این پیش‌نویس بر اساس تجربه کشورهای همسایه و توصیه‌های سازمان ملل متحد تهیه شده است.

علیرغم اطمینان دادستانی برای پیگیری این موضوع، عملا هیچ اتفاقی نیفتاد. شش ماه بعد رییس جمهوری قزاقستان، قاسم جومارت توقایف، بار دیگر این موضوع را مطرح کرد و گفت: «در کشور ما کسانی هستند که زیر پوشش مثلا سنت‌های ملی، عروس‌دزدی می‌کنند. این مسئله به هیچ عنوان قابل توجیه نیست و مخالف ایده‌آل‌های یک جامعه پیشرفته است که در آن کرامت، حقوق و آزادی‌های هر انسان به شدت مورد احترام است.»

بدون این اظهارات رییس جمهوری تقریبا غیرممکن بود که بتوان این موضوع را در سراسر قزاقستان پیش برد.

تلاش پارلمان برای تشدید مجازات

به گفته مورخان و کارشناسان، "عروس‌دزدی" به صورتی که امروز اجرا می‌شود هرگز یک سنت در قزاقستان نبوده است. یک نماینده مجلس به دویچه‌وله می‌گوید، حتی در قرون وسطی نیز دزدیدن زنان و دختران فقط در درگیری‌های نظامی و به عنوان "غنیمت" مجاز بوده است.

این نماینده که برای تغییر ماده ۱۲۵ تلاش می‌کند، می‌خواهد یک تبصره جدید به این قانون اضافه کند که بر اساس آن هرگونه آدم‌ربایی منجر به ازدواج اجباری تا سه سال حبس در پی دارد و اگر دختر ربوده شده زیر سن قانونی باشد این مجازات می‌تواند تا پنج سال باشد. همینطور در صورتی که این آدم‌ربایی پیامدهای سخت برای فرد ربوده شده در پی داشته باشد مجازات آدم‌ربا تا ده سال هم می‌رسد. علاوه بر اینها جرم تجاوز جنسی نیز باید جداگانه رسیدگی شود.

بیشتر بخوانید: مقررات جدید اتحادیه اروپا برای مجازات خشونت علیه زنان

این نماینده مجلس درباره آمار "عروس‌دزدی" می‌گوید: «در سه سال گذشته به طور رسمی ۲۱۴ مورد عروس‌دزدی مورد شکایت قرار گرفت که من مطمئن هستم تعداد واقعی بسیار بیشتر از این بوده است. اما از همین تعداد نیز تنها ۱۰ مورد به دادگاه رفت. بقیه موارد یعنی ۹۳ درصد شکایات به دلیل ناکافی بودن شواهد و مدارک رد شدند.»

قصور در سیستم آموزشی

یک وکیل و فعال حقوق بشر به دویچه‌وله می‌گوید، دولت در زمینه آموزش‌های حقوقی نیز شکست خورده است، همینطور درباره قوانین مربوط به ازدواج و طلاق. به گفته او، تازه از سال ۲۰۱۱ این قانون به اجرا درآمد که ازدواج تنها در صورت توافق آزادانه هر دو طرف رسمیت پیدا می‌کند.

با این وجود این وکیل و فعال حقوق بشر به نسل جوان قزاقستان امیدوار است؛ نسلی که از سنت‌های غلط پیشین بسیار فاصله گرفته است.

+ نوشته شده توسط سیاوش در پنجشنبه ۱۴۰۳/۱۰/۲۷ و ساعت 14:58 |

اهدای کفن به هادی عامل / این صداوسیمای مرگ‌اندیشِ مرگ‌ستایِ بی‌ذوق!

اهدای کفن به هادی عامل / این صداوسیمای مرگ‌اندیشِ مرگ‌ستایِ بی‌ذوق!

اینها نه تولید شادی و موقعیت متفاوت بلدند. نه ذوق دارند. یک تخصص دارند و آن هم ستایش مرگ است و این که خیال می‌کنند همه دنیا در گمراهی است و کل راز هستی را فقط در گوش اینها گفته‌اند.

عصر ایران؛ مهرداد خدیر- اهدای کفن به هادی عامل گزارشگر محبوب و خلاق و بااخلاق مسابقات کشتی در یک برنامه تلویزیونی و انعکاس گسترده آن در فضای مجازی و شبکه‌های اجتماعی به اندازه‌ای واکنش منفی داشته که رییس سازمان صدا و سیمای برخوردار از 24 هزار میلیارد تومان بودجه سالانه هم آن را اشتباه دانسته است.

صدا و سیمای جمهوری اسلامی البته اهل عذرخواهی نیست و ویدیوی انتقادی میهمان برنامه را هم پخش نمی‌کند منتها رییس‌شان قبول کرده اشتباه بوده است و این اتفاق کمی در رسانه‌ای نیست که از مصاحبه وزیر فرهنگ مملکت فقط یک دقیقه پاسخ به سؤال خودشان را پخش می‌کند آن هم 20 دقیقه بعد از شروع اخبار ساعت 21.

مجری جوان یک جعبه مقابل آقای هادی عامل می‌گذارد و به او می‌گوید این آیندۀ شماست! محتوای آن چیست؟ یک قواره کفن و یک اعلامیه ترحیم!

چندش و انزجار از این رفتار در سیمای هادی عامل هویداست و اعلامیه را برمی‌گرداند و به صراحت می‌گوید از این کار ناراضی است و بعد برنامه هم گفت دل او راشکستند و خواسته بود این قسمت پخش نشود اما از آنجا که سازمان صدا و سیما برای نظر میهمانان و مخاطبان ارزش وافری قایل است وقعی نمی نهد و هم در تابستان پخش کرد و هم در زمستان!

توجیه مجری این بود که می‌خواستیم به مرگ توجه دهیم و این که همه بدانیم عاقبت کار همین است. (طفلک غوره نشده می‌خواست مویز شود). آقای عامل به درستی گفت این را به کسانی که حق را ناحق می‌کنند یادآور شوید نه من که عمری با صداقت زندگی کرده‌ام و از مرگ هم نمی‌هراسم.

هر چند رییس صدا و سیما قبول کرده این کار اشتباه بوده اما با روح کنونی این رسانه سازگار است که اصرار دارد خودش به خودش بگوید ملی و به لحاظ سیاسی منعکس کننده نظرات 20 درصد رأی دهنده به سعید جلیلی باشد نه 80 درصد مخالف او و نشان می دهد این صدا و سیما تا چه حد مرگ‌ستا و مرگ اندیش و بیگانه با ذوق و خلاقیت است.

مشکل اصلی در نوع نگاه این جماعت و خود‌حق‌پنداری و بی تخصصی‌شان در اجراست و معلوم نیست اینها را کجا تربیت می کنند و در دانشکده شان دقیقا چی یاد می دهند که این قدر بی مزه و پرت اند. روزگاری مجریانی چون عادل فردوسی‌پور و رضا رشیدپور و محمود شهریاری را با خنده‌های خاص و شیرین و واقعی‌شان می‌شناختیم و حالا چند تا بچه را آورده‌اند و یکی به آدمی در سن پدرش کفن هدیه می‌دهد. این کار را اگر با پدرش انجام داده بود قطعا یک سیلی بر چهره او می‌نواخت بس که زشت و چندش‌آور است.

هواپز نسل جدید، قیمت کارخونه با ارسال رایگان و تخفیف ویژه!!

تخفیف ویژه!

این جماعت خیال می‌کنند کل جهان از پایان زندگی غافل است و تنها اینان به هستی و راز آن و مرگ می‌اندیشند و یکی نیست بگوید: از 60 تا 70 هزار سال قبل که انسان خردمند در این زمین به وجود آمده 200 میلیارد آدم آمده‌اند و به جز 8 میلیارد فعلی که زنده اند بقیه رفته‌اند و این‌گونه نیست که فقط شما اهل تأمل باشید.

مارتین هایدگر انسان را موجودی معطوف به مرگ توصیف می‌کند که در تمام عمر برای رهایی از کمند آن می‌کوشد و دست آخر البته تسلیم می‌شود.

نه خیام که از بی ثباتی دنیا گفته و نه صادق هدایت و نه دیگران که به مرگ توجه داشتند با کفن توضیح ندادند. نگاه کنید که شاملو چگونه توصیف می کند. مشکل اینها این است که نه شعر می‌خوانند نه گلی هدیه می‌گیرند و هدیه می دهند و نه با موسیقی اشنایند و خیلی که به خودشان فشار آوردند شمع را کشف کردند و ذوق ادبی هادی عامل را دیدیم که گفت شمع قصه متفاوتی دارد.

موضوع مرگ دغدغه همه است ولی اینها خیال می‌کنند باقی غافل‌اند در حالی که تلاش برای مقابله با بیماری یا ازدیاد نسل یا بر جای گذاشتن یادگار همه برای آن است که می‌دانیم می‌میریم و می خواهیم قدری بیشتر بمانیم هر چند بشر توفیق چندانی در افزایش طول عمر پیدا نکرده و اگر چه متوسط عمر کمی زیاد شده اما 2400 سال قبل هم افلاطون 82 سال زندگی کرده بود!

به خاطر همین بیشتر به کیفیت زندگی توجه می شود. صدا و سیمای ما اما مروج مرگ است و در مراسم شادی مذهبی به شکل محسوسی نمی‌داند چه کند.

مشکل‌شان یکی در نوع اندیشه است و دیگری در تاراندن مجریان این کاره.

این جماعت وقتی بخواهند بامزه‌تر شوند بی‌مزه‌تر می‌شوند و مثل این قضیه حال همه را به هم می‌‌زنند.

هادی عامل خیلی نجابت به خرج داد شاید اگر یکی دیگر بود از کوره درمی‌رفت و می‌گفت کفن را بده به فلان رییس یا بهمان بستگانت و نشان داد گزارش کشتی روحیه جوان‌مردی را در او تقویت کرده است.

افسوس که گرفتار اینها شده‌ایم و بی‌شک آموزش و پرورش فرسوده و ملال‌آور و صدا و سیمای مرگ‌ستای و مرگ‌اندیش در کنار مشکلات معیشتی شادابی را از ایرانیان گرفته در حالی که کارگر و کشاورز و کاسب و معلم در پایان کار روزانه به لختی استراحت و آرامش نیاز دارند و وظیفه مصرح تلویزیون همین است.

در همین صدا و سیما و قبل از دوران جبلی – جلیلی مگر منصور ضابطیان با رادیو هفت و عادل فردوسی‌پور با نود و رضا رشید‌پور با شب‌های شیشه‌ای و مهران مدیری با دورهمی لحظات مفرح خلق نمی‌کردند؟

این مجریان خام و بی تجربه با عینک‌های ایدیولوژیک فکر می‌کنند ادا دربیاورند کافی است در حالی که نه هر که سر بتراشد قلندری داند.

همان پرسش مشهور مدیری( عاشق شدی؟) را دیگری بگوید سوء‌تفاهم ایجاد می‌کند ولی بلد بود. این بی ذوق های تازه تزریق شده به سازمان اما خیال می کنند با چهار تا ادا و اصول کار تمام است و شومن درجه یک البته زنده یاد منوچهر نوذری بود که می‌دانست چگونه رفتار کند.

اینها نه تولید شادی و موقعیت متفاوت بلدند نه ذوق دارند. یک تخصص دارند و آن هم ستایش مرگ است و این که خیال می‌کنند همه دنیا در گمراهی است و کل راز هستی را فقط در گوش اینها گفته‌اند.

+ نوشته شده توسط سیاوش در چهارشنبه ۱۴۰۳/۱۰/۲۶ و ساعت 15:39 |

ماهواره‌های جدید استارلینک برای اتصال مستقیم به موبایل به مدار رسیدند

ماهواره‌های جدید استارلینک برای اتصال مستقیم به موبایل به مدار رسیدند

استارلینک یک منظومه ماهواره‌ای است که از سوی شرکت اسپِیس‌اِکس برای فراهم‌کردن اینترنت ماهواره‌ای شکل گرفته‌است. این صورت فلکی از هزاران ماهواره کوچک در مدار پایینی زمین تشکیل‌شده که در ترکیب با فرستنده و گیرنده‌های زمینی کار می‌کنند.

اِسپِیس‌ایکس (شرکت تولیدکننده محصولات صنایع هوافضایی تجاری آمریکایی) مجموعه دیگری از ماهواره‌های اینترنتی استارلینک را به فضا پرتاب کرد.

به گزارش ایرنا، یک موشک فالکون ۹ حامل ۲۱ ماهواره استارلینک، که از میان آن‌ها ۱۳ ماهواره دارای قابلیت اتصال مستقیم اینترنت ماهواره‌ای به گوشی (direct to cell) هستند، دوشنبه ۱۳ ژانویه/ ۲۴ خرداد، در ساعت ۱۱:۴۷ صبح به وقت منطقه زمانی شرقی (۲۰:۱۷ دوشنبه به وقت تهران) از ایستگاه نیروی هوایی کیپ‌کاناورال به فضا پرتاب شد.

استارلینک یک منظومه ماهواره‌ای است که از سوی شرکت اسپِیس‌اِکس برای فراهم‌کردن اینترنت ماهواره‌ای شکل گرفته‌است. این صورت فلکی از هزاران ماهواره کوچک در مدار پایینی زمین تشکیل‌شده که در ترکیب با فرستنده و گیرنده‌های زمینی کار می‌کنند.

تقویت‌کننده (بوستر) مرحله اول موشک، حدود هشت دقیقه پس از پرتاب به زمین بازگشت و در اقیانوس اطلس روی سکوی فرود شناور بدون سرنشین A Shortfall of Gravitas فرود آمد.

بنا به اعلام اسپیس‌ایکس، این پانزدهمین پرتاب و فرود این تقویت‌کننده خاص بود. هشت مورد از ۱۴ پرواز آن تا به امروز، مربوط به مأموریت‌های استارلینک بوده‌اند. دو مأموریت از میان آن‌ها نیز سفرهای فضایی سرنشین‌دار به ایستگاه فضایی بین‌المللی برای آکسیوم اِسپِیس (شرکت توسعه‌دهنده زیرساخت‌های فضایی آمریکایی) واقع در شهر هوستون آمریکا، بود.

مرحله فوقانی فالکون ۹ به حمل فضاپیمای استارلینک به مدار پایین زمین ادامه داد و حدود ۶۵ دقیقه پس از پرتاب، آن‌ها را مستقر کرد.

این ششمین پرتاب موشک از سوی اسپیس‌ایکس در سال ۲۰۲۵ میلادی بود. سال گذشته، این شرکت بیش از ۱۳۰ مأموریت فالکون ۹ را راه‌اندازی کرد که حدود دوسوم آن‌ها مربوط به پرتاب استارلینک بودند.

+ نوشته شده توسط سیاوش در سه شنبه ۱۴۰۳/۱۰/۲۵ و ساعت 16:8 |

سرگردانی ۲۵ میلیون بشکه نفت ایران در انبارهای چین/ ۴۵۰ میلیون دلار هم باید هزینه انبارداری بدهیم!

سرگردانی ۲۵ میلیون بشکه نفت ایران در انبارهای چین/ ۴۵۰ میلیون دلار هم باید هزینه انبارداری بدهیم!

چنان‌که رویترز گزارش داده، مخازن نفت در بندر دالیان تحت مدیریت شرکت «PDA Energy» بوده و این شرکت از ایران طلب بیش از ۴۵۰ میلیون دلار هزینه ذخیره‌سازی و انبارداری از سال ۲۰۱۸ دارد. در ژوشان نیز مخازن را شرکت خصوصی «CGPC» مدیریت می‌کند.

رویترز با انتشار گزارشی مدعی شده 25 میلیون بشکه نفت ایران از سال 2018 در انبارهای چین سرگردان است. چین در ازای انبارداری این میزان نفت، بیش از ۴۵۰ میلیون دلار از ایران طلب دارد. به نظر می‌رسد با توجه به روی کار آمدن ترامپ، ایران در تلاش است که این حجم از نفت را به فروش برساند.

به گزارش تجارت نیوز، موضوع فروش نفت ایران، همواره برای یک اقتصاد نفتی امری حیاتی بوده است. افزایش درآمدهای نفتی، همچنان مهم‌ترین درآمد ارزی ایران تلقی می‌شود و با توجه به افزایش روزافزون تحریم‌ها، وصول این درآمدها با مشکلات متعددی روبه‌روست.

در همین زمینه، رویترز با انتشار گزارشی مدعی شده ایران در تلاش است ۲۵ میلیون بشکه نفت سرگردان را از چین بازگرداند. 25 میلیون بشکه نفت سرگردان، به دلیل تحریم‌های آمریکا، شش سال در بندرهای چین گیر کرده بود. نفت سرگردان ایران ارزش ۱.۷۵ میلیارد دلاری دارد و از سال 2018 در مخازن چین باقی مانده است.

باید دید این حجم از نفت سرگردان که از سال 2018 در مخازن چین باقی مانده، در نهایت دچار چه سرنوشتی می‌شود؛ چرا مقامات چینی با وجود اینکه بارها عنوان کرده‌اند تحریم‌های یک‌جانبه آمریکا را به رسمیت نمی‌شناسند، باز هم حاضر به استفاده از این نفت سرگردان نیستند؟ در واقع به نظر می‌رسد مقامات چینی حاضر نیستند نفت را با نام ایران به شکل رسمی بخرند.

بازگشت ترامپ و احتمال افزایش تحریم‌ها علیه صنعت نفت ایران

دونالد ترامپ، رئیس جمهوری منتخب آمریکا، قرار است در ۲۰ ژانویه به قدرت بازگردد و تحلیلگران پیش‌بینی می‌کنند که او قرار است تحریم‌های صادرات نفت ایران را مانند دوران اول ریاست جمهوری خود تشدید کند تا درآمدهای ایران محدود شود.

چین که تحریم‌های یک‌جانبه آمریکا را به رسمیت نمی‌شناسد، در سال‌های اخیر حدود ۹۰ درصد از صادرات نفت ایران را با تخفیف‌های ویژه خریداری کرده است. موضوعی که منجر به کاهش هزینه 10 میلیارد دلاری پالایشگاه‌های کوچک چینی یا همان «تی‌پات‌ها» شد.

آن‌طور که رویترز گزارش داده، با وجود تحریم‌های سنگین غرب، ایران با استفاده از شبکه‌ای از نفتکش‌های موسوم به «ناوگان سایه»، تجارت جهانی نفت خود را ادامه می‌دهد. بیشتر نفت ایران که به چین می‌رسد، در مسیر بندرهای چین به‌ عنوان نفت غیرایرانی ثبت می‌شود.

با این حال، دو منبع آشنا به این محموله‌ها به رویترز اعلام کردند نفت سرگردان، توسط شرکت ملی نفت ایران در اکتبر 2018 به عنوان نفت ایران به بندرهای چین تحویل داده شده است. دلیل این امر به معافیت‌های ارائه‌شده از سوی ترامپ در آن سال بازمی‌گردد.

نفت مذکور، در مخازن اجاره‌شده در بندرهای دالیان و ژوشان چین ذخیره می‌شود. این مخازن به ایران امکان انعطاف بیشتری برای فروش در چین یا انتقال به خریداران دیگر در منطقه را می‌داد. اما در سال ۲۰۱۹، ترامپ معافیت‌ها را لغو کرد. به همین دلیل نفت تحویلی به بندرهای چین خریدار پیدا نکرد و در گمرک چین باقی ماند.

مقامات چینی هزینه انبارداری و ذخیره‌سازی را از ایران می‌خواهند

چنان‌که رویترز گزارش داده، مخازن نفت در بندر دالیان تحت مدیریت شرکت «PDA Energy» بوده و این شرکت از ایران طلب بیش از ۴۵۰ میلیون دلار هزینه ذخیره‌سازی و انبارداری از سال ۲۰۱۸ دارد. در ژوشان نیز مخازن را شرکت خصوصی «CGPC» مدیریت می‌کند.

گفت‌وگوهای مقامات ایرانی و شرکت‌های انباردار چین درباره پرداخت هزینه‌های ذخیره‌سازی و سایر شرایط برای آزادسازی نفت در هفته‌های اخیر فوریت بیشتری پیدا کرد. دلیل این امر نیز نگرانی ایران از تشدید مجدد تحریم‌ها از سوی ترامپ عنوان شده است.

به گفته رویترز، عباس عراقچی، وزیر امور خارجه ایران، در دسامبر به چین سفر کرد و به در این زمینه رسید. البته ایران احتمالاً مجبور می‌شود نفت سرگردان را از مخازن به کشتی‌ها بارگیری کند، سپس با انتقال کشتی به کشتی در دریا، مدارک را تغییر دهد و آن را برای فروش آماده کند.

چین مایل نیست به خاطر نفت ایران، مراودات تجاری با آمریکا را از دست بدهد

با توجه به گزارش رویترز باید گفت در حال حاضر با اینکه چین بیش از 90 درصد از نفت ایران را خریداری می‌کند، اما مایل به استفاده از نفتی نیست که مشخصاً به نام ایران در انبارها ذخیره شده است. ایران در حال حاضر، با ترفندهای متفاوت و استفاده از نفتکش‌های غیرایرانی، نفت خود را می‌فروشد و از این طریق تحریم‌ها را دور می‌زند.

با اینکه پالایشگاه‌های کوچک چینی، در حال حاضر از نفت ارزان ایران استفاده می‌‎کنند، اما حاضر نیستند نفتی را که مشخصاً به نام ایران است به کار گیرند. به نظر می‌رسد آنها تنها حاضر به استفاده از نفت ارزانی هستند که به نام ایران به مقصد نرسیده است!

این بدان معناست که چین نیز در روابط بین‌الملل خود ملاحظاتی دارد. با اینکه مقامات چینی بارها اعلام کرده‌اند تحریم‌های یک‌جانبه آمریکا را به رسمیت نمی‌شناسند، اما مشخص است که حاضر نیستند روابط 500 میلیارد دلاری خود با آمریکا را به خاطر نفت ایران به خطر بیندازند. سال 2023، حدود ۵۰۰ میلیارد دلار کالا یا معادل ۱۵ درصد از ارزش کل صادرات چین به آمریکا صادر شد و با بازگشت ترامپ، چین نمی‌تواند به‌راحتی این مراوده تجاری را از دست بدهد.

با این حال باید دید با روی کار آمدن ترامپ، چه تغییراتی در صنعت نفت ایران حاصل می‌شود.

+ نوشته شده توسط سیاوش در دوشنبه ۱۴۰۳/۱۰/۲۴ و ساعت 16:37 |

بررسی توزیع سواد در خانوارهای ایرانی/۹ درصد ایرانی‌ها بی سوادند

بررسی توزیع سواد در خانوار‌های ایرانی نیز نشان می‌دهد ۹.۲ درصد مردم بی‌سوادند و ۲.۲ درصد هم سواد خواندن و نوشتن دارند؛ ۲۱ درصد مردم در تحصیلات ابتدایی مانده‌اند ولی ۴۳.۶ درصد راهنمایی و متوسطه را به پایان رسانده‌اند؛ ۲۴.۶ درصد از اعضای خانوار‌های شهری تحصیلات دانشگاهی دارند.

به گزارش روزنامه تعادل، گزارش بانک مرکزی از وضعیت درآمد و هزینه خانواده‌های شهری ایرانی در سال گذشته نشان می‌دهد آن‌ها در برابر ۳۴۰ میلیون تومان هزینه، تنها ۳۳۴ میلیون تومان درآمد داشته‌اند.

بانک مرکزی گزارشی از وضعیت درآمد و هزینه خانواده‌های ایرانی را در سال گذشته منتشر کرد که بر اساس آن متوسط هزینه ناخالص سالانه خانوار شهری بیش از ۳۴۰.۵ میلیون تومان و در هر ماه ۲۸ میلیون و ۴۰۰ هزار تومان بوده که نسبت به سال قبل از آن (۱۴۰۱) رشد ۴۸.۳ درصدی داشته است.

متوسط بُعد هر خانوار شهری هم در این گزارش ۳.۲۹ نفر در نظر گرفته شده است.

ایرانی‌ها پارسال چه قدر هزینه داشته‌اند؟

بیشترین هزینه خانواده‌های ایرانی به بخش مسکن با متوسط ۳۴.۷ درصد و پس از آن به مواد غذایی و خورد و خوراک خانوار با ۲۹.۹ درصد اختصاص داشته که در مقایسه با ۱۴۰۱ سبد هزینه‌های خانوار ۴۴ درصد بزرگتر شده است.

۷.۸ درصد از رشد هزینه‌های خانواده‌های ایرانی به انواع گوشت مختص بوده است.

خانوارهای ایرانی سال گذشته به طور متوسط ۱۳ میلیون و ۲۰۰ هزار تومان هزینه پوشاک و کفش کرده‌اند که نسبت به هزینه‌های پوشاک و کفش در سال ۱۴۰۱، رشد ۴۸.۱ درصد داشته است. این بخش از هزینه‌ها، ۳.۹ درصد از کل سبد هزینه‌ای خانوار محسوب می‌شود.

شهرنشینان ایرانی پارسال ۱۱۸ میلیون و ۲۰۰ هزار تومان برای بخش مسکن، آب، برق، گاز و سایر سوخت‌ها هزینه کرده بودند که هم ۳۴.۷ درصد از کل سبد هزینه‌ها را شامل می‌شد و هم اینکه نست به سال قبل از آن (۱۴۰۱) رشد ۴۶.۹ درصدی داشت.

خانوارهای شهری در سال گذشته در حالی ۴.۹ درصد از سبد هزینه‌شان را بهداشت و درمان در بر گرفته بود که نسبت به سال قبل از آن (۱۴۰۱) افزایش ۵۰.۸ درصدی در هزینه‌ها داشته است.

اگرچه تنها ۱.۳ درصد از سبد هزینه‌ای خانوارها در سال گذشته به تفریح و امور فرهنگی اختصاص داشت اما رشد هزینه‌های این بخش در مقایسه با سال قبل از آن (۱۴۰۱) معادل ۷۷.۳ درصد رشد نشان می‌دهد.

درآمد ناتراز خانواده‌های ایرانی در سال ۱۴۰۲

در سال گذشته خانواده‌های شهری ایرانی به طور متوسط ۳۳۴ میلیون و ۷۰۰ هزار تومان درآمد اعم از پولی و غیر پولی (درآمد غیر پولی به درآمدی که از محل اجاره ندادن به جیب مالکان مسکن ریخته می‌شود و نیز تولید کالای کشاورزی و غیر کشاورزی برای مصرف در خانواده گفته می‌شود) بوده است که ماهانه ۲۷ میلیون و ۹۰۰ هزار تومان برآورد می‌شود. ۶۸.۵ درصد درآمدها پولی و ۳۱.۵ درصد را غیر پولی تشکیل می‌داده است.

درآمدهای خانواده‌ها در سال ۱۴۰۲ نسبت به ۱۴۰۱ معادل ۴۷.۴ درصد افزایش داشته است.

کمترین میزان رشد درآمد به حقوق‌بگیران بخش دولتی با افزایش ۳۶.۸ درصدی و بیشترین میزان رشد درآمد خانواده‌ها در سال ۱۴۰۲ به فروش کالاهای دست دوم با ۵۲.۶ درصد نسبت به سال ۱۴۰۱ اختصاص داشته است.

همچنین ۷۷.۸ درصد از درآمدهای غیر پولی به رشد درآمد خانوارهای غیر مستأجر (مالکانی که اجاره مسکن نمی‌دهند) برمی‌گردد که درآمد حاصل از این بخش به جیب آن‌ها رفته است.

۱۰ درصد خانوارهای ایرانی ۵ نفره‌اند

در این گزارش مشخص شده که ۶.۱ درصد خانوارهای ایرانی یک نفره، ۲۲.۹ درصد دو نفره، ۲۸.۳ درصد سه نفره، ۲۸.۲ درصد چهار نفره، ۱۰.۱ درصد ۵ نفره، ۲۸ درصد ۶ نفره، یک درصد ۷ نفره، ۳ دهم درصد ۸ نفره، ۲ دهم درصد ۹ نفره و یک دهم درصد ۱۰ نفره و بیشتر هستند.

جامعه سالمند/ ردپای دهه شصتی‌ها در سنین بالا

در سال گذشته توزیع افراد خانوارهای شهری بر اساس گروه‌های سنی به صورت زیر بوده است:

کمتر از یک سال، ۴ دهم درصد

یک تا ۵ سال، ۴.۷ درصد

۶ تا ۱۰ سال، ۶.۸ درصد

۱۱ تا ۱۵ سال، ۷.۱ درصد

۱۶ تا ۲۰ سال، ۶.۶ درصد

۲۱ تا ۳۰ سال، ۱۲.۷ درصد

۳۱ تا ۴۰ سال، ۱۶.۷ درصد

۴۱ تا ۵۰ سال، ۱۵.۱ درصد

۵۱ به بالا، ۲۹.۹ درصد

۹ درصد ایرانی‌ها بی‌سوادند

بررسی توزیع سواد در خانوارهای ایرانی نیز نشان می‌دهد ۹.۲ درصد مردم بی‌سوادند و ۲.۲ درصد هم سواد خواندن و نوشتن دارند؛ ۲۱ درصد مردم در تحصیلات ابتدایی مانده‌اند ولی ۴۳.۶ درصد راهنمایی و متوسطه را به پایان رسانده‌اند؛ ۲۴.۶ درصد از اعضای خانوارهای شهری تحصیلات دانشگاهی دارند.

وضعیت اشتغال خانوارها/ یک‌پنجم ایرانی‌ها محصلند، یک‌چهارم خانه‌دار

در گزارش بانک مرکزی، نتایج بررسی اشتغال اعضای خانواده‌های شهری حاکی است که ۳۲ درصد افراد ۶ساله و بالاتر شاغلند، ۳.۶ درصد بیکار، ۱۴.۵ درصد «درآمد بدون کار» دارند، ۲۰.۱ درصد محصلند، ۲۶.۲ درصد خانه‌دارند و ۳.۶ درصد متعلق به سایر گروه‌ها هستند.

همچنین در ۲۵.۵ درصد خانوارهای ایرانی فرد شاغلی وجود ندارد، در ۵۳.۷ درصد خانواده‌ها نیز یک نفر شاغل است؛ در ۱۶.۸ درصد خانوارها دو نفر شاغلند، در ۴ درصد از خاناده‌ها نیز ۳ نفر یا بیشتر شغل دارند.

مشاغل خدماتی در صدر جدول اشتغال

۳.۸ درصد اعضای خانواده‌های ایرانی در بخش کشاورزی (و مشاغل وابسته ومشابه) فعالیت می‌کنند؛ این در حالی است که ۱۸.۵ درصد در بخش صنعت و معدن، ۶ دهم درصد در بخش آب، برق و گاز، ۱۲.۹ درصد در بخش ساختمان، ۲۴.۹ درصد در بخش خرده و عمده‌فروشی، رستوران و هتلداری فعالند.

همچنین ۱۲.۲ درصد در حوزه حمل و نقل و ارتباطات مشغول به کارند، ۷.۷ درصد در بخش خدمات مالی، حقوقی، بیمه و ملکی و ۱۹.۴ درصد در بخش خدمات عمومی، اجتماعی و شخصی اشتغال دارند.

چند درصد خانواده‌های ایرانی مستأجرند؟

بررسی نحوه تصرف محل سکونت خانوارهای ایرانی در سال گذشته نشان می‌دهد ۶۴.۲ درصد خانوارهای ایرانی مالک هستند و در مساکن شخصی به سر می‌برند؛ این در حالی است که ۲۶.۱ درصد از آن‌ها در مسکن استیجاری زندگی می‌کنند.

۳ دهم درصد از خانوارها در «مسکن به ازای خدمت (سرایداری)» روزگار می‌گذرانند و ۹.۴ درصد هم در مسکن رایگان سکونت داشته‌اند.

رکورد بی‌نظیر مردم ایران در دسترسی خانوارها به آب لوله‌کشی و برق

بررسی خانوارهای ایرانی نشان می‌دهد در سال گذشته ۹۹.۶ درصد خانواده‌ها به آب لوله‌کشی دسترسی داشته‌اند؛ ۱۰۰ مردم برق داشته‌اند و ۹۶.۷ درصد هم از گاز شهری بهره می‌برده‌اند.

۶۶.۱ درصد مردم به سیستم فاضلاب شهری دسترسی دارند؛ ۹۹.۴ درصد خانه‌آشپزخانه و ۹۹.۹ درصد حمام دارند. ضریب دسترسی به اینترنت هم ۸۷ درصد است و ۸۶.۸ درصد افراد در شبکه‌های اجتماعی حاضرند.

۵۶.۴ درصد خانواده‌های ایرانی خودروی شخصی و ۱۷.۲ درصد موتورسیکلت دارند در ۹۸.۹ درصد خانه‌ها تلویزیون و ۳۵.۳ درصد دستگاه رایانه قرار دارد.

ضریب نفوذ وسایل رفاه خانواده‌ها نیز به شرح زیر است:

یخچال و فریزی ۹۹.۸ درصد

اجاق گاز ۹۹.۹ درصد

جاروبرقی ۹۵.۷ درصد

ماشین لباسشویی ۹۲.۶ درصد

تلفن همراه ۹۹.۲ درصد

+ نوشته شده توسط سیاوش در یکشنبه ۱۴۰۳/۱۰/۲۳ و ساعت 15:3 |

حباب‌های یک‌ میلیون‌ ساله که شاید معمای عصر یخبندان را حل کنند

یک سیلندر فلزی نگهداری یخ

منبع تصویر،PNRA_IPEV

توضیح تصویر،حباب و ذراتی از صدها هزار سال پیش در یخ‌ها محبوس شده‌اند

یک قطعه یخ که متعلق به ۱.۲ میلیون سال قبل و احتمالاً قدیمی‌ترین یخ جهان است از اعماق قطب جنوب بیرون کشیده شده است.

تیمی از دانشمندان با کار در دمای منفی ۳۵ درجه سانتیگراد، یک قالب یخ به طول ۲/۸ کیلومتر استخراج کردند.

در داخل این قطعه یخ، حباب‌های هوا و ذراتی معلق‌اند که دانشمندان امیدوارند بتوانند جوابی برای معمای حل‌نشده تاریخ آب‌وهوای کره زمین در خود داشته باشند.

این دانشمندان اروپایی طی چهار تابستان در قطب جنوب کارکردند. آن‌ها در رقابت با هفت‌کشور بودند تا بتوانند اولین گروهی باشند که به این صخره که در زیر قاره یخ‌زده قرار دارد، دست پیدا کنند.

دو نفر در یک غار یخی همرا با جعبه‌های مخصوص

منبع تصویر،PNRA_IPEV

توضیح تصویر،دانشمندان یخ‌های تاریخی را استخراج کردند و آن‌ها را در غارهای یخی و روی سطوح یخی نگهداری کردند

کار این دانشمندان می‌تواند به حل یکی از معماهای قدیمی درباره آب‌وهوای کره زمین کمک کند. معمایی که به ۹۰۰ هزار تا ۱.۲ میلیون سال قبل برمی‌گردد. زمانی که چرخه دوره‌های یخ‌بندان مختل شد و آن‌طور که بعضی از دانشمندان می‌گویند شرایط می‌توانست اجداد ما را درخطر انقراض کامل قرار دهد.

پرفسور کارلو باربانته از دانشگاه فوسکاری در ونیز که هماهنگ‌کننده این مطالعه است می‌گوید: «این دستاورد فوق‌العاده‌ای است.»

او می‌گوید: «شما قطعه‌ای یخ با قدمت یک‌ میلیون سال در دست دارید. گاهی در آن لایه‌هایی از خاکستر فوران‌های آتش‌فشانی دیده می‌شود. حباب‌های ریزی داخل آن وجود دارد. بعضی از این حباب‌ها با هوایی پرشده‌اند که اجداد ما یک‌میلیون سال پیش در آن نفس می‌کشیده‌اند.»

این گروه تحقیقی را انستیتوی ایتالیایی مطالعات قطبی هدایت می‌کند. ۱۰ کشور اروپایی در آن عضو هستند.

یک تیم تحقیقاتی در وسط زمین وسیع یخ

منبع تصویر،PNRA_IPEV

توضیح تصویر،تیم بین‌المللی هفته‌ها در دمای منفی ۳۵ درجه سانتی‌گراد کارکرد تا بتواند این قطعه یخ را بیرون بکشد

آن‌ها باید تجهیزات حفاری، آزمایشگاه‌ها و کمپ استقرار خود را با کمک وسایل نقلیه مخصوص برف به فاصله چهل کیلومتری از پایگاه تحقیقاتی اصلی خود می‌بردند.

محل حفاری، که گنبد کوچک سی نامیده می‌شود، روی فلات قطب جنوب و در سمت شرق این قاره قرار دارد و ارتفاع آن حدوداً ۳۰۰۰ متر است.

قالب‌های یخی برای دانشمندان و برای درک بهتر اینکه آب‌وهوای کره زمین چطور در حال تغییر کردن است، حیاتی‌اند.

آن‌ها حباب‌های هوا و ذرات مختلف در خود حبس می‌کنند. این حباب‌ها آشکار می‌کنند چه میزان گاز گلخانه‌ای تولیدشده و تفاوت دما به چه نسبت بوده است. این اطلاعات به دانشمندان کمک می‌کند بتوانند حدس بزنند شرایط آب و هوایی کره زمین در طول زمان چه تغییراتی داشته است.

داده‌هایی که از دیگر قالب‌های یخ قطبی، ازجمله یکی از آن‌ها به نام اپیکا، به دانشمندان کمک کرد به این نتیجه برسند که افزایشی که در حال حاضر در دمای هوای کره زمین می‌بینم با میزان گازهای گلخانه ناشی از فعالیت‌های انسانی و مصرف سوخت‌های فسیلی در ارتباط است.

یک قطعه یخ به شکل استوانه‌ای لوله شکل

منبع تصویر،PNRA_IPEV

توضیح تصویر،قالب یخ قطبی به قطعه‌های یک متری بریده و درنهایت بین دانشمندان انستیتوهای علمی برای انجام مطالعات تقسیم خواهد شد

اما دانشمندان همیشه می‌خواسته به زمان دورتری درگذشته دسترسی داشته باشند.

حالا با این پروژه جدید که نام آن فراتر از اپیکا: قدیمی‌ترین یخ است، توانسته‌اند به ۴۰۰ هزار سال تاریخ دسترسی پیدا کنند.

پروفسور باربانته می‌گوید: «در آینده ما، رد زیادی از گذشته وجود دارد. ما به گذشته نگاه می‌کنیم تا بتوانیم بهتر تغییرات آب و هوایی را بفهمیم و بعد بتوانیم بر اساس این دانسته‌ها، درکی از آینده پیدا کنیم.»

دکتر رابرت مولوانی، دانشمندی تخصص مطالعه قالب‌های یخی است در وب‌سایت مطالعات قطب جنوب بریتانیا می‌گوید این گروه دانشمندان در چند روز آخر که توانستند عمقی بیشتر ازآنچه پیش‌بینی کرده بودند حفاری کنند و لحظات بسیار هیجان‌انگیزی داشتند.

قالب یخ به‌آرامی و با کمک ابزار حفاری از صفحه یخی جدا شد. بعد دانشمندان با دقت تمام آن را توسط پارچه‌هایی تمیز کردند.

آن‌ها قالب یخ را به قطعه‌های یک متری بریدند تا بتوان آن را در دمای منفی ۵۰ درجه در داخل کشتی‌هایی از قطب جنوب منتقل کرد.

این قطعات درنهایت به یخ‌زن‌های عظیم چند مرکز تحقیقی اروپایی خواهند رسید. یکی از آن‌ها، مرکز مطالعات قطب جنوب در کمبریج است که دانشمندان قرار است در آن تحقیقات جدیدی آغاز کنند.

دانشمندان می‌خواهند بدانند در فاصله زمانی ۹۰۰ هزار تا ۱.۲ میلیون سال پیش که به آن دوران میانی گذار پلیستوسن گفته می‌شود، چه اتفاقی افتاده است.

در این دوره، فاصله زمانی بین چرخه یخ‌بندان سرد و فواصل گرم‌تری که بین یخ‌بندان‌ها وجود داشت، از ۴۱۰۰۰ سال به ۱۰۰۰۰۰ رسید. اما دانشمندان هیچ‌وقت دلیل آن را نفهمیده بودند.

این همان دوره زمانی است که بر اساس برخی از فرضیه‌ها، اجداد اولیه انسان‌های امروز تقریباً همگی مردند و تنها در حدود ۱۰۰۰ نفر از آن‌ها زنده ماندند.

پرفسور باربانته توضیح می‌دهد که دانشمندان نمی‌دانند آیا ارتباطی بین این وضعیت نزدیک به انقراض و تغییرات آب و هوایی وجود داشته است یا نه. اما این دوره قطعاً دوران غیرعادی‌ بوده است و دانش بیشتر درباره آن اهمیت دارد.

پرفسور جیوری روجلی از امپریال کالج در لندن که در این پروژه حضور ندارد، به بی‌بی‌سی گفت: «آنچه آن‌ها کشف خواهند کرد احتمالاً چیزی است که بسیاری حدس می‌زنند اما بی‌شک پنجره‌ای بزرگ‌تر در دانش ما از گذشته کره زمین ایجاد خواهد کرد.»

+ نوشته شده توسط سیاوش در یکشنبه ۱۴۰۳/۱۰/۲۳ و ساعت 14:52 |

روند نزولی ایران در آزمون تیمز ؛ از هر ۵ دانش آموز ایرانی ۲ نفر هیچ چیز یاد نمی گیرند

روند نزولی ایران در آزمون تیمز ؛ از هر ۵ دانش آموز ایرانی ۲ نفر هیچ چیز یاد نمی گیرند

در آزمون تیمز 2023، 360 هزار والدین، 660 هزار دانش آموز ، 20 هزار مدیر مدرسه و 29 هزار معلم از 65 کشور و 6 ایالت مشارکت کردند. در ایران، 6,138 دانش‌آموز پایه چهارم و 6,226 دانش‌آموز پایه هشتم از 224 مدرسه به‌صورت نمونه‌گیری طبقه‌ای انتخاب شدند.

روزنامه شرق نوشت: طبق نتایج آزمون تیمز، ۲۱ درصد از دانش‌آموزان ایران عملکرد بسیار ضعیفی دارند و از هر ۵ دانش‌آموز، ۲ نفر هیچ‌چیزی نمی‌آموزند. این وضعیت ناشی از روش‌های نامناسب آموزش و سیاست‌های نادرست در حمایت ناکافی از مدارس دولتی و دانش‌آموزان ضعیف است.

مطالعه تیمز از سال 1995 به‌طور دوره‌ای هر چهار سال یک‌بار با مشارکت نزدیک به 100 کشور در پایه‌های چهارم و هشتم برگزار می‌شود. در این آزمون، 25 کشور منطقه نیز حضور دارند. ایران به‌منظور ارزیابی دقیق کیفیت آموزش، به‌ویژه در دوره ابتدایی، در این مطالعه شرکت می‌کند تا عملکرد دانش‌آموزان کشور را در مقایسه با سایر کشورهای شرکت‌ کننده، به‌ویژه در منطقه، بررسی کند.

در مطالعه تیمز، اطلاعات گسترده‌ای از وضعیت خانواده، معلمان، مدارس و خود دانش‌آموزان جمع‌آوری می‌شود. به‌عنوان مثال، در آزمون ریاضی پایه چهارم، 127 سؤال و در علوم 125 سؤال مطرح می‌شود. در پایه هشتم، برای درس ریاضی 138 سؤال و برای علوم 156 سؤال ارائه می‌شود. همچنین پرسشنامه‌هایی برای دانش‌آموزان، والدین، معلمان (در پایه هشتم، دبیران ریاضی و علوم) و مدیران مدارس طراحی شده است.

در آزمون تیمز 2023، 360 هزار والدین، 660 هزار دانش‌آموز، 20 هزار مدیر مدرسه و 29 هزار معلم از 65 کشور و 6 ایالت مشارکت کردند. در ایران، 6,138 دانش‌آموز پایه چهارم و 6,226 دانش‌آموز پایه هشتم از 224 مدرسه به‌صورت نمونه‌گیری طبقه‌ای انتخاب شدند.

ایران با میانگین نمره 500 فاصله دارد و عملکرد آن در هر دو درس ریاضی و علوم پایین‌تر از مقیاس وسط است.

پایه چهارم:

رتبه 53 در ریاضی و 49 در علوم از میان 58 کشور.

عملکرد پایین‌تر از کشورهایی مانند شیلی، قطر و بحرین.

عملکرد بهتر از برزیل و مراکش.

مشابه ازبکستان، اردن، عمان و عربستان در ریاضی؛ مشابه آذربایجان و اردن در علوم.

پایه هشتم:

رتبه 31 در ریاضی و 36 در علوم از میان 44 کشور.

عملکرد پایین‌تر از گرجستان، قزاقستان و قطر.

مشابه بحرین، ازبکستان، شیلی و مالزی در ریاضی؛ مشابه آذربایجان، کویت و مالزی در علوم.

در آزمون تیمز، نمره 625 سطح پیشرفته، 550 سطح بالا، 475 سطح متوسط و 400 سطح پایین محسوب می‌شود.

یک‌سوم دانش‌آموزان ایرانی در ریاضی و 38 درصد در علوم به سطح متوسط می‌رسند، درحالی‌که 70 درصد دانش‌آموزان جهانی در این سطح قرار دارند.

21 درصد دانش‌آموزان ایرانی در سطح بسیار ضعیف قرار دارند.

مسعود کبیری؛ مدیر مرکز مطالعات تیمز و پرلز ایران، می‌گوید: 41 درصد دانش‌آموزان ایرانی به نقطه 400، یعنی پایین‌ترین سطح عملکرد، نمی‌رسند و 21 درصد آنها بسیار ضعیف هستند. از هر 5 دانش‌آموز ایرانی، 2 نفر اصلاً یاد نمی‌گیرند و 70 درصد دانش‌آموزان مدارس روستایی پسرانه به حداقل سطح یادگیری نمی‌رسند.

او افزود که کسب نمره پایین در آزمون تیمز بسیار ساده است و شامل سوالاتی ابتدایی مانند انجام چهار عمل اصلی ریاضی و خواندن یک نمودار ساده است. یکی از سوالات آزمون تیمز پایه چهارم این است: "403-1000 چند می‌شود؟" در سال 2019، 49 درصد و در سال 2023، 59 درصد دانش‌آموزان به این سوال پاسخ درست دادند، که نشان می‌دهد تقریباً نیمی از دانش‌آموزان قادر به پاسخگویی به این سوال ساده نبوده‌اند.

روند نزولی ایران و پیشرفت کشورهای منطقه

ایران در روند عملکرد خود در آزمون تیمز نزولی داشته است، در حالی‌که کشورهایی مانند ترکیه، امارات و ارمنستان رشد قابل‌توجهی را نشان داده‌اند.

جایگاه ایران در پایه چهارم: رتبه دوازدهم در ریاضی و نهم در علوم میان 15 کشور منطقه.

جایگاه ایران در پایه هشتم: رتبه نهم در ریاضی و دهم در علوم میان 16 کشور منطقه.

روند تغییرات مدارس

کاهش آزار و قلدری دانش‌آموزان در مدارس: گزارش‌ها نشان می‌دهند که میزان آزار و قلدری روحی و جسمی میان دانش‌آموزان کاهش یافته است و کمتر از پیش، دانش‌آموزان از همتایان خود در مدارس مورد آزار قرار می‌گیرند. این امر نشان‌دهنده بهبود نسبی جو مدرسه و فضای اجتماعی آن است.

کاهش نظم و انضباط از دید مدیران در پایه هشتم.

بهبود نگرش دانش‌آموزان پایه چهارم به ریاضی و علوم نسبت به سال 2019.

مسعود کبیری؛ مدیر مرکز مطالعات تیمز و پرلز ایران، معتقد است که نتایج ضعیف ایران در تیمز 2023، ضرورت توجه ویژه به مناطق محروم، مدارس کم‌برخوردار و دانش‌آموزان نیازمند به توجه علمی را برجسته می‌کند. او می‌گوید که در حال حاضر، رویکرد آموزش و پرورش اشتباه است و منابع به‌گونه‌ای تخصیص می‌یابد که مدارس موفق‌تر و دانش‌آموزان قوی‌تر بیشتر حمایت شوند. این روند منجر به آن شده که در مدارس شاهد، 5 درصد از دانش‌آموزان در سطح خیلی پایین قرار دارند، در حالی که در مدارس روستایی مختلط، این آمار به 70 درصد می‌رسد.

کبیری همچنین تأکید دارد که مدت زمان آموزش در ایران به دلایلی همچون تعطیلات طولانی و آلودگی هوا کاهش می‌یابد. او پیشنهاد می‌کند که تعطیلات مدارس به جای اول خرداد، در ابتدای تیرماه آغاز شود.

+ نوشته شده توسط سیاوش در پنجشنبه ۱۴۰۳/۱۰/۲۰ و ساعت 13:25 |

آقای جبلی! زمین خورده اید و خبر ندارید

عصر ایران ؛ جعفر محمدی - رئیس سازمان صدا و سیما گفته است: بعد از ۱۲ سال سیر نزولی مخاطب، برای اولین بار شیب نزولی، افقی شده و الان دارد بالا می رود.

در این باره چند نکته کوتاه به ذهن متبادر می شود:

۱ - این همه سال از منتقدان صدا و سیما اصرار که مخاطبان رسانه ملی در حال ریزش است و از صدا و سیما انکار.

باز جای شکرش هست که بعد از ۱۲ سال، رئیس صدا و سیما پذیرفت و مشخص شد که این رسانه به جای حرکت به سمت قله، در مسیر دره بوده است، دست‌کم به مدت ۱۲ سال!

۲ - گفته که شیب نزولی، افقی شده و الان داریم به سمت بالا می رویم.

اگر آقای جبلی نیز همانند همه عقلای عالم معتقد باشد که هر معلولی را علتی است، آنگاه باید بپذیرد که شیب نزولی ۱۲ ساله نیز عللی داشته است: سیاست های یکجانبه گرایانه، رویکردهای محفلی، دوری از متن جامعه، نادیده گرفتن افکار عمومی، جایگزینی کارشناس نماها با متخصصان واقعی، عدم درک صحیح اقتضائات روز رسانه ای و در یک کلمه، تبدیل رسانه ملی به رسانه میلی.

بنابراین مادام که علت موجود باشد معلول نیز پابرجاست.

حالا عقلای قوم بفرمایند کدام یک از عللی که نام برده شده، تغییر کرده و از بین رفته اند؟ سیاست های محفلی صدا و سیما، فراجناحی شده؟ رسانه ملی بازتاب نظرات همه مردم ایران شده؟ اطلاع رسانی اش بی طرفانه و حرفه ای شده؟ یا چی؟!

تا جایی که چشم کار می کند، در صدا و سیما، آش همان آش است کاسه همان کاسه. بنابراین دلیلی وجود ندارد که ملت، بعد از ۱۲ سال ناگهان به صدا و سیما رو بیاورند؛ صدا و سیمایی که حتی دیگر صدا و سیمای اصولگرایان هم نیست و رسانه پایداری چی ها شده و بسیاری آن را رسانه جبلی- جلیلی می نامند که البته بسیار هم بامُسمّا است.

صعود شیب مخاطب صدا و سیما، زمانی اتفاق می افتد که علت های پیش گفته، ۱۸۰ درجه تغییر کنند و الا با حلوا حلوا گفتن، دهان مردم شیرین نمی شود، هر چند شاید با بودجه های بیشتر، کام بعضی ها ، ولو به بهای تلخکامی ملت، شیرین تر از قبل هم بشود!

خدا کند اطلاعاتی که جبلی داده واقعی نباشد و سیر نزولی مخاطب، هنوز ادامه داشته باشد ، چون در این صورت هنوز امید به نجات هست.

اما اگر آن گونه که جبلی گفته، سیر نزولی تمام شده و دارد به سمت بالا می رود، معنایش این است که نمودار مخاطب، به ته دره برخورد کرده و این بازگشت به بالایی هم که جبلی گفته، طبيعت هر چیزی است که وقتی به زمین می خورد، اندکی به بالا برمی گردد و البته بعد از آن، نقش بر زمین می شود.

بله آقای جبلی! زمین خورده اید و گویا خودتان هم خبر ندارید.

+ نوشته شده توسط سیاوش در چهارشنبه ۱۴۰۳/۱۰/۱۹ و ساعت 14:33 |

ساعدی و شاملو و سلطنت‌طلبان

ساعدی و شاملو و سلطنت‌طلبان

اینکه شاه را بابت سخنان و اعمالش در وقوع انقلاب 57 مسئول و مقصر ندانیم و ذره‌بین برداریم و اشعار شاملو و نمایشنامه‌ها و داستان‌های ساعدی را موشکافی کنیم جهت تبیین علل انقلاب، یعنی بازخوانی رندانۀ تاریخ. سلطنت‌طلبان دقیقا مشغول چنین کاری‌ هستند

عصر ایران؛ هومان دوراندیش -‌ انتقادهای سلطنت‌طلبان از غلامحسین ساعدی، بابت آنچه نقش ساعدی در وقوع انقلاب 57 می‌دانند، همچنان در فضای مجازی ادامه دارد. منتقدین برای اینکه نقد ساعدی را ضروری جلوه دهند، چنان دربارۀ نقش او در انقلاب 57 سخن می‌گویند که گویی اگر ساعدی نبود، رژیم شاه با انقلاب سرنگون نمی‌شد.

در روزهای گذشته، یکی از شاه‌پرستان وطنی هم سری به قبر شاملو زد و آن‌جا البته از خرابکاری پرهیز کرد تا چهرۀ زشتی از سلطنت‌طلبان ترسیم نکند، ولی در نطق پوچ و پوک خودش بر سر مزار شاملو، مدعی شد احمد شاملو "عامل بدبختی مردم و فلاکت ایران" بوده است.

به نظر می‌رسد این واکنش‌ها ناشی از نوعی ناتوانی است. سلطنت‌طلبان ایرانی قادر نیستند نظام جمهوری اسلامی را با انقلاب سرنگون کنند و دقیقا به همین دلیل، سراغ قبر روشنفکران رفته‌اند؛ چراکه ادرارکردن یا یاوه‌گفتن بر سر قبر ساعدی و شاملو، جان‌فشانی لازم ندارد، اما انقلاب و سرنگونی یک نظام سیاسیِ عمیقا برخوردار از ارادۀ معطوف به بقا، نیازمند از خودگذشتگی و جان‌برکف‌بودن است.

حمله به روشنفکران در عین پرهیز از تقابل با جمهوری اسلامی، میراث مجلۀ مهرنامه است. البته مهرنامه دقیقا به دلیل اتخاذ چنین رویه‌ای، به مجله‌ای نامحبوب تبدیل شد و عاقبت هم گردانندگانش قید انتشار آن را زدند. بعد از کنار رفتن مهرنامه، یکی از چهره‌های برجسته‌ای که این رویه را ادامه داده، مرتضی مردیها بوده است. این هم به هر حال شیوه‌ای از "موضع‌گیری سیاسی" و مصداق "نقد بی‌خطر" است. چیزی شبیه کبریت بی‌خطر!

به هر حال هر فردی آزاد است هر گونه صلاح می‌داند از "انقلاب 57" انتقاد کند ولی دیگران هم عقل و تشخیص دارند و می‌فهمند چرا مثلا مرتضی مردیها مدام از شاملو انتقاد می‌کند ولی چیزی در نقد چهره‌های به مراتب اثرگذارتر نمی‌نویسد.

اما عوام‌الناس جریان سلطنت‌طلب، چه در داخل کشور چه در خارج کشور، دچار "عقدۀ 57" هستند و ضمنا از ناتوانی‌شان در انقلاب‌کردن رنج می‌برند. کسانی که از نظر آن‌ها "پنجاه‌وهفتی" بودند، حداقل عرضه داشتند و رژیم سیاسی‌یی را که قبول نداشتند، سرنگون کردند. اما این جماعت چنین توانی ندارند و دست شان به قبر طالقانی و بهشتی و مطهری و مفتح و چمران و بنیانگذار جمهوری اسلامی هم که نمی‌رسد؛ پس با قبر ساعدی و شاملو عقده‌گشایی سیاسی می‌کنند.

جریان سلطنت‌طلب فاقد "قدرت بسیج" است. یعنی رضا پهلوی و اطرافیانش نمی‌توانند نیروهای اجتماعی خواستار احیای پادشاهی در ایران را بسیج کنند و به خیابان بکشانند و از این طریق، چیزی را در عالم خارج تغییر دهند یا دست کم، کم‌وبیش قدرت‌نمایی سیاسی کنند.

اگر از داخل ایران بگذریم، جریان سلطنت‌طلب حتی در خارج کشور هم نمی‌توانند تظاهرات سیاسی قابل توجهی برپا کنند. این جریان حتی نمی‌تواند طرفداران خودش را در خارج کشور علیه "پنجاه‌وهفتی‌ها" به خیابان‌های شهرهای آمریکا و اروپا بیاورد. حتی تا به حال نتوانسته‌اند فقط در یک مدینه از مداین غربی، طرفداران سلطنت را ولو در حد پنج‌هزار نفر بسیج کنند جهت سردادن شعارهای شاه‌پرستانه و پادشاهی‌خواهانه.

از این حیث، جریان سلطنت‌طلب در وضعیتی مشابه محمود احمدی‌نژاد به سر می‌برد. احمدی‌نژاد، چه زمانی که رئیس‌جمهور بود چه بعدها، بالاخره برای خودش طرفدارانی داشت در این کشور؛ ولی نه در دورۀ خانه‌نشینی یازده روزه‌اش، نه بعدها که اعتراضاتش بیشتر و بیشتر شد، نتوانست طرفدارانش را بسیج کند.

در واقع آنچه در تخصص اصلاح‌طلبان بوده، یعنی بسیج نیروهای اجتماعی ناراضی، در تخصص احمدی‌نژاد و جریان سلطنت‌طلب نبوده هیچ‌وقت.

این لطیفه مشهور است که در روزهای انقلابی سال 57 به فرح گفتند در ایام انقلاب فرانسه، سلطنت‌طلبان فرانسوی در خیابان شانزه‌لیزه به نفع لوئی شانزدهم و ملکه تظاهرات کردند. فرح هم می‌گوید پس چرا ایرانیان طرفدار پادشاهی چنین کاری نمی‌کنند. به او می‌گویند: ایرانیان پادشاهی‌خواه هم به نفع پادشاه تظاهرات کرده‌اند، ولی در شانزه‌لیزه!

همه فلنگ را بسته و رفته بودند. اما حتی در روزهایی که بوی انقلاب به مشام‌شان خورده بود، باز نتوانستند پرشمار و انبوه در خیابان‌های این شهر و آن شهر غربی به نفع احیای سلطنت تظاهرات کنند و حامد اسماعیلیون که عمر فعالیت سیاسی‌اش پنج سال است، از این حیث صدبرابر قوی‌تر از سلطنت‌طلبان ظاهر شد. چون دست کم توانست چند ده هزار نفر را در راستای خواست سیاسی‌ خود بسیج کند.

باری، آدمیزاد اگر مشغول کارهای بزرگ باشد، درگیر امور حقیر نمی‌شود. عقده‌گشایی بر سر قبور مخالفان سیاسی، نشانۀ هر چه باشد، نشانۀ قدرت یک جریان سیاسی نیست. چیزی است از جنس نفرین و ناله کردن. آدم وقتی نفرین می‌کند که دستش به جایی نمی‌رسد و خودش نمی‌تواند واقعیتی را که خوش ندارد، تغییر دهد یا خصمی را که از او بیزار است، به زمین گرم بزند!

قبلا در یادداشت "ساعدی و سلطنت‌طلبان" نوشتیم که ساعدی در سال 1353 به زندان افتاد و یکسال بعد آزاد شد. همه، از جمله شاملو، گفته‌اند که او وقتی از زندان بیرون آمد، آدمی خسته و شکسته بود که دیگر نمی‌توانست حتی خلاقیت هنری سابقش را داشته باشد. از سوی دیگر، ساواک در سال 1355 هر دو گروه فداییان خلق و مجاهدین خلق را کاملا سرکوب کرده بود.

+ نوشته شده توسط سیاوش در دوشنبه ۱۴۰۳/۱۰/۱۷ و ساعت 22:41 |

خصم جهالت، خصم فاشیسم / برای غلامحسین ساعدی آن «آواره‌‏ی معترض»

ساعدی در ساحت ادبیات ایران بی‌گمان چهره‌ای یگانه بود؛ مدرنیسمِ نمایشنامه‌‌های او به‌مراتب پیشروتر و سرزنده‌تر از نمایشنامه‌نویسانی چون اکبر رادی و بهرام بیضایی بود.

خصم جهالت، خصم فاشیسم / برای غلامحسین ساعدی آن «آواره‌‏ی معترض»

فرهاد محرابیفرهاد محرابیپژوهشگر فلسفه سیاسی و ادبیات تطبیقی

نوزدهم فروردین‌ماه ۱۳۶۲، غلامحسین ساعدی بر مزار صادق هدایت چنین گفته بود: «هوشیاری و درایت هدایت در این بود که به چیزی که نمی‌خواست، تن نمی‌داد و هیچ‌چیز شکل گرفته و جا‌افتاده را قبول نمی‌کرد. هوشیاری او در این بود که معترض بود، مدام معترض بود. هوشیاری او در این بود که زندگی را تنها، خوردن و خوابیدن و تخم و ترکه پس‌انداختن، راست‌وریس کردن حساب بانکی و غرغره‌کردن خاطرات نمی‌دانست. این آواره‌ی معترض را اگر انزواگر، انزواجو و مرگ‌طلب خوانده‌اند به غلط خوانده‌اند و نامیده‌اند؛ او زندگی را در پویایی می‌دید، در بیقراری خویش می‌دید و… آزادمردان ادا درنمی‌آورند، آزادمردان چنان می‌نمایند که هستند. این چنین بود که با مردم أخت شد، او برای همه‌ی می‌نوشت.

او یک روشنفکر به‌تمام معنی بود، دُم خود را به جایی نبست، از هیچ حزب و دسته‌ی دمدمی‌مزاجی سردرنیاورد. تقلا کرد، جست‌وجو کرد، نوشت و مدام نوشت، غریبانه زیست، آنچنان‌که در وطن خویش نیز غریب بود. هدایت پیوند استبداد را با تسلط مذهبی بسیار خوب می‌فهمید. او بوی گنداب جامعه‌ی متحجّر را می‌فهمید. جادوگر غریبی بود. بی‌آن‌که با جانوران و حشرات، حشر و نشری داشته باشد، همه را به روشنی می‌شناخت. هدایت اگر امروز زنده بود «حی ابن یقظان» یا «زنده‌ی بیدار» بود. روشنفکری که دُم به تله نداده بود، سر تسلیم، هیچ‌وقت سر تسلیم، در مقابل هیچ قدرتی فرونمی‌آورد، مطمئن‌، هدایت رودرروی زور می‌ایستاد، هم با قلم و هم با اسلحه. هدایت تن به خودکشی نمی‌داد...»

این روزها که بحث توهین وقیحانه‌ی سلطنت‌طلبان به آرامگاه ساعدی در گورستان پرلاشز در پاریس به میان آمده، بار دیگر یاد این سخنرانی او بر مزار هدایت افتادم. جملاتی که ساعدی در اینجا در توصیف هدایت بر زبان جاری می‌کند، بی‌گمان توصیفی از کارنامه‌ی روشنفکری خود او نیز هست. ساعدی در ساحت ادبیات ایران بی‌گمان چهره‌ای یگانه بود؛ مدرنیسمِ نمایشنامه‌‌های او به‌مراتب پیشروتر و سرزنده‌تر از نمایشنامه‌نویسانی چون اکبر رادی و بهرام بیضایی بود.

بااین‌حال او شمایلی یگانه در روشنفکری ایرانی هم بود. از آن‌رو که هیچ بتی برای پرستیدن نداشت. همانگونه که زندگی و مبارزه‌ی سیاسی برای او دو گستره‌ی جدا از هم نبود. اینکه پادوهای فاشیسم او را در گور هم تنها نمی‌گذارند، دقیقاً از همین خصلت یگانه در آثار و تفکر ساعدی سرچشمه می‌گیرد؛ در این‌که به فاشیسم در هیچ صورت و شکلی باج نمی‌داد. او ذاتاً معترض بود و اعتراض برایش عنصری قوام‌بخش بود؛ معنا و سرشت آفرینش ادبی و مبارزه‌ی سیاسی بود.

حمید نفیسی به‌درستی و به سیاقی درخشان و باریک‌بینانه، ساعدی را «آواره‌ترین فیگور هنرمند تاریخ معاصر ایران» می‌داند. حتی آواره‌تر و تنهاتر از سهراب شهیدثالث. او دیگر تاب تحمّل این خفقان را نداشت. سال‌ها با رژیم استبدادی پهلوی مبارزه کرده بود و درنهایت رویاهایش بر باد رفته بود. خودش در «شب‌نشینی باشکوه»‌ گفته بود: «تداوم و تکرار است که آدمی را آماده می‌سازد و برای آمادگی تنها تحمّل لازم است و تحمّل تنها وسیله‌ای‌ است که پدر همه‌چیز را در می‌آورد، حتی پدر آدم متحمّل را». او به 50سالگی نرسیده، دق کرد.

ساعدی و میراث ساعدی برای تمام آنانی که به هیچ فرمی از ارتجاع تن نمی‌‌دهند، یگانه امید و الگو باقی می‌ماند چون ذات روشنگری را در دوری از تصلّب می‌بیند، در «ایستا‌ نبودن»، در غرق‌شدن در آوارگی فکری و مجیز‌گوی هیچ قدرتی نشدن. برای او آوارگی فقط فرار از دست ارتجاع و دق‌مرگی در غربت نبود؛ اگرچه این هم غمی سهمگین بود امّا همه‌چیز نبود. برای او آوارگی فرمی از زیستن بود... سرنوشتی تلخ برای انسان آزاده‌ای که تسلیم‌پذیر و تطمیع‌پذیر نبود.

او خود در توصیف انسان آواره گفته بود: «آواره، نه که از همان ابتدا شکل گرفته، همچنان آواره می‌ماند همچون پرنده‌ای که بالهایش را بریده باشند و در تل خاکستر رهایش کرده باشند. این برزخ‌نشین درمانده، ته‌مانده‌ای از امید در انبان پاره‌ی خویش دارد، جابه‌جایی اجباری تعادل روانی او را به‌هم‌زده و آنچه بر او گذشته را خواب و خیال می‌پندارد، هنوز خبر ندارد که چه بر او خواهد گذشت...»

ساعدی یکی از بزرگترین نویسندگان تاریخ ادبیات ایران خواهد ماند دقیقاً از آن جهت که با ذکاوت نسبت میان تاریخ‌ کشورش، خودش و متن‌اش را می‌کاوید و سعی داشت تا لایه‌های درونی فاشیسم را در رگ و ریشه‌ی فرهنگ و جامعه‌‌ای که در آن زیست می‌کرد به تصویر کشد. مدرنیزاسیون افسارگسیخته و نامتوازن پهلوی که برای خیل عظیمی از نارضایان وضعیت موجود در ایران امروز حکم کعبه‌ی آمال را یافته، برای ساعدی واجد آن سویه‌های هولناک و بذر‌های پنهان بود که در ایران برای قرن‌ها ضامن تداوم فاشیسم بوده‌اند.

او با تطمیع فکری، با ابتذال اندیشه، با هنری عافیت‌طلب و منفعت‌جو سر عناد داشت و از این‌رو بود که در نمایشنامه‌ها و داستان‌هایش راوی محذوفان و مطرودان جامعه شده بود. رهروان فاشیسم پهلوی از آن‌رو از او و میراث‌اش خشمگین‌اند که تمام آن تصویر بزک‌کرده از آن «مدرنیسم ارتجاعی» را که سعی دارند به‌مثابه یگانه آلترناتیو برای ایران آینده جلوه دهند، نقش بر آب می‌کند؛ چون به هیچ‌کس و هیچ‌نظامی باج نمی‌دهد. ساعدی بر آن بود که در «تاریخ پر جلال و شکوهی» که حاکمان و مفتشان در هر دوره‌ای به اقتضای ایدئولوژی و مطامع خود برای ملّت ترسیم می‌کنند، تنها و تنها صدای بی‌صدایان باشد و راوی تاریخ مسکوت مانده.

بهروز شیدا در مقاله‌ی درخشانش در تحلیل داستان‌های ساعدی به‌درستی اشاره می‌کند که «داستان‌های ساعدی بازنویسی تاریخ نیست؛ نفی تاریخ است به‌نفع تاریخ انسان، به‌نفع تاریخ بی‌انتهای رنج‌های انسان نوعی، به‌نفع تاریخ غم‌ها و اشک‌های انسان یک عصر. داستان‌های غلامحسین ساعدی منشور چند‌وجهی افشا‌ست از طریق ‌پنهان‌کردن، تأیید تنهایی انسان است در روبه‌رویی با فضاهای خوفناک، تأکید بر سرگشتگی انسان است در برابر سلطه‌گر و سلطه‌پذیر.»

ساعدی خاموش‌شدنی نیست، حتی در گور؛ برای تمام کسانی که دل در گرو ایران آینده دارند میراثش به همان میزان آموزنده و امیدبخش‌ است که لرزه بر اندام فاشیست‌ها می‌اندازد، از هر مرام و مسلک و نظام سیاسی که باشند. اما برای ما زنده است حتی در گور و درواقع بیشتر از همیشه، در گور.

+ نوشته شده توسط سیاوش در دوشنبه ۱۴۰۳/۱۰/۱۷ و ساعت 22:11 |

مقایسه حقوق و دستمزد کارگران ایرانی با آفریقایی

مقایسه حقوق و دستمزد کارگران ایرانی با آفریقایی

در همه این کشورهای آفریقایی متوسط حقوق حداقل چند برابر کشور ثروتمند و غنی از منابع طبیعی ایران است.

در ایران میزان حقوق در سال ۱۴۰۳ بر اساس تصمیم شورای عالی کار، برابر با ۱۱ میلیون و ۱۰۷ هزار و ۷۸۷ تومان تعیین شد. همچنین دستمزد روزانه ۲۳۸ هزار و ۸۷۲ تومان در نظر گرفته شده است. معمولاً در بازار کار رقمی ما بین ۱۲ تا ۱۵ میلیون تومان به کارگران و کارمندان پرداخت می‌شود که با احتساب میانگین نرخ دلار و نوسانات نرخ ارز تقریباً برابر با ماهیانه ۱۴۹ دلار تا ۱۸۶ دلار است.

به گزارش آفتاب نیوز، پیش از این واژه «فقر آفریقایی» در مقالات بسیاری از اقتصاددانان تکرار شده بود و نسبت به خطر عبور از این خط فرضی اقتصادی هشدار داده بودند. پرسش این است که آیا کشور در حال حاضر از این خط عبور نکرده است؟ وضعیت معیشت مردمان بسیاری از کشورهای آفریقایی تا چه حد نسبت به میلیون‌ها کارگر، کارمند و بازنشسته ایرانی متفاوت است؟

همزمان با اعتراض برخی کسبه بازار تهران و اعتراضات بازنشستگان در شهرهای مختلف به دلیل وخیم‌تر شدن وضعیت معیشتی، بانک مرکزی پس از حدود ۲۱ ماه وقفه، انتشار آمار تورم را از سر گرفت، این نهاد مدعی شد که تورم مصرف کننده در پایین‌ترین سطح از اواسط سال ۱۳۹۹ قرار گرفته است.

به گزارش آفتاب؛ بر اساس این گزارش، تورم دوازده‌ماهه با کاهشی محسوس به ۳۶.۳ نزول یافته است، علاوه بر اینکه آمارهای این نهاد با آمار تورمی مرکز آمار قریب ۳.۸ درصد اختلاف دارد، برخی صاحب‌نظران این آمار را «گمراه کننده» و مغایر با واقعیت‌های اقتصادی فعلی کشور دانسته‌اند، به ویژه که با عبور دلار از کانال ۸۰ هزار تومان، قیمت بسیاری از کالاها و خدمات در جامعه به شکل محسوسی افزایش یافته و قدرت خرید همواره کاهنده اقشار کم‌درآمد بار دیگر در معرض تهدید جدی قرار گرفته است.

فقر آفریقایی

پیش از این واژه «فقر آفریقایی» در مقالات بسیاری از اقتصاددانان تکرار شده بود و نسبت به خطر عبور از این خط فرضی اقتصادی هشدار داده بودند. پرسش این است که آیا کشور در حال حاضر از این خط عبور نکرده است؟ وضعیت معیشت مردمان بسیاری از کشورهای آفریقایی تا چه حد نسبت به میلیون‌ها کارگر، کارمند و بازنشسته ایرانی متفاوت است؟

در ایران میزان حقوق در سال ۱۴۰۳ بر اساس تصمیم شورای عالی کار، برابر با ۱۱ میلیون و ۱۰۷ هزار و ۷۸۷ تومان تعیین شد. همچنین دستمزد روزانه ۲۳۸ هزار و ۸۷۲ تومان در نظر گرفته شده است. معمولاً در بازار کار رقمی ما بین ۱۲ تا ۱۵ میلیون تومان به کارگران و کارمندان پرداخت می‌شود که با احتساب میانگین نرخ دلار و نوسانات نرخ ارز تقریباً برابر با ماهیانه ۱۴۹ دلار تا ۱۸۶ دلار است.

مدیرعامل سازمان تامین اجتماعی نیز حداقل حقوق یک فرد بازنشسته دارای همسر و یک فرزند تحت پوشش را ۱۰ میلیون و ۹۰ هزار تومان اعلام کرد. کارکنان دولت به صورت میانگین چند ده دلاری بیش از این حقوق دریافت می‌کنند.

مراکش و آفریقای جنوبی

کشور آفریقایی مراکش یا مغرب با منابع معدنی و نفتی بسیار کمتر و غیرقابل مقایسه با ثروت ایران در شمال آفریقا قرار گرفته است. بر اساس آمارهای موسسه ستاتیستا (statista) حقوق‌بگیران کشور مراکش در سال ۲۰۲۴ با میانگین ۲۰۳۰ دلار در ماه بالاترین میانگین حقوق دریافتی در قاره آفریقا را به خود اختصاص داده‌اند. این مقدار حداقل ۱۰ برابر بیش از دریافتی حقوق بگیران ایرانی محسوب می‌شود.

کشور آفریقای جنوبی نیز علی‌رغم درگیری با مشکلاتی همچون جرم و جنایت فزاینده و بیماری ایدز، در سایه دمکراسی که نلسون ماندلا برای این کشور به ارمغان آورد و روابط اقتصادی گسترده بین المللی، متوسط حقوق ۲۰۲۶ دلار را در سال ۲۰۲۴ ثبت کرد. به نوشته سایت بیزینس تک متوسط ​​درآمد ماهانه پرداختی به حقوق بگیران در این کشور در سه ماهه سوم سال ۲۰۲۴ به میزان ۲.۶ درصد در سه ماهه سوم رشد کرد و از ۲۷۵۱۱ روپیه در سه ماهه دوم به ۲۸۲۲۰ ریال افزایش یافت.

سبزی فروش تونسی

محمد بوعزیزی سبزی فروش تونسی بود که بر اساس گزارشات بین المللی متوسط درآمد ماهیانه‌اش قریب ۱۴۰ دلار بود، در سال ۲۰۱۱ در اعتراض به فقر و وضع معیشت خود اقدام به خودسوزی کرد، عملی که جرقه آغازین انقلابی بود که به دیکتاتوری ۲۳ساله زین العابدین بن علی در این کشور پایان داد، به نوشته موسسه ساتیسا کشور تونس در سال ۲۰۲۴ متوسط دریافتی ماهیانه ۱۳۴۸ دلار را برای حقوق بگیران در این کشور ثبت کرد. این مقدار تقریباً ۹ برابر حقوق مصوب وزارت کار در ایران است.

متوسط حقوق ماهیانه کارکنان در ۲۰۲۴ در کشورهای؛ کنیا ۱۲۹۱ دلار، الجزایر ۱۲۷۳ دلار، نامیبیا ۱۱۶۸ دلار، بوتسوانا ۱۰۰۰ دلار، نیجر ۸۱۴ دلار، غنا ۷۴۸ دلار و اوگاندا ۷۳۸ دلار اعلام شده است.

در همه این کشورهای آفریقایی متوسط حقوق حداقل چند برابر کشور ثروتمند و غنی از منابع طبیعی ایران است.

فرزین رئیس بانک مرکزی اخیرا دلیل رشد فزاینده نرخ دلار را یک کانال تلگرامی در آمریکا عنوان کرده بود. گفته‌ای که با واکنش منفی بسیاری از اهالی اقتصاد مواجه شد.

حسن روحانی رئیس جمهور اخیراً در پاسخ به ادعاهای مشابه اظهار کرد: «تا تحریم برداشته نشود، تا اف‌ای تی اف اجرا و راوبط بانکی با دنیا برقرار نشود، هیچ مشکلی حل نمی‌شود، چه پزشکیان باشد چه هر رئیس جمهور دیگری»

+ نوشته شده توسط سیاوش در دوشنبه ۱۴۰۳/۱۰/۱۷ و ساعت 22:6 |

اصولگرایان در دولت پزشکیان: با یک بشکن دلار می شود 20 تومان / اصولگرایان در دولت خودشان: مردم! اشکنه بخورید

اصولگرایان در دولت پزشکیان: با یک بشکن دلار می شود 20 تومان / اصولگرایان در دولت خودشان: مردم! اشکنه بخورید

عصر ایران - گروهی از دلواپسان دور هم جمع شده و همایشی درست کرده اند به نام "سفره ملت - تبیین روشن راهکارهای اقتصادی پیش روی ملت". در این همایش یاسر جبرائیلی که در دوران سید ابراهیم رئیسی، ریاست مرکز ارزیابی و نظارت راهبردی دبیرخانه مجمع تشخیص را به او داده بودند، به همراه حسین صمصمامی، سرپرست موقت وزارت اقتصاد در دولت احمدی نژاد و نماینده کنونی مجلس شورای اسلامی ادعا کرده اند که اگر یک اراده سیاسی باشد، همین امروز دلار می شود 20 هزار تومان!

در ویدئویی که منتشر شده جبرائیلی به صمصامی می گوید: آقای دکتر صمصامی! آیا همین امروز می‌توانیم نرخ دلار را به ۲۰ هزار تومان برسانیم یا نمی‌توانیم؟

حسین صمصامی پاسخ می دهد: اگر بخواهیم می‌شود!

و یاسر جبرائیلی می گوید: اگر یک اراده سیاسی باشد نرخ دلار ۲۰ هزار تومان! ولی وقتی می‌گویی شروع می‌کنند به فحاشی کردن! ما حق این ملت را از حلقوم کثیف شما بیرون خواهیم کشید! "
اصولگرایان در دولت پزشکیان: با یک بشکن دلار می شود 20 تومان / اصولگرایان در دولت خودشان: مردم! اشکنه بخورید
در این باره چند نکته قابل تامل است:

1 - جای تعجب است که برادران عزیز اصولگرا، وقتی به یاد سفره مردم می افتند که دولت را در دست ندارند! چگونه است که وقتی خودشان صاحب دولت اند، مردم را به قناعت و خوردن اشکنه دعوت می کنند و گرانی ها را به گردن اصناف می اندازند ولی وقتی رقیب سیاسی شان به دولت می رسد، دلواپس نان شب مردم می شوند؟
البته باز هم غنیمت است!

2 - هر دو بزرگوار یعنی اقای صمصمامی و آقای جبرائیلی می گویند اگر اراده ای وجود داشته باشد، دلار همین امروز می شود 20 هزار تومان.

از جنابان آقایان می پرسیم اگر می شود یک روزه قیمت دلار را به یک چهارم رساند، چرا در زمان احمدی نژاد که با افزایش قیمت جهانی نفت، بیش از همه تاریخ ایران، درآمد نفتی داشتیم، قیمت دلار نه تنها یک چهارم نشد که نزدیک به 4 برابر هم افزایش یافت؟

یا اگر آنچنان که آقایان می گویند اگر می شود با یک بشکن، ارزش پول ملی را یک روزه 4 برابر کرد، در دولت قبل که همه ارکان حکومت نیز حامی اش بودند و به قول خودشان صادرات نفت را به 2.5 برابر دولت قبل رساندند، چگونه نتوانستد این کار را انجام دهند و در 3 سال قیمت دلار نزدیک 2.5 برابر افزایش یافت؟

جوری حرف می زنند که انگار نه انگار سال ها دولت در دست تیم شان بوده است!

راستی یک سوال: کسی که فکر می کند می شود یک روزه ارزش پول یک کشور را 4 برابر کرد، آیا می داند ارزش یعنی چه؟ پول ملی یعنی چه؟ 4 برابر یعنی چه؟ و یک روز یعنی چه؟!

3 - ارزش پول ملی وقتی افزایش می یابد که اقتصاد یک کشور در عین درون زایی، برونگرا هم باشد. یعنی هم به توانمندی ها و ظرفیت های داخلی متکی باشد، هم از سرمایه گذاری و دانش خارجی بهره مند شود و هم بتواند صادرات متنوعی به دنیا داشته باشد و ارز وارد کند؛ در عین حال موانع داخلی مانند رانت های خاص، قوانین و مقررات دست و پاگیر و خلق الساعه، رقابت دولتی ها و خصولتی ها با بخش خصوصی، اختلاس های پی در پی و فساد درون سیستم وجود نداشته باشد.

حالا این دو عزیز بفرمایند کدام یک از این شرایط را در کشورمان داریم که همین امروز می توان دلار را 20 هزار تومان کرد؟ و اساساً چرا دولت های متبوع و محبوب خودشان هیچ کدام از این کارها را نکردند؟!

جالب اینجاست که وقتی صحبت از لزوم بهسازی ارتباط با جهان برای بهینه کردن اقتصاد ملی می شود، همین طائفه شروع می کنند به داد و قال و انگ زدن ! مثلاً حسین شریعتمداری همین امروز به کسانی که توصیه می کنند ایران و آمریکا رو در رو گفت و گو کنند، گفته که یا با دشمن سر و سری دارند یا دیوانه اند. علم الهدی هم در خطبه های اخیرش گفته که همه چیز در داخل داریم و اگر همه مرزها بسته شود به خوبی می توانیم در کشور زندگی کنیم. میرسلیم هم دیروز افاضه فرمود که مباحث fatf اساساً ربطی به مردم ندارد. خود همین جبرائیلی هم که امروز از 20 هزار تومان شدن دلار می گوید تزش این است که باید از اقتصاد ایران دلار زدایی کنیم و کلا بی خیال دلار شویم!

خیلی رک و صریح می گوییم: با دیوار به دور خود کشیدن و بدون تعامل سازنده با همه قدرت های جهان، از چین و ژاپن و روسیه گرفته تا اتحادیه اروپا و بریتانیا و آمریکا، اقتصاد ایران، لحظه به لحظه نحیف تر و ارزش پول ملی روز به روز کمتر می شود؛ حالا مدام همایش بگذارند و برای سفره خالی مردم، اشک بریزند!

4 - گوش مردم ایران از ادعاهای پوچ و اباطیل عجیب و غریب پر است. مگر از همین طائفه بیهوده گو نگفتند که دولت می تواند با ارزپاشی 300 میلیون دلاری که مثل آب خوردن است، دلار 24 هزار تومانی را 15 هزار تومان کند؟ مگر توئیت نمی زدند که می شود با یک میلیون تومان اشتغالزایی کرد (آن هم از نوع کار تولیدی) ولی وقتی خود گوینده این جمله قصار شد وزیر کار، تازه فهمید که کار کردن و کار درست کردن، خیلی با توئیت زدن و ارد ناشتایی دادن فرق می کند.

توئیت های عجیب حجت عبدالملکی
گویا عده ای که هنری در چنته ندارند، بهترین راه مشهور شدن را شاذگویی و غلط گویی می دانند و بدنامی را به گمنامی ترجیح می دهند؛ این هم سبکی است!

5 - راستی مگر در عنوان همایش شان ننوشته بودند "تبیین روشن راهکارهای اقتصادی پیش روی ملت" ؛ خب! راهکارهایشان چه بود؟ راهکارهایی که نه خودشان اجرا کردند و نه رو می کنند تا دولت جدید اجرا کند!
البته جبرائیلی راهکار اصلی را گفته است: "ما حق این ملت را از حلقوم کثیف شما بیرون خواهیم کشید!" که ترجمه اش به فارسی روان و سلیس این می شود: دولت سهم ما بود و هست و حالا که دست شما افتاده، چنان چوب لای چرخ تان خواهیم گذاشت که همین سفره نیم بند مردم هم جمع شود و آنگاه باز هم با شعارهایی نظیر اشتغالزایی با یک میلیون تومان و تولید یک میلیون خانه در سال و یک چهارم کردن یک روزه قیمت دلار و ... دولت را به دست خواهیم گرفت و دوباره مردم را دعوت خواهیم کرد به صبر و صرف اشکنه".

+ نوشته شده توسط سیاوش در شنبه ۱۴۰۳/۱۰/۱۵ و ساعت 15:36 |

عدوی تو نیستم  من انکــار تـوام

ساعدی ۴۰ سال است در پرلاشز خفته، اما سنگ سوزان و سیاه کینه همچنان در دل آنها که شکنجه‌اش کردند، پای اعتراف تلویزیونی کشاندندش و البته آنها که تاراندندش، زبانه می‌کشد.

عدوی تو نیستم  من انکــار تـوام

امیلی امرایی

روزنامه‌نگار و مترجم

روزنامه‌ی اطلاعات دوم بهمن‌ماه 57 خبر بازگشت 15 شاعر و نویسنده‌ی تبعیدی را منتشر کرده؛ روزنامه نوشته پرویز نجفی، بابک زهرایی، هوشنگ سپهری، جواد صدیق و رضا براهنی در زمره‌ی از راه رسیدگانند.

روزنامه ‌ فردای همان روز، سه‌شنبه، عکس هیئت استقبال از رضا براهنی در فرودگاه را منتشر کرده: غلامحسین ساعدی با دسته‌گلی در دست، براهنی را به سینه می‌فشارد. در شرح عکس نوشته‌، ساعدی هم شب قبل برگشته به تهران، به تهرانی که دیگر پرویز ثابتی ندارد. به قول رفیقش، ساعدی برگشته بود به این امید که «کابوس تاریخ تمام شده باشد1».

کابوس که برای ساعدی تمام نشد، با همه‌ی آن رنج‌هایی که جبار گریخته به گرده‌اش گذاشته بود، با هراسی که شمشیرهای از نیام برکشیده‌ی فاتحان پیش چشمش آوردند، دوباره به غربت پناه برد. رفت و این‌بار «آهسته آهسته در خود تپید و تپید تا مُرد2.»

ساعدی 40 سال است در پرلاشز خفته، اما سنگ سوزان و سیاه کینه همچنان در دل آنها که شکنجه‌اش کردند، پای اعتراف تلویزیونی کشاندندش و البته آنها که تاراندندش، زبانه می‌کشد. فاتحان تبعیدی‌اش کردند و اجازه‌ی چاپ کتاب‌هایش را از او که مرده بود هم حتی گرفتند. آن شکست‌خوردگان گریخته‌ی عافیت‌طلب با انبان‌های ثروت به یغما برده، پای تلویزیون‌های تازه‌تاسیس‌شان از کارنامه‌ی پر از ظلم و فقرشان، پیروزی به سبک رئالیسم جادویی در «تونل زمان» ساختند، تصویری که با رئالیسم قصه‌های ساعدی در تضاد بود.

آن هم ساعدی که دست به اسلحه نبرده بود، ساعدی که چریک نبود. او فقط بازنمایی فلاکت، فقر و نابرابری را در قصه‌هایش می‌ساخت، تصویری که چون زخم سر نیزه هنوز می‌سوزاند. پس یک‌روز جلوی دوربین تلویزیونی به سبک رئالیسم جادویی با لکنت «کم‌شرف» و «بی‌شرف» خطابش می‌کنند و آنقدر دلیلی برای آنچه به سرش آورده بودند کم‌مایه است که دست‌به‌دامن تاکتیک قدیمی «اتهام‌زنی به زندگی شخصی‌اش» می‌شوند. کینه چنان می‌جوشد که حتی به این هم بسنده نمی‌کنند، پس این‌بار مقوله‌به‌دست سراغ سنگ‌مزار ساعدی در پرلاشز می‌روند. البته تاکتیک اهانت به سنگ مزار به پرلاشز خلاصه نمی‌شود، سنگ مزار شکسته‌ی احمد شاملو در تهران گواه همین مشترکات بسیار است.

آنچه ساعدی در قصه‌ی گدا، در عزاداران بَیَل و غریبه در شهر ساخت کجا و نمایش آن «تونل زمان» رویایی کجا؟ کینه زبانه می‌کشد، چون رجوع به ساعدی نمی‌گذارد مخاطب امروز از خودش باز هم بپرسد «چرا چنین شد؟ پدران‌مان خوشی زده بود زیر دل‌شان؟» چون به‌قول ساعدی؛ «دایی اینجوری‌ها هم نبود».

چون آدم‌ها را نه به‌جرم مبارزه‌ی مسلحانه، که برای نوشتن همین قصه‌ها، که از سر ترس بازداشت می‌کردند و توی مطب پزشک روانشناس شنود می‌گذاشتند، بعد بازداشت‌اش می‌کردند، بعد شکنجه‌اش می‌کردند و پرویز نیکخواه را کارگردان ضبط اعترافات تلویزیونی اجباری از او می‌کردند. شاملو به چشم دیده بود که ساعدی بعد از آن اعتراف اجباری و ترک زندان شاه، جنازه نیمه‌جانی بیشتر نبود. شاملو گفته بود، او با آن خلاقیت جوشان پس از تحمل آن شکنجه‌های جسمی و روحی، دیگر مطلقاً زندگی نکرد.

گذشته از همه‌ی این‌ها باید از ساعدی چنین کینه‌ای به دل داشته باشند، چون او عافیت‌طلب نبود، قبا و پوستینی برای خودش نمی‌خواست. آن بهمن‌ماه هم برگشته بود به این امید که رذالت رفته باشد، برگشته بود که قصه‌ی رنج‌دیدگان را بنویسد، او از قصه‌هایش تا رساله‌ی پزشکی‌اش باور داشت «اگر فقر بگذارد، نامرادی‌ها هم تمام می‌شود.»

ساعدی در غربت دوام نیاورد، در خود تپید و تن به خاک سپرد، اما به‌قول خودش آن کینه باقی ماند، خودش گفته بود: «روشنفکر ایرانی را به‌شدت می‌کوبند، هم این طرفی‌ها، هم آن طرفی‌ها... انگار که مزدبگیر بوده.»

ساعدی چهار دهه است که رفته، و چهار دهه است که آن مروج نوستالژی دروغین به سبک رئالیسم جادویی، جز همین ادرارکنندگان، فحاشان و آزارگران حتی یک فقره نویسنده، یک متفکر، یک کسی که بیاید و بنویسد «حرف حساب‌شان، تئوری‌شان، خروجی این چهار دهه‌شان، راه برون‌رفت‌شان چیست؟»، به نمایندگی از خودش معرفی نکرده است. کم‌مایگی‌ به آنجا رسیده که در تجمع اعتراضی بی‌هیچ شرمی عکس نفر دوم ساواک، هم اویی که باید جواب سوال «چرا چنین شدِ؟» نسل‌های جدید را بدهد، بالا می‌برند و ستایش‌اش می‌کنند.

پی‌نوشت:

1- «کنفرانس بین‌المللی تئاتر و تبعید» در دانشگاه تورنتو در ماه می ‌۲۰۰۲

2-احمد شاملو

+ نوشته شده توسط سیاوش در جمعه ۱۴۰۳/۱۰/۱۴ و ساعت 21:6 |

۸ فرودگاه‌ کشور در معرض خطر فرونشست / ۱۴میلیون نفر در ایران متأثر از فرونشست شدید

۸ فرودگاه‌ کشور در معرض خطر فرونشست / ۱۴میلیون نفر در ایران متأثر از فرونشست شدید

هشت فرودگاه بزرگ و متوسط شامل فرودگاه بین‌المللی تهران با بیش از ۸ میلیون مسافر در سال، فرودگاه‌های بین‌المللی اصفهان و ارومیه و نیز فرودگاه‌های کرمان، گرگان و شهرکرد که از جمله فرودگاه‌هایی هستند که در مناطق شهری قرار دارند با خطر آسیب زیرساختی از فرونشست روبه‌رو هستند. همچنین ۵۴ ایستگاه از ۳۱۰ ایستگاه راه‌آهن و ۲۵ ایستگاه مترو از ۲۱۵ ایستگاه احداث‌شده در نواحی فرونشست واقع شده‌اند.»

سایت دیده بان در خبری نوشت: هیولایی به نام فرونشست در حال بلعیدن ایران است. استفاده بی‌رویه از آب‌های زیرزمینی و حفر چاه‌های مجاز و غیرمجاز جان سفره‌های زیرزمینی را گرفته و خشکی و فرونشست را به جایش هدیه داده است.

براساس گزارشی رسمی که سازمان حفاظت محیط‌زیست در اختیار دیده‌بان ایران قرار داده است: «در حال حاضر ۲۵۶ شهر از ۴۲۹ شهر ایران درگیر مسئله فرونشست هستند. در این میان، هشت شهرستان شامل کرمان، رفسنجان، و سیرجان در استان کرمان، مرودشت در استان فارس، نیشابور در استان خراسان رضوی، بوئین‌زهرا در استان قزوین و گنبدکاووس و آق‌قلا در استان گلستان فرونشستی به‌وسعت بیش از یک‌هزار کیلومترمربع را تجربه می‌کنند. خطوط مترو، بزرگراه‌ها، جاده‌های اصلی، خطوط راه‌آهن و جاده‌های کامیون‌رو از جمله زیرساخت‌هایی هستند که در معرض آسیب از فرونشست قرار دارند.

از ۹ هزار و ۵۰۰ کیلومتر خطوط ریلی در سراسر کشور حدود ۱۵ درصد (معادل یک‌هزار و ۳۸۰ کیلومتر) در نواحی درگیر فرونشست کشیده شده‌اند. فرودگاه‌ها، ایستگاه‌های مترو و ایستگاه‌های راه‌آهن نیز به‌گونه قابل ملاحظه‌ای در معرض خطر فرونشست قرار دارند.

هشت فرودگاه بزرگ و متوسط شامل فرودگاه بین‌المللی تهران با بیش از ۸ میلیون مسافر در سال، فرودگاه‌های بین‌المللی اصفهان و ارومیه و نیز فرودگاه‌های کرمان، گرگان و شهرکرد که از جمله فرودگاه‌هایی هستند که در مناطق شهری قرار دارند با خطر آسیب زیرساختی از فرونشست روبه‌رو هستند. همچنین ۵۴ ایستگاه از ۳۱۰ ایستگاه راه‌آهن و ۲۵ ایستگاه مترو از ۲۱۵ ایستگاه احداث‌شده در نواحی فرونشست واقع شده‌اند.»

در این گزارش با اشاره به این که فرونشست اثر قابل‌ملاحظه‌ای بر جمعیت ایران دارد، تاکید شده است: «حدود ۱۴ میلیون نفر، یعنی یک‌پنجم جمعیت فعلی ایران، متأثر از فرونشست شدید هستند. تحلیل ریسک با استفاده از داده‌های جمعیتی و سنجش فرونشست‌ها نشان می‌دهد که تقریباً ۷ درصد از جمعیت ایران در مناطق کم‌خطر، ۱۰ درصد در مناطق در خطر متوسط و یک درصد در مناطق پرخطر ساکن‌اند.

استان‌هایی مانند کرمان، البرز، خراسان رضوی، اصفهان و تهران بیش‎از یک‌چهارم جمعیت‌شان در مناطقی زندگی می‌کنند که با فرونشست روبه‌رو است. همچنین بیش‌از ۹۵درصد جمعیت در ساکن در مناطق پرخطر از نظر فرونشست در تهران، البرز، فارس، خراسان رضوی و کرمان متمرکزاند. در تهران ۳۵۰ هزار نفر، در البرز ۲۹۰ هزار نفر، در فارس ۹۱ هزار نفر، در خراسان رضوی ۸۹ هزار نفر و در کرمان ۵۲ هزار نفر در مناطقی سکونت دارند که خطر فرونشست در بالاترین حد برآورد می‌شود.»

در ادامه این گزارش نوشته شده است: «درمجموع ۳.۵ درصد از مساحت ایران یعنی حدود ۵۶ هزار کیلومترمربع با خطر فرونشست مواجه است؛ درحالی‌که ایران به‌طور میانگین ۱.۸ سانتی‌متر در سال در خود فرومی‌رود، بیش‌از سه‌هزار کیلومتر مربع از این سرزمین شاهد فرونشست بیش‌از ۱۰ سانتی‌متر در سال است. این عارضه در برخی نقاط به ۳۵ سانتی‌متر در سال نیز می‌رسد.»

+ نوشته شده توسط سیاوش در جمعه ۱۴۰۳/۱۰/۱۴ و ساعت 19:35 |

نروژ در آستانه انقلاب سبز؛ ۹۰ درصد خودروهای جدید، کاملاً برقی شدند

خودروهای برقی در نروژ

اطلاعات مربوط به ثبت‌نام و فروش خودرو در نروژ نشان می‌دهد که در سال گذشته، ۹۰ درصد از خودروهای تازه‌فروخته‌شده کاملاً برقی بوده و تنها با باتری کار می‌کرده‌اند. این روند، نروژ را به هدف خود برای «استفاده انحصاری از خودروهای برقی در جاده‌ها» تا سال ۲۰۲۵ نزدیک‌تر کرده است.

به گزارش رویترز در روز پنج‌شنبه ۱۳ دی، خودروهای کاملاً برقی ۸۸٫۹ درصد از فروش خودروهای جدید در سال ۲۰۲۴ را تشکیل داده‌اند که نسبت به ۸۲٫۴ درصد در سال ۲۰۲۳، افزایش یافته است. بر اساس داده‌های فدراسیون جاده نروژ، برندهای پرفروش شامل تسلا، فولکس‌واگن و تویوتا بوده است.

کریستینا بو، رئیس انجمن خودروهای برقی نروژ، گفت: «نروژ اولین کشوری در جهان خواهد بود که تقریباً خودروهای با موتور بنزینی و دیزلی را از بازار خودروهای جدید حذف می‌کند.»

پیشتر، در ماه آوریل گذشته، خبرگزاری رویترز بر اساس محاسبات برخی تحلیل‌گران گزارش داده بود که تعداد خودروهای برقی باتری‌دار در جاده‌های نروژ تا پایان سال ۲۰۲۴ یا اوایل ۲۰۲۵ از خودروهای بنزینی پیشی خواهد گرفت، که این امر برای نخستین‌بار در جهان رخ می‌دهد و این تحول به پشتوانه «ثروت عظیم» نفت و گاز نروژ ممکن شده است.

با این حال، تحلیل‌گران معتقدند که چند سال دیگر طول خواهد کشید تا تعداد خودروهای برقی باتری‌دار از خودروهای دیزلی در نروژ نیز پیشی بگیرد.

این کشور شمال اروپا با جمعیتی حدود ۵.۵ میلیون نفر، قصد دارد تا سال ۲۰۲۵ به اولین کشوری تبدیل شود که فروش خودروهای جدید بنزینی و دیزلی را متوقف می‌کند.

تغییر و تحولی که برای نروژ ارزان نیز نبوده است چرا که این کشور خودروهای برقی باتری‌دار را از مالیات‌هایی که بر خودروهای با موتور درون‌سوز اعمال می‌شود معاف کرده و هم‌چنین در شارژرهای عمومی برای خودروهای برقی باتری‌دار سرمایه‌گذاری کرده است.

نروژ، یکی از تولیدکنندگان بزرگ نفت، با سیاست‌های مالیاتی سنگین برای خودروهای بنزینی و دیزلی و معافیت خودروهای برقی از مالیات واردات و ارزش افزوده، توانسته است محبوبیت خودروهای برقی را افزایش دهد. این سیاست که مورد حمایت دولت‌های مختلف با دیدگاه‌های سیاسی متفاوت بوده، به دلیل ثبات و عدم وجود لابی قدرتمند خودروسازان در این کشور موفق عمل کرده است.

به گفته رئیس انجمن خودروهای برقی نروژ، این رویکرد انگیزشی، بدون ممنوعیت مستقیم خودروهای بنزینی و دیزلی، از نارضایتی عمومی جلوگیری کرده است.

بر اساس داده‌های رسمی، خودروهای کاملاً برقی در سال گذشته از خودروهای صرفاً بنزینی در جاده‌های نروژ پیشی گرفته و تا دسامبر بیش از ۲۸ درصد از کل خودروهای این کشور را تشکیل داده‌اند. با این حال، گسترش خودروهای برقی نیازمند تطبیق زیرساخت‌ها است. بسیاری از ایستگاه‌های سوخت به شارژرهای سریع برقی تبدیل شده‌اند و پیش‌بینی می‌شود در چند سال آینده بیش از ۵۰ درصد از خودروهای نروژ برقی شوند.

مدیر ارشد سیرکل سی (Circle K)، بزرگ‌ترین خرده‌فروش سوخت نروژ، تأکید کرده که این تغییرات به افزایش امکانات شارژ و تطبیق با شرایط زمستانی نیاز دارد.

این در حالی است که اتحادیه اروپا نیز تصمیم گرفته فروش خودروهای تولیدکننده دی‌اکسید کربن را تا سال ۲۰۳۵ ممنوع کند، هرچند احتمالاً خودروهایی که با سوخت‌های تولیدشده از دی‌اکسید کربن کار می‌کنند، همچنان مجاز خواهند بود.

+ نوشته شده توسط سیاوش در پنجشنبه ۱۴۰۳/۱۰/۱۳ و ساعت 19:45 |

درباره نویسنده‌ای که اندکی وفات کرد؛ غلامحسین ساعدی و زندگی زرتیشن

ساعدی یک سال پیش از درگذشت گفته بود که «هیچ نوع تمایل به آن‌ها [مجاهدین] ندارم» و جالب اینکه ماه‌ها قبل از آن نوشته بود: «داخل هیچ حزبی نیستم.»

سرگه بارسقیان

غلامحسین ساعدی آذرماه امسال (۱۳۹۹) ۸۵ ساله می‌شد اگر ۳۵ سال پیش در قطعه ۸۵ گورستان پرلاشز نمی‌خوابید؛ کمی آن‌طرف‌تر از صادق هدایت. دق کرد؛ یک سال پیش از مرگ پیغامی به جمال میرصادقی فرستاد و گفت: «دارم اینجا دق می‌کنم .»(۱) در ماه اول زمستان ۱۳۱۴ که روی خشت افتاد: «بچه دوم بودم. بچه اولی که دختر بود در یازده ماهگی مرده بود. از همان روز دست در دست پدر راه قبرستان را شناختم.»

روان‌پزشک خیابان دلگشا اما دلی پر داشت و سری مرگ‌اندیش: «بندانداز پیری در آخر کوچه مرده بود. کلمه مرگ درست از همان روز همچون زخمی عمیق بر ذهن من نشست. نه تنها نام این عفریت کثیف بدنهاد، که خودش چهل سال تمام با من بوده است. چه مرگ‌ها که ندیده‌ام و چه عزیزانی را که به خاک نسپرده‌ام. سایه این شبح لعنتی، همیشه قدم به قدم با من بوده است.» اولین و دومین کتابش را کسی ندید، به گفته خودش، مزخرف‌نویسی مطلق بود، تصمیم گرفت خودش سراغ مرگ برود: «سیانور هم فراهم کرده بودم. ولی یک پروانه حیرت‌آور در یک سحرگاه مرا از مرگ نجات داد. پروانه به من یاد داد که زود نشکنم. با تمام ضربه‌هایی که خوردم هنوز حس می‌کنم نشکسته‌ام .»(۲)

سال‌ها بعد در غربت که ذره‌ای حوصله برایش نمانده و ناامید ناامید شده بود، در نامه‌ای به «عیال نازنازی‌اش» نوشت که «اگر خودکشی نمی‌کنم فقط به خاطر تست. و الا یکباره می‌شاشیدم به این زندگی و خودم را راحت می‌کردم. خیلی خیلی سیاه شده‌ام. تیره و بدبخت و تیره‌بخت شده‌ام. تمام مدت جگرم آتش می‌گیرد. من وطنم را می‌خواهم.» جایی هم گفت که تنها نوشتن باعث شده دست به خودکشی نزند.

روانپزشک نتوانست حال خودش را درمان کند؛ گرچه سرنوشت او را انداخت کنار هدایت اما نه با خودکشی که با دق‌مرگی. از دو چیز می‌ترسید: یکی از خوابیدن و دیگری از بیدار شدن. در دومین روز آذرماه سال ۱۳۶۴، بیدار نشدن را ترجیح داد. (۳)

ساعدی اما با نوشتن نمایشنامه به بی‌مرگی رسید؛ تا امروز به تعبیر محمود دولت‌آبادی، یکی از سه تئاترنویس برجسته ایران است؛ کنار اکبر رادی و بهرام بیضایی؛ بی‌مرگی با نوشتن از «عزاداران بیل» که به قول جلال آل‌احمد «درددل یک روشنفکر درمانده نیست که روی بساط کتاب‌فروشی‌ها باز شده باشد، ادا و اطوار ندارد، لاهوت و ناسوت نیست، صحبت از آب می‌کند. از گاو. از بدوی‌ترین وسایل زندگی ده، یعنی اساسی‌ترین مشکل مملکت». به تعبیر یک منتقد، در «عزاداران بیل» داستانی که با مرگ آغاز شده با جنون به پایان می‌رسد.

ساعدی اما زندگی مساعدی نداشت؛ ۵ سال قبل مرگ گفته بود که عمرش مطمئناً طولانی نخواهد بود (۴) و عهد کرده بود همچنان خواهد نوشت اما یک سالی قبل مرگ حسرت این را داشت که «فرصت نشد شاهکارم را بنویسم». آنچه نگذاشت «یک هزارم کابوس‌ها و اوهامی را که در زندگی داشت»، بنویسد «زندگی شلوغ و ذهن جوشان و آشفته» اش بود؛ روانپزشک بود اما هرچه سعی کرد جلوی کابوس‌ها را بگیرد نتوانست «می‌آیند و اندکی آدم را می‌ترسانند.» (۵)
حتی در پاریس هم که بود «کابوس رنگی» می‌دید، یک بار خواب پاریس را ندید «تمام وقت خواب وطنم را می‌بینم.» شبیه چاه آرتزین - به تعبیر خودش - بود که به منبع اصلی نرسید تا یک مرتبه موادی بیرون بزند. یک سالی قبل از مرگ (۱۶ و ۱۷ فروردین ۶۳/ ۵ و ۶ آوریل ۱۹۸۴) جلوی ضبط صوت ضیاء صدقی در پروژه تاریخ شفاهی ایران معاصر دانشگاه هاروارد زندگی‌اش را روایت کرد. قسمت‌هایی از آن منتشر شده بود اما صوت کامل آن چند ماهی است که با انتشار در یک کانال تلگرامی مشتمل بر مصاحبه‌های دانشگاه هاروارد، شنیده شده است؛ صدای ساعدی ۴۹ ساله با لهجه زیبا و غلیظ آذری که زندگی‌اش را روایت کرده است. برای شناخت ساعدی شنیدن این ۵ نوار دو رو، گنج گرانبهایی است؛ خصوصاً اینکه او در این گفت‌وگو بیشتر از کارنامه ادبی، حیات سیاسی و فکری خود را مرور کرده است.

از نوجوانی و عضویتش در سازمان جوانان فرقه دموکرات سال‌ها پس از فروپاشی حکومت خودخوانده که اول بار پای‌اش را قبل از ۲۸ مرداد ۳۲ به زندان کشاند. از دوران عضویت و مسئولیتش در سه روزنامه «فریاد»، «صعود» و «جوانان آذربایجان» یک احساس گناه وحشتناک در او ماند: «ماها را می‌ریختند توی خیابان و ما بچه‌ها می‌رفتیم داد می‌زدیم مثلاً «مرگ بر مصدق»، «مصدق عامل امپریالیسم» و از این مزخرفات می‌گفتیم. بعدها من برای جبران این قضیه بود که حتی درست بعد از سال ۱۳۵۷ وقتی به من پیشنهاد کردند من حاضر شدم که بنشینم و مقدمه‌های مفصل بر نطق‌های دکتر مصدق بنویسم که آلبوم اولش درآمد. آن موقع این‌طوری بود، فرقه دموکرات اصلاً هیچ میانه‌ای با جریاناتی که در داخل چیز بود… تقریباً همان خط حزب توده را می‌رفت.»
کودتای ۲۸ مرداد که شد ۱۸ ساله بود: «دو روز یا سه روز اصلاً همهٔ ما یک جایی بود به نام پل سنگی در تبریز و آنجا منتظر بودیم که به ما اسلحه بدهند، ما می‌خواهیم در مقابل کلت‌ها بایستیم. می‌گفتند نخیر آرام بنشینید، سه روز دیگر تمام می‌شود. باز از بالا دستور می‌آمد که دست به هیچ کار نزنید آرام بنشینید، خفه شوید ساکت بنشینید، بچه بازی در نیاورید، این ادامه پیدا نمی‌کند. که دیدیم چقدر ادامه پیدا کرد.»

در زمان رفراندوم انقلاب سفید در بهمن ۴۱ در سربازخانه بود در تهران: «توی همان سربازی با لباس سربازی وحشتناک دعوت کرده بودند رفتیم توی هیات تحریریه مجله سخن، خانلری گفت که «چرا شیر در پوست خر آمدی؟» گفتم والله شما بفرمایید سپاه دانش‌تان چگونه است و قضایا را کشیدیم به یک راهی که به پیرمرد هم برنخورد. آن موقع عجیب تبلیغ می‌کردند، یعنی تمام مدت و آن رفراندوم کذائی که درست کردند راجع به انقلاب سفید و این‌ها.»

همان سال‌ها بود که با جلال آل‌احمد در تهران آشنا شد «خیلی آدم مطبوع و بی‌نظیری بود ولی قضاوتش سریع بود.» اتفاقاً خبر مرگ صمد بهرنگی را هم او به جلال داد. گرچه او گفته بود «این قضیه اینکه صمد را ساواک کشته به نظر من اصلاً واقعیت ندارد. صمد توی رودخانه ارس افتاد و مرده و آدمی که با او همراه بوده و به عنوان عامل قتلش می‌گویند یک افسر وظیفه بوده که من بعداً او را هم دیدم و این آدمی بود که با سعید سلطانپور کار می‌کرد و موقعی که سه نفری آمده بودند در تبریز و کمیته چیز را تشکیل داده بودند یکی از آن‌ها همان آدم بود که با صمد بود… اما جلال این شایعه را به دهان همه انداخت که ساواک، صمد را کشته است. برای اینکه یکی از خصلت‌های عمده جلال آل‌احمد، من نمی‌گویم بد است یا خوب است و شاید هم اصلاً خوب است، یک حالت Myth (افسانه) ساختن است و افسانه‌پروری است. و وقتی افسانه می‌سازد می‌تواند مثلاً دشمن را بیشتر بترساند.»

آل‌احمد نیز چند ماه بعد از مرگ صمد، در نامه‌ای به منصور اوجی نوشت: «اما در باب صمد در این تردیدی نیست که غرق شده اما چون همه دلمان می‌خواست قصه بسازیم، خب ساختیم دیگر.» (۶)

ساعدی و بهرنگی عضو گروهی بودند که بهروز دهقانی، برادر اشرف دهقانی از رهبران سازمان چریک‌های فدایی خلق نیز در آن بود و اینگونه ارتباط او با سازمان برقرار شد؛ سازمانی که درباره‌اش گفته: «سازمان چریک‌های فدایی خلق را نباید به این صورت مطرح کرد، چیزی بود که مدام تغییر شکل داده. بروبچه‌هایی که اول بودند یک جور دیگر بودند اصلاً نسل به نسل، نه، سال به سال چهره‌های تازه‌ای پیدا می‌شدند.» بعد از ماجرای سیاهکل او را در مطبش بازداشت کردند آن هم با یک نقشه: «تلفن زنگ زد و یک خانمی بود که گوشی را برداشت، بعد گفت من میهن جزنی، زن بیژن، مازیار حالش خیلی خراب است می‌خواهم بیایم آنجا. من اصلاً میهن را به آن صورتش که نمی‌شناختم. فکر کردم که خب بچه جزنی اگر چیزیش هست و می‌آورد لابد دلیلی دارد دیگر. منتظر شدم نیم ساعت بعدش ریختند، درب و پیکر را بستند و همه جا را گشتند و مرا برداشتند و بردند به کمیته. در کمیته فهمیدم که کلک خودشان بود…» مطبش پاتوق شده بود «همه نوع آدم هم می‌آمدند. حتی آخوندهای چپ هم می‌آمدند.»

البته این تنها یکی از چندین مرتبه بازداشت و شکنجه‌اش بود: «شکنجه‌هایی که به من داده بودند حد و حساب نداشت، دیگر همه چیز به صورت کابوس در آمده بود. انضباطی که در زندان آن‌ها داشتند یک انضباط کاملاً وحشتناک و سختی بود. ولی یکی لبخند می‌زند باید از او بیشتر می‌ترسیدی. مامور شکنجه آنقدر ترس نداشت…شکنجه خیلی زیاد بود. مثلاً از شلاق گرفته تا آویزان کردن از سقف و بعد شوک الکتریکی و تکه پاره کردن با میخ. اصلاً یارو یک میخ را برداشت و شکم مرا جر داد…حسین‌زاده معروف به عطاپور مامور شکنجه اصرار وحشتناکی داشت که مصطفی شعاعیان را بوسیلهٔ من پیدا بکند و وحشتناک اصلاً روی این مصرّ بود. نمی‌دانستم. و اگر می‌دانستم هم نمی‌گفتم. اگر دندان‌هایم را با چکش می‌شکستند من امکان نداشت که مصطفی را لو بدهم. اصلاً هیچکس هیچکس را لو نمی‌دهد، برای چه لو بدهد؟ تازه آن موقع مصطفی… یعنی موقعی که من زندان بودم مصطفی را ساواک در خیابان استخر ترور کرد و بعد به صورت یک خبر دو خطی در کیهان چاپ کرد. آن مساله بود، مسالهٔ نوشتن بود، خیلی قضایا، مساله رابطه با پویان بود…»

با امیرپرویز پویان دوستی داشت گرچه او «اصلاً به نشستن و حرف زدن و این‌ها زیاد اعتقادی نداشت» اما با پویان بحث‌های زیادی داشت درباره اینکه باید چه کرد؟ «پویان می‌گفت هیچ راه‌حلی نیست باید یک سوراخی پیدا کرد، یک سوراخی در این دنیای سربی، یک سوراخی ایجاد کرد و این فضا را ترکاند. بعد بحث کشیده شده بود به بحث قضایای چریکی و این‌ها روی استنباطات خودشان که داشتند مسألهٔ جنگل را راه انداختند، سیاهکل را. یک شب که در خلوت همدیگر را دیده بودیم، خیابان شانزده آذر فعلی، آخر شب‌ها، او اصرار داشت که من را متقاعد بکند که بابا این درست است. من می‌گفتم اینجا که ویتنام نیست که همه جا جنگل باشد، یک محدوده هست که ممکن است به زودی محاصره بشود و از بین برود و تمام بشود. ولی او معتقد بود که خود این یک تلنگری می‌زند و امکان چیز هست. گاهی اوقات هم می‌نشستیم کنار خیابان، نصف شب، بحث اینکه چریک دهاتی یا چریک جنگلی کدام یکی خیلی مهم است. البته هیچ نیتی در رفتار پرویز نبود که حالت تروریستی و ارعاب و این‌ها نبود. او می‌گفت این رژیم باید از یک جا متلاشی بشود و ما باید این گیره اول را باید پیدا بکنیم و کاراته بزنیم.»

ساعدی با دیگر چریک‌ها، بیژن جزنی، حمید اشرف و حسن ضیاظریفی هم ارتباط داشت اما با رهبران اولیه سازمان مجاهدین خلق هم بی‌ارتباط نبود؛ «منضبط بودنشان» را می‌پسندید.

ساعدی جزو اولین اعضای کانون نویسندگان ایران بود؛ در سال ۱۳۴۶. چنانکه رضا براهنی روایت کرده: «در سال ۵۴ وقتی که دولت به تمام ناشران مملکت دستور داد که کتاب را پس از چاپ و پیش از انتشار به اداره سانسور وزارت فرهنگ و هنر نشان دهند و به همین علت تعداد زیادی از چاپخانه‌ها تعطیل شد و کارگران چاپخانه‌ها بیکار شدند، گروهی از نویسندگان کشور در تهران در مطب دکتر غلامحسین ساعدی، در خیابان دلگشا به دور هم گرد آمدند و دسته‌جمعی تصمیم گرفتند که پیش نخست‌وزیر رفته، به وجود سانسور اعتراض کنند. داوود رمزی ماموریت یافت که از نخست‌وزیر، هویدا وقت بگیرد و بدین ترتیب چند روز بعد جلال آل‌احمد، احمد شاملو، درویش (شریعت)، غلامحسین ساعدی، سیروس طاهباز، یدالله رویایی و من رفتیم به دیدن نخست‌وزیر. داوود رمزی هم آمده بود.» (۷) گرچه عباس میلانی می‌گوید که این، هویدا بود که از نویسندگان دعوت کرد به دفتر نخست‌وزیری بروند تا «ببیند چه کار می‌شود کرد.» (۸) روایت ساعدی این است که رمزی پیشنهاد داده نویسندگان با هویدا صحبت کنند: «دو روز بعدش او زنگ زد، او شماره تلفن مرا گرفته بود، و گرفت که قضیه این‌طوری است و هویدا گفت که همه بیایند که من ببینم موضوع چیست. یک عده از ما دور هم جمع شدیم… [در دیدار با هویدا] شروع کردیم تمام مواردی که از سانسور می‌دیدیم و یک مقداریش را گفتیم. آل‌احمد بدجوری به هویدا حمله کرد. مسأله را درست عین مثل نوشته‌های خودش مطرح کرد. مثلاً مساله شمشیر و قلم، شما شمشیرتان در مقابل قلم ما شکست می‌خورد و این‌ها. هویدا گفت من این‌ها را نمی‌خواهم بشنوم و ما از این چیزها خودمان هم خوانده‌ایم. او گفت که اینجوری نمی‌شود، یک نفر را انتخاب کنید که ما بتوانیم با او حرف بزنیم. بعد آن‌ها من را به عنوان نماینده انتخاب کردند. و آن موقع من مدت‌ها می‌رفتم توی دفتر نخست‌وزیری و از طرف نخست‌وزیر دکتر یگانه… مذاکرات خیلی جالب بود، آن‌ها هی می‌خواستند که ماست‌مالی بکنند، می‌گفتند که نه اینجوری که نمی‌شود باید یک کاری بکنیم. من هم می‌گفتم خب مثلاً باید چکار بکنیم؟ ما می‌گفتیم اصلاً کتاب نباید سانسور شود. برای چه می‌آیند می‌برند؟ شاید همین کار ما خودش به تشدید سانسور یک جور خاصی کمک کرد. یعنی به این معنی که این‌ها رفتند دنبال راه و چاره. و یک یا دو نفر در آنجا شرکت کردند. یکی از آن‌ها احسان نراقی بود و دیگری ایرج افشار.»

نکته‌ای که ساعدی به آن اشاره می‌کند، عباس میلانی نیز بر آن صحه می‌گذارد: «جلسه بدون نتیجه‌ای مشخص به پایان رسید. اما در فاصله چند هفته نظام سانسور جدیدی در ایران آغاز شد.» به روایت ساعدی «بعد دوباره حمله شروع شد و بعضی‌ها را گرفتند، بعضی‌ها را زدند و بعضی‌ها را هم تهدید کردند. دیگر هیچ فعالیتی نبود تا یک سال پیش از شب شعر.»

شب‌های شعر گوته در سال ۵۶ بود؛ اینکه چطور برگزار شد، ساعدی مربوط به «زور اینطرف» می‌داند؛ «بعد از اینکه ما دو نامه به هویدا نوشتیم و نامهٔ خیلی اعتراض‌آمیز، می‌خواستیم که سانسور از بین برود، آزادی بیان و آزادی عقیده و آزادی فکر و این چیزها. و یکی دو تا هم برای آموزگار نوشتیم که آن موقع نخست‌وزیر بود. بعد از آن فکر کردیم که یک کار عملی باید بکنیم. نوشتیم گفتیم چکار باید بکنیم؟ گفتیم خب چند شب را ما برنامه ترتیب بدهیم که این جماعت جمع بشوند شعر بخوانیم، اصلاً تماس با این‌ها…»

ساعدی در سخنرانی‌اش در چهارمین شب به «هنر کاذب و فرهنگ ساختگی و قلابی و فرمایشی و سردمداران و گردانندگان» آن تاخت؛ به «شبه‌هنرمندی که ریشه در خارج از وطن خود دارد»، «گرفتار تنبلی ذهنی کامل است»، «گرفتار اوبلوموفیسم کامل ذهنی است»، «دلال و معامله‌گر خوبی است»، «آماده و حاضر به یراق است که سفارش بگیرد» و چاره را در آن دید که «از میان رفتن سانسور راه نفس را بر این اختاپوس بی‌رمق می‌بندد، کار جدی و شرافتمندانۀ هنرمندان واقعی ملت مجال تظاهر به او نمی‌دهد.» (۹)

سخنرانی مهم بعدی‌اش را گذاشت سال بعد در دوره شاپور بختیار با این عنوان «انحلال ساواک نه؛ انهدام ساواک»، «یک مثال عامیانه هم زدم و گفتم که یک حبه قند را اگر بیندازید توی یک لیوان آب، آن حل می‌شود ولی آن قند را تو نمی‌توانی منکر بشوی که توی این لیوان آب هست، ممکن است که حتی مزه‌اش هم تغییر نکند. انهدام مهم است، اصلاً انحلال یعنی چه؟ یعنی یک همچین سازمانی باید اصلاً از بین برود که آدم‌ها همدیگر را تفتیش بکنند.»

امواج انقلاب نزدیک بود؛ موجی که ساواک و رژیم (قند و لیوان) را با هم منهدم کرد؛ انقلابی که ساعدی می‌گوید علتش توهین به ملت بود از طرف «یک رژیم دیکتاتوری وحشناک و همیشه در حال اهانت»: «هر روز توی این مملکت مهمانی بود. ده میلیون پرچم فلان مملکت دورافتاده که هیچ کسی نمی‌شناخت می‌زدند برای اینکه مثلاً نخست‌وزیر آن می‌خواهد بیاید با شاه شام بخورد، هر دوی آن‌ها را می‌چیدند، ده میلیون پرچم. من یکبار به یکی از بچه‌ها گفتم تعداد پرچم‌هایی که هر روز اینجا آویزان می‌کنند رنگ وارنگ از این‌ها می‌شود برای ملت ایران برای هر نفرشان بیست و پنج تا تنبان درست کرد. آخه یعنی چه؟ بعد جشن هنر راه می‌انداختند. خب جشن هنر خیلی خوب بود ولی برای چه کسی بود؟ برای مردم که نبود، در واقع سره‌مونی بود. بعد سرگرمی‌های مضحک درست کردن و نمی‌دانم این قضایا. من معتقدم که در انقلاب بالاخره یک طبقه می‌خواهد برافتد و یکی دیگر بیاید، نه این‌ها نبود. همه بودند، همه با هم. همه با هم نمی‌شود آخر، چرا همه با هم؟ خیلی راحت یک چیزی بود که فقط حالت مکانیسم دفاعی بود، یک نوع جبهه‌گیری بود در مقابل یک رژیمی که فقط تمام مدت توهین می‌کرد…»

همان جوانی که در ۱۸ سالگی در روز کودتای ۲۸ مرداد اسلحه می‌خواست و به او ندادند؛ در انقلاب ۵۷ کلی اسلحه خریده بود: «منتهی نه برای کشتن آدم. فکر می‌کردم خیلی چیز مفیدی می‌تواند باشد در واقع در دفاع. من همه این‌ها را می‌دادم به سازمان [چریک‌های فدایی خلق]. یک رابطه اینجوری بود. بعد یواش یواش دیگر قضیه به یک مقدار به گند کشیده شد… یواش یواش دیگر مساله خیلی یک نوع آمبی‌والانس بود و کار به جایی رسید که به این صورت درآمد که نه اقلیتش و نه اکثریتش هیچکدام دیگر به درد نمی‌خورد.» همراه و همسوی جبهه دموکراتیک ملی کم‌کم منتقد چریک‌های فدایی شد؛ خصوصاً بر سر شرکت آن در انتخابات مجلس خبرگان قانون اساسی.

اختلاف بعدی با دوستان سابق را در کانون نویسندگان تجربه کرد؛ پس از گروگانگیری در سفارت آمریکا؛ گرچه او از آنانی بود که اکثر شب‌ها به جلوی سفارت می‌رفت اما وقتی گفتند کانون باید درباره گروگانگیری موضع بگیرد، او و شاملو گفتند که به ما مربوط نیست: «مرگ بر امپریالیسم را ما معتقد هستیم، اگر می‌خواهیم کاری بکنیم واقعاً رودررو با امپریالیسم بایستیم. می‌گفتند نه ما باید شرکت بکنیم. توده‌ای‌ها بیشتر بودند می‌گفتند که ما باید شرکت بکنیم. یک دانه پلاکارد ما دادیم نوشتند و بردند چسباندند جلوی سفارت آمریکا آن بالا. روبرویش یک ساختمان بود آن بالا و آن را تکه پاره کرده بودند برای اینکه تند نبود. هر چه تند بود بهتر بود… درست موقعی که روزنامه آیندگان را بستند، بروبچه‌هایی که الان توی پاریس هستند مثلاً محسن یلفانی و این‌ها آمدند توی خیابان و ما تظاهرات سر همین جبهه دموکراتیک و این‌ها راه انداختیم. کانون اصلاً آمد توی خیابان. آن موقع آن‌ها نیامدند.»

گفت‌وگو با ساعدی با شرح دیدار اعضای کانون نویسندگان با رهبر انقلاب ناتمام می‌ماند و روی دوم نوار پنجم در کار نیست. از اول انقلاب جلوتر نمی‌آید؛ حدیث غربت در آن نیست؛ فقط چند ماه قبل از این گفت‌وگو او نوشته بود که احساس می‌کند از ریشه کنده شده «تمام ساختمان‌های پاریس را عین دکور تئاتر می‌بینم. خیال می‌کنم که داخل کارت پستال زندگی می‌کنم…بودن در خارج بدترین شکنجه‌هاست. هیچ چیزش متعلق به من نیست و من هم متعلق به آن‌ها نیستم.» در پاریس مجله الفبا را منتشر کرد و سناریو برای فیلم نوشت. گفته بود در غربت بداخلاق شده و برای خودش هم غیرقابل تحمل. شرایط غربت را طولانی می‌دید اما آرزوی مدامش بازگشت به وطن بود: «اگر این آرزو و امید را نداشتم مطمئناً از زندگی صرف‌نظر می‌کردم.» در تدارک اجرای نمایش «پرده‌داران آینه‌افروز» بود که به علت خونریزی داخلی به بیمارستان سنت‌آنتوان منتقل شد و در همانجا درگذشت؛ آنطور که به داریوش آشوری گفته بود: «بنده می‌خواهم اندکی وفات بکونم.» و گاهی هم یاد ناصر خسرو می‌افتاد و از این سر اتاق به آن سر اتاق می‌رفت و با همان لهجه می‌گفت: «آزرده کرد کژدم غربت جگر مرا.» خواسته بود با خودکار خاکش کنند: «در حسرت نوشتن یک مطلب خوب خواهم مرد.» (۱۰)

ساعدی چند ماهی پیش از اندکی وفات، مقالاتی در نشریه «شورا» (ماهنامه تشکیلات شورای ملی مقاومت) نوشت؛ همین شد که نشریات راست‌گرای ایرانی او را حامیان منافقین خواندند و تا الان می‌خوانند و آنسو هم رئیس فرقه رجوی یادش را گرامی می‌دارد به عنوان «نویسنده بزرگ غلامحسین ساعدی که در ماهنامه شورا مقاله و مطلب می‌نوشت.» نگاهی به مقالات او در چند شماره ابتدایی این نشریه اما نشانی از دلبستگی او به ایدئولوژی این سازمان ندارد. در شماره اول درباره عکس‌های ژیل پرس نوشت از ایران پس از انقلاب؛ شماره ۳ و ۴ درباره بهرام صادقی؛ شماره ۶ و ۷ درباره نوروز ۶۴، شماره ۹ درباره تئاتر پس از انقلاب، شماره ۱۲ و آخرینش (مهر ۶۴) درباره پناهنده سیاسی که گرچه همچون دیگر مطالبش سویه انتقادی به نظام سیاسی ایران پس از انقلاب دارد اما اپوزیسیون خارج‌نشین را هدف گرفته است. آنان را حلقه مفقوده داروین خوانده که «در سیمای لاشخوران و دلال‌هایی ظاهر می‌شود که ثروت کشور را چاپیده بودند»، «بی‌هویتی، بی‌انطباقی و پایمال کردن حقوق دیگران را به دنبال می‌کشد»، «صحبت‌های سیاسی آن‌ها شوخی‌هایی است که از این گوشه و آن گوشه شنیده‌اند»، «لومپن روشنفکر وجود دارد، لومپن بورژوا وجود دارد»، «پناهنده سیاسی قلابی جانوری است همه‌چیزخوار» و…

این را درباره اپوزیسیون ایرانی نوشت که هر شب خواب سرنگونی انقلاب را می‌دیدند و در مسافرخانه‌هایی که نام آپارتمان به آن داده بودند، با چمدان‌های بسته آماده سفر بودند. اما این رویا مانع از بحث و جدل بر سر اینکه کی مقصر بود نشد. بازار اتهام‌زنی و دادگاه و محاکمات همدیگر داغ بود و گاه به اجرای احکام نیز می‌رسید. در این فضا بود که ساعدی نوشت: «هر وقت چشم باز می‌کنم و می‌بینم اینجا هستم فکر خودکشی به سرم می‌زند ولی مقاومت می‌کنم… اینجا هر گوشه را که نگاه می‌کنم مدعیان نجات ایران جمع شده‌اند و همه از همگان و یکی از یکان ابله‌تر و کثافت‌تر. فکر می‌کنی چندین خروار به من توهین شده؟ تصورش را نمی‌توانی بکنی. اگر سراغم نیایند کاری با آن‌ها ندارم.» (۱۱)

دل پر ساعدی از این مدعیان نجات ایران استثنا نداشت؛ اتفاقاً یک سال پیش از درگذشت به ضیاء صدقی گفته بود که «هیچ نوع تمایل به آن‌ها [مجاهدین] ندارم» و جالب اینکه ماه‌ها قبل از آن نوشته بود: «داخل هیچ حزبی نیستم.» گرچه همان چند مقاله به شورا و حضورش در مراسم مجاهدین در پاریس در ۱۹ بهمن ۶۳ شد سند همراهی و همگامی‌اش با مجاهدین. وقتی آرشاک از او پرسید چرا در آن تظاهرات شرکت کرد گفت: «نه اینکه هوادار مجاهدینم، بلکه به خاطر موسی خیابانی که دوستم بود.» به نوشته آرشاک او در دوره‌ای کوتاه از چریک‌های فدایی خلق و حتی مجاهدین خلق «حمایت معنوی» می‌کرد اما «در سال‌های آخر، پشتیبانی معنوی از این سازمان‌ها نیز به علت دسته‌بندی‌های سیاسی و تشکیل گروهک‌ها و فرقه‌های رنگارنگ از بین رفت و این جریان ساعدی را به کلی از سازمان‌های سیاسی و هواداری از آنان جدا و دچار غمزدگی و تنهایی کرد.» (۱۲)

ساعدی به تعبیر محمود دولت‌آبادی «یک نبوغ بدفرجام» بود؛ «بعد از انقلاب، در اثر فشارهایی که در زندان به او وارد شده بود، غلامحسین به سمت افراط بیشتر رفت؛ افراط در مقابله با خواست آنچه که خودش استقلال می‌نامید… در نتیجه این افراط، او به گروه‌های چپ رادیکال نزدیک‌تر شد و تحت تعقیب قرار گرفت و از کشور رفت. بدترین دوران زندگی غلامحسین ساعدی گمان می‌کنم بعد از مهاجرت او بایست شناخته شود؛ چراکه او در غربت، دو سه شماره «الفبا» را منتشر کرد و بعد شروع کرد به انهدام خودش. ساعدی در فرجام زندگی‌اش، خودش را به کری و کوری زده بود؛ چراکه نتوانست حرافی دیگران را تحمل کند و همچنین دیدن آن فضا را. وقتی که خبر درگذشت او را شنیدم، واقعاً خیلی دلم می‌خواست بتوانم به پاریس بروم؛ سر خاک او. احتمالاً به این جهت نرفتم که می‌دانستم همان کسانی که او خودش را در مقابل آن‌ها به کری و کوری زده بود، باز هم آنجا خواهند بود و چه بسا زیر تابوتش را هم گرفته باشند. در خاکسپاری او دست‌کم کسانی که علاقه قلبی به ساعدی داشتند به نظرم قطعاً کمتر باید بوده باشند.» (۱۳)

این بهترین تعبیر از ساعدی زیادی وفات کرده است؛ گرچه شش ماه بعد از آنکه به پاریس رسید، «شهر خودکشی و ملال»، به آرشاک نوشت: «روزهای اول تمام حضرات به سراغم آمدند. از بختیار بگیر تا رجوی و گروه‌های عجیب و غریب. آب پاکی روی دستشان ریختم. سر پیری دیگر نمی‌شود با ریش امثال ماها بازی کرد. با وجود این ول‌کن نبودند و نیستند. ولی من ابداً تن به هیچ چیز نخواهم داد. وضع جسمی و روحی من اصلاً با این کارها تناسبی ندارد.» (تاریخ دریافت نامه: ۶ اکتبر ۱۹۸۲)

هنوز با ریش او بازی می‌کنند آن «مدعیان نجات ایران» و زیرتابوت‌گرفتگان نام‌دزد؛ در وطن خویش هم غریب مانده این فراری از بدنامان منکر جهاد برای خلق! او نه «همکار ساواک» بود و نه «حامی منافقین» فقط تا آخر عمر وطنش را می‌خواست. پزشک نویسنده‌ای که زندگی برای او «زرتیشن» شد. (۱۴)

پی‌نوشت‌ها:
۱- روزنامه شرق، ۲ آذر ۱۳۸۹
۲- ساعدی به روایت ساعدی، پاریس، آبان ۱۳۷۴
۳- الهه خوشنام، دویچه‌وله، ۱ آذر ۱۳۸۸
۴- مصاحبه با محمود گل‌باطن، ۱۳۵۹، ساعدی به روایت ساعدی
۵- ساعدی به روایت ساعدی
۶- از چشم برادر، شمس آل‌احمد، ۱۳۶۹
۷- ظل‌الله، رضا براهنی، امیرکبیر، ۱۳۵۸
۸- معمای هویدا، عباس میلانی، اختران، ۱۳۸۰
۹- سایت تاریخ ایرانی، آبان ۱۳۹۰
۱۰- نشریه چشم‌انداز، پائیز ۱۳۷۴
۱۱- نامه به آرشاک توماسیان، مجله چشم‌انداز، تابستان ۱۳۸۳
۱۲- همان
۱۳- روزنامه همدلی، ۲ آذر ۱۳۹۶
۱۴- «در مصاحبه‌ای هم که با تاریخ شفاهی هاروارد کرده، زرتیشن را به کار می‌برد و بنابراین وارد تاریخ شده است. چنین لفظی از دو کلمه زِرت که در زبان عامیانه فارسی خیلی به کار می‌رود و اصطلاحات مختلفی از آن وجود دارد، مانند زرتش در رفت، زرتی، زرتی رفت، زرتی گفت… ساعدی زرتیشن را در معنی اینکه کلکش را کندیم یا کله‌پا شد و… به کار می‌برد و معانی خیلی متفاوتی از این کلمه را می‌پذیرفت.» ناصر پاکدامن، دویچه‌وله، ۲ آذر ۱۳۸۹

+ نوشته شده توسط سیاوش در چهارشنبه ۱۴۰۳/۱۰/۱۲ و ساعت 20:53 |

مرگ در آوارگی ... سال از مرگ ساعدی می‌گذرد

ساعدی پزشک روان و اعصاب بود. دانش پزشکی او بیمارانش را درمان می‌کرد و نوشته‌هایش درد‌های جامعه را هویدا می‌ساخت، بی آن‌که درمانی برایش یافته باشد. عمرش کوتاه بود و بارش بسیار. در کارنامه کمتر نویسنده‌ای می‌توان این همه اثر چاپ شده و نشده یافت.

"اوتللو در سرزمین عجایب"، انتشار دوباره‌ی مجله "الفبا" و "ملا کورپوس" آثاری است که از ساعدی در تبعید بر جای مانده است.

ساعدی در دیماه سال ۱۳۱۴ متولد شد و در دوم آذر ماه ۱۳۶۴ خورشیدی، در سن پنجاه سالگی درگذشت.

با روزنامه‌نگاری شروع کرد و در نوجوانی، هم‌زمان در سه روزنامه‌ی "فریاد"، "صعود" و "جوانان آذربایجان" قلم زد. با قصه‌ی "نخود هر آش" می‌خواست به آش ویژه‌ی فرهیختگان بپیوندد. قصه اما چاپ نشده باقی ماند. دستگیری و زندان چند ماهه، پس از بیست و هشتم امرداد ماه سال سی و دو، از آن پس در زندگی ساعدی، برشی بود تکراری که تا پایان عمر ادامه داشت.

دنیای ذهنی ساعدی را می‌توان در فیلم‌ها یا نمایش‌ها‌یی که بر اساس نوشته‌های او ساخته شده‌اند نیز دید. واقعیت تلخ و خشنی که اگر چه احتمالا در ظواهر زندگی شهری دیده نمی‌شود، اما در بطن جامعه و در میان روستاییان وجود دارد و قابل لمس است. "دایره مینا"، "گاو" و "آرامش در حضور دیگران" و نمایشنامه "آی با کلاه، آی بی کلاه"، نمونه‌های برجسته‌ی این واقعیات است.

دنیای ماکابری ساعدی؛ شگردی در خدمت رئالیسم

روی جلد کتاب روی جلد کتاب

روی جلد کتاب "چوب‌ بدستهای ورزیل"

مرگ‌اندیشی یکی از ویژگی‌های نویسندگان و شاعران آن دوره بود. مد روز نویسندگان اروپایی به جامعه فرهیختگان ایرانی با بستر اجتماعی مناسب با آن، منتقل شده بود. سایه‌ی مرگ در لابلای سطور نهفته بود، بدون آن که گاه واقعا شاعر یا نویسنده، مرگ‌اندیش باشد. ساعدی اما آنگونه که خود گفته است، از کودکی با مرگ همزاد بوده. مرگِ خواهر یازده ماهه، او را با راه قبرستان آشنا می‌کند. علاوه بر او اما مرگِ بندانداز پیری که در آخر کوچه آن‌ها می‌زیسته، همچون زخمی عمیق بر ذهنش می‌نشیند.
«نه تنها نام این عفریت کثیف بدنهاد، که خودش هم چهل سال تمام با من بوده است. چه مرگ‌ها که ندیده‌ام و چه عزیزانی را که به خاک نسپرده‌ام. سایه‌ی این شبح لعنتی همیشه قدم به قدم با من بوده است.»

ساعدی پزشک بود و مطبش در خیابان دلگشا. در مطب به روی همه بیماران باز بود. بیمارانی که می‌دانستند بدون دادن حق ویزیت هم می‌توانند به دیدار دکتر بروند. دکتر فقر را می‌شناخت و فقر مالی و ذهنی بیماران رامی‌کاوید. مطب گویا تنها بهانه‌‌ای بود برای نوشتن. خستگی‌ناپذیر بود و می‌نوشت و می‌نوشت و باز هم کم می‌آورد.

محمدعلی سپانلو ساعدی را یک پزشک روان و اعصاب می‌داند که تخصص خود را با هنرش تلفیق کرده و به کشف رویه‌های تاریک واقعیت رفته است. این چیزی جز تزریق واکسن مکشوفه به خود کاشف نیست. وی دنیای ماکابری ساعدی را شگردی می‌داند در خدمت رئالیسم.

با صد هزار مردم هم تنهایی

ساعدی در نامه‌ای به فرج‌الله صبا، روزنامه‌نگار می‌نویسد: «در هر کاری خواسته‌ام خود را زودتر خلاص کنم. در نوشتن خواسته‌ام زودتر فارغ شوم و جنین مرده بیرون انداخته‌ام.»

جنین‌هایی که ساعدی تصور می‌کرد که مرده‌اند، اما گویا همه با روح مسیحایی به زندگی بازمی‌گشتند. کارگردانان برای اجرای نمایشنامه‌هایش سر و دست می‌شکستند و مطبوعاتی‌ها برای ربودن مقالاتش به صف می‌ایستادند و کتاب‌هایش بر سر دست‌ها می‌چرخید. شلوغی و هیجان و رفت و آمد بسیار از زندگی ساعدی جدا‌نشدنی بود. همه جور معاشری دور و برش بودند. دامنه‌ی معاشرتش آنچنان وسیع و گونه‌گون بود، که تصوری برای لحظات تنهایی او باقی نمی‌گذاشت. با این همه از این شعر رودکی هیچگاه غافل نماند که می‌گوید:

با صد هزار مردم تنهایی/ بی صد هزار مردم تنهایی

جواد مجابی که از نزدیک با او آشنا بوده، او را آنارشیستی می‌داند که «به اخلاق رایج پایبند بود و افکار عمومی برایش تابو».

چندین بار به زندان رفته بود و گاه از خانه‌ای به خانه‌ی دیگر و از بامی به پشتکی دیگر فرار می‌کرد تا زندان بعدی را به تعویق بیاندازد. در همان خانه‌های پرت و اطاقک‌های زیرشیروانی که پناهگاه او بودند، کاغذها بود که پشت سر هم سیاه می‌شد.

مجابی می‌گوید: «سرش پر از مضمون‌ها، فضاها و کابوس‌های سیال مهاجم بود. او شکارچی هشیار این جنگل هول و هیجان بود.»

ناصر پاکدامن، نویسنده و پژوهشگر، با ساعدی در سال‌های پیش از انقلاب دوستی داشته و در پاریس از نخستین روز تبعید او در غربت، تا پایان راه، همراهش بوده است.

ناصر پاکدامنناصر پاکدامن

ناصر پاکدامنعکس: DW

پاکدامن این جمله‌ی سارتر، متفکر فرانسوی را که می‌گوید: من شور و شوق درک آدمیان را دارم، ولعی می‌داند که در ساعدی نیز وجود داشت:

«برای ساعدی هر آدمی مانند یک دایر‏ْه‏المعارف بود. مقصود سارتر هم این است که اگر شما هر فردی را در نظر بگیرید و دنبال تمام روابطش بروید، کم‏کم به همه‏ی جامعه می‏رسید. حال ممکن است این فرد قصاب سرکوچه‏تان باشد، ممکن است مأمور پست و یا هر آدم دیگری باشد. بنابراین هر فردی دریچه‏ای است به‏روی تمامی جامعه. به این معنی بود که من گفتم ساعدی هم آشنایی‏اش با آدم‏های مختلف، نوعی آشنایی با تمام جامعه بود و حرص و ولع داشت که آدم‏های مختلف را ببیند، بنشیند با آن‏ها حرف بزند، دوستانه دل به‏دل بدهد و بگوید و بشنود.»

اما این تنها جوانان امروز ایران نیستند که از زبان عامیانه یا " آرگو" استفاده می‌کنند. ساعدی با طنزی که در نوشته‌هایش موج می‌زند، اصطلاحاتی را به کار می‌برد که ورد زبان اطرافیانش بود. گاه از پسوند‌های انگلیسی استفاده می‌کرد و واژه‌ی فارسی را به آن‌ها می‌چسباند و این ترکیب را دهان‌گرد همه می‌کرد. پاکدامن با بسیاری از این واژه‌ها آشنایی دارد:

«ساعدی مانند هر آدمی در نوع خودش، عادات و رفتارهای خاص خود را داشت. یکی از آن‏ها هم این بود که خیلی با کلمات بازی می‏کرد و از قدیم که در تهران هم هم‏دیگر را می‏شناختیم، همیشه سعی می‏کرد لغاتی را با استفاده از لغات انگلیسی درست کند، یا مثلا با کلمات عربی، جملات عربی درست کند…
وقتی این اصلاحات را می‏ساخت، آن‏ها را مرتب تکرار می‏کرد. یکی از آن‏ها مثلاً جیمز بود. جیمز اصطلاحی است که معمولاً در خانواده‏های اشرافی انگلستان به سرپیشخدمت می‏گویند. بنابراین آدم‏ها را به‏ این‏صورت نام می‏نهاد و می‏گفت: جیمز، جیمز… یا این‏که اصطلاحاتی درست می‏کرد، به سیاق اسم درست کردن انگلیسی که مثلاً آخر آن "ایشن" اضافه می‏کنند؛ مانند کالشن، دایرکشن، پابلیکیشن و… او بر این سیاق، اصطلاحاتی درست می‏کرد مانند: "زِرتیشن" و مرتب این را تکرار می‏کرد.
اگر راجع به زرتیشن حرف می‏زنم، برای این است که در مصاحبه‏ای هم که با تاریخ شفاهی هاروارد کرده، این زرتیشن را به‏کار می‏برد و بنابراین وارد تاریخ شده است. چنین لفظی از دو کلمه‏ی زِرت که در زبان عامیانه‏ی فارسی خیلی به‏کار می‏رود و اصطلاحات مختلفی از آن وجود دارد، مانند زرت‏اش در رفت، زرتی، زرتی رفت، زرتی گفت… و با ساعدی هم اصطلاح زرتیشن را داریم. او زرتیشن را در معنی این‏که کلک‏‏اش را کندیم یا کله‏پا شد و… به‏کار می‏برد و معانی خیلی متفاوتی از این کلمه را می‏پذیرفت.
اصطلاح دیگری هم با کاراته به‏کار می‏برد و می‏گفت: «کاراته‏اش کردم». به این معنا که مثلاً اگر فلانی به‏این‏جا می‏آمد، من کاراته‏اش می‏کردم. یا استرتیپ‏تیز یا سرویس کردن، می‏گفت: «سرویس‏اش می‏کنم».
این عادتی بود که چنین تکیه‏ کلام‏هایی را به ‏تبع زبان انگلیسی و با استفاده از کلماتی که تلفظ انگلیسی داشت، به‏وجود می‏آورد. در این قضیه هم خیلی موفق بود. یک نمونه‏ی آن را برای‏تان می‏گویم: غلاحسین وقتی به پاریس آمد، فرانسه بلد نبود. اوایل حضور او در پاریس، یک شب با هم بیرون رفته بودیم و وقتی از آن‏جا برمی‏گشتیم تاکسی گرفتیم. او کلمه‏ای را با تلفظ فرانسه درست کرده بود و می‏گفت: «زپرتاسیون دولامرد». مرد، در فرانسه به معنای گُه است. زپرتاسیون هم چیزی در همان معنا است و این اصطلاح را او طوری قشنگ تلفظ می‏کرد که راننده‏ی تاکسی فکر می‏کرد دارد با او فرانسه صحبت می‏کند و به فرانسوی به او جواب می‏داد.
این از جنبه‏های روحیه‏ی شاد و طنز همیشگی غلامحسین بود که آدم بسیار مطبوع، خوش‏صحبت، خوش‏کلام خوش‏محضری بود.»

ساعدی کم جرات بود و ترسو. این صفت او مورد تایید رضا اغنمی، بسته‌ی نزدیک او نیز هست. اما ترس از نزدیک شدن به نویسندگان بزرگ از گونه‌ی دیگری بود:
«صدها بار چخوف را روی پله‌های آجری خانه‌مان، زیر درخت به، لم داده در اتاق نشیمن دیده بودم. از فاصله‌ی دور، جرات نزدیک شدن به او را نداشتم، هنوز هم ندارم.»

شاید همین کم جراتی بود که او را از تقلید برحذر می‌داشت. "گوهر مراد"، یکی بود و شباهتی به دیگران نداشت. او اغلب نوشته‌هایش را تجربه کرده بود. به روستای "بیل" سر زده بود و پای حرف‌های ساده‌ی روستاییان نشسته بود. همین پاسخ‌های ساده و گاه احمقانه روستاییان در قالب "گاو" به روی صحنه آمد. "ورزیل" را اما ساعدی ندیده بود؛ دهکده‌ای به قول جلال آل احمد در "هرکجاآباد". "چوب بدست‌های ورزیل" اما همان‌قدر دقیق و قابل لمس است که "عزاداران بیل".

ناصر پاکدامن، پس از آزادی ساعدی از زندان شاه، همراه با نویسنده روزنامه لوموند فرانسه، اریک رولو به دیدار ساعدی می‌رود:
«ما حدود نیمه‏شب به اتفاق اریک رولو که آن موقع خبرنگار لوموند بود و به ایران آمده بود، به دیدار او رفتیم و در نور خیلی کم‌چراغی در خانه‏اش در امیرآباد شمالی مصاحبه‏ای با اریک رولو کرد. این غلامحسین دیگر آن غلامحسینی نبود که من در امیرکبیر دیده بودم؛ غلامحسینی که خیلی مصمم بود، خندان بود و امیدوار بود و به هرکاری دست می‏زد، برای این‏که نوشته‏های‏ تازه‏ای را چاپ کند، آن غلامحسین دیگر
این غلامحسینی نبود که می‏دیدم روبروی من روی زمین نشسته و من دارم حرف‏هایش را کم‏وبیش برای این روزنامه‏نگار خارجی ترجمه می‏کنم. پایش را نشان می‏داد که آثار شکنجه روی آن بود و یک شکستگی روحی در او بود که من دیگر هیچ‏وقت ندیدم، غلامحسین خود را از این شکستگی خلاص ببیند.»

نعره‌های خاموش‌نشدنی

احمد شاملو، شاعر نوآور ما می‌گوید که ساعدی پیش از مارکز به رئالیسم جادویی دست یافت. "عزاداران بیل" را قبل از آن‌که نویسندگان ما "مارکززده" بشوند، نوشته بود.

مزار غلامحسین ساعدی در گورستان پاریسمزار غلامحسین ساعدی در گورستان پاریس

مزار غلامحسین ساعدی در گورستان پاریس

آخرین باری که ساعدی در دوره‌ی رژیم پهلوی به زندان رفت اما با دفعات پیشین تفاوت‌های بسیار داشت. او هیچگاه زیر شکنجه وا نداده بود و می‌گفت آن‌ها نعره‌های مرا نمی‌توانند خفه کنند. اما روحیه‌اش در هم شکسته بود. شاملو می‌گوید:
«آن‌چه از او زندان شاه را ترک گفت، جنازه نیم جانی بیش نبود. آن مرد با آن خلاقیت جوشانش پس از شکنجه‌های جسمی و بیشتر روحی زندان اوین، دیگر مطلقا زندگی نکرد. آهسته آهسته در خود تپید و تپید تا مرد. وقتی درختی را در حال بالندگی اره می‌کنید، با این کار در نیروی بالندگی او دست نبرده‌اید، بلکه خیلی ساده او را کشته‌اید. ساعدی مسائل را درک می‌کرد و می‌کوشید عکس‌العمل نشان بدهد. اما دیگر نمی‌توانست. او را اره کرده بودند.»

ساعدی بناچار پس از انقلاب به پاریس رفت و چند ماهی را در خانه دوستان قدیمش، هما ناطق و پاکدامن سپری کرد. غربت را اما تاب نمی‌آورد. همچنان فعال بود، اما دلزده و دلشکسته. هما ناطق دور افتادن ساعدی از فعالیت اصلی را به گردن سیاست‌بازها می‌اندازد: «جنگیران حرفه‌ای پیرامونش را گرفتند. او را که همه عمر از جن زده‌ها می‌‌هراسید.»

ساعدی خود در مطلب "دگردیسی و رهایی آواره‌ها" می‌نویسد: «دنیای آوارگی را مرزی نیست. پایانی نیست. مرگ در آوارگی، مرگ در برزخ است. مرگ آواره، مرگ هم نیست. مرگ آواره، آوارگی مرگ است. ننگ مرگ است.»

ناصر پاکدامن، در آخرین لحظات زندگی ساعدی بر بالینش بوده:
«دیدار آخر روز جمعه دهم آبان، ساعت حدود پنج بعدازظهر بود در پاریس. در آپارتمان‏اش را زدیم، در را باز کرد؛ همان غلامحسین تهران بود. هیچ اثری از بیماری یا ورم و رنگ‏پریدگی نداشت. دخترم همراه من بود، گفت: «دکتر ساعدی، چه جوان شده‏اید» و ساعدی خندید. در آن دستشویی، آن شب رنگ قرمزی را هم دیدم، اما نفهمیدم. فردا صبح دخترم تلفن کرد که غلامحسین در مریضخانه است، در حومه‏ی پاریس.
صبح بود، ابر بود و بیمارستان بزرگ بی‏روحی بود و غلامحسین در حالت اغما بود و دیگر غلامحسین را من ندیدم. تنها کلماتی که از او در حالت اغما شنیدیم، این بود که: "من نویسنده‏ام، وظیفه‏ی من الان مبارزه با مرگ است. از این پس، نویسندگی من شروع می‏شود. باید نوشت… باید نوشت…"»

الهه خوشنام
تحریریه: داود خدابخش

+ نوشته شده توسط سیاوش در چهارشنبه ۱۴۰۳/۱۰/۱۲ و ساعت 19:26 |

حد ضرر کجاست؟ یا «ایران چقدر باید زیان ببیند تا شیوه های حکمرانی تغییر کند؟!»

حد ضرر کجاست؟ یا «ایران چقدر باید زیان ببیند تا شیوه های حکمرانی تغییر کند؟!»

عصر ایران ؛ جعفر محمدی - در بازارهای مالی مانند بورس، اصطلاحی وجود دارد به نام "حد ضرر" که معنایش به زبان ساده این است که صاحب سرمایه، برای سهم خود عددی را تعیین می کند که اگر قیمت بدان نزول کرد، از بازار خارج شود تا بیش از این ضرر نکند. تعیین این رقم، بسیاری را از زیان های هنگفت و ورشکستگی نجات داده است.

اصل تعیین "حد ضرر" را می توان به همه امور زندگی تعمیم داد؛ از زندگی شخصی و ارتباط با دوستان گرفته تا حکومتداری.

در این نوشتار کوتاه، می خواهم با چند پرسش، نظر و حواس متولیان حکمرانی در کشور را به تعبیر راهبردی "حد ضرر" معطوف کنم:

1 - بر اساس برآوردهای کارشناسان، زیان ناشی از تحریم ها، سالانه 100 میلیارد دلار است؛ رقمی که می تواند اقتصاد ایران را از این رو به آن رو کند و معیشت همه ایرانی ها را متحول سازد.
سوال این است که حد ضرر تحریم ها کجاست؟ سالانه باید به چه عددی از ضرر برسیم که بگوییم حالا به نقطه "حد ضرر" رسیدیم و باید مجموعه ای از تدابیر را برای عادی سازی روابط با دنیا که مقدمه رفع تحریم هاست، تمهید کنیم؟

حد ضرر کجاست؟ یا «ایران چقدر باید زیان ببیند تا شیوه های حکمرانی تغییر کند؟»

2 - سال گذشته، پژوهشی رسمی و ملی با عنوان «موج چهارم پیمایش ملی ارزش‌ها و نگرش‌های ایرانیان» انجام و نتایج آن در رسانه های داخلی منتشر شد که خلاصه خروجی اش این بود: 92 درصد مردم ایران از وضع موجود ناراضی هستند و فقط 8 درصد وضع موجود را قابل قبول می دانند.
این، یک آمار رسمی و مستند است و سوال این که چند درصد از مردم یک کشور باید از وضع موجود ناراضی باشند تا این نتیجه حاصل شود که باید روش های حکمرانی را تغییر داد؟ حد ضرر نارضایتی عمومی چه عددی است؟

3 - آمار مهاجرت ایرانی ها به خارج از کشور همچنان صعودی است؛ بسیاری از شرکت های ایرانی، نیروهای خود را به دلیل مهاجرت شان از دست می دهند و نمی توانند جایگزین کنند. رئیس کمیسیون بهداشت مجلس اعلام کرده که تنها در 2 سال گذشته، 10 هزار پزشک از ایران مهاجرت کرده اند و کار به جایی رسیده که در برخی استان های کشور حتی یک جراج قلب هم نمانده است. مهاجرت ایرانیان، تنها محدود به متخصصان آکادمیک نیست و کارشناسان فنی و کاربلدهای تجربی از تعمیرکار و باغبان گرفته تا راننده جرثقیل و آشپز از کشور می روند و ایران، رسماً دارد از سرمایه انسانی تهی می شود.

حد ضرر این پدیده کجاست؟ مثلاً باید سالی چند پزشک از ایران بروند تا سیاستگذاران به این جمع بندی برسند که دیگر بس است و باید طور دیگر حکمرانی کرد تا ایرانی در ایران بماند؟

حد ضرر کجاست؟ یا «ایران چقدر باید زیان ببیند تا شیوه های حکمرانی تغییر کند؟»

4 - وزیر بهداشت گفته است که سالانه 50 هزار ایرانی بر اثر آلودگی هوا می میرند. او خسارت ناشی از آلودگی هوا را نیز بین 12 تا 20 میلیارد دلار ذکر کرده است. سوخت کم کیفیت خودروها، تکنولوژی قدیمی موتورها، خودروها و کارخانه ها، مازوت سوزی در نیروگاه ها، فلرسوزی در صنعت نفت و ... همه و همه دست به دست هم داده اند تا در شهرهای ایران هولوکاستی دائمی برقرار شود.

عددی که به عنوان سقف فوتی ها و سقف خسارت های مالی ناشی از آلودگی هوا تعیین شده چیست و چند نفر در سال باید بمیرند و چند میلیارد دلار به خسارت های کنونی افزوده شود که تصمیم گیران به این نتیجه برسند که باید مشکل را ریشه ای حل کرد و نه با تعطیلی های موقت و به امید باد نشستن!

آلودگی هوا

5 - طبق اعلام مرکز آمار ایران، سال گذشته 930 هزار دانش آموز ایرانی ترک تحصیل کرده اند که نسبت به سال قبل تر، 2 در صد افزایش داشته است. سطح علمی دانش آموزان ایرانی نیز در طول سال های اخیر، نسبت به دانش آموزان کشورهای دیگر دچار افت بوده است به طوری که در آخرین آزمون آزمون بین‌المللی تیمز، دانش آموزان ایرانی در بین 58 کشور، رتبه 54 را به دست آورده اند، جایی نزددیک قعر جدول!

حد ضرر در آموزش و پرورش کجاست؟ سرمایه های آینده این کشور باید تا چه مرحله ای بسوزند که مشخص شود روش های کنونی باید تغییر کند؟!

6 - سال 1376 ، سریالی در ایران پخش شد به نام "مردان آنجلس" که داستان اصحاب کهف را روایت می کرد که بعد از صدها سال خوابیدن در غار، بیدار می شوند و یکی را به بازار می فرستند و بقیه ماجراها.در سالی که این سریال پخش می شد، قیمت هر دلار حدود 480 تومان بود و حالا که نه صدها سال که تنها 27 سال می گذرد دلار به 82000 تومان رسیده است، یعنی 171 برابر! که احتمالاً حتی اصحاب کهف نیز چنین چیزی را تجربه نکردند.

سوال اینجاست که حد ضرر افت مستمر ارزش پول ملی چه عددی است و مشخصاً هر دلار در ایران باید به چه قیمتی برسد که بگویند بس است؛ باید چاره ای اساسی اندیشید؟!
افزایش قیمت دلار
7 - ...

آنچه نوشته شد، مشتی هستند نمونه خروار از "حدضرر" هایی که تعیین نشده اند و می توان بدان ها پدیده های متعدد و مهمی که قابل اندازه گیری و عدد دهی هستند را افزود، مانند فرونشست زمین، بی آبی، کاهش سرمایه گذاری خارجی، کاهش درآمد سرانه، کاهش سرمایه اجتماعی، تعطیلی و نیمه تعطیلی واحدهای صنعتی، آلودگی های غذایی، طلاق، خودکشی، بیابان زایی، تلفات رانندگی، جرم و جنایت، افت گردشگری، فرسودگی ناوگان حمل و نقل و ... و درباره تک تک شان پرسید که حدد ضررش کجاست؟ سوالاتی که اگر مانند یک مدیر ماهر سرمایه گذاری پرسیده و بدان ها ترتیب اثر داده نشود، سهامدار سرمایه یعنی ملت ایران، به طور فزاینده دچار زیان می شود و بیم ورشگستکی می رود.

+ نوشته شده توسط سیاوش در چهارشنبه ۱۴۰۳/۱۰/۱۲ و ساعت 18:31 |

مبلغ عیدی امسال کارگران چقدر است؟

دوشنبه, ۱۰ دی ۱۴۰۳

زمان تقریبی مطالعه 4 دقیقه

جیب نیوز – بر اساس قانون مربوط به تعیین عیدی و پاداش سالانه کارگران شاغل در کارگاه‌های مشمول قانون کار مصوب سال ۱۳۷۰، حداقل عیدی کارگران دو برابر حداقل حقوق پایه و حداکثر عیدی به شرطی که از مصوبه قانون کار بیشتر نشود، سه برابر پایه حقوق خواهد بود، بنابراین کلیه کارفرمایان کارگاه‌های مشمول قانون کار مکلفند به هر یک از کارگران خود به نسبت یک سال کار، معادل ۶۰ روز آخرین مزد ‌به عنوان عیدی و پاداش بپردازند و مبلغ پرداختی از این بابت به هر یک از کارگران نباید از معادل ۹۰ روز حداقل مزد روزانه قانونی تجاوز کند.

به گزارش ایسنا، آنچه مسلم است پرداخت عیدی به کارگرانی هم که کمتر از یک سال در کارگاه‌ اشتغال به کار داشته‌اند الزامی است و به موجب تبصره یک ماده واحده مذکور، مبلغ پرداختی به کارگرانی که کمتر از یک سال در کارگاه کار کردند باید به مأخذ ۶۰ روز مزد و به نسبت ایام کارکرد در سال محاسبه شود.

تمام کارگران مشمول قانون کار صرف نظر از محل اشتغال و نوع کارگاهی که در آن کار می‌کنند اعم از دولتی، خصوصی، تعاونی، صنعتی، کشاورزی و خدماتی به میزان مقرر در مصوبه فوق از عیدی و پاداش سالانه برخوردار خواهند بود و میزان عیدی آنها متفاوت از میزان عیدی کارکنان دستگاه‌های اجرایی و دولتی است.

مبنای تعیین عیدی پایان سال کارگران، حداقل دو و حداکثر سه برابر مصوبه دستمزد شورای عالی کار است و کارفرمایان باید دو ماه پایه حقوق را به عنوان حداقل عیدی و سه ماه پایه حقوق را به عنوان حداکثر عیدی و پاداش آخر سال به نیروهای کار خود بدهند.

شورای عالی کار ۲۹ اسفند سال گذشته در نشست تعیین دستمزد، حداقل دستمزد کارگران برای سال ۱۴۰۳ را ۳۵ درصد افزایش داد. بر این اساس حداقل دستمزد ماهانه کارگران از ۵ میلیون و ۳۰۸ هزار تومان به ۷ میلیون و ۱۶۶ هزار تومان رسید که با احتساب فرمول حداقل و حداکثر عیدی، کارگران امسال حداقل ۱۴ میلیون و ۳۳۲ هزار تومان و حداکثر ۲۱ میلیون و ۵۰۰ هزار تومان عیدی دریافت خواهند کرد.

طبق قاعده حداقل عیدی کارگران برای ۱۲ ماه کارکرد، دو برابر حقوق پایه است به‌شرطی که از سه برابر حداقل حقوق بیشتر نشود.امسال حداقل حقوق کارگران هفت میلیون و ۱۶۶ هزار تومان است،‌ بنابراین حداقل عیدی کارگران برای کارکرد ۱۲ ماه، ۱۴ میلیون و ۱۶۶ هزار تومان و حداکثر عیدی کارگران ۲۱ میلیون و ۴۹۸ هزار تومان است.

به طور معمول کارفرمایان عیدی و پاداش کارگران را آخر سال پرداخت می‌کنند اما هستند کارفرمایانی که پرداخت عیدی را به آخر سال موکول نمی‌کنند و حتی از چند ماه قبل به تدریج مبلغ عیدی و پاداش را در هر ماه به حساب کارگران خود واریز می‌کنند تا هم قدرت خرید کارگران حفظ شود و هم در انتهای سال فشاری متوجه کارگاه نشود.

به گزارش ایسنا، میزان عیدی کارگران به نسبت مدت قرارداد و کارکرد آنها متفاوت است و بسته به سنوات و تعداد روزهایی که کار کرده‌اند، مستحق دریافت عیدی هستند.‌ عیدی و پاداش پایان سال را کارگرانی به طور کامل دریافت می‌کنند که یکسال در آخرین کارگاه یا محل کار مشغول کار بوده،‌ بیمه پردازی آنها به طور کامل صورت گرفته و ارتباطشان با محل کار قطع نشده باشد.

طبق ماده واحده قانون مربوط به تعیین عیدی و پاداش سالانه کارگران مصوب ۱۳۷۰ مجلس شورای اسلامی کلیه کارفرمایان موظفند به هر یک از کارگران خود به نسبت یک سال کار، معادل ۶۰ روز (این مقدار نباید از حقوق ۹۰ روزکاری بیشترباشد) را به عنوان عیدی و پاداش بپردازند.

مبلغ عیدی امسال کارگران چقدر است؟

فرمول محاسبه عیدی کارگران به تفکیک فعالیت کمتر از ۱۲ ماه و بیشتر از ۱۲ ماه

حداقل عیدی کارگرانی که کمتر از ۱۲ ماه کار کرده‌اند = (حقوق ماهانه × تعداد ماه‌های کاری) ÷ ۱۲

حداکثر عیدی کارگرانی که کمتر از ۱۲ ماه کار کرده‌اند = (حقوق ماهانه × ۲ × تعداد ماه‌های کاری) ÷ ۱۲

حداقل عیدی کارگرانی که بیشتر از ۱۲ ماه کار کرده‌اند = حداقل دستمزد روزانه × ۶۰

حداکثر عیدی کارگرانی که بیشتر از ۱۲ ماه کار کرده‌اند = حداقل دستمزد روزانه × ۹۰

میزان عیدی کارگران با سابقه یکسال و کمتر از یکسال نیز به این شرح است:

کارگران با سابقه یک سال

برای کارگرانی که یکسال کامل کار کرده‌اند، عیدی معادل ۶۰ روز مزد روزانه آنهاست و مزد روزانه به این نحو محاسبه می‌شود:

عیدی = (۶۰ روز × مزد روزانه)

کارگران با سابقه کمتر از یک سال

برای کارگرانی که کمتر از یکسال در کارگاه اشتغال به کار داشته‌اند نسبت به مدت کارکردشان محاسبه می‌شود:

عیدی = (۶۰ روز ÷ ۳۶۵ روز) ×(تعداد روزهای کارکرد × مزد روزانه)

عیدی یکی از دغدغه‌های اصلی کارگران و از جمله حقوقی است که در پایان سال به کارگران تعلق می‌گیرد. فعالان حوزه کار و مقامات کارگری همه ساله در روزهای پایانی سال پرداخت سریع‌تر عیدی به کارگران به جهت تامین مایحتاج مورد نیاز خانوارهای کارگری را مورد تاکید قرار می‌دهند و معتقدند هرچه عیدی و پاداش زودتر به دست کارگران برسد ضمن کمک به معیشت و قدرت خرید، در تامین مایحتاج و اقلام مصرفی و مورد نیاز آنها کارگشا خواهد بود.

به گزارش ایسنا، شرایط کار و نقدینگی در اختیار کارفرما در پرداخت به موقع عیدی و پاداش موثر است و در صورتی که کارفرمایان عیدی کارگران را زودتر به دست آنها برسانند گرفتار شلوغی و ازدحام بانک‌ها در آخر سال نیز نمی‌شوند.

+ نوشته شده توسط سیاوش در سه شنبه ۱۴۰۳/۱۰/۱۱ و ساعت 17:36 |

ذهن زیبا و راز ماندگاری کارل مارکس

بابک نصیری

نزدیک‌ترین دوستش فریدریش انگلس، پیش‌بینی کرده بود که «نام او در گذر قرن‌ها زنده می‌ماند، و آثارش نیز ...» پیش‌بینی انگلس بدان شکل که احتمالا مطلوب مارکس نبود، به حقیقت پیوست. او بیش از پیش تبدیل به نامی برای خیابان‌ها، مدرسه‌ها، شهرها و تصویری بزرگ شد که همه جا حضور دارد و همه او را می‌شناسند؛ بی آنکه با نگاه تحلیل‌گرانه، پژوهشی و آزادیخواهانه او آشنا باشند.

همسر و چهار فرزندش پیش از او درگذشتند. مارکس ۶۴ ساله ۱۴ مارس ۱۸۸۳ در تنهایی مهاجرت، در لندن مرد و سه روز بعد در گورستان هایگیت با حضور ۱۱نفر از همرزمانش به خاک سپرده شد. در این هنگام، انقلاب آلمان، کمون پاریس و انترناسیونال شکست خورده بودند، و سرمایه او ناتمام بود.

«همه می‌دانند که توانایی‌های ذهنی نوک شست پای او بیشتر از همه آن چیزی‌ست که بقیه مردم اجتماع در سرشان دارند.» این بخشی از گزارش هینکلدی، رئیس پلیس برلین به تاریخ ۱۸۵۲در باره مارکس است. در این زمان کارل مارکس پناهنده بدون تابعیت، ساکن لندن، منطقه سوهو، دین استریت پلاک ۲۸ بود و با فقر و سختی روزگار می‌گذراند.

یادبود مارکس

واکنش مارکس در زمان حیات‌اش به فرمول‌های ثابت، شعارهای قالبی، مقدس‌سازی، کیش شخصیت و دگم‌ها چیزی غیر از تحقیر نبود.

فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم دولتی، موجب مطرح‌شدن اندیشه‌های مغفول‌ مارکس شد. او دیگر تئوریسین اردوگاه مقابل نیست، بلکه اندیشه‌ورزی‌ست که تفکر دیالکتیکی‌اش هم‌چنان موجب شیفتگی می‌شود: حتی فعالان بانکی و بازار سهام، آثار او را به عنوان متخصص سرمایه‌داری مطالعه می‌کنند. مخالفان جهانی‌شدن و طرفداران محیط زیست به ارزش او به عنوان تحلیلگر رک‌گوی جامعه سرمایه‌داری واقف هستند.

زندگی خصوصی

۵ ماه مه ۱۸۱۸ در شهرستانی با ۱۲ هزار نفر جمعیت به نام تری‌یر در خانواده‌ای یهودی/آلمانی زاده شد. پدرش حقوق‌دانی اهل مطالعه بود و خانواده‌اش در پی قوانین سرکوب‌گرانه پادشاهی پروس در دوران بعد از ناپلئون، اجبارا مسیحی شدند. کارل مارکس در سنین جوانی اما همه مذاهب را رد کرد. انتقاد او به مذهب، انتقاد از نبرد بر سر ثروت و تقسیم قدرت و انتقادی اجتماعی بود که برندگان آن خوشبختی خیالی را برای بازندگان به جای گذاشته بودند.

مارکس در بن و برلین حقوق خواند. در شهر ینا به درجه فیلسوفی رسید و در ۲۶ سالگی کمونیست شد. کمونیسم را کمال انسان‌گرایی می‌دانست و این گرایش را بر دلایل مذهبی، حقوقی و اخلاقی بنا نکرده بود.

مارکس عاشق جنی فون وستفالن شد. نامزدی‌اش با دختری که چهارسال از خودش بزرگتر بود و او را «مارکس سیاه سوخته» خطاب می‌کرد، هفت سال طول کشید. آن دو بالاخره در سال ۱۸۴۳ ازدواج کردند و همان سال به پاریس رفتند؛ جایی که مارکس به عنوان روزنامه‌نگار مشغول فعالیت شد. ماه مه ۱۸۴۴ اولین فرزندشان به دنیا آمد. از ۷ فرزند تنها ۳ دختر زنده ماندند. زندگی جنی و کارل با رنج دائمی عدم امنیت مالی فرزندان‌شان همراه بود.

در سال ۱۸۴۵ مارکس از فرانسه اخراج شد. خانواده او از سال ۱۸۴۹ در خانه‌ای محقر با تنگدستی در لندن دست و پنجه نرم می‌کرد. تالیف‌های مارکس یا بایکوت می‌شدند و یا پول ناچیزی نصیب خانواده می‌کردند.

در نامه ۸ سپتامبر مارکس به انگلس چنین آمده: «همسرم بیمار است، دخترکم جنی هم بیمار است، لنشن هم دچار نوعی تب عصبی‌ست. امکان آوردن دکتر را هم نداشتم و ندارم، چون پول دوا درمان موجود نیست. از ۸ تا ۱۰ روز پیش شکم خانواده را با نان و سیب‌زمینی پر کرده‌ام، چیزهایی که معلوم نیست امروز هم بتوانم تهیه کنم.»

مارکس و همسرش جنی - لندن - ۱۸۶۶

هر از گاهی این نامه‌نویس پرشور، پول تمبر یا حتی چند پنی برای خرید روزنامه نداشت. در نامه‌‌‌ای به انگلس نوشته بود که به نانوا، شیرفروش، قصاب، سبزی‌فروش بدهکار است، با این همه طبق معمول از این اوضاع «گه» با بی‌تفاوتی عبور می‌کند.

او برای تالیف اثر مهم اقتصادی‌اش ملزم به تورق کتاب‌های بی‌شماری‌ بود اما گاهی پول تهیه کارت مطالعه موزه بریتانیا یا خرید کاغذ برای یادداشت‌برداری را هم نداشت. یک بار اجبارا بالاپوشش را نزد بنگاهی به رهن گذاشت. مارکس در زندگی خصوصی‌اش از کارکردن با پول عاجز بود اما حقیقت دارد که هیچ کس مانند او، با چنین سرمایه اندکی‌، «سرمایه» را بررسی نقادانه و بنیادین نکرد. مارکس در همان سال اسفناک ۱۸۵۲، اثر درخشان خود «هجدم برومر لوئی بناپارت» را نوشت.

مارکس انبانی از نیش، کنایه، تمسخر و تحقیر در اختیار داشت. جدل‌های سیاسی او بی‌رحمانه و درخشان هستند. اما کسانی که بعدها در جایگاه قدرت سیاسی مدعی پیروی از مارکس بودند، بارها در «نابودی» مخالفان سیاسی فراتر از نقد سیاسی رفتند.

هنگامی که آگوست ببل، ویلهلم لیبکنشت و آدولف هپر از اعضای حزب سوسیال‌ دمکرات در ۱۷ دسامبر ۱۸۷۰ در لایپزیک به جرم توطئه و خیانت بازداشت شدند، به پیشنهاد مارکس، در شورای عمومی انترناسیونال برای خانواده‌های زندانی کمک مالی جمع‌آوری شد. از آنجا که یکی از موارد اتهامی متهمان ارتباط با انترناسیونال بود، قرار شد که این حرکت به نام کمک مالی انترناسیونال نامیده نشود. به همین منظور مارکس نامه‌ای به همسر لیبکنشت نوشت: «خانم لیبکنشت عزیز، مبالغ ناچیزی که من برای خانواده‌های زندانیان فرستادم، به هیچ وجه به شورای عمومی انترناسیونال مربوط نیست که اساسا صندوقی برای چنین اهدافی ندارد. شورای عمومی فقط به عنوان «ضمانت» ارسال درست از طرف کمک‌کنندگان انتخاب شده بود.»

مانیفست حزب کمونیست

اوایل سال ۱۸۴۸ مارکس ۲۹ ساله و دوست ۲۷ ساله او انگلس، ده روز تمام در خانه واقع در بروکسل درگیر تدوین برنامه‌ای برای تغییر جهان بودند: مانیفست حزب کمونیست. تنها صفحه اصل باقی‌مانده مانیفست، به دست جنی همسر مارکس نوشته شده است.

نتیجه کار متنی ادبی با زبانی تند و قدرت سیاسی‌ست. جمله آغازین آن از یادنرفتنی‌ست: «شبحی در اروپا در حال گشت و گذار است؛ شبح کمونیسم.» و دست‌آورد بزرگ در آغاز می‌آید: «تاریخ همه جوامع تا کنونی، تاریخ نبرد طبقاتی‌ست.» این دو به سادگی نقش حکومت‌ها را روشن می‌کنند: «اختیارات مدرن دولت‌ها تنها در حد کمسیونی برای اداره تجارت مشترک کل طبقه بورژوازی است.»

جمله‌ای که در پی می‌آید هر گونه ظنی را از بین می‌برد، که آنها قصد سرزنش اخلاقی ثروتمندان را داشتند: «بورژوازی در تاریخ نقشی فوق‌العاده انقلابی ایفا کرده است.» دلیل این تعبیر البته با زبانی تحلیلی و ادبی بیان شده است: «بورژوازی لرزش مقدس شور متعصبانه، شیفتگی شواليه‌مآبانه و غرور تنگ‌نظرانه افراد را در آب يخ حساب‌گری خودخواهانه‌اش غرق کرد.»

قبر مارکس در لندن

نوع نگاه مارکس و انگلس به فرد نیز قابل توجه است؛ چیزی که بعدها مدعیان مارکسیسم مخالف آن عمل کردند. در مانیفست حزب کمونیست آمده است: «به جای جامعه کهنه بورژوازی با طبقات و تناقضات طبقاتی‌اش، اجتماعی پدید خواهد آمد، که در آن رشد آزاد تک‌تک افراد، شرط رشد آزاد همه است.»

انتشار مانیفست با اشاره به حضور «شبحی» در اروپا و پیش‌بینی «مقاومت توده‌های کارگری» چند روز پیش از انقلاب ۱۸۴۸ از چشمان جاسوسان همه‌جا حاضر دولت پروس پنهان نمانده بود. وصول ۶ هزار فرانک توسط مارکس بابت میراث پدری، موجب هشدار به پلیس بلژیک و بازجویی از مارکس شد. آنها مدعی بودند که او خرید اسلحه برای شورشی‌ها را امکان‌پذیر کرده است.

برای کارل مارکس هیچ تصوری نمی‌توانست مضحک‌تر از این باشد که با یک گروهک شورشی مسلح، انقلابی بی‌سرانجام را آغاز کند.

مارکس، متفکر و فیلسوفی با مدعای علمی بود که سعی کرد قوانین عام حرکت تاریخ را توضیح دهد. او معتقد به قانونمندی تحولات تاریخی بود و درست به همین دلیل، تحمیل اراده‌گرایانه و خشونت‌آمیز آینده بشریت را یک جاه‌طلبی تمسخرآمیز می‌دانست. او اعتقاد داشت که پیشرفت، نیرویی غیرقابل توقف است. و نه با ایده‌های جسورانه، بلکه به واسطه نیروی محرکی به غایت ماتریالیستی به حرکت می‌آید.

ارگان دمکراسی و انقلاب

با آغاز انقلاب ۱۸۴۸ آلمان، دولت جدید فرانسه خواستار بازگشت مارکس و انگلس به فرانسه شد، آنها اما در پاریس از همکاری با گروهی پارتیزانی که انقلاب را به آلمان صادر کند، سر باز زدند و به کلن رفتند تا روزنامه «نویه راینیشه تسایتونگ» را منتشر کنند که عنوان دوم آن «ارگان دمکراسی» بود. این روزنامه تبدیل به صدای انقلاب شد. بعد از انتشار همان چند شماره اول، حامیان مالی روزنامه به دلیل مواضع رادیکال آن خود را کنار کشیدند و روزنامه تا پایان عمر کوتاه خود از قید مشکلات مالی رها نشد.

انتشار روزنامه با پایان انقلاب در سال ۱۸۴۹ بعد از ۳۰۱ شماره متوقف شد. آخرین شماره روزنامه در ۱۹ ماه مه کاملا به رنگ قرمز و حاوی هشداری به کارگران کلن بود که مراقب کودتا باشند «زیرا مطمئنا بورژوازی در همدستی با اشغالگران پروسی به آنها خیانت خواهد کرد.» هئیت تحریریه با این تذکر به خوانندگان خود بدرود گفت که آخرین سخن‌اش «رهایی طبقه کارگر» خواهد بود.

ماه مه ۱۸۴۹ مارکس موفق شد که با فروش ماشین چاپ روزنامه، آخرین دستمزد کارگران را بپردازد. او مجددا به مهاجرت رفت و ساکن لندن شد.

مارکس هر روز ساعت‌ها در موزه بریتانیا غرق در کتاب‌های بی‌شمار می‌شد و خستگی‌ناپذیر یادداشت برمی‌داشت تا نظریه‌اش را بارها اصلاح و نوسازی کند. عصرها به خانه می‌رفت و تا پاسی از شب در اتاق کار پر از کتاب‌ها، ورقه‌ها و دست‌نوشته‌ها می‌خواند و می‌نوشت. برای اعضای خانواده، کار سختی بود مارکس را که سیگاری قهاری بود و هر از گاهی بدمستی می‌کرد، به غذای منظم و نسبتا سالم عادت دهند.

توهم‌زدایی از سرمایه‌داری

توجه اصلی مارکس به جامعه بورژوایی، دینامیسم درونی کاپیتالیسم بود. او عمیقا تحت تاثیر این امر بود که شیوه تولیدی سرمایه‌داری با چه قدرتی فراتر از مرزهای ملی گسترش بین‌المللی می‌یابد. هیچ کس جهانی‌شدن را چنین زود و به وضوح ندیده بود، آن هم زمانی که بخش اعظم ملت‌های اروپایی هنوز در مناسبات فئودالی زندگی می‌کردند.

به نظر مارکس، لوکوموتیو رشد سرمایه‌داری رقابت بین افراد است. بازیگران این عرصه به دلیل جبر «جزای بازنده‌ها»، باید به شیوه تولیدی جدید که موجب کاهش هزینه شود روی آورند و محصولات جدیدی تولید کنند. فقط کسانی که از عهده این کار برآیند در نبرد رقابت زنده می‌مانند. هماهنگی تقسیم کار موسسات تولیدکننده، پیرو وابستگی متقابل به بازارها و قیمت‌ها است. به دلیل خصلت آنارشیستی این سیستم، دوران‌های بحرانی پیش می‌آید و رشد آن تناوبی‌ست.

هسته اصلی نظر مارکس در باره سرمایه‌داری نوین را می‌توان اینگونه جمع‌بندی کرد: از یک طرف با مولدترین و پیشرفته‌ترین روش تولید تاریخ بشری روبرو هستیم و از طرف دیگر این سیستم، خودتخریب‌گر است و موجب بیگانگی، استثمار و فلاکت می‌شود. سرمایه‌داری تک‌تک انسان‌ها، مناسبات اجتماعی و طبیعت را تخریب می‌کند.

امید مارکس به سوسیالیسم این بود که به استثمار انسان از انسان برای همیشه پایان دهد. اما در پایان دوره حکمفرمایی کاپیتالیسم سودجو از سیاره ما چه باقی می‌ماند؟ مارکس در تحقیقات جغرافیایی خود، زمین و بشریت را به عنوان دو ارگانیسم زنده می‌بیند که بر هم تاثیری متقابل دارند و سوال می‌کند: آیا با هم کنار خواهند آمد و یا نهایتا زمین تکانی به خود می‌دهد و انسان‌ها را مانند غباری از تن خود می‌تکاند؟

مارکس همچنین نقش مهمی در پایه‌گذاری علوم اجتماعی داشت. مارکس و انگلس از ۱۸۴۵ به مسائلی اجتماعی پرداخته بودند که تا کنون هم به عنوان مبانی جامعه‌شناسی مدرن شناخته می‌شوند. آنها برای اولین بار به موضوع شکل‌گیری جوامع انسانی، اشکال زیست مشترک و روند تکامل اجتماعی پرداختند که امروزه بخش بزرگی از دیدگاه آنها جزء بدیهیات است.

اکنون ۶۰ پژوهشگر از ۹ کشور جهان حول پروژه «MEGA» (مجموعه آثار مارکس و انگلس) برای انتشار مجموعه آثار ۱۲۲ جلدی این دو همکاری می‌کنند. هدف این پروژه، رمزگشایی و دستیابی به لغت‌ها و جمله‌های اصلی آثار مارکس است، زیرا انگلس بعد از مرگ مارکس در کتاب «سرمایه» تغییرات و پیوندهای جدیدی وارد کرد. علاوه بر این، دستگاه‌های تبلیغاتی بسیاری از کشورهای سوسیالیستی و احزاب کمونیست از مارکس تحلیلگر و منتقد سرمایه‌داری، فردی متعصب ساختند. چنین چیزی به واسطه تحریف و ساده‌سازی‌های نادقیق انجام شده است.

مارکس در اصل فعال سیاسی نبود. پروفسور بئاتریکس بوویه، مدیر خانه مارکس در زادگاهش تری‌یر می‌گوید: «او مبلغ، سخنور سیاسی و سخنران مشهوری هم نبود. ابزار او نوشتن بود.» با این وجود مارکس برای تکمیل متن‌هایش دچار زحمات بسیار می‌شد. به عنوان محققی درستکار مدام در حال مدلل کردن نظراتش بود: «وقتی امری جدی روی می‌داد، از اول شروع می‌کرد.»

هنگامی که جنی مارکس در ۲ دسامبر ۱۸۸۱ بعد از دوره سخت بیماری در لندن درگذشت، ویلهلم لیبکنشت دوست مارکس نوشت: «با درگذشت جنی، او هم مرد.» مرگ واقعی مارکس اما در ۱۴ مارس سال ۱۸۸۳، یک سال و سه ماه پس از درگذشت جنی روی داد. مارکس سرش را روی میز کارش گذاشته و به خواب ابدی رفته بود. دو ماه پیش‌ از آن هم دختر محبوبش را از دست داده بود. مارکس در لندن دفن شده است.

+ نوشته شده توسط سیاوش در دوشنبه ۱۴۰۳/۱۰/۱۰ و ساعت 19:44 |

یک فاجعه ملی که شایسته عزای عمومی است : قاچاقچیانی که روزانه 9 میلیون لیتر سوخت به خود وزارت نفت می فروشند/ آقای پزشکیان و آقای اژه ای! مردم منتظر اقدام شما هستند

یک فاجعه ملی که شایسته عزای عمومی است : قاچاقچیانی که روزانه 9 میلیون لیتر سوخت به خود وزارت نفت می فروشند/ آقای پزشکیان و آقای اژه ای! مردم منتظر اقدام شما هستند

عصر ایران - علیرضا سلیمی، عضو هیات رئیسه مجلس شورای اسلامی، اخیراً خبر داده است که وزارت نفت، روزانه 9 میلیون لیتر سوخت از قاچاقچیان می خرد!
او گفته این حرف را به نقل از وزیر نفت بیان کرده و افزوده است که این حرف وزیر، در نشست مجلس، ثبت و ضبط هم شده است.

اگر ساز و کار درستی بر کشور حاکم بود که اولاً چنین اتفاق عجیبی رخ نمی داد و ثانیاً به فرض روی دادن، یک زلزله سیاسی و خبری و قضایی در کشور بپا می شد و متهمان پرونده، در برابر دوربین های تلویزیونی، محاکمه می شدند.

اما تا این لحظه واکنش ها چه بوده است؟ قبل از پرداختن به این سوال، ابتدا صورت مساله را با هم مرور می کنیم.
چندی پیش رئیس جمهور خبر داد که روزانه 20 میلیون لیتر سوخت قاچاق می شود. بدیهی است که این از حجم از قاچاق، نمی تواند کار قاچاقچیان خرده پا باشد و حتماً باید هماهنگی های وسیعی در سطوح مختلف صورت بگیرد تا این حجم از سوخت، آن هم در همه 365 روز سال، قاچاق شود.
همچنین نمی توان پذیرفت که قاچاقچیان این همه سوخت را از جایگاه های عرضه سوخت و به صورت خرد خرد تهیه و سپس قاچاق می کنند. آنها قاعدتاً باید وصل به منابع اصلی سوخت باشند.

پس تا بدین جای کار صورت مسأله این است که عده ای سوخت را از منابع اصلی، به طور غیر قانونی و با قیمت یارانه ای برداشت می کنند و بخشی از آن را به خارج می فرستند و بخشی دیگر را مجدداً به خود دولت می فروشند؛ مثل این می ماند که شما تولید کننده شیر باشد و کسی بیاید و هر روز ، هر لیتر شیر را به قیمت 20هزار تومان از شما بخرد و مجدداً همان شیر را به خودتان به قیمت 200 هزار تومان بفروشد و شما هم بخرید تا خانواده تان گرسنه نماند!

اما واکنش ها در برابر چنین خبر عجیب و دردناکی لابد این بوده است:

وزارت نفت: وزیر بعد از خرید محموله جدید از قاچاقچیان و ارسال آن به نیروگاه های برق، به مجلس رفته و گفته: یه چیز جالب بهتون بگم، ما هر روز 9 میلیون لیتر سوخت قاچاق می خریم و در واقع مالخر شده ایم.
مجلس: نمایندگان بعد از شنیدن این خبر، نُچ نُچ کرده اند و حتی یکی شان که اتفاقاً عضو هیات رئیسه و سخنگوی آن است این خبر را به خبرنگاری گفته و تاکید کرده که خدا شاهد است راست می گوید و شوخی نیست!

رسانه ها: رسانه ها هم همین خبر را باز نشر داده اند و احتمالاً بعضی ها هم مانند ما نقدی در این باره خواهند نوشت.

دولت: سکوت (تا این لحظه)!

قوه قضائیه: سکوت (تا این لحظه)!

مردم: مردم جز شنیدن و غصه خوردن چه کار می توانند بکنند؟

و قاچاقچیان: در حال خندیدن به ریش همه و فروش محموله جدیدی که از دولت گرفته اند به خود دولت!

واقعاً در این کشور چه خبر است؟ در شرایطی که به دلیل کمبود سوخت، نیروگاه های برق یکی پس از دیگری از کار می افتند و مردم و صنایع، بدوق برق می مانند، عده ای در این کشور،هر روز مثل آب خوردن، 20 میلیون لیتر سوخت قاجاق می کنند و تازه به طور وقیحانه ای بخشی از آن را به خود وزارت نفت می فروشند!
اگر نام این، "فاجعه ملی" نیست، پس چیست؟! بی هیچ تردیدی "عزای عمومی" دارد این ماجرا.

اگر سوخت کمی به خارج قاچاق می شد، آن وقت می گفتیم این قاچاقچیان را شناسایی کنید ولی حالا که وزارت نفت خریدار سوخت از قاچاقچیان است (آن هم روزانه 9 میلیون لیتر) پس هویت قاچاقچیان معلوم است و لابد آنقدر قدرت دارند که بتوانند روزانه 9 میلیون لیتر از سوختی که تخت نظر وزارت نفت استخراج و فراوری شده است را به خودش بفروشند و پولش را بگیرند!

آقای رئیس جمهور که با مفاهیم نهج البلاغه سخن گفتید و رأی گرفتید!
آقای رئیس قوه قضائیه که بر منصب قضاوتی نشسته اید که علی علیه السلام بر آن جایگاه قرار داشت!

ماجرای شمع بیت المال را که یادتان هست؟ جمله "آنچه از بیت المال برده اند را باز می ستانم ولو آن که کابین زنان شان کرده باشند" برایتان آشناست؟ ؛ حالا حکایت نه یک شمع و یک کابین که ماجرای قاچاق عیان و آشکار 20 میلیون لیتر سوخت در روز و فروش 9 میلیون لیتر سوخت قاچاق شده از بیت المال به بیت المال است.
نمی خواهید کاری کنید که تنها اندکی شبیه کاری که امیرالمؤمنین علیه السلام کرد، باشد؟!
این گوی و این میدان و این دنیای قاچاقچیان و آخرت شما!

تکذیب وزارت نفت

وزارت نفت، خرید سوخت از قاچاقچیان از سوی این وزارتخانه را تکذیب کرد.

به گزارش عصرایران، متن تکذیبیه روابط عمومی وزارت نفت به نقل از شانا به این شرح است:

درباره مطلبی به نقل از وزیر نفت با این عنوان که روزانه ۹ میلیون لیتر سوخت از قاچاقچیان خریداری می‌شود، ضمن تکذیب این روایت به اطلاع می‌رساند سوخت مورد نیاز کشور از بازارهای جهانی و از شرکت‌ها و تأمین‌کنندگان معتبر بین‌المللی با مشخصات و استانداردهای لازم خریداری و وارد می‌شود که بدیهی است با توجه به شرایط تحریم و امکان سوءاستفاده دشمنان، امکان بیان جزئیات این عملیات وجود ندارد.»


در سنوات گذشته و در قالب طرح‌هایی همچون رزاق (معیشت مرزنشینان) ایده‌هایی برای ساماندهی موضوع قاچاق با در نظر داشتن پاره‌ای ملاحظات اقتصادی در مناطق مرزی کشور پیاده‌سازی شده که اشاره وزیر نفت به طرح‌های اجرا شده در گذشته بوده است.

بدون شک دولت چهاردهم در کنار پیاده‌سازی طرح‌های پیشگیری و مقابله با قاچاق سوخت، منابع حاصله را با اولویت صرف بهبود رفاه و توسعه مناطق مرزی کشور می‌کند. هم‌اکنون موضوع خرید این سهمیه از تعاونی‌های مرزنشینان با توجه به نیاز کشور به سوخت، در حد طرح اولیه و در حال مذاکره بوده و هنوز تصمیم نهایی در این باره گرفته نشده است.

قاچاق سوخت مقوله‌ای است که از سال‌های گذشته وجود داشته و ریشه در اختلاف قیمت بسیار زیاد فرآورده‌های نفتی با کشورهای همسایه دارد و از ابعاد مختلف اقتصادی، اجتماعی و امنیتی برخوردار است. ورود رئیس جمهوری به این موضوع و طرح این چالش در افکار عمومی نشان‌دهنده آن است که رویکرد دولت چهاردهم در مقابل پدیده قاچاق نه رویکردی انفعالی و کتمان‌گر، بلکه فعالانه و مسئولانه است تا بتوان از اتلاف منابع ملی جلوگیری کرد. از این رو حسب دستور رئیس جمهوری و پیرو نشست‌های برگزار شده در حضور ایشان، دستگاه‌های مختلف مسئول در امر پیشگیری و مبارزه با قاچاق سوخت با تعاملی سازنده در حال تدوین و اجرایی کردن برنامه جامع عملیاتی برای مدیریت و به حداقل رساندن آثار سوء ناشی از پدیده قاچاق سوخت هستند.

+ نوشته شده توسط سیاوش در دوشنبه ۱۴۰۳/۱۰/۱۰ و ساعت 18:5 |