تجاوز جنسي به محارم در ايران / محسن مالجو
برآورد قابلاتکايي از روند و ميزان شيوع تجاوز جنسي به محارم در ايران وجود ندارد اما، ازآنجاکه زمينههاي مؤثر بر شکلگيري اين آسيب اجتماعي در سالهاي اخير گسترش يافته است، اين فرضيه بههيچوجه بيراه نيست که ميزان شيوع تجاوز به محارم نيز در ايرانِ دههي اخير رو به رشد بوده است. تجاوز جنسي به محارم گرچه پديدهي تازهاي نيست اما صرفاً طي دهههاي اخير است که حمايت از آزارديدگان در بسياري از کشورها مطرح شده است. در ايران اما تاکنون تحقيقي دربارهي اين آسيب اجتماعي به عمل نيامده چندان که فقدان پژوهش در اين زمينه گاه حتي انکار اين معضل ميان مسئولان و سياستگذاران اجتماعي را نيز باعث شده است.
در اين مقاله ميخواهم ردپاي تجاوز به محارم را در چارچوب دو نهاد خانواده و دولت بررسي کنم. در چارچوب نهاد خانواده ميکوشم رفتار سه دسته از کنشگران در مراحل گوناگون وقوع اين آسيب اجتماعي را مطالعه کنم: اول، آزارگر در خانواده که عبارت باشد از پدر خانواده؛ دوم، آزارديده که عبارت است از دختر خانواده؛ و سوم، نزديکترين خويشاوند نسبي که غالباً مادر خانواده است. بدين اعتبار، کوشش خواهم کرد ابتدا به سه پرسش ذيل پاسخ دهم: اول، آزارگر از چه استراتژيهايي براي مبادرت به آزار جنسي استفاده ميکند؟ دوم، واکنش آزارديده نسبت به وقوع آزار جنسي چيست؟ و سوم، واکنش مادر نسبت به آزار جنسي چهگونه است؟ همچنين در چارچوب نهاد دولت ميکوشم عملکرد آن دسته از سازمانهاي دولتي در زمينهي مسائل مرتبط با آزار جنسي محارم را بررسي کنم که بيشترين ارتباط را با آزارديدگان و آزارگران برقرار ميکنند: قوهي قضاييه، وزارت بهداشت و درمان و آموزش پزشکي، وزارت آموزش و پرورش، سازمان بهزيستي، و نيروي انتظامي.
اين مقاله درواقع بخشي است از پژوهش ميداني گستردهتري که پرسشهاي ديگري را نيز دربرميگيرد[1] مشتمل بر نمونهاي از 39 مورد از زنان و دختراني که در خانواده تحت آزار جنسي پدر يا برادر قرار گرفتهاند. در اين ميان 26 مورد به آزار جنسي پدر به دختر مربوط است و 13 مورد به آزار جنسي برادر به خواهر. سن دختراني که مورد آزار جنسي پدرشان قرار گرفتهاند بين 13 تا 30 سال متغير است، هرچند بيشترين فراواني به دخترانِ 13 تا 20 ساله تعلق دارد. همچنين سن خواهراني که تحت آزار جنسي برادرشان قرار گرفتهاند بين 15 تا 40 سال بوده است، گواينکه بيشترين فراواني به خواهراني 15 تا 20 ساله تعلق دارد. براي جمعآوري دادهها در سالهاي 1386 و 1387 از روشهاي گوناگوني استفاده کردهام: مصاحبه، رجوع به اسناد و مدارک، مشاهده، و پرسشنامه. با سه گروه از افرادْ مصاحبه کردهام: اول، دختراني که تحت آزار جنسي پدران يا برادرشان قرار گرفته بودند؛ دوم، افراد مطلعي اعم از مادران آزارديدگان يا خود آزارگران يا خويشان آزارديده مثل عمه و خاله و مادربزرگ يا مديران دفتر شعبات دادگاههاي رسيدگيکننده به شکايات يا مددکاران و روانشناساني که در جريان آزارديدگي قرار داشتند؛ و سوم، مسئولان ردهبالاي برخي نهادهاي درگير با موضوع از جمله دادستان يکي از دادسراهاي تهران و چند نفر از مسئولان سازمان بهزيستي و وزارت بهداشت و درمان و چند تن از قضات دادگاه کيفري استان تهران و چند نفر از پرستاران و مددکاران در دو بيمارستان اطفال تهران. همچنين به دو طريق از اسناد و مدارک استفاده کردهام: اول، هجده پروندهي موجود در ارتباط با آزار جنسي محارم در دادگاهها که در دسترسام قرار گرفتند؛ و دوم، اسنادي که در ارتباط با بررسي عملکرد سازمانها در زمينهي آزار جنسي يافتم. همچنين مدتي نيز در دادگاهها و مراکز نگهداري بهزيستي سپري کردم. سرانجام در پنج منطقهي پرخطر تهران يعني مناطق 15 الي 19 ميان معلمان و مديران مدارس دخترانه نيز پرسشنامههايي را پر کردم. دادههايي که در مقالهي حاضر ارائه ميکنم عمدتاً به مقولهي تجاوز پدر به دختر منحصر ميشود.
استراتژيهاي پدران آزارگر
استراتژيهايي را که پدران براي مبادرت به آزار جنسي به کار ميگيرند ميتوان در چهار گروه طبقهبندي کرد: يکم، استراتژي اجبار و خشونت جسماني؛ دوم، استراتژي تحريک عاطفي و ارعاب احساسي؛ سوم، استراتژي اقتصادي؛ و چهارم، استراتژي فريبکاري.
استراتژياجبار و خشونت جسماني
يکي از ويژگيهاي خانوادههايي که محملِ آزار جنسي هستند فقدان ارتباطات سالم ميان اعضاي خانواده است. خشونت در اين خانوادهها حرف اول را ميزند، جايي که هيچ ابايي از رفتارهاي خشونتآميز وجود ندارد و از راههاي گوناگوني اعم از ضربوشتم و شلاقزدن و سوزاندن استفاده ميشود. بنابراين حربهي زور يکي از رايجترين شيوههاي برقراري رابطهي جنسي با محارم براي آزارگر است. از قضاً آنچه خاطرهي رابطهي جنسي با محارم را براي بسياري از زنها سختتر ميکند همين اجبارها و کتکها است.
ليلي ميگويد: «بابام از وقتي مامانم را بيرون کرد من را اذيت ميکرد، من را به زور
ميبردش حمام […] خيليوقتها هم که صبحها چشمم را باز ميکردم ميديدم داره […] من قبول نميکردم اما ميزد. يکبار محکم زد درِ گوشم و گفت من باباتم وقتي ميگم فلان کار را بکن غلط ميکني بگي نه….» زهرا تعريف ميکند: «با کتک به من تجاوز ميکرد و موقع تجاوزش ميگفت اگر من با تو اين کار را نکنم کس ديگري ميکند… سيدي [مستهجن] ميگذاشت. من سرم را پايين نگه ميداشتم اما به زور سرم را بالا ميآورد و ميفت نگاهکن، اينکارها زشت نيست بعدش [….]» اما پدر سارا معمولاً از روشهاي غيرجسماني براي ارتباط جنسي با دخترش استفاده ميکرده است، هرچند بعدترها وقتي با مقاومتهاي سارا روبهرو ميشود و سارا ديگر حاضر به تمکين از پدر نميشده است او را با ضربات کمربند و شلاق به ارتباط جنسي وادرار ميکرد. پريسا نيز تعريف ميکند از وقتي پدرش تصادف کرده بود و براي حرکت دچار مشکل شده بود کمتر ميتوانسته است او را مورد آزار جنسي قرار دهد. البته پريسا خودش هم در همان تصادف دچار صدمهديدگي شده است: «من را صدا زد و من رفتم به اتاق ديدم ظاهرش يکجوري هست. حالتش شهواني بود، فهميدم دوباره ميخواد حمله کنه و من در خطرم. به خاطر پام نتوانستم فرار کنم و به اجبار من را روي زمين خواباند و گفت شلوارت را دربيار و من مقاومت کردم و جيغ کشيدم که چاقو گذاشت دم گلويم و وادارم کرد لباسهايم را دربيارم، التماس کردم، گريه کردم، قسم دادم ولي فايده نداشت و با زور دستش را […] و من احساس درد شديدي داشتم. تمنا کردم ولي کار خودش را ميکرد اصلاً گوش نميداد و در همين حالت بود که مادرم وارد شد….» شايد
بيشترين خشونت جسماني را پدر زينب و زينت براي برقراري رابطهي جنسي به کار برده باشد. پدرشان خيليوقتها قبل از برقراري رابطهي جنسي به آنها قرص خواب ميداد. زينب ميگويد: «اگر قرصهاي خواب را نميخورديم بيشتر کتک ميزد. ميگفت اگر به حرفهام گوش نکني ميسوزانمت، چند بار صورتم را با آبجوش چون نذاشته بودم کاري بکنه سوزانده بود. حتي چندبار من را در کمد محبوس کرده و پايم را با فندک سوزانده و به من تجاوز کرده است و من ميترسيدم و کاري نميتوانستم بکنم». خواهرش زينت هم ميگويد: «چندبار وقتي خواب بودم به سراغم آمده بود چون با چاقو تهديد ميکرد از ترس جانم چيزي نگفتم، پدري که به دخترانش رحم نميکند حتماً ميتونه آنها را بکشه….» پزشکي قانوني هم صحت سوختگيهاي متعدد را در بدن اين دو خواهر تأييد ميکند. ميترا نيز دربارهي برقراري رابطهي جنسي با پدرش ميگويد: «هر وقت مخالفت ميکردم يا چندبار که در اتاق را قفل کردم فرداش آنقدر من را کتک ميزد و ميترساند تا ديگر جرأت مخالفت نداشته باشم.»
استراتژياغواي عاطفي و ارعاب احساسي
خانوادههايي که محمل آزار جنسي محارم هستند معمولاً در انزواي اجتماعي قرار دارند. پدر در چنين خانوادههايي کمترين ميزان محبت و ارتباط عاطفي را نثار دختر ميکند. در اين ميان، منظور از اغواي عاطفي اين است که پدرْ محبت به دخترش را در گروِ رابطهي جنسي با او قرار ميدهد، نوعي مبادله. بنابراين گاه اين دختران باور ميکنند که تنها از اين راه قادرند توجه و محبت پدر را جلب کنند که تحت سوءاستفادهي جنسياش قرار بگيرند، نوعي خشونت عاطفي. خشونتهاي عاطفي به اندازهي خشونتهاي جسماني به آزارديدگان لطمه ميزند: آزارديدگان يا بايد خواستهي آزارگر را بپذيرند يا بايد پيهِ ازدستدادن خيلي چيزها را به تن بمالند، موقعيتي دشوار در شرايطي که پناه ديگري نيز ندارند.
فاطمه که بعد از جدايي والدينش با مادرش زندگي ميکند دوران سختي را گذرانده و مادرش به تازگي به خاطر مشکلات اقتصادي به صيغهي مردي درآمده که اکنون ناپدري فاطمه است. ميگويد: «… با ناپدريم تا ساعت 10 شب مسافرکشي کرديم. بعد رفتيم يک رستوران شام خورديم و خيلي با من مهرباني کردش، بعدش رفتيم در يک خيابان خلوت نگه داشت. گفت بيا بغلم، بعد من را بوسيد، بعدش گفت شلوارت را بيرون بکش که من گفتم نه، بعد خيلي حرف زد که اگر اين کار را نکني مادرت را ول ميکنم و کسي نيست که از شما نگهداري کنه بيچاره ميشويد. دوباره من با اکراه قبول کردم و [….]» همچنين روانشناس دربارهي رابطهي جنسي اعظم و پدرش ميگويد: «اعظم به دليل قرارداشتن در سن بحراني بلوغ و صدمات عاطفي ناشي از مرگ مادر و همچنين تحتتأثير غليان نيازهاي عاطفي و جنسي دورهي بلوغ به تدريج به چنين رابطهاي عادت کرده و همانند قبل اعتراض چنداني نشان نميدهد و به نظر ميرسد به دليل سن کم و ناپختگي نسبت به عواقب و حتي احساس کاذب دلسوزي و ترحم نسبت به پدر که اين مسئله يکي از تجليات احساس فرد قرباني نسبت به آزاردهندهي خود است رابطه با پدر را قبول کرده است». پدر سارا بهتر از هر کسي توانسته بود از جهت احساسي روي دخترش تأثير بگذارد. سارا دربارهي دوران کودکياش ميگويد: «بابام ميگفت من ميخوام جاي مادر را برات بگيرم، من تو را دوست دارم، منم احساس ميکردم که هر پدري اين کارها را با دخترش انجام ميده….» سارا ميگويد: «بابام من را ميبرد به اتاق خوابش کلي باهام حرف ميزد انگار که داره با يک زن بزرگ حرف ميزنه، انگار که من يک زنم. من گريه ميکردم، قول ميگرفتم که آخرين بار باشه، ميگفت اين کار را به خاطر بابايي انجام بده، من تو را دوست دارم. دستم را بوس ميکرد، خودش لباسهام را درميآورد. دلم براش ميسوخت، احساس ميکردم کسي دوستش نداره….» اما اين اواخر که ديگر سارا رابطهي جنسي با پدر را قبول نميکرده بارها از سوي او تهديد به مرگ شده و از همه بدتر اين که پدر از اسلحهاي که در اختيار داشته براي تهديد سارا استفاده ميکرده است. طوري که وقتي سارا به يکي از سازمانهاي غيردولتي رجوع کرده بود مدام وحشت خود را از اسلحهي پدر ابراز ميکرد. مژگان نيز ميگويد: «من بعضي وقتها که دست خودم نبود شبها داد ميکشيدم. ميگفت اگر ميخوايي بابات باشم باهات مهربان باشم جيغ نکش. گاهي هم ميگفت هم مادرت را ميکشم هم خودت را ميکشم يا بچه را ميکشم….» ريحانه هم از طريق تهديدي که نسبت به برادر چهاردهسالهي معلولش، يگانه فرد موردعلاقهاش در خانواده، صورت ميگرفت تحت فشار رواني قرار داشت: «وقتي ميخواست رابطه داشته باشه من کاري نميتونستم بکنم […] قسمم ميداد به جان آن داداشم که مريضه ميگفت اگر اين کار را نکني ديگه نگهش نميدارم. آخه من فقط در کل آن خانه مرتضي را دوست دارم.» مرجان هم ميگويد: «وقتي که مخالفت ميکردم خيلي اذيتم ميکرد. ميگفت اگر اين کارها را نکني ميفروشمت به آدمهاي ديگه….» يا ميترا ميگويد: «وقتي مخالفت ميکردم کتک ميزد يا کتابهاي درسيم را پاره ميکرد که من جرأت مخالفت نداشته باشم.» پدر سپيده هم گاه با کتک و گاه با تهديد به کشتن و گاه نيز با روشهاي محبتآميز به خلوت دخترش ميرفته است. سپيده ميگويد: «با مهرباني آمده بود پيشم ميگفت تو بيوه هستي و من هم پدر تو هستم اگر من تو را ارضاء کنم بهتر از اين است که بروي بيرون و با مردم ديگر رابطه داشته باشي… ميگفتم من اصلاً نميخوام کسي من را ارضاء کنه….»
استراتژياقتصادي
محارم آزارگر براي برقراري رابطهي جنسي از استراتژي اقتصادي نيز استفاده ميکنند، مثلاً پيشنهاد رشوه، پرداخت پول يا ارائهي امکانات رفاهي. سمانه که پدرش از کودکي به او آزار جنسي ميرسانده ميگويد: «وقتي خواستم ازدواج کنم درخواست جهيزيه ازش کردم و به من گفت هر وقت با من همخوابي کردي آنوقت من براي تو هر چيزي که بخواي ميخرم و من قبول نکردم و جهيزيهي درستي برايم فراهم نکرد. بعد از ازدواج هم گفتم شايد حالا که من ازدواج کردم به من کمکي کند و آن فکرهاي پليد از سرش بيرون رفته باشد و باز براي اينکه دستوبالم خيلي تنگ بود ازش درخواست کمک کردم. يکروز به منزل مادرشوهرم که ما در طبقهي بالايش بوديم آمد و به من گفت ديدي گفتم که هر جا بروي و در طول زندگيت به من احتياج داري، تو با من باش من براي تو همه کار ميکنم….» گفتني است پدر سمانه عروسش مريم را هم بينصيب نگذاشته است. به گفتهي مريم، «يکبار آمد دنبالم و من را سوار ماشينش کرد و به صورت غيرعادي من را لمس ميکرد و ميگفت اگر به پسرم امين چيزي نگويي يک چيز خوب پيش من داري… ميگفت اگر قبول کني من همهچي بهت ميدم…»
استراتژيفريبکاري
تلاشي را که آزارگر براي فريفتن آزارديده به نيت برقراري رابطهي جنسي به عمل ميآورد استراتژي فريبکاري مينامم. پدران زهرا و پريسا هر دو به دخترانشان ميگفتند که برقراري رابطهي جنسي با فرزند خود اصلاً چيز رايجي است. زهرا ميگويد: «ساعتِ شب بود که من را صدا زد به داخل اتاق و شروع کرد به نمايشادن يک سيدي [مستهجن] که در آن زن و مرد کارهاي زشت ميکردند و بعد از من خواست تا لباسهايم را درآورم که قبول نکردم و گفت اين کاري است که همه ميکنند و تو هم بايد انجام دهي….» پريسا ميگويد: «هميشه از بچگي ميگفت که همهي دخترها و پدرها از اين کارها ميکنند و در دين اسلام زن تا زماني که شوهر نداره يا بيوه هستش به پدرش ميرسد که پدر هر کاري بخواد ميتونه انجام بده….»
پدر منصوره هم اولينبار به بهانهي توضيح مسائل جنسي به دخترش او را مورد آزار جنسي قرار داد. منصوره ميگويد: «يکروز که کسي در خانه نبود و فقط من و پدرم در خانه بوديم سر همين جريان ازدواج بحثمان شد. برعکسِ هميشه خيلي مهربان شده بود، بعد بحث را کشيد به اينکه ازدواج خوبه، آدم بايد غرايز جنسياش ارضاء بشه، بعد شروع کرد که رابطهي جنسي خيلي مهمه، بعد هِي به من دست ميماليد، کمکم هِي بيشتر شد، يکجوري شده بود، من اولش باورم نميشد، فکر ميکردم واقعاً داره توضيح ميده اما کمکم شوکه شده بودم. اصلاً صدام درنميآمد….» پدر نوشين هم از طريق بيهوشکردن دخترش با او رابطهي جنسي برقرار ميکرد. نوشين ميگويد: «رفتارش هميشه مشکوک بود با من اما فکر بدي نميکردم در رابطهي پدر و دختري، بعضي شبها که مادرم کشيک بود و به خانه نميآمد وقتي صبح از خواب بيدار ميشدم احساس کرختي ميکردم اما دليلش را نميدانستم. تا اين که هفتهي پيش غذايي که بابام برام کشيده بود را چون اشتها نداشتم نخوردم و يواشکي برگرداندم در ظرفش و شب در هنگام خواب متوجه شدم که پدرم به کنارم آمده و من هيچ عکسالعملي از ترس نتوانستم نشان دهم و خودم را به خواب زدم که به من[….]» پدر ندا هم بعد از اين که دخترش را معتاد ميکند شروع به فروختن او ميکند و در نهايت هم خودش به او تجاوز ميکند. ندا ميگويد: «چند ماه بعد از طلاق مريض بودم، سردرد شديد داشتم، بابام گفت بيا اين را بکش خوب ميشي، من زدم ديدم چه خوبه سرحال شدم، ديدم حالم خوب شدش، باز داد باز زدم، آنقدر داد که چشم باز کردم ديدم معتاد شدم، بعد که معتاد شدم دوستها و مشتريهايش را ميآورد، اگر حرف ميزدم کتک ميزد، پشتم سيگار ميسوزاندش…. معتاد بودم ديگه چارهاي نداشتم…. بعد کمکم خودش هم بهم تجاوز کرد.»
واکنش مادران
اولين واکنش مادران نسبت به آزار جنسي محارم به دخترانشان عبارت است از ناباوري و عدمپذيرش واقعيت. گرچه بعضي از مادران حتي قبل از افشاي حقيقت از زبان دختر از جريان آزار جنسي کاملاً مطلع هستند، بسياري از دختران آزارديده بعد از مدتها کلنجاررفتن با خود براي گفتن حقيقت به مادر با نوعي واکنش منفي مواجه ميشوند: اتهام دروغگويي. اما واکنش مادران بعد از اين مرحله نسبتاً از الگوي يکساني پيروي ميکند: مادراني که يا از همسر خود جدا شده و مستقل زندگي ميکنند يا نسبت به همسر خود از توانمندي و استقلال اقتصادي برخوردار هستند پس از اين که آزار جنسي را باور ميکنند واکنش فعالانهتري در قياس با ساير مادران از خود نشان ميدهند. بااينحال، چنين مادراني در نمونههاي مورد مطالعهي من در اقليت مطلق قرار داشتند. اکثر مادران ترجيح ميدهند ناراحتي را تحمل کنند اما با ديگران در ميان نگذارند. در مجموع، مادران در اکثر موارد از سوءاستفادهي جنسي دخترشان به دست پدر يا مطلع هستند و به روي خود نميآورند يا بعد از اطلاع به خاطر ترس از پيآمدهاي آن، ترس از شوهر، ترس از آبروريزي، ترس از شکستن حريم خانواده و، از همه مهمتر، فقدان حمايتهاي مالي و خانوادگي پس از طلاق احتمالي، لب به اعتراض نميگشايند و حتي گاهي تمام خشم فروخفتهي خويش را بر سر دختران قرباني خود خالي ميکنند. درواقع وابستگي اقتصادي احتمالاً مهمترين دليل سکوت مادران نسبت به آزار جنسي دخترانشان است. در اغلب موارد، وظيفهي شوهر است که نيازهاي مالي خانواده را تأمين کند. وابستگي زن به شوهر در خانوادههاي کمدرآمد از اين هم فراتر است زيرا اصولاً امکاناتي براي تأمين مالي زن وجود ندارد. سمانه به گفتهي خودش «بعد از سالها سکوت تلخ» وقتي اعترض ميکند تازه ميفهمد که در اين سالها مادرش از جريان اطلاع داشته است. مادر سمانه ميگويد: «ميدانستم به سمانه نظر بد داره، اما اين يک ننگه از ترس آبروريزي، به روي خودم نميآوردم. اين جريان بوي خون ميداد و من ميترسيدم….» يا سپيده تعريف ميکند: «يک شب آمد و شروع به […] و ميخواست […]، من مقاومت کردم و متکا را روي خودم نگه داشته بودم. در حال تقلاکردن بودم که مادرم آمد، بابام شلوار […] بعد که مادرم آمد بابام با پتو جلوي خودش را گرفت و شلوارش را پوشيد و رفت در اتاق خودشان. من گريه ميکردم، به برادرانم گفتم با بابام دعوام شده نذاشتم بفهمند. فردا که در خانه بوديم مادرم دعوا کرد باهاش اما ميگفت من هر کاري دلم بخواهد با اين دختر ميکنم تو هم حق نداري حرف بزني، هم تو را ميکشم هم خودش را ميکشم. باز هم شبها با اصرار و زور کنارم ميخوابيد مادرم هم ديگه خبر داشت اما کاري از دستش برنميآمد، جرأت هم نداشت به کسي بگويد، اگر طلاق ميگرفت جايي واسه ماندن نداشت، پولي هم نداشت، همهچيز براي پدرم بود… بابام مادرم را هم کتک ميزد و خيلي ميترساند که به کسي نگويد. مادرم هم ميگفت شکايت نکن که بگويند تو هم مقصري….» پريسا ميگويد: «مامانم که از زندان آزاد شده بود يواشيواش حاليش کردم، فکر ميکرد من خُلم که اين حرفها را ميزنم اما خيلي بهِاش گفتم، آخرش باور کرد اما کاري نکرد، گفت به کي بگم؟ چي کار ميتونم بکنم؟ آبروريزي نکن به کسي هم نگو….» اما حکايت مادر محبوبه شايد يکي از تلخترينها باشد. زماني متوجهِ آزار جنسي شوهرش به دخترش ميشود که محبوبه حامله بوده است و پدر با شناسنامهي همسرش محبوبه را در بيمارستان بستري ميکند تا وضع حمل کند. مادر محبوبه 14 سال است که فرزند حاصل از تجاوز به محارم همسرش را که معلول است نگهداري ميکند. پدر محبوبه که بعد از مدتي حبس از زندان آزاد شده است حالا هر سه دختر خود را مورد آزار جنسي قرار ميدهد. مادر محبوبه از ترس اينکه مبادا دختران ديگرش هم مورد آسيب واقع شوند شبها نميتواند بخوابد و دائماً مراقب رفتارهاي همسرش است. اما با وجود همهي اين مشکلات و ترسها و کتکخوردنها به خاطر تنهايي و مشکلاتش حاضر به جدايي از شوهرش نبوده و با اين وضع کنار آمده است، حتي زماني که همسرش محبوبه را به بيمارستان ميبرد و در رَحِم دخترش دستگاه ضدبارداري ميگذارد. مژگان هم ميگويد: «مادرم از سه سال پيش فهميده بود، اما کاري نميتوانست بکنه، نه اون به روي من ميآورد نه من به روي اون ميآوردم. به چند تا از فاميلها گفته بود اما کسي کمک نکردش. مادرم کاري نميتونه بکنه، اگر ميتونست يک کاري اول براي خودش ميکرد….»
درعينحال، دختران آزارديده مادران خويش را بسيار شکننده و ناتوان و قربانياني ميديدند که توسط پدر لگدمال شده و حتي از خودشان هم نميتوانند مراقبت کنند. «دلم براي مادرم ميسوزه. يک عمر زجر کشيده و زجر کشيده»، «مادرم اگر ميتونست يک کاري براي خودش ميکرد». در بسياري موارد مادرها به دختر بزرگشان تکيه ميکردند اما نه برعکس. منصوره ميگويد: «مادرم هميشه دردودلش را پيش من ميگفت. من براش مثل يک خواهر بودم، اما من هيچوقت نتوانستم براش دردودل کنم، چون فايدهاي نداشت، کاري از دستش برنميآمد.» در بسياري موارد هم مادر خودش آنقدر تحت آزار بود که فرزندان انتظاري از مادر نداشتند. مثلاً زينب در پاسخ به قاضي که ميپرسد چرا به مادرت واقعيت را نگفتي ميگويد: «خودش وضعش از ما بدتره، کاري نميتونست بکنه….» بعضي از دختران هم ميگفتند: «من مطمئنم مادرم از جريان آگاه است ولي به روي خودش نميآورد.» مثلاً معصومه ميگويد: «مطمئنم مادرم از دستماليهاي پدرم خبر داشت اما هيچوقت جلويش را نگرفت….»
واکنش دختران آزارديده
واکنشهايي که آزارديده به آزارگر نشان ميدهد طيفي از واکنشهاي انفعالي تا واکنشهاي فعالانه را دربرميگيرد: سکوت، مقاومت، اعتراض، و خروج.
سکوت
سکوت آزارديده در قبال آزارگر به منزلهي واکنشي منفعلانه گاه از سرِ شرم و حيا است، گاه ناشي از مجرم تلقيشدن، گاه در اثر ترس از حضور در جمع و بيان ماجرا و انگشتنماشدن، گاه حتي به واسطهي ترسي که آزارديده براي ازدستدادن فرد آزارگر دارد، و گاه ناشي از بيمِ اقدام تلافيجويانهي آزارگر.
اکثر دختران آزارديده در نمونهي پژوهش حاضر غالباً واکنش انفعالي به تجاوز جنسي از خود نشان دادهاند و مدتها مشکلشان را مخفي نگاه ميداشتند و دلايل گوناگون با کسي صحبت نميکردند، مخصوصاً وقتي آزارهاي جنسي از نوع خفيف بود.
مژگان از دوازده سالگياش و زماني که آزارهاي جنسي پدر شروع شده بود چنين ميگويد: «بعضي شبها ميخوابيد کنارم، بعد بدنم را مالش ميداد، من اصلاً فکر نميکردم که چيز خاصي باشد. حتي بعضي وقتها که دستش را از روي لباس جاي خاصي ميبرد من خجالت ميکشيدم اما اصلاً فکر بدي نميکردم. اما مدام بيشتر شدش، مدام دستش را ميذاشت جاهاي خاص…. ديگه کمکم فهميدم، اما هيچوقت جرأت اينکه بخوام اصلاً چشمام را باز کنم نداشتم… رابطهمان کامل نبود، […] بعضي وقتها که ميدانستم امشب ميخواد اذيتم کنه شب آنقدر قرصهاي قوي خواب ميخوردم که شب بيحال باشم و چيزي نفهمم يا منگ باشم و کمتر بفهمم. خيلي باهام رابطه داشت، خيلي اين کار را کرده شايد صد بار….» مريم هم ميگويد: «پانزده سالم شده بود که از پشت اذيتم ميکرد. يکمدت بود شبها ميآمد کنارم ميخوابيد و انگشتاش را […] من واقعاً ميترسيدم، ناراحت ميشدم اما به روي خودم نميآوردم….» نوشين هم اولينبار که متوجهي تجاوز پدرش ميشود کاملاً شوکه شده بود. پدر او بارها در نبود مادر در غذاي او مواد بيهوشي ميريخته، اما شبي اتفاقاً نوشين غذا را به داخل ظرف برميگرداند و نميخورد: «شب در هنگام خواب متوجه شدم پدرم به کنارم آمد و من هيچ عکسالعملي از ترس نتوانستم نشان دهم و خودم را به خواب زدم که به من تجاوز کرد….» پريسا ميگويد: «در خواب که بودم دستش را […] پشتم را ميماليد من از ترسم جيکم درنميآمد، هِي بيشتر ميشد شبها تا جايي که […] اصلاً آنقدر ميترسيدم که هيچ کاري نميتوانستم بکنم….» سپيده هم ميگويد: «يکبار خواب بودم شب آمد سراغم، به پهلو خوابيده بودم […] حالم بد شده بود اما به روي خودم نياوردم، اصلاً جرأت حرف زدن نداشتم. هميشه همينجوري بود وقتي ميآمد به خانه…، منم جرأت گفتنش را نداشتم.»
گاهي هم سکوت به اين دليل است که آزارديده نه فقط ميترسد خود آسيب ببيند بلکه نگران است که شيرازهي زندگي خانوادگيشان با افشاي اين راز از هم گسسته شود. درواقع وفاداري به خانواده نيروي قدرتمندي است که مانع از افشاي حقايق در اين زمينه ميشود. مثلاً ميترا ميگويد: «اگر شکايت نکردم تا به امروز به علت ترس بود که با تهديد و کتککاري که ميکرد من را ميترساند، به خاطر اينکه آبروي خانوادهام و خودم نميخواستم برود، چون اگر شکايت ميکردم ممکن بود مادرم هيچوقت برنگردد. هر والديني بر روي فرزندان خود و اخلاقيات آنها تسلط دارند و پدرم خوب ميدانست که من جرأت و اعتمادبهنفس و توانايي شکايتکردن را ندارم….» گرچه فروپاشي خانوادهاي که در آن تجاوز جنسي پديد ميآيد شايد کاملاً به نفع آزارديده باشد، اما آزارديدگان خود را مسئول ميدانند و احساس گناه ميکنند. مثلاً فاطمه که ناپدرياش او را تهديد کرده بود که اگر رابطهي جنسي نداشته باشند مادرش را رها ميکند بعد از دستگيري توسط مأموران انتظامي حاضر به افشاي جريان نبود و ميگفت: «چي کار کنم که باعث نشه ناپدريم مادرم را ول کنه؟»
ترس از داغ ننگ در جامعهاي که قرباني را مقصر ميداند چهبسا يکي ديگر از دلايل سکوت باشد. مثلاً منصوره ميگويد: «پدرم ميگفت به هر کسي بگي ميگن عيب از خود دختره است. من هم که پدرتم کسي جرأت نميکنه بخواد به من حرفي بزنه….» ليلي هم ميگويد: «ميگفت به کسي نگو چون برات حرف درميآورند و باور نميکنند و
ميگويند تو ديوانه شدي….»
گاهي هم سکوت به اين دليل است که آزارديده اميدي به رهايي ندارد. مثلاً زهرا ميگويد: «من از همان اول ميدانستم که کار بابام بد هستش اما هيچکاري نميتوانستم بکنم، ازش ميترسيدم وقتي هم که اين کارها را ميکرد بيشتر ازش ميترسيدم. هم اينکه اگر من ميگفتم نکن فايدهاي نداشت. فقط آرزو ميکردم زودتر کارش تمام بشه، وقتي از من ميخواست […] آنقدر ميترسيدم و خشک ميشدم، وقتي کارش تمام ميشد من ميماندم در حمام، اون ميرفت انگار نه انگار که چيزي شده….» شقايق هم ميگويد: «خيليوقتها موقع آن کارها خجالت ميکشيدم، انگار نميتوانستم نه بگم، جرأتش را هم نداشتم البته فايدهاي هم نداشت، اون کار خودش را ميکرد….»
گاه نيز سکوت از سرِ ترسهايي است که آزارگر براي آزارديده ايجاد ميکند. مثلاً افسانه ميگويد: «آنقدر از بچگي گفته بود به کسي نگو، اگر بگي بايد بريد در خيابان بمانيد و اينجور چيزها من ميترسيدم و آن ترس مانده بود در خودم و هميشه پنهانکاري ميکردم….» ليلي نيز در ارتباط با تهديدهاي پدر که او را به سکوت وادار کرده ميگويد: «بهِاش ميگفتم به مامانم ميگم، ميگفت اگر به کسي بگي تو را ميکشم و به همه ميگم گم شدي يا ميگفت کاري ميکنم که شبيه ميمون بشي که اين کار را هم يکبار کرد، چون يکبار فهميد که ميخوام برم به مامانم بگم با تيغ ابروهام را تراشيد و موهام را تراشيد و من خجالت ميکشيدم که بخوام از خانه برم بيرون. تابستان بود مدارس هم تعطيل بود….» الهام خواهر اعظم هم ميگويد: «من خودم بارها شنيدم که پدرم به اعظم ميگويد اگر پيش قاضي يا مأموران بري و حقايق را تعريف کني، خودتان ميدانيد که من آدم کينهاي هستم، با اينکه دختر من هستيد ولي در موقع افشاشدن مسائل، من انتقامم را از شما ميگيرم و نميگذارم زنده بمانيد. پس حقايق را نميگوييد تا من بتوانم پيش شما بمانم.»
مقاومت
بسياري از دختران که تحت تجاوز جنسي پدر قرار ميگيرند بعد از مدتها سکوت و رفتارهاي انفعالي به مقاومت روي ميآورند و ميکوشند از تجاوزهاي جنسي مکرر جلوگيري کنند.
جيغکشيدن در بعضي مواقع يکي از روشهاي مقاومت در برابر تجاوز جنسي است. پريسا دربارهي پدرش ميگويد: «يک ماه قبل مامانم خانه نبود شروع کرد به اين که ميگفت رابطه داشته باشيم، شروع کرد به کتکزدن، اصلاً واسش مهم نبود که منم پام مريضه، منم آنقدر جيغ و فرياد کشيدم و گريه و التماس کردم که نميدانم چطور شد که خودش را عقب کشيد….»
يکي ديگر از استراتژيهاي مقاومت و ايستادگي در برابر آزار جنسي همراهشدن با فرد ديگري در زمان تنهايي و مخصوصاً شبها هنگام خواب است. مثلاً اعظم سعي ميکرد شبها کنار مادربزرگش بخوابد. يا فاطمه ميگويد: «سعي
ميکردم شبها زود نخوابم که بياد و… يا سعي ميکردم بچهها را بخوابانم کنارم که نياد سراغم… سعي ميکردم زياد جلوش قرار نگيرم….»
در بسياري از نمونهها حمام محلي براي چشمچراني يا آزارهاي جنسي بوده است، بنابراين بسياري از دختران سعي ميکردند فقط زماني حمام کنند که احتمال آزار جنسي کم باشد. مثلاً مژگان ميگويد: «حمام و توالت ما يک شيشه در بالا بينشون هست، يک قسمت از شيشه را سوراخ کرده بود و نگاه ميکرد. منم به خاطر همين خيلي وقتها حمام نميرفتم يا وقتي خانه نبود ميرفتم حمام….» منصوره هم ميگويد: «او وقتي در حمام هم هستم به هر طريقي من را مجاب ميکند که در را براي او باز کنم واسه همين اصلاً جرأت نميکنم بروم حمام يا وقتي ميروم که در خانه نباشه زود ميروم و ميآم بيرون».
يکي از خلاقانهترين شکلهاي مقاومت را ليلي استفاده کرده بود: «خيليوقتها که صبحها چشم باز ميکردم ميديدم داره سينههام را […] من هم يک بار پماد پشه ماليدم که نتونه اين کار را کنه…. وقتي فهميد خيلي کتکم زد….» ميترا هم هر وقت ميتوانسته در اتاقي ميخوابيده که بتواند درِ آن را قفل کند.
اعتراض
بسياري از دختراني که تحت تجاوز جنسي محارم قرار ميگيرند از واکنش مقاومت فراتر نميروند و به اعتراض روي نميآورند و ازاينرو تجاوز جنسي براي هميشه مخفي باقي ميمانَد. اما يکي از عواملي که احتمال اعتراض را افزايش ميدهد رفتارهاي افراطي و مدت زمان طولاني در تجاوز جنسي است. احتمال مبادرت به اعتراض زماني براي آزارديده بيشتر است که به شبکههاي فردي و حمايتهاي اجتماعي دسترسي بيشتري داشته باشد و بتواند از حمايتهاي اقتصادي و عاطفيشان بهره گيرد. وقتي آزارديدگان از حمايت برخوردار ميشوند رازشان را راحتتر برملا ميکنند و دست به اعتراض ميزنند.
مثلاً مريم يکروز پس از آن که پدرش در حالت مستي به او تجاوز کرد به خانهي تنها خويشاوندش که خالهاش بود رفت و با کمکها و حمايتهاي او از پدرش شکايت کرد و جلوي آزارهاي بعدي را گرفت. نوشين هم، که پدرش در غياب مادر خانواده او را بيهوش ميکرده و مورد تجاوز قرار ميداده، با حمايتهاي مادر بلافاصله بعد از فهميدن جريان به مقامات انتظامي اطلاعرساني کردند. پريسا نيز همچون نوشين با حمايت مادر خيلي زود به مراکز مشاوره مراجعه کرد و جلوي اتفاقات بعدي را گرفت. زهرا نيز با حمايت همسايهاي که او در منزلش مشغول به کار بود توانست از پيش پدر فرار کرده و نزد مادرش برود.
خروج
وقتي آزارديده از همهي راهحلهاي ممکن و مقاومتها خسته و نااميد شده باشد چهبسا به خروج از نهاد خانواده مبادرت ورزد، تصميمي شجاعانه براي ترک موقعيت آسيبزا که ميتواند به صورت فرار از منزل يا ازدواج از سر ناچاري يا حتي خودکشي به اجرا درآيد. احتمال مبادرت به گزينهي خروج زماني بيشتر است که فرد آزارديده از شبکههاي اجتماعياي که بر حمايتشان تکيه کند محروم باشد. در اين صورت، آزارديده يا دست به خروج ميزند يا با اعمالي از قبيل خودکشي و خودزني تهديد به خروج ميکند.
فرار از خانه يکي از شکلهاي خروج است. مثلاً ندا ميگويد: «به عمويم گفتم بذار چند وقت بيام خونهتون بمونم اما محلم نذاشت، از هر کسي کمک خواستم يکجوري پيچوند، رفتم کلانتري ماجرا را تعريف کردم گفتن قيافت تابلوس که معتادي تا ننداختيمت زندان برو بيرون….. بالاخره مجبور شدم فرار کنم و کارتنخوابي کنم.» فاطمه هم دربارهي نابرخورداري از حمايتهاي شخصي ميگويد: «به مادرم گفتم اما به جاي اينکه کمکم کنه عقدهاش را روي من خالي کرد، فحش ميداد که فلانفلانشده حتماً خودت ميخواي، مقصر حتماً خودتي، فرار کردم رفتم خانه عمه، عمو…. از همهشان بدم ميآدش، ازشان متنفرم چون يکشب که نگهام ميداشتن از فرداش اذيتم ميکردند، منت ميذاشتن که مجبور بشم برم….»
خودکشي هم يکي ديگر از شکلهاي خروج است. آزارديده با خودکشي معمولاً دو هدف را دنبال ميکند: يا ميخواهد خود را از وضعيت موجود برهاند يا اينکه چشمانداز پايان رابطه از اين رهگذر را به آزارگرْ نشان دهد. مثلاً آزاده از کساني بوده است که واقعاً به قصد مرگ خودسوزي کرد، ولي به کمک ديگران با درجهي بالاي سوختگي از مرگ نجات پيدا کرد. يا مريم ميگويد: «يکروز بعد از تجاوز پدرم ديگه تحملم تموم شده بود. در مدرسه بودم و شاهرگم را زدم، بيهوش شدم. بردنم بيمارستان. برام مهم نبود که بميرم فقط ميخواستم تمام بشه اين کثافتکاريها….» اما منصوره ميگويد: «بعد از چند ماه که اين کارها را ميکرد گفتم خودم را ميکشم. يا ميميرم يا ميترسه و ديگه بهِام دست نميزنه. منم خودکشي کردم با قرص که بردنم بيمارستان شستشو دادند من را. اما چندوقت ديگه اصلاً بهِام دست نزد….»
همچنين ازدواج از سر ناچاري راه ديگري براي خروج از وضعيت ناهنجار براي آزارديدگان است. بنابراين اکثر دختران آزارديده به اولين فرصت ازدواجشان جواب مثبت ميدهند، انتخابي از سر ناچاري، نوعي فرار از خانه. مثلاً سپيده ميگويد: «… هجده سالم بود که يک خواستگار از طرف يکي از آشنايان برام آمد، ازش اصلاً خوشم نيامد اما نه خواستم تحقيق کنم نه هيچي ديگه فقط ميخواستم از خانمون هر جوري شده برم بيرون….» سمانه هم ميگويد: «با يک پسري دوست شدم و سريع خواستم ازدواج کنم البته اگر اين اتفاقها نبود هرگز باهاش ازدواج نميکردم اما هر زندگي بهتر از اين بود….»
عملکرد سازمانهاي دولتي
نارساييهاي بيشمار در عملکرد نهادهاي دولتي را در نمونهي شقايق ميتوان به حد اعلا رديابي کرد. پدر شقايق که فروشندهي مواد مخدر بود و چند بار هم به اين جرم به زندان رفته بود سالها دخترش را آزار جنسي ميداد. فوت مادر شقايق، اعتياد و حبس پدرش، اعتياد عمو، فقر مالي شديد، سرطان مادربزرگ، هيچکدام باعث نشد يکي از نهادهاي دولتي از اين خانواده بازديد به عمل بياورد و با دو دختر خانواده صحبت کند. بعد از مدتي که شقايق تحت آزار جنسي پدرش قرار ميگيرد، دو بار به علت رابطهي جنسي با پدر دچار عفونت در بدن ميشود و به پزشک مراجعه ميکند. پزشک که مشکل شقايق را ميفهمد به هيچ مرجعي گزارش نميدهد و صرفاً به درمان شقايق ميپردازد. شقايق درعينحال مشکل خويش را با يکي از همکلاسيهايش مطرح ميکند، منتهي بدون اشاره به نقش پدرش و صرفاً با بيان اين امر که فردي به برقراري روابط جنسي وادارش کرده است. همکلاسي نيز قضيه را در خانه براي مادرش بازگو ميکند و نهايتاً مسئله به مدير مدرسه انتقال مييابد. اما شقايق به جاي مشاوره و کمک با اخراج از مدرسه مواجه ميشود. شقايق از خانه به همراه پسري فرار ميکند و بعد از مدتي هم دستگير ميشود و به کانون اصلاح و تربيت و نهايتاً به بهزيستي فرستاده ميشود. بهزيستي هم به دلايل مختلف بعد از مدتي حاضر به نگهداري شقايق نميشود. شقايق اجباراً به خانه بازگردانده ميشود. نهايتاً با شکايتْ کار به دادگاه ميرسد و پدر به دليل مشکل در اثبات اتهام زناي با محارم در دادگاه تبرئه ميشود. شقايق دوباره ناکام به همراه پدرش به همان خانه بازميگردد. قوهي قضاييه، وزارت بهداشت و درمان و آموزش پزشکي، وزارت آموزش و پرورش، سازمان بهزيستي، و نيروي انتظامي در اين نمونه کاملاً ناکارآمد بودهاند.
قوهي قضاييه
قوهي قضاييه در مواجهه با تجاوز پدر به دختر از ساقطکردن ولايت پدر و گرفتن حضانت کودک از او سخت ناتوان است. با توجه به تبصرهي 3 از مادهي 3 قانون تشکيل دادگاههاي عمومي و انقلاب، پروندههايي که در زمينهي جرايم جنسي است مستقيماً به دادگاه ارسال ميشود و دادسرا در اين زمينه چندان مداخله نميکند. بنابراين، دادستان که وظيفهي بررسي مسائل مربوط به سرپرستي را بر عهده دارد، پرونده را نميبيند و در اين خصوص نيز تصميمي اتخاذ نميکند. ازاينرو، به دليل عدم صدور کيفرخواست، نمايندهاي هم از طرف دادستان در دادگاه حاضر نميشود. به گفتهي يکي از قضات، «براي اعمالي نظير زناي با محارمْ پروندهها نبايد مستقيماً به دادگاه بيايد چون در اينجا ما فقط با صدور حکم کار داريم، اما اگر هميشه اول پرونده به دادسرا برود دادستان آزادي عمل بيشتري دارد و ميتواند براي حمايت از آزارديده به سازمانهاي ديگر دستور بدهد.» اما خود دادستان هم دربارهي حضانت و ولايت ميگويد: «مشکل قانوني وجود دارد چون ما نميتوانيم به راحتي قيموميت يک فرزند را از پدرش بگيريم چون قانون نزديکترين فرد را والدين و پدر ميداند. مگر اينکه بشود موقتاً به يک ارگان بسپاريم که اين موضوع خودش با کلي محدوديت از سوي سازمانها روبهروست و مشکل مضاعف ميشود. در اين مورد واقعاً قوانين موجود کفايت ندارد…..»
قوهي قضاييه در تعيين کيفر براي آزارگر نيز سخت ناکارآمد عمل ميکند. در اکثر پروندههاي تجاوز به محارم حتي اگر تجاوز واقع شده باشد متجاوزان تبرئه ميشوند. قانونگذار کيفري در ايران گرچه مجازات اعدام را براي زنا و تجاوز به محارم پيشبيني کرده است اما اين کيفر عملاً قابلاجرا نيست، آنهم به دلايل گوناگون از جمله شرايط اثبات زنا و نوع کيفر موجود در قوانين. اثبات تجاوز به محارم از طريق چهار بار اقرار، شهادت چهار مرد عادل و در نهايت علم حسي قاضي امکانپذير است. معمولاً آزارگرانْ حاضر نيستند اقرار کنند و غالباً اتهام وارده را منکر ميشوند. حتي اگر افرادي در بازجوييها و جلسات اوليهي دادرسي اقرار کنند خيلي زود بعد از گرفتن وکيل تسخيري ميآموزند که نبايد اقرار کنند چندان که اقرار اوليهشان را منکر ميشوند و ناشي از ترس يا وضعيت غيرعادي عنوان ميکنند. حتي اگر توصيهي وکلا را به حساب نياوريم، متهم در بازداشتگاه يا زندان و حتي گاه از طريق مأموري که به دادگاه انتقالش ميدهد انکار اقرار اوليهاش را ميآموزد. حتي اگر همهي اين موارد بيتأثير باشد، قضات ميکوشند به کمک افراد ديگري که بيرون از محکمه هستند به متهمي که براي بار چهارم قصد اقرار داشته باشد بفهمانند که اقرار چهارم برابر با حکم اعدام است، حکمي که قضات در اينگونه جرايم خانوادگي اصولاً نميخواهند صادر کنند. مثلاً محمد سه بار به تجاوز به خواهر چهلسالهاش اقرار کرد اما براي بار آخر اقرار نکرد و تبرئه شد. بنابراين غالباً چهار مرتبه اقرار در واقعيت به وقوع نميپيوندد. راه بعدي عبارت است از شهادت چهار مرد عادل که حتي در ساير شکلهاي تجاوز به عنف نيز چندان ميسر نيست، چه رسد به مورد تجاوز به محارم. آخرين راه نيز عبارت است از علم قاضي از جمله با اتکا بر گزارش پزشکي قانوني. پزشکي قانوني نهايتاً تا 72 ساعت ميتواند انتساب را معلوم کند، ولي قربانيان تجاوز به محارم معمولاً بلافاصله به مراجع انتظامي يا قضايي مراجعه نميکنند. حتي در مواردي که جنين وجود دارد، آزمايش دياناي از جنين گرفته نميشود تا تجاوز پدر محرز شود، زيرا يکي از دلايل دشواربودن اثبات راههاي زنا عبارت است از «پوشاندن مسئله و نگهداشتن قبح آن در جامعه.»
اما مجازات اعدامْ مهمترين دليل تبرئه در پروندههاي تجاوز به محارم است. قانونگذار کاملاً سياه و سفيد برخورد کرده است، يا اعدام يا برائت، هيچ حد وسطي قائل نشده است، آنهم با اين فرض که با افزايش هزينهي کيفري ارتکاب زنا با محارم ميتوان در رفتار آزارگر تأثير گذاشت و ضريب بزهديدگي دختران را کاهش داد. بااينحال، قضات در جرائم خانوادگي چندان حاضر به صدور حکم اعدام نيستند، زيرا معتقدند اجراي حکم اعدام براي پدر خانواده چهبسا شروع آسيبهاي جديدي براي ساير اعضاي خانواده باشد. مثلاً کسي حاضر نبود سرپرستي مريم شانزدهسالهاي را بر عهده گيرد که براي دادگاه کاملاً معلوم شده بود مورد آزارهاي جنسي مکرر پدرش قرار گرفته است. مادر مريم که از پدرش جدا شده بود به دليل ازدواج مجدد حاضر به نگهداري او نبود، پدربزرگش هم ميگفت شکم خودش را به زور سير ميکند، سازمان بهزيستي هم به دلايل مالي از پذيرش او سر باز زده بود. دادگاه حکم برائت پدر مريم را صادر کرد. به گفتهي قاضي پرونده، «اگر يک نفر به او تجاوز کند بهتر است تا هر شب يکي به او تجاوز کند.» به گفتهي يک قاضي ديگر، «در خيلي از موارد ميدانيم که تجاوز صورت گرفته اما مجازاتها يا برائت است يا اعدام، گاهي حق فرد فقط زندان است نه اعدام و دلمان ميخواهد حکم زندان وجود داشته باشد اما مجازات حد وسط نداريم و اين مشکل است. براي اين که اعدام نکنيم مجبوريم برائت کنيم و ما خواهان تغيير نوع مجازاتها هستيم.»
همچنين در همهي پروندههايي که بررسي کردم آزارگران از وکيل برخوردار بودند و آزارديدگان اما نابرخوردار. مطابق مادهي ۱۸۶ قانون آيين دادرسي دادگاههاي عمومي و انقلاب در امور کيفري، «متهم ميتواند از دادگاه تقاضا كند وكيلي براي او تعيين نمايد، چنانچه دادگاه تشخيص دهد متهم توانايي انتخاب وكيل را ندارد از بين وكلاي حوزهي قضايي و در صورت عدم امكان از نزديكترين حوزهي مجاور وكيلي براي متهم تعيين خواهد نمود.» اما به تجويز يا لزوم مداخلهي دادگاه جهت گرفتن وکيل براي آزارديده اصولاً اشارهاي نشده است. بنابراين ضعف نظام ادلهي کيفري در کنار ناتواني طبيعي دختران آزارديده در تعقيب پرونده غالباً به تبرئهي آزارگر ميانجامد.
وزارت بهداشت و درمان و آموزش پزشکي
پزشكان و پرستاران و مراكز درماني خيليوقتها اولين محل رجوع دختران آزارديده هستند. بااينهمه، جامعهي پزشکي در زمينهي جلوگيري از آزارديدگي مجدد دختران از طريق اطلاعرساني به مراکز حمايتي چندان موفق نبوده است.
چون بر مسئلهي آزار جنسي در قوانين ايران بهخوديخود تأکيد نشده است، اين موضوع را در پژوهش حاضر ذيل عنوان کودکآزاري بررسي کردهام. در زمينهي کودکآزاري هيچ وظيفهاي صراحتاً بر عهدهي وزارت بهداشت و درمان و آموزش پزشکي گذاشته نشده است. اما به موجب مادهي شش قانون حمايت از کودکان و نوجوانان مصوب سال 1381، کليهي افراد و مؤسسات و مراکزي که به نحوي مسئوليت نگهداري و سرپرستي کودکان را بر عهده دارند مکلف هستند به محض مشاهدهي موارد کودکآزاري مراتب را جهت پيگرد قانوني مرتکب و اتخاذ تصميم مقتضي به مقامات صالح قضايي اعلام کنند. گرچه قانونگذار صراحتاً مؤسسات و افرادي را که بر حسب شغل خود موظف هستند موارد کودکآزاري را به مراجع ذيصلاح اعلام کنند مشخص نکرده است، اما به نظر ميرسد پزشکان و پرستاران را بتوان مشمول حکم اين ماده دانست، زيرا اين افراد هم در دوران درمان افراد به نحوي مسئوليت نگهداري را بر عهده دارند. اما پزشکان و پرستاران نه فقط از اين ماده چندان اطلاعي ندارند بلکه مسئولان ارشدي نيز که در وزارتخانه طرف مصاحبه قرار گرفتند از اين ماده بياطلاع بودند. اصولاً بيماريهاي جسمي در اولويت نظام سلامت هستند چندان که وزارت بهداشت و درمان و آموزش پزشکي در زمينهي پيشگيري از کودکآزاري و اعلام اين موارد به مراجع صالح چندان نقشي ايفا نميکند. پژوهشي که دربارهي پزشکان شهر کرمان به عمل آمده نشان ميدهد که 55 درصد پاسخدهندگان از دانش کافي در مورد کودکآزاري برخوردار نيستند.[2]
بعضي از دختران که براي تست بکارت يا مشکلات جسماني حاصل از آزار جنسي پدر يا برادر به پزشک مراجعه کرده بودند و حتي در چند مورد نيز مشکلشان را به پزشک بازگو کرده بودند، کمکي بيش از درمان نصيبشان نشده بود. شقايق ميگويد: «رابطهي [… نامتعارف] چندبار در هفته بود بسته به موقعيتي که براش بود، مخصوصاً آن مدتي که مادربزرگم در بيمارستان بستري بودش، بعد از چند ماه که گذشت من مريض شدم يعني عفونت کردم، دستگاه گوارشيم ترشحات داشت که رفتم دکتر….» مادربزرگ شقايق در اين خصوص ميگويد: «اولين بار که رفتيم دکتر به من گفتش که بيشتر مراقب نوهات باش فقط همين، من هم خيلي منظورش را نفهميدم، به نظرم دکتره يککمي شک کرده بود اما هيچ کاري نکرد….» شقايق در ادامه ميگويد: « بعد از جريان عفونتم بابام يک مدت کاري باهام نداشت اما بعد از چندوقت دوباره شروع کرد که اين دفعه از جلو رابطه داشتش…. بعد از چند وقت باز مريض شدم، دچار عفونت شديد در مجاري ادرار شدم و رفتيم پيش همان دکتر که ديگه من يککم بهِاش حالي کردم که چرا اينجوري شدم اما فقط دارو داد….» سمانه هم ميگويد: «با يکي از دوستام رفتم دکتر و براش تعريف کردم اما گفت من نميتونم کاري کنم، در وظايف ما نيست اما اگر ديدي باز تکرار شد بيا بهِات قرص ضدحاملگي بدم….» مليحه هم ميگويد: «به دکتر گفتم که برادرم بهِام تجاوز ميکنه بايد چي کار کنم؟ به من گفت قرص ضدحاملگي بخور، منم از آن موقع هميشه ميخوردم….»
همچنين بيمارستانها معمولاً يک واحد مددکاري دارند. اما در مصاحبه با مسئولان واحدهاي مددکاري معلوم شد که اين واحدها بيشتر درصدد حل مسائل اقتصادي بيماران هستند تا مسائل روحي و روانيشان: ميکوشند کمکحالِ کساني باشند که توان پرداخت هزينههاي مالي بيمارستان را ندارند، حتي در بيمارستانهاي تخصصي نوجوانان. وانگهي، در خلال مصاحبهها نکتههاي ديگري را نيز دريافتم. پزشکان از اطلاعدهي مواردي همچون آزار جنسي توسط محارم ميهراسند زيرا از جمله مايل نيستند به جرم انگزدن از طرف افراد خانواده به دادگاه کشيده شوند يا هدف انتقامگيريشان قرار گيرند. همچنين ميپندارند اگر موضوع به دادگاه برود خودشان نيز بايد در مقام شاهد در مراحل دادرسي شرکت کنند.
وزارت آموزش و پرورش
کمابيش ده سال از زندگي دختران زير 18 سال در بيشترين ماههاي سال و در بيشترين ساعات روز در مدرسه سپري ميشود. بااينحال، قانونگذار در زمينهي پيشگيري از پديدهي كودكآزاري تاكنون وظيفهي خاصي را صراحتاً بر عهدهي مسئولان آموزش و پرورش قرار نداده است، مگر مادهي شش قانون حمايت از كودكان و نوجوانان مصوب سال 1381 که بهطوركلي نهادها و مؤسساتي را مورد اشاره قرار ميدهد كه بهنوعي سرپرستي كودك را بر عهده دارند. درعينحال، بخش بزرگي از جامعهي معلمان و مشاوران گروههاي آموزشي و حتي مديران مدارس از اين تكليف قانوني بعد از گذشت شش سال کماکان بياطلاع هستند.
براي بررسي ديدگاه اعضاي گوناگون اين وزارتخانه به توزيع پرسشنامه ميان 150 نفر از مديران و معلمان مدارس مناطق 15 الي 19 تهران، يعني پرخطرترين مناطق، مبادرت کردم. يکي از پرسشها از معلمها و مديران ميخواست کودکآزاري را تعريف کنند، اما حدود 35 درصد از پاسخدهندگان تعاريف مطلقاً بيربطي ارائه کردند. حدود 43 درصد از پاسخدهندگان در پرسشي ديگر دربارهي دخالت در روابط خصوصي ميان والدين و فرزندان به مخالفت با دخالت رأي داده بودند. همچنين در پرسشي از معلمان و مديران سؤال شد که آيا در صورت مشاهدهي موردي از
کودکآزاري به مرجع خاصي گزارش ميدهند يا خير که حدود 38 درصد جواب منفي دادند. همچنين در پاسخ به سؤالي مبني بر اين که آيا آموزش پرورشْ شما را به گزارش موارد کودکآزاري موظف کرده است يا خير حدود 93 درصد گفتند خير. 71 درصد نيز در پاسخ به اين پرسش که آيا دورهاي برايتان جهت آشنايي با نحوهي برخورد با پديدهي کودکآزاري يا آشنايي با مراکز حمايت از افراد آسيبديده برگزار کردهاند يا خير پاسخ منفي دادند.
سازمان بهزيستي
گرچه مصاحبههايي که با اعضاي سازمان بهزيستي به عمل آوردم نشان ميداد مديران عاليرتبهي اين سازمان از دانش نظري و تخصصي مناسبي در زمينهي آسيبهاي اجتماعي برخوردارند اما مشاهدههاي ميداني دال بر عملکرد مناسب در اين زمينه نبود.
مصاحبههايم با دختران آسيبديده در زمينههاي گوناگون نشان ميداد که افراد بعد از مدتي زندگي در مراکز بهزيستي ترجيح ميدهند به جاي ديگري بروند و به همين دليل در بسياري از اوقات يا فرار ميکنند يا حاضر به بازگشت به وضعيت گذشته ميشوند. مثلاً فهيمه ميگويد: «10 روزه که در مرکز بحرانِ… هستم، اما در اين چند روز خيلي سختي کشيدم و خيلي بد گذشت چون تنها بودم، تلويزيونش هم خراب بود، آدمم وقتي تنها باشه هَمَش فکر و خيال ميآد در سرش و اعصابش خرد ميشه، الان هم قراره برگردم خانهمون، يکي از دخترهاي خوابگاه اينجا
ميگفت از اينجا فرار کن، آدم اينجا هيچ آيندهاي نداره منم که اينجا ماندم واسه اينه که ديگه زندگيم تمام شده ته خطم اما تو برو از اينجا….»
درعينحال، امکان ارتکاب به کودکآزاري در خود مراکز بهزيستي نيز کم نيست. گرچه سازمان بهزيستي ميبايست پناه کودکان بيسرپرست يا بدسرپست باشد، به دلايلي گاه موارد ارتکاب کودکآزاري در مراکز تحت کنترل سازمان بهزيستي به گوش ميرسد. آخرين مورد از اين دست که پوشش وسيع رسانهاي يافت ماجراي کودکآزاري در مرکز نگهداري کودکان «مهر» زنجان بود.
ازآنجاکه قانون مدوني براي تعيين دقيق حيطهي وظايف و اختيارات سازمان بهزيستي در زمينهي آسيبهاي اجتماعي بهطورکلي و کودکآزاري بهطورخاص وجود ندارد، براي بررسي جايگاه قانوني اين سازمان به قوانين متفرقه و فرعي موجود استناد ميکنم.[3] مهمترين سند قانوني عبارت است از لايحهي قانوني راجع به تشکيل سازمان بهزيستي مصوب جلسهي مورخ 25 تيرماه 1359 شوراي انقلاب جمهوري اسلامي ايران و همچنين اصلاحات مورخ نهم بهمنماه 1375 مجلس شوراي اسلامي. يکي از اهداف کلي تشکيل سازمان بهزيستي در اين مادهي واحده ارائهي خدمات مختلف به کودکان عنوان شده است. صرفنظر از اين وظيفهي کلي، حمايت از کودکان بيسرپرست به موجب قانون تأمين زنان و کودکان بيسرپرست مصوب 1371 از وظايف بهزيستي شمرده است. همچنين، پيشگيري و کاهش آسيبهاي اجتماعي بهطورکلي با توجه به مادهي 97 قانون برنامهي چهارم توسعه و بند س تبصرهي 14 قانون بودجهي سال 1386 از جمله وظايف سازمان بهزيستي است، گواينکه اين هر دو فاقد تفصيل کافي و اشارهي خاص به بحث کودکآزاري هستند. در مادهي 97 فقط به توانمندسازي افراد و گروههاي در معرض آسيب و تقويت بنيان خانواده اشاره شده است که اجمالاً بحث پيشگيري و مقابله با کودکآزاري را نيز دربرميگيرد. در قانون بودجهي سال 1386 نيز فقط نامي از کودکان خياباني برده شده است و کودکآزاري به صورت خاص مورد اشاره قانونگذار نبوده است. بنابراين پرداختن به کودکآزاري هم به عنوان نوعي ارائهي خدمت به کودکان و هم به عنوان نوعي آسيب اجتماعي در حيطهي وظايف ذاتي سازمان بهزيستي قرار ميگيرد.
مهمترين فعاليت بهزيستي در زمينهي کودکآزاري در قالب طرح اورژانس اجتماعي اجرا ميشود. اين طرح به همت دفتر امور آسيبديدگان اجتماعي سازمان بهزيستي و به قصد کنترل و کاهش بحرانهاي فردي و خانوادگي و اجتماعي از سال 1387 شروع شده است. از جملهي اهداف اختصاصي اين طرح هم ميتوان به موارد ذيل اشاره کرد: ارتقاي سطح دانش و آگاهي افراد در معرض آسيب و آسيبديدهي اجتماعي در زمينهي مسائل و مشکلات اجتماعي و کمک به درک خود در شرايط بحراني، ارتقاي توانمنديهاي افراد در معرض آسيب و آسيبديدهي اجتماعي جهت مقابله با مسائل فردي و اجتماعي در شرايط بحراني از طريق ارائهي خدمات تخصصي بهموقع، ارتقاي آگاهيها و شناخت خانوادهها و اجتماع نسبت به نيازهاي مراجعان به منظور تسهيل فرايند حل مسئله در شرايط بحراني، شناسايي مناطق و کانونهاي آسيبزا و اقدامات تخصصي در بحرانزدايي و شناسايي آسيبهاي اجتماعي نوپديد. طرح اورژانس اجتماعي تلفيقي از مداخله در بحران فردي و خانوادگي و اجتماعي (مراکز اورژانس اجتماعي)، خط تلفن اورژانس اجتماعي (123)، تيم سيار اورژانس اجتماعي (خدمات اجتماعي سيار) و پايگاه اورژانس اجتماعي (پايگاه خدمات اجتماعي) است. در اين برنامه بنا به اعلام دستاندرکاران سه ويژگي «تخصصي بودن»، «بهموقع بودن» و «در دسترس بودن» مد نظر قرار گرفته است. بنا به گفتهي مسئولان سازمان بهزيستي، گروه هدف در اين طرح ابتدابهساکن و خصوصاً کودکان آزارديده بود و بعدها گروه هدف به ساير آسيبديدگان اجتماعي ذيل تسري يافته است: زوجين داراي اختلاف خانوادگي حاد، زنان و دختران در معرض آسيب، افرادي که قصد خودکشي دارند يا اقدام به خودکشي کردهاند، کودکان خياباني و کار، همسران آزارديده، مبتلايان به اختلال هويت جنسي، دختران و پسران فراري از منزل، و ساير افراد داراي شرايط بحراني.
اقدامات اجرايي اين طرح شامل پذيرش، خدمات تخصصي ترخيص و پيشگيري پس از ترخيص است. پذيرش يا به صورت خودمعرف بوده يا با ارجاع از نهادهايي چون خط اورژانس اجتماعي 123، خدمات سيار اورژانس اجتماعي، ساير مراکز بهزيستي، مراجع قضايي و انتظامي انجام ميشود. خدمات تخصصي مددکاري، روانشناسي، بهداشتي، درماني و تربيتي بسته به مشکل فرد به صورت سرپايي يا نگهداري موقت (20 تا 40 روز) ارائه ميشود. در هنگام ترخيص نيز بازگشت به خانواده به عنوان مهمترين هدف سازمان ملاک قرار ميگيرد. در صورت فقدان يا عدمشايستگي خانواده، ساير مراکز آسيبديدگان اجتماعي مورد توجه و ارزيابي قرار ميگيرد. پس از ترخيص نيز قرار بر اين است که تماس مددکار با افراد حفظ شده و از سلامتشان نيز اطمينان خاطر حاصل شود.
اکثر موارد دخالت سازمان بهزيستي در زمينهي کودکآزاري با کمک خط 123 انجام ميشود. بنا بر آماري که دربارهي فعاليت خط تلفن کودکآزاري (اورژانس اجتماعي) در سالهاي 1384 و 1385 از دفتر آسيبديدگان اجتماعي سازمان بهزيستي دريافت کردم، در سال 1384 در مجموع 1848 نفر با اين خط تماس گرفته و مورد پذيرش قرار گرفتهاند: 540 نفر متقاضي مداخلهي تخصصي در کودکآزاري بودهاند که 420 مورد در کل کشور مورد پذيرش در طرح کودکآزاري قرار گرفتهاند. از اين تعداد 67 مورد درخواست امداد فوري، 21 مورد درخواست جمعآوري کودکِ رهاشده، 51 مورد درخواست بازديد از منزل، 133 مورد درخواست بررسي وضعيت کودک و خانواده، 35 مورد درخواست پذيرش در مراکز بهزيستي، 5 مورد درخواست جمعآوري کودکان بزهکار، و 102 مورد درخواست مشاوره داشتهاند. در سال 1384، از ميان 420 مورد پذيرششده، بنا بر اعلام سازمان بهزيستي، مشکل 119 نفر با مشاورهي تلفني حل شده و 181 نفر هم از مراکز مداخله در بحران پذيرش گرفتهاند. 41 مورد نيز به پليس 110 ارجاع شده و در 79 مورد نيز تيم سيار بهزيستي به محل اعزام شده است. بررسي اين آمار نشان ميدهد که در سال 1384 فقط 41 مورد کودکآزاري در کل کشور به پليس گزارش شده است. بهرغم نبود اطلاعات دقيق از سرنوشت موارد گزارششده به پليس، به طور طبيعي درصدي از اين 41 مورد نيز در خود دستگاه انتظامي حلوفصل شده و به دادگاهها ارجاع نشده است. بنا به آمار رسمي سازمان آمار ايران، در سال 1385 بالغ بر 37 درصد جمعيتِ 70 ميليوني ايران يعني حدود 25 ميليون نفر را افراد زير 18 سال تشکيل ميدهند که به موجب قانون حمايت از کودکان و نوجوانان در مقابل کودکآزاري بايد تحت حمايت قرار بگيرند. اين آمار نشان ميدهدکه به ازاي هر يک ميليون کودک فقط حدود 18 مورد کودکآزاري به بهزيستي گزارش شده و از اين ميان نيز فقط 1.64 مورد به پليس ارجاع شده است. بنابراين، نظر به تعداد فراوان کودکان و فراواني نسبتاً زياد انواع مختلف کودکآزاري در کشور، تعداد بسيار محدود و ناچيزي از موارد کودکآزاري به بهزيستي ارجاع ميشود.
ناکامي سازمان بهزيستي در جذب و حمايت موارد کودکآزاري از جمله به دليل بياطلاعي و کماطلاعي شهروندان از امکانات و کارکرد اين سازمان است. بااينحال، به نظر ميرسد سازمان بهزيستي ترجيح ميدهد شهروندان از اين امکانات چندان نيز مطلع نباشند تا با فزوني مراجعان مواجه نشود، آنهم به واسطهي عدم کفايت بودجه و امکانات موجود، توجيهي که چندان قابلقبول به نظر نميرسد. توجيهِ ديگر اين است که اگر در اين زمينه به تبليغات و اطلاعرساني مبادرت شود، موارد زيادي که ممکن است در خود خانوادهها حلوفصل شود به اين مراکز ارجاع ميشود و مطرحشدن اين پروندهها در سطح سازمان در عمل به زيان خود کودکان خواهد بود.
نيروي انتظامي
برخي از دختراني که در اين پژوهشْ طرف مصاحبه قرار گرفتند و پيشتر به قصد کمک و همياري به نيروي انتظامي مراجعه کرده بودند ارزيابي مثبتي از رفتار نيروي انتظامي نداشتند: بيتوجهي به سن و سال آزارديدگان، پرسوجو دربارهي مسائلي که باعث آزار روحي آزارديدگان ميشود، سؤال و جواب از آزارديدگان نزد والدينشان از جمله در حضور فرد آزارگر، و باورناپذيري مأموران انتظامي در زمينهي وقوع آزار جنسي.
مثلاً سارا ميگويد: «با مشاور خانوادهي 110 تماس گرفتم اما خيلي من رو گيج کرد. اما من هر روز باهاش تماس ميگرفتم….» فهيمهي هفدهساله هم که تحتِ آزار جنسي دو برادرش قرار گرفته بود ميگويد: «ديگه خسته شده بودم از کاراشون، تصميم گرفتم برم به پليس بگم آنها کمکم کنند. واسه همين چند ماه پيش رفتم کلانتري محلهمون که برادرامم چون شر هستند ميشناختن. بعد براشون تعريف کردم اما باور نکردند گفتند چون برادرات شر هستند تو هم داري الکي ميگي اين حرفها را. هر چي قسم خوردم گوش نکردن، تا ساعت 10 شب جلوي کلانتري نشستم. بعدش هم زنگ زدن به داداشام آمدن من را بردن و تا تونستند در خانه کتکم زدند.» اعظم شانزدهساله هم که از يازدهسالگي مورد آزار جنسي پدرش بوده است ميگويد: «رفتم پليس بگم خودم را خلاص کنم. اما وقتي رفتم داخل اصلاً روم نشد برم واسه يک آقا تعريف کنم بگم چه بلاهايي داره سرم ميآد….»
مؤخره
دستکم سه باور به وضعيت نابسامان اين دختران آسيبديده دامن نيز ميزند. اول اين که چنين تصور نادرستي در اذهان شکل گرفته که خطر آسيبديدگي براي دختران هنگامي بيشتر است که خارج از محارم و افراد خانواده قرار داشته باشند. دوم اين که سنتهاي ديني و اعتقادات مذهبي در ذيل حکومت ديني و در بطن جامعهاي ديندار از وقوع چنين آسيبي در خانواده ممانعت ميکند. سوم نيز اين که افشاي چنين وقايعي در جامعه به نهاد خانواده لطمه ميزند. نقطهي عزيمت هر گونه اقدام براي بهبود وضعيت دختران آسيبديده ضرورتاً تصحيح چنين تصورات نادرستي است.
يادداشتها
[1] هشت پرسشي که در پژوهش مورد اشاره در نظر گرفته بودم عبارتاند از: يکم، زمينههاي مؤثر بر آزار جنسي زنان در خانواده توسط محارم کدام هستند؟ دوم، فرآيند آزار جنسي محارم چهگونه است؟، سوم، آزارگران از چه استراتژيهايي براي رسيدن به آزار جنسي استفاده ميکنند؟ چهارم، واکنش آزارديدگان نسبت به آزار جنسي محارم چيست؟ پنجم، واکنش مادران و ساير افراد نسبت به آزار جنسي محارم چيست؟ ششم، پيآمدهاي آزار جنسي محارم کدام هستند؟ هفتم، سازمانهاي دولتي مختلف چه عملکردي نسبت به آزار جنسي محارم دارند؟ و هشتم، راهحلهاي مناسب براي پيشگيري از آزار جنسي زنان در خانواده توسط محارم کدام هستند؟
[2] بهشيد گروسي، حسين صافيزاده و حسين بهرامنژاد، «ميزان آگاهي و نگرش پزشکان عمومي شهر کرمان در مورد سوءرفتار با کودکان،» فصلنامهي پايش سال پنجم، شمارهي 3 (پياپي 19)، ، تابستان 1385، ص 213.
[3] محسن مالجو، عليمحمد متوليان، و مهدي فتحي، کودکآزاري (تهران: رنگين قلم، 1388).
منبع:https://pecritique.com/2018/05/19/
